عزیز : .:.::. جشن قهرمانی خانم ها شادن ،raha99 ،آقایان mehdi0،افرا ،زندگی آزاد،تواب .::.:.

عزیز : .: منم بازی؟؟؟؟؟؟ :.


امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اتفاقی نیوفتاد، مگر قرار بود اتفاقی بیفتد؟ همه چیز امن و امان... این من بودم که روز به روز افسرده و معتاد تر میشدم، و در اطرافم، همه چیز رو به رشد بود جز من! سعی میکردم بهتر شوم، اما سد راه من چه بود؟ سرنوشت؟ تقدیر؟! هیچکدام؟ اصلا مگر این دو معنای یکسانی ندارند؟ نمی‌دانستم، شاید هم می‌دانستم، اما حداقل خواهم توانست آن را شرح دهم، آن هم به چندین و چند طرق مختلف! واکنش شیمیایی را متصور شو، نیروی فعالسازی، آن را فراهم بیاور و به تماشا بنشین. پتانسیل، خودت را سوار بر گاری از بالای تپه‌ای گِرد و بی‌انتها رها ساز... وجه مشترک اینها در چیست؟ انرژی فعالسازی؟ شاید! یک قدم بردار، دو قدم بردار، اصلاٌ سه یا چهار قدم بردار... قدم پنجم... حال، سعی کن تنِ خویشتن را متوقف سازی، از عهده‌اش بر می‌آیی؟ مسلماً خیر! برداشتن قدم به خودیِ خود بد نیست، ضرری هم ندارد. اما نه به هنگام قدم زدن در جاده‌ی مرگ! یک قدم، دو قدم، سه یا چهار قدم! قدم پنجم پایانی‌ست بر یک آغاز، پایانی که آغاز شده و حرف حساب سَرَش نمی‌شود، کبریتی را برمی‌انگیزی و انتظار داری به حالِ پیش از شعله‌ور شدنش بازگردد... نه! چنین نیست! مگر در افسانه‌ها مشغول زیستن باشی... ناگهان روزگار تصمیم می‌گیرد به تو شانسی دوباره دهد! شانسی که اگر از آن صرف نظر می‌شد، پایانی حدأقل غم‌انگیز را به همراه داشت. پایانی معلوم، بر خلاف پایان‌های نامعلوم؛
تو، اکنون آن کبریت شعله‌ور هستی که تا نیمه سوخته‌ای و نسیم روزگار مانع از پیشروی بیشتر سوختگی می‌شود. نیم سوخته، نیم سالم، بدون هیچ برگ برنده‌ای. بدون هیچ هویتی، بدونِ هیچ روزنه‌ی امیدی... به‌مانند مشکلی که میل به حل کردن آن وجود ندارد، یا اگر اغراق نباشد، یکی از هزاران هزار مسئله‌ی بدون راه‌حل در دنیای محدودِمان... شبیه این است که در وسطِ تونلی گیر افتاده باشی، تونلی که هر دو سر آن با مشتی آوار مسدود شده. نه می‌دانی از کجا آمده‌ای، نه می‌دانی به کجا خواهی رفت! اما میانِ تمام فراموشی‌هایت، یک چیز را خوب می‌دانی! قدم اول... قدم دوم... قدم سوم... قدم چهارم... قدم‌های اشتباهی که باعثِ حالِ بدون چاره‌ی تو در این لحظات هستند...
...بامداد ۲۰ مهر...
"به دنبال دلیلی برای زندگی"
 سپاس شده توسط
نام داستان: کنسرو والتر خوردنی نیست
داستان نیمه بلند
سوم شخص دانای کل
شخصیت ها :
رضا :باغبان
حمید :صاحبخانه
حجت :برادر بزرگ حمید


بسمه تعالی
_ سلام جناب استاد ، از باغچه قشنگتون چخبر دیگه زنگ نزدید ، درخت‌ها هنوز سرحالن انشاالله؟
واقعیت این بود که درخت ها سر حال نبودند و خیلی وقت بود بهشان رسیدگی نشده بود و آن آقا که زنگ زده بود به رضا جناب استاد نبود .
استاد ، استاد دانشگاه یا مدرسه ای و چیزی نبود یعنی قدیم‌ها بوده ولی خانه ا‌ش بیش از خانه کتابخانه بود.
_ آقا شما باغبونی ؟ من شمارت رو از تو انباری پیدا کردم .
من استاد نیستم ، خونه ی استاد رو خریدم و حالا وضع باغچه خیلی خرابه بیا ردیفش کن ، لوازم هم هر چی داری بیار من اینجا هیچ چیزی ندارم.
رضا اصلا از لهن فرد پشت تلفن خوشش نیامد  ولی چه میکرد که چند وقتی بود از جایی برای باغبانی او را نخواسته بودند و بی کار بود و خانه نشین.
گوشی را که قطع کرد دوباره دراز کشید روی تشک و رو به زنش سر برگرداند و گفت فردا هشت بیدارش کند که باید برود سرکار .
زنش هم در دل حالش بهتر شد.
ورزش بزرگترين داروي بشريت !

ادامه
خانه استاد بالای شهر و نزدیک به کوه هایی بود که کشاله جنوبی رشته کوه البرز بودند.
استاد فی نفسه پولدار نبود ، اتفاقا کم پول در می آورد و خرج زندگی دونفره شان هم خیلی سخت در می آمد و بازنشستگی مطلقا کمکی محسوب نمیشد.
خانه را از پدرش به ارث برده بود و در سال وبا تنها او و مادرش زنده مانده بودند و بیماری پدر و چهار تا از بچه ها را با خود برده بود.
معماری یزدی خانه و شیروانی حلبی که از دور یکدست بچشم می آمد و از نزدیک پر بود از پرچ و تکه های نا منظم ورق.
یک مکعب دو طبقه دویست متری  محاصره در میان درختان بید و گردو و تبریزی ، سیب و گلابی و شاهتوت و خرمالو هم بعدها چسبیده به دیوار اطراف حیاط کاشته شده بود که هر سال سهمی هم به اهالی کوچه می رسید.
استاد رضا را آورد که جدول های وسط حیاط را سیمانکاری کند که او پیشنهاد داده بود دستی به سر و روی درختان و باغچه بکشد.
استاد پول زیادی نداشت اما رضا آن سالها جوان بود و خوش ذوق و وقتی درختی را سرحال میدید کیف میکرد و این بود که خودش این زیبایی را ترجیح میداد.
سالی دوبار اواخر زمستان و پاییز می آمد ، حرس میکرد و بیل میزد و خاک تازه میکرد و بعد هم چوب و علف میسوزاند و کود میداد.
استاد هم  دم عید علاوه بر دستمزد آنچه میتوانست عیدی میداد و اضافه بر آنها لباس نو برای دخترهای رضا میخرید .
یک سال شده بود . نه آخر تابستان زنگ زد و نه بعدش ، رضا هم پیش خودش فکر کرد که حتمی استاد دستش خالی است که زنگ نمیزند ، اگر هم خودش برود شاید بد باشد و حس بدی به او بدهد.
عجیب بود  دیوار آجر سه سانتی تبدیل شده بود به ترکیب چوب و سنگ و نوار ها و بند کشی های فلزی طلایی .
در را عقب برده بودند و سردری زده بودند شبیه تاج محل.
زنگ زد 
_سلام رضا هستم ، برای باغ ، قبلا پیش استاد....
در را باز کردند و گوشی را گذاشتند.
ورزش بزرگترين داروي بشريت !

 سپاس شده توسط
ادامه
از همان پاشنه در سنگ شروع می شد تا عمارتی که تماما سفید بود . 
در ابتدا دو مجسمه سفید رنگ بسان فرشته های میانسال و نیمه برهنه خوش آمد گویی میکردند و جلوتر از آنها دالانی بود که ریسه های رنگارنگ از آن آویزان بودند و قرار بود ستارگانی باشند که شب را روشن کنند.
اما باغچه چه شد ، خاک بیل خورده ای که آجر رنگی ها بهشان نظم میداد کجا رفتند؟
آز آن درخت ها تنها چهار تایشان باقی ماندند که از بخت خوبشان موازی یکدیگر بودند و این باعث شده بود که با خوش اقبالی در میان سنگ ها و به شکل مربع های دو در دو محصور شوند که قرینه‌ای باب میل  ساکنان جدید بوجود آورند.
_پس چی آوردی با خودت ؟با بیلچه و اَرّه باغبونی میشه کرد؟من اینجا بنفشه میخوام ، رز هم میخوام ، ففط زود در بیاد که هفته دیگه قرار فروش داریم.
جوان که میخورد بیست و هفت ، هشت ساله باشد جلو راه افتاده بود و سفارش میداد و بیشتر گلزاری فانتزی میخواست .
رضا همینطور که پشت صاحبخانه راه میرفت هاج و واج به این قلعه سنگی نظر می انداخت.
وسط حیاط ایستاد و یادش آمد که درخت بید پر سن و سال زیبایی اینجا بود ، پایش قدر یک مشت خاکروبه همیشه جمع می شد و ورودی لانه مورچه هایی بود که استاد اصرار داشت خراب نشود.
در چوبی بزرگ عمارت باز شد :
_حمید ، بیا دیگه سهیلا میگه باید زنگ بزنی هتل ، من زبانم خوب نیست .
ورزش بزرگترين داروي بشريت !

 سپاس شده توسط
ادامه
_ شد چهار تا بلیط و پنج روز اقامت 
حمید برادرش را از جمع چهار نفره شان جدا کرد و گفت :
_حجت من که نپرسیده بلیط گرفتم ولی آخه تو یه هفته نشده که این زنه رو میشناسی
حجت رو ترش کرد و گفت : تو با زنت هستی ، خب خوبه چون من و تو تنها که نمیتونیم بریم ، بببین من هم میدونم اون هم دوست نداره با من زیاد بگردی ، پس من یا نمیام یا اینکه با کسی بیام که به من هم خوش بگذره.
حمید بوی الکل را حس میکرد ، مثل همیشه و می فهمید  اگر زیاد حرفشان دنباله پیدا کند کار به تلخی میکشد.
حجت ده سال بزرگتر از حمید بود ولی تنها بلوغی که کسب کرده بود این بود که چطور خوش بگذراند ، پول درآوردن را هم بلد بود ولی برای اینکه از خرج بالای خود وانماند.
حجت به قصد سیگار کشیدن بیرون رفت ، رضا را دید که پای درخت را با نوک بیل سیخ می زند .
_عمو ؟ چیکار داری ؟ ها ؟
رضا سر بلند کرد و گوشه چشم قد و قواره حجت را پایید :
_باغبونم واسه درخت ها اومدم ، الان ندیدی مگه با صاحب خونه حرف میزدم
حجت سرش گرم تر از آن بود که رضا را خوب ببیند  ، برگشت و به داخل رفت.
رضا به صورتی که صاحبخانه میخواست نگاهی انداخت.
بنفشه در رنگ های مختلف
رز ، سفید و قرمز 
داوودی
رضا با خود فکر میکرد این دیگر کیست که هیچ چیزی از گل نمیداند و به این نتیجه رسید که حیاط را پر کند از مدادرنگی هایی با عمر نهایت دو هفته .
نم باران گرفت و احتمالا شدید تر می شد و این یعنی امروز را نمی شد کار زیادی کرد.
ورزش بزرگترين داروي بشريت !

 سپاس شده توسط
رضا  به امید دستمزد امروز آمده بود و حالا که باران گرفته قاعدتاً خبری از کار و اجرت هم نبود.
توی حیاط این پا و آن پا کرد که ول کند برود با اول به صاحبخانه خبر بدهد ، اینکه ول کند برود یعنی ته دلش هم خوشش نمی آمد برگردد و آنجا کار کند و راستش از وقتی چشمش به این بزک کردگی افتاد دلش راضی نبود دست به بیل و قیچی ببرد.
حمید در را باز کرد و رضا را صدا کرد و خواست که داخل برود.
خانه استاد یعنی همین خانه منتها آن زمان که استاد ساکنش بود برای رضا یاد آور خانه پدری اش در شهر خودشان بود . سقف بلند که از دیوار های متصل با کتیبه های چوبی معرق جدا میشد و نه چیز مجللی بود بلکه مرسوم آن سال ها بود و پر از طاقچه و از همه جنس ، چوبی و آجری و گچی.
همیشه بوی کندر میاد و گلپر . پنجره ای بزرگ و باریک به اندازه شانه آدم و یک تنه که وقتی بازش میکردی درخت میدیدی و خاک و شعاع نور آفتاب و آنجا بود که دلت میخواست بروی روی ایوان چای بنوشی و الی آخر.
اماانگار برف آمده بود ، همه چیز سفید و طوسی.
کف خانه را انگار  سنگ یک تکه پهن کرده بودند و همه چیز به شکل منظم و با گوشه های تیز و مربع شکل در همه جا دیده میشد. از در که وارد میشدی دو پله بالا می آمدی و از همان مجسمه های خوش آمد گوی داخل حیاط ولی یک هوا کوچک تر اینجا هم حواسشان به آدم بود ، سقف کوتاه شده بود و در واقع کوتاه شدنش بدلیل اتاقهایی بود که اعجاد وار به سقف قبلی چسبیده بود و از کنار دیوار یک راه پله و آن هم نه مارپیچ به این فضای جدید می رسید.
اما آنچه که بعد از حرف های حمید فهمید برق از کله اش پراند و البته که نفهمید جمله و تعریف و توضیح حمید چه بود ولی خب به نظرش عجیب بود چون اصلا نفهمید چه بود.
_آقا رضا این خونه فیبر نوری و هوشمنده و همه چیزش از در گرفته تا چراغ و تلویزیون و تلفن و گاز و گرمایش با دستور صوتی و کارت فعال میشه .
ورزش بزرگترين داروي بشريت !

 سپاس شده توسط
از قرار حمید پیشنهادی داده بود :
چه بهتر که بارون گرفت ، ما که نیستیم و هر چه قدر هم که دوربین داشته باشیم و دزدگیر از اینجا دور هستیم و نمیتونیم کاری بکنیم .
حجت زیاد خوشش نیامده بود:
چطور به این بابا اعتماد میکنی ؟ نیم ساعت نیست که میبینیمش ، اینجا کلی طلا و ساعت و دلار داریم . بعدش هم پنج روز کم نیست اصلا قبول نمیکنه
حمید صدایش را پایین تر آورد و بیشتر بخاطر اینکه حجت بفهمد باید صدایش را پایین بیاورد.
_ اول اینکه این آدم سالها میرفته و می امده یعنی مورد اعتماد بوده بعدش هم اینجا همه چی قفله و دستش به هیچ چیزی نمیخوره ، مطمئنا هم بدش نمیاد و قبول میکنه چون تو این بارون هیچ باغبونی کار گیرش نمیاد.
حجت حرفی نزد و ته استکان را سر کشید و رفت.
رضا حساب کرد اگر پنج روز در این خانه دربسته بماند و فقط بنشیند و بخوابد و ببیند بهتر از ییکار بودن است و تازه زنش هم پشت تلفن استقبال کرده بود .
حمید مختصر توضیحاتی داد که رضا فهمید غذا به صورت آماده و کنسرو در یخچال است و به دلیل آنچه سیستم یکپارچه امنیتی نام دارد ، گاز و فر و تلویزیون و چیزهای دیگر اتومات و با کارت و کد فعال میشود و خب رضا هم درک میکرد که کارتی نباید دست او باشد.
اهل خانه ، حمید و زنش سهیلا و حجت و دختری که حمید اسمش را دوباره از یاد برده بود خرت و پرت هایی جمع کردند و راهی شدند.
حجت با وجود اصرار حمید بر مصرف نکردن الکل دوباره به یخچال سر زد و تقریباً همه چیز را جارو وار درون کیسه ای ریخت و رفت و سرگرم تر این بود که وجود رضا را یادش باشد. آذوقه پنج روز رضا غیب شد و تنها بسته ی ده تایی کنسرو بود که ته یخچال مانده بود.
ورزش بزرگترين داروي بشريت !

 سپاس شده توسط
رضا تا نیم ساعتی بعد از رفتن صاحبخانه و همراهان همان جا روی مبل وسط پذیرایی نشست . راستی که اینجا پذیرایی بود یا نشیمن و یا مهمانخانه ؟ نگاهی گیج به دور و اطراف کرد و بالا سرش را پایید . چقدر سفید و چقدر برش های هندسی که در دل سقف می آمد و می رفت . تلویزیون رو جلوی خود دید و دنبال کنترل گشت . چیزی پیدا نکرد ، بلند شد و جلو رفت . تلویزیون داخل دیوار کار شده بود و چیزی و یا محفظه ای و یا میزی که رویش یا تویش چیزی بگذارند نبود و این بود که کمی کلافه شد و دوری زد به جاهای دیگر . 
نزدیک ظهر میشد وای خانه تاریک بود ، باران و ابر بود که موجب این تیرگی داخل میشد.
دنبال کلید گشت ، چیزی نبود . 
نزدیک در ورودی روی دیوار توجه اش به صفحه سیاه تقریبا دو وجبی جلب شد که کنترلی هم کنارش توی چیزی مثل قلاف بود.
این صفحه سیاه و آن کنترل در قلاف همه آن چیزی بود که رضا از صاحبخانه شنیده بود و ربط پیدا میکرد به کارت و رمزی که رضا برایش قابل درک بود که نداشته باشدش ، ولی خب با اینکه ندانست چیست ولی فهمید که لامپها و روشنایی درون خانه و تلویزیون و بعدا چیزهای دیگر که متوجهشان شد همه وابسته به همان کنترل هستند .
خواست در را باز کند و هوایی بخورد و سیگاری بگیراند که دید صفحه کلید کنار در دینگ دینگ قرمز میخورد که یعنی باز همان کارت و رمز و فلان .
رضا زندانی بود .
یعنی زندانبانی که زندانی همان زندان بود .
یادش افتاد شماره ای ندارد که به صاحبخانه زنگ بزند و بگوید که اشتباهی همه چیز را قفل کرده‌اند و خاموش کرده اند و رفته اند و اوست که تنها مامده میان این سیاهی و آن هم بمدت پنج روز آینده.
برگشت و روی مبل نشست ، دوباره نگاه انداخت . چیزی دستگیرش نشد ولی یادش آمد استاد جای دیوار تلویزیون کوبی شده کتاب خانه ای داشت که رویش چند تابلو خط خودش بود و در میان قفسه ها عکس های خانوادگی  که یکبار همه را به رضا معرفی کرده بود . برادرش خشایار و دوستش که غرق شده بود در یک قاب عکس ، دخترش سارا و همسرش که در لبنان  بودند در عکسی دیگر و خودش و زنش در جوانی کنار رودخانه ای که احتمالا کارون بود.
سراغ یخچال رفت .
 یخچال خالی و تنها چندتایی کنسرو ، رضا خجالت را کنار گذاشت و فحش بلندی حواله کرد به جد و آباد صاحبخانه که او را اینطور بی کس و کار ول کرده اند.
ورزش بزرگترين داروي بشريت !

 سپاس شده توسط


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان