امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
آلارم گوشیم به صدا درامد سرم را بالا آوردم خاموشش کردم چه زود گذشت. فیلمنامه را روی میز قرار دادم و بلند شده و به آشپزخانه رفتم کتری را آب کردم و روی گاز گذاشتم و زیرش را روشن کردم و قوری را شستم و در آن مقداری گل گاوزبان  و اسلیس لیمو ریختم. قوری را روی کابینت کنار گاز گذاشتم به سمت یخچال رفتم. جز  تخم مرغ و نان تست چیزی دیگری نبود دو عدد تخم مرغ و چند نان تست برداشتم ساعت 9 شب بود و باید شام هم میخورم تخم مرغ ها را در ظرفی شکستم و هم زدم و نان تست ها را به چهار تکه برش میزدم و درون ظرف تخم مرغ هم زده گذاشتم تا تخم مرغ را جذب کند ماهیتابه را روی شعله دیگر گاز گذاشتم و کمی روغن در آن ریختم و یکی یکی نان تستهای برش زده را درون ماهیتابه گذاشتم در همین هنگام صدای موبایلم بلند شد سریع آن را جواب دادم فریدون بود بعد از سلام و احوالپرسی ازم پرسید که فیلنامه را خوانده ام یا نه و نظرم در موردش چیست به او گفتم تا کجا خواندم و حس میکنم فیلمنامه سردرگمی است اما او فقفط خندید و گفت تا اخرش بخون ببینم بعد از تموم شدنش چی میگی و من خندیدم میخواست سوال دیگری ازم بپرسد که صدایی پشت تلفن آمد: آقای جیرانی همه منتظر شمان لطفا تشریف بیارید. از من خداحافظی کرد و گفت تا فردا حتما فیلنامه را کامل بخوانم.تلفن را قطع کردم شام آماده شده ام را روی اپن گذاشتم دمنوش را دم کردم و نشستم روی صندلی پشت اپن و مشغول خوردن شدم ذهنم درگیر فیلنامه و سرنوشت علی و شیوا بود ناگهان چشمم به قاب عکس رو اپن افتاد
[تصویر:  Untitled_1.png]
تا لحظه ی شکست به خدا ایمان داشته باش 
خواهی دید که آن لحظه هرگز نخواهد رسید...

[تصویر:  101596271301.png]
 سپاس شده توسط
عاشق فاطمه زهراعاشق : شب بود و صدای جیرجیرک ها از تو باغچه شنیده می شد. 
من اما بی خواب، روی میز تحریرم از پنجره ی اتاق دوردست ها را نگاه می کردم و به فردا فکر می کردم. 

مهرخدا: پنجره را باز کردم تا بوی گلهای باغچه اتاق را پر کند و بتوانم بهتر تمرکز کرده و اهداف زندگیم را تا 5 سال آینده بنویسم.
چشمهایم را بستم و غرق در آینده بودم که ناگهان روی پایم حس کردم موجودی در حال حرکت است.

اراده : حس پیچیدن باد لابلای شاخه و برگ درختان و صدای خش خش ساییده شدن انبوه درختان همچین حسی رو در من ایجاد کرده بود ... (البته ارسال رامین در شبانه روزی هم بی تاثیر نبود  [تصویر:  4chsmu1.gif]) .... باد حس حرکت رو در من زمزمه میکرد ... همان حسی که تمام افراد موفق از آن به عنوان بزرگترین عامل پیروزی یاد میکنند ...

چکاوک: اما نه شاید من اشتباه می کردم واقعا موجودی داشت حرکت می کرد پیش خود گفتم شاید پروانه ای است که محبت را دوست دارد او میخواهد نوازش کند تا شاید کسی نوازشش کند،می خواهد در آغوش بگیرد تا شاید در آغوش گرفته شود،به خود گفتم حتی این پروانه هم انتظار دارد،ناگهان جرقه ای در ذهنم زده شد،نکند مار باشد او چه میخواهد،می خواهد زهر نامروتی های این روزگار را به من بریزد،در این اندیشه ها بودم که...

رامین: به خود آمدم و دیدم سووووووسک ... 
آری سوسکی که بر روی پای من در حال قدم زدن بود ..

مهرخدا: اهسته خم شدم و در یک حرکت سریع ان را از روی پایم برداشتم، خواستم آن را لای دستمال گذاشته و لهش کنم اما دلم نیامد به سمت پنجره رفتم و او را بیرون انداختم اما پرواز کرد و لب پنجره نشست و گفت: سلام

رامین: آنجا بود که به روح پر فتوح ساقی خود سلام و صلوات فرستادم بابت این محصول نابی که در اختیارم گذاشته بود که توانایی مکالمه با سوسک را به من هدیه میداد
کمی به خود امدم دیدم که روی دیوار نشسته گفت .. تصمیم گرفتم که عکس بگیرم و در شبانه روزی به اشتراک بگذارم

مهرخدا: به حرفش خندیدم، با خود با صدای بلند گفتم بیا اینم تاثیر زیاد در انجمن بودنه که باعث شده فک کنم این سوسک هم دلش انجمن میخواد. ناگهان از جانب سوسک صدایی آمد و گفت: توهم نزده ایی من میتوانم حرف بزنم، من نیز روزگاری همچون تو یک انسان بودم اما با انجام اشتباه بزرگی ملکه پری ها مرا اینگونه کرد، از او پرسیدم چه اشتباهی و او پاسخ داد: 

عاشق: گفت: بدبخت تو الان داری خواب می بینی؟ گفتم: یعنی چی؟ لحظه ای به خود آمدم و دیدم که نه دست دارم و نه پا و دارم با یک سوسک! صحبت می کنم. خودم را دیدم که روی میز تحریر افتاده و خوابیده ام. ترس برم داشت، همه چیز به شدت شروع به لرزش کرد و به آنی از خواب پریدم. 
صبح شده بود و من کل دیشب را روی میز تحریر خوابیده بودم. ساعت ۹ صبح را نشان می داد: وای خیلی دیرم شده ....

چکاوک:با عجله لباس هایم را پوشیدم و به طرف در دویدم،ناگهان قالیچه سر خورد و به شدت بر روی راه پله آپارتمان غلتیدم تا به پایین رسیدم.آهسته بلند شدم و تا سر کوچه لنگان لنگان خودم را کشیدم و سوار تاکسی شدم و با چهره ای ژولیده و لباس ها خاکی به محل کار رسیدم از در که وارد شدم همکارانم از بالا به پایین نگاهم کردند و گفتند: 

عاشق: گفتند: «چی شده؟» سریع برای این که تاخیرم را هم توجیه کرده باشم گفتم: «با ماشین تصادف کردم». چشم همه ی همکارها چهارتا شده بود. چرا دروغ گفتم؟ پاک هول کرده بودم و نمی دانستم که چه کار دارم می کنم. از بقیه پرسیدم. «خانم باقری هستن؟»

رامین: همکارم گفت خانوم باقری تو اتاقه ..
وارد اتاق شدم 
وای خدای من ؛ چی میدیدم 
یک سوسک خیلی بزرگ روی صندلی نشسته بود و در حال انجام کارهای شرکت بود
ناگهان منو نگاه کرد و با صدایی که شبیه به صدای خانوم باقری بود بهم گفت .. صبح بخیر ؛ چرا اینقدر تاخیر داشتی؟؟
ساقیاآآآآآآآ .... چه کردی با من ؟ البته شاید هم اثر ضربه ای بود که تو پله بهم خورده بود .. ولی آخه من قبل از اون هم داشتم با سوسک حرف میزدم


آتریسا:ب خاطر خواب دیشب و اتفاق هایی ک صبح افتاده بود پاک گیج شده بودم...چشم هام و رو هم فشار دادم و چند نفس عمیق کشیدم تا حواسم سر جاش بیاد و با ترس ناشی از سوسک آروم آروم چشم هام و باز کردم و بالاخره خانم باقری همیشگی رو دیدم ک داشت با خودکارش رو میز میزد تا من و متوجه خودش کنه!
ب خاطر دیدن قیافه ی همیشگیش لبخند عریضی زدم ک عصبانی شد و گفت:.......


چکاوک:گفت:شما اگه شبا نمی خوابی دلیل نمیشه که اینجا بخوابی،خوب مرخصی می گرفتی تو خونت می خوابیدی،من که هنوز خواب بودم و فقط چشمام باز بود پا شدم و با یه لبخند کش و قوسی به دستا و بدنم دادم و رفتم دستشویی،صورتم رو بشورم،با دیدن صورتم به فکر فرو رفتم،فکر میکردم که...
________________
آتریسا: چی باعث شده بود ک اینطور ب هم بریزم؟؟؟سوسک؟؟؟خانم باقری؟؟خودمم از این توهمات خندم گرفته بود..هدف های ۵ ساله ای حین نوشتنش خوابم برده بود...فکر ارائه ای ک امروز داشتم و استرس این روزها....
تو این گیر و دار فکر ته کشیدن جیبمم باعث استرس بیشترم میشد..پولی ک قرض داده بودم ب امیرحسین باعث شده بود کم بیارم ولی مهم نبود‌‌‌..اون صمیمی ترین دوستم بود ..نمیتونستم تنهاش بذارم تو موقعیت سخت زندگیش [تصویر:  hanghead.gif]


زینبی:امروز را مرخصی گرفتم تا برای ارائه به دانشگاه برم
به سرعت خودم را به اتوبوس رساندم وساعت 12 به دانشگاه رسیدم ،خوشحال از اینکه یک ساعت وقت داشتم تا زمان ارائه
چیزی به 1 نمانده بود که وارد سالن کنفرانس شدم، استرس زیادی داشتم ولی با دیدن امیرحسین قوت قلب گرفتم..



مهرخدا:به سمتش رفتم قبل از من خواهرم بهسمتش رفت و موبایل را به او داد و جیزی گفت امیرحسین موبایل پاسخ داد ناگهان رویش رو برگرداند و با بهت و پریشانی گفت کدوم بیمارستان؟ من دوستش هستم... بله     بله الان با خانواده اش میام به سمت استاد رفت چیزی در گوشش گفت و استاد نگران عینکش را از روی صوردش برداشت و گفت کمکی خواستین بگو و منو بیخبر نذار. امیرحسین با سمت خواهرم رفت من من کنان از او خواست با او برود اما خواهرم گفت پس سمینار علی چی میشه و او در جوابش سرش را پایین اندااخت و گفت تو راه بهت میگم(امیرحسین داماد علی هم بوده هاااا) 
با عحله از جلوی من رد شدن امیر حسین را صدا کردم جوابی نداد فاطمه را صدا زدم او نیز عکس العملی نشان نداد و به راهشان ادامه میدادند دنبالشان دویدم جلوتر از انها رفتم و جلویشان ایستادم و سلام کردم اما ناگهان امیرحسین از درون من رد شد و من بهت زده ایستاده بود و به دستان و پاهایم نگاا میکردم

در ذهنم تمام وقایع واتفاقات روزم رو مرور میکردم چه اتفاقی افتاده چرا من اینطوری شدم؟ من خوابم یا بیدار؟توهمات قرصی است که از مسعود گرفتم یا واقعا من.... داد زدم هیچکسی در دانشگاه به فریاد من عکس العملی نشان نمی‌داد، امیرحسین و فاطمه از من دور شده بودند دنبالشان رفتم و سوار ماشین شدم

امیرحسین با ناراحتی و اهسته از فاطمه خواست به بابا اطلاع دهد به بیمارستان بیاید و گفت علی تصادف کرده و در بیمارستان است

من... 

بیمارستان.... پس چرا من چیزی یادم نمیامد

به بیمارستان رسیدیم

مامان و بابا زودتر از ما رسیده بودند امیرحسین به سمت پذیرش و فاطمه پیش مامان و بابا رفت

کاملا گیج بودم نمیدونستم چه اتفاقی افتاده یادم نمیامد انگار پتکی سنگین به سرم خورده بود و هیچ چیز یادم نمیامد

ناگهان شیوا را دیدم با چشمان گریان همرااه پدرش سراسیمه به سمت خانواده ام میرفتن

کنار شیوارفتم چهره اش داغوون بود و بی روح و خیس از اشک

دلم از دیدنش به درد امد گفتم شیوا جانم گریه نکن من زنده ام اما او هم صدایم را نمیشنید

حسی عحیب مرا فرا گرفت مرا به سمت راهرو میکشید و زمزمه ایی به گوشم می‌رسید میگفت بیا من اینجام به دنبال صدا رفتم اما پشت سرم را هم نگاه میکردم و دلم پیش شیوا بود و نمیتوانستم اونطوری ولش کنم و به دنبال صدا برم چهره ی خندانش در محضر به یاد اوردم چه شیرین بود لحظات زیبای زندگیمان بعد از سپری کردن سختی ها ومشکلات ولی الان چه
من خود یک مشکل شده بودم و نمیدانستم چه بر سزم امده

به دنبال صدا رفتم اط راهروات گذشتم طبقه بالا رفتم و بعد از غبور از راهرویی دیگر وارد ای سیو شدم اتاقها را یکی از پشت پنجره شان نگاا میکردم ورد میشدم انگار دنبال  کسی میگشتم سومین اتاق سمت راستم خودم را روی تخت دیدم به سمت اتاق رفتم ناگهان خود را در اتاق دیدم یی انکه در را باز  کنم نه درسته خودمم اشتباه نمیکنم، به یکسری دستگاه وصل یودم و لوله ایی در دهانم و سرم را بسته بودندو دو دست و یک پایم را هم گچ گرفته بودند

مدام شعی میکردم به یاد بیاورم چه شده ولی صفحه ی سفیدی جلوی ذهنم ظاهر میشد در همان موقعه دکتر و امیرحسین و بابا پشت پنجره اتاق امدند دکتر به تنهایی وارد شد و دستگاهها. ا چک. کزد و می‌خواست برگردد چشمم به چهره سرشار از اندوه بابا افتاد

چقدر پیر شده من تاحالا بخ چهره اش دقت نکرده بودم یا اسن اتفاق اینچنینش کرده؟ ناگهان در وجودم حسی قوی تر شد ناخودآگاه به دیواذ تکیه دادم صدای بوق دستگاه منصل به من شروع شده بود و دکتر سریع به اتاقم برگشت پرستارها دور تختم رسیدند. حسی که دذ من قویتر میشد و نمیدانستم چیست باعث شده بود حواسم از خودم پرت شود بعد از چند دقیقه ان حس از بین رفت و صدای دستگاهها تمام شد بلند شدم دیدم همچنان زنده ام
به یاد شیوا افتادم پیش او رفتم

آتریسا:
دیدمش،کنار فاطمه تکیه داده بود ب دیوار و گریه میکرد.هیچوقت طاقت اشک هاش و نداشتم.نزدیکش شدم.فاطمه سعی داشت ک آرومش کنه اما صدای گریه هاش قطع نمیشد.کاش میتونست حسم کنه.بعد چند لحظه ای صدای دکتر بود ک من و از شیوا جدا کرد.داشت با پدرو مادرم حرف میزد..اون حرف میزد و آدم های مقابلش گریه میکردن،نزدیکشون شدم .همزمان با من امیرحسینم رسید.حرف های دکتر مثل پتکی ب سرم خورد...
_جناب ماهمه ی تلاشمون و کردیم،از این ب بعد باید منتظر باشیم .امیدتون ب خدا باشه...


مهرخدا:آلارم گوشیم به صدا درامد سرم را بالا آوردم خاموشش کردم چه زود گذشت. فیلمنامه را روی میز قرار دادم و بلند شده و به آشپزخانه رفتم کتری را آب کردم و روی گاز گذاشتم و زیرش را روشن کردم و قوری را شستم و در آن مقداری گل گاوزبان  و اسلیس لیمو ریختم. قوری را روی کابینت کنار گاز گذاشتم به سمت یخچال رفتم. جز  تخم مرغ و نان تست چیزی دیگری نبود دو عدد تخم مرغ و چند نان تست برداشتم ساعت 9 شب بود و باید شام هم میخورم تخم مرغ ها را در ظرفی شکستم و هم زدم و نان تست ها را به چهار تکه برش میزدم و درون ظرف تخم مرغ هم زده گذاشتم تا تخم مرغ را جذب کند ماهیتابه را روی شعله دیگر گاز گذاشتم و کمی روغن در آن ریختم و یکی یکی نان تستهای برش زده را درون ماهیتابه گذاشتم در همین هنگام صدای موبایلم بلند شد سریع آن را جواب دادم فریدون بود بعد از سلام و احوالپرسی ازم پرسید که فیلنامه را خوانده ام یا نه و نظرم در موردش چیست به او گفتم تا کجا خواندم و حس میکنم فیلمنامه سردرگمی است اما او فقفط خندید و گفت تا اخرش بخون ببینم بعد از تموم شدنش چی میگی و من خندیدم میخواست سوال دیگری ازم بپرسد که صدایی پشت تلفن آمد: آقای جیرانی همه منتظر شمان لطفا تشریف بیارید. از من خداحافظی کرد و گفت تا فردا حتما فیلنامه را کامل بخوانم.تلفن را قطع کردم شام آماده شده ام را روی اپن گذاشتم دمنوش را دم کردم و نشستم روی صندلی پشت اپن و مشغول خوردن شدم ذهنم درگیر فیلنامه و سرنوشت علی و شیوا بود ناگهان چشمم به قاب عکس رو اپن افتاد
53 53 53
وخاطرات کودکی هایم برایم زنده شد
در فکر بودم که تلفن به صدا درامد،مادرم بود بعد سلام واحوالپرسی ازم خواست که برم پیششون بهانه آوردم و بعد اصرار مادرم قبول کردم 
ی اسنپ گرفتم که سریع تر برسم حوصله پیاده روی نداشتم 4chsmu1
کلید انداختم وارد حیاط شدم همه جا تاریک بود و هیچ کسی نبود ،تعجب کردم بلند گفتم :مامااااان برق ها رفته؟؟!
صدای مامانم از تو خونه اومد که گفت اره عزیزم بیا تو الانه که برق هم بیاد
وارد خونه شدم
ی تخم مرغ خورد تو صورتم Gigglesmileکه پشت بندش چراغ ها روشن شد و همه شروع کردن به تولد تولد تولد تولدت مبارک خوندن وبرف شادی بود که ریختن رو سر وصورتم ،شبیه بابا نوئل شده بودم Khansariha (13)
این چندروز انقد درگیر شده بودم که فراموش کرده بودم تولدمه...
53 53 53
 سپاس شده توسط
دوستان و فامیل همه بودند الا یک نفر
ناگهان بفض سنگینی گلویم را می‌فشرد دلم میخواست از جمع فرار کنم و به خانه برگردم اما دل مادرم را چه کنم
به سمت مادرم رفتم او را بغل کزدم و تشکر کردم و پیشونی و دستانش را بوسیدم اشک در چشمانش حلقه زد خندیدم و گفتم دوستت دارم مامان و بغلش کزدم
بعد از شلوغ بازی و جشن و خوردن کیک و شام همه اروم دور هم نشسته بودیم و هر کس دو سه تایی با بغل دستش اروم حرف میزد
شیطنت کودکیم بیدار شد گوشهایم را تیز کزدم ببینم پسرخاله و دختر خاله ام چه میگویند شنیدم که آذر به عرشیا میگفت ببین طفلکی یه چه روزی افتاده پوست استخون شده و انگار فقط مرده متحرک شده گوشم را سمت خاله و عمه و مادرم تیر کزدم خواهر جان فکری با حال این پسر بکن خوب نیست عذب بمونه، گذشته رفته تموم شده نذار تو گذشته سیر کنه ببین قربونش بشم داره تلف میشه و رنگ به رخسار نداره و سمت دیگری هم سعیده و مجتبی و هادی پچ پچ میکردن که باید تو جمع کوهنوردیمون قاطیش کنیم این همه تو خودش نباشه
بلند شدم و رفتم اتاق قدیمیم خودم را در اینه نگاه کردم
[تصویر:  Untitled_1.png]
تا لحظه ی شکست به خدا ایمان داشته باش 
خواهی دید که آن لحظه هرگز نخواهد رسید...

[تصویر:  101596271301.png]
 سپاس شده توسط


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان