عزیز : .:.::. جشن قهرمان‌های پاکی؛ خانم‌ها نور الزهرا و golgoli و آقایان سپهر و جاویدان و Master و آخرین بار .::.:.


امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

به وقت نویسندگی

#1
سلام

اگر قلم خوبی برای نویسندگی دارید، این تاپیک جای شماست.  49-2

تو این تاپیک می‌تونید نوشته‌های خود خودتون رو قرار بدید.
از داستان‌ کوتاه گرفته تا شعر تا هر متن ادبی دیگه که خودتون اون رو نوشتید.

حق مالکیت تمام پست‌هایی که اینجا گذاشته میشه متعلق به شخصی هست که پست مورد نظر رو گذاشته و سایر اشخاص اجازه استفاده از اون رو در هیچ کجا و به هیچ طریق جز با اجازه کتبی نگارنده ندارن.  4chsmu1
#2
سللللام 317 
خب اولین داستان رو که سابقاً مجبور بودم توی یکی دیگه از تاپیک ها بنویسم رو اینجا قرار میدم 49-2


نقل قول: این داستان: بچه فامیل

.نیاز خاصی به تعریف نداره و معرف حضور سبزتون هست [تصویر:  unsure.gif] 

از جمله مشکلاتی که از دیرباز با بچه فامیل داشتم اینه که نه تنها فوق العاده پررو و اخلاق غیر بشری دارن بلکه بی نهایت هم بی تربیتن [تصویر:  22.gif]

.یادمه یه بار سر سفره شام نشسته بودیم که گوشی ابوی زنگ خورد و وقتی جواب داد یه هویی رنگش پرید و شروع کرد به تعارف و خوش آمد گویی، وقتی قطع کرد با نگاه تأسف باری فقط یک کلمه گفت:

آبتین!!!

.با ذکر این نام چنان خانواده از اطراف سفره پراکنده شدند که گویی در صور اسرافیل دمیده شده!
طولانیش نکنم براتون که هر آنچه و هر آنکس در منزل ما بود از وحشت در هم پیچیدند!

.البته باید خدمتتان عرض کنم که آبتین نوه حاج جمال از خانواده های متجدد و اهل پز و افاده شهر هستن [تصویر:  vamonde.gif]

.بعد از نیم ساعت از اون تماس شوم، مهمان رسید و ما هم به رسم ادب سر پا ایستاده منتظر مهمان بودیم

.آبتین اوایل آروم پیش مادرش نشسته بود و فقط به زیر نظر گرفتن خونه و خونواده اکتفا کرده بود و به نوعی از شکنجه روانی شروع کرد؛ ولی بعد از 5 دقیقه، فطرت شیطانی تخریب و عملیات انتحاریش شروع به برانگیختگی کرد
اونجا بود که خانواده ما باید حالت دفاع اتوبوسی میگرفت تا شاید خسارات وارده رو کمتر کنه!


.اول برای دست گرمی اومد سراغ من و از سر و کول من بالا رفت و نزدیک بود چشمم رو با انگشت شست پاش دربیاره
بعد از اون هم رفت سراغ گل و گیاهان والده خانم و شروع به هرس کردن اونها از ریشه کرد [تصویر:  17.gif]

ما هم چشممون بصیر ولی دستمون قصیر
 نه میتونستیم حرفی بزنیم نه کاری کنیم [تصویر:  badbakht.gif]

خلاصه که بعد از دست گرمی رفت و از آشپزخونه سیخ آورد و شروع به فرو کردن اون در اعضا و جوارح بنده کرد [تصویر:  p.gif]

حاج جمال و همسرش حاجیه خانم هم از شیرین کاری نوه دلبند و بیش فعال(فرزند جن در روایات قدیم!!!) خودشون تو پوستشون نمی گنجیدن و مادرش همش پز سلامت روانی و جسمی بچه رو میداد! [تصویر:  god.gif]

جاتون اصلاً خالی نیست، بعدش نوبت نشون دادن پیشرفت های زبانی و لغوی بود که به دستور مادرِ جلیله شروع کرد به فرنگی صحبت کردن! 
چی بگم ولله
من خودم که چه قمپزهای فرنگی دانی که در نکرده بودم هم یه چندتا فحش فرنگی جدید در محضر ایشون یاد گرفتم [تصویر:  vayy.gif]

در این بین خانواده های محترم داشتن تخمه می شکستن و گل میگفتن و گل میشنیدن
ولی من این وسط طی مرحله پیاده کردن کالاف دیوتی در دنیای واقعی؛ به هفتاد و دو روش سامورایی داشتم جون میدادم [تصویر:  please.gif]
که ناگهان مادرِ کریمه ی حاج آبتین برگشت به بچه گفت:

بیبیییییی تو چرا اینقدر شیرینیییی؟!!!
ولی عشخم بیشتر از این عمو رو اذیت نکن!

بنده هم با نوای الله اکبر این همه جلال/الله اکبر این همه شکوه در بهت و حیرت این حجم از اقتدار داشتم فیوز میسوزوندم [تصویر:  1744337bve7cd1t81.gif]

.فشار های روحی_روانی_فیزیکی که داشت بهم وارد میشد رو دیگه نمیتونستم تحمل کنم و فقط توی ذهنم داشتم تیکه تیکه اش میکردم [تصویر:  swear1.gif]

.بالأخره منجی موعود! یعنی عموی آبتین(آبتین مثل حیوان با وفا ازش میترسید!!!) که تازه از سر کار برگشته بود هم اومد خونمون و من از فرط خستگی با نوای: 
سر زد از افق!
به استقبالش رفتم و اون لحظه، لحظه #انتقام_سخت من از آبتین بود [تصویر:  khansariha%20(69).gif]

.با لطایف الحیل اونو از جمع جدا کردم و به هوای نشون دادن لاکپشت سخن گو!؛ اونو بردم تو اتاق و با یه دست دهنشو گرفتم و با دست دیگه تا میخورد کتکش زدم؛ نگم براتون که صدای گربه میداد [تصویر:  khansariha%20(51).gif]

وقتی دلم حسابی خنک شد و حس کردم از شدت گریه داشت از حال میرفت، بهش یه لیوان آب سرد دادم تا خوابش ببره(نکته ای که به تدریج و با تجربه کسب شده اینه که بچه بعد از کتک مفصل و یه لیوان آب سرد خوابش میبره) [تصویر:  6.gif]


.و من [تصویر:  16.gif]
بعد از پیروزی شکوهمندی که حاصل شد با سینه سپر کرده و سری بالا گرفته از اتاق بیرون رفته و با خبر اطمینان بخش خواب آبتین آرامش رو به همه برگردوندم  [تصویر:  smiley-face-cool-2.gif]


موقع رفتن هم آبتین چنان خواب عمیقی داشت که اصلاً بیدار نشد و این بود یکی از ماجراهای من با یکی از میکروب های فامیل [تصویر:  45.gif]
#3
حقیقت عشق

خودت را در ته کوچه ای تنگ،دراز،کشیده شده میان خانه های در هم و در دل شب فرض کن.اصلا تو در آن جا چه میکنی؟ چرا تنها؟ چرا تاریک؟ چرا دلی نیست تا راهنمایت باشد؟

اما نه انگار نوری تاریکی را بر هم میزند.پرده ها را میدرد.دلت را با نورش گرم میکنی. انگار زیاد هم دور نیست.در همان میان ها، در مرکز سینه ات میدرخشد و چشمانت را بوسه میزند.به خودت میگویی مگر میشود در میان آن همه سردی مادری لطیف تو را آن گونه مراقبت کند!

باز هم آرامشش آرامت میکند.دستت را روی سینه ات میکشی تا او را لمس کنی.او را مگر جزحقیقت میتوان دانست.پس محو او همراهش میروی.ترسی نداری که دست در دستانش بگذاری.او تاریکی های کوچه ها را برایت میگشاید تا تو را به مقصد برساند.به خودت میگویی اگر او نباشد چه فاجعه ای،حتما راهت را گم میکنی.اصلا او کیست؟چرا تو را با خودش میبرد؟مگر کارو زندگی ندارد؟

اما نه شاید از تو چیزی میخواهد که این قدر مهربان است. نگاهش که فقط از تو بودن میخواهد تا همراهش باشی،هم دمش باشی. او حتما از تو بهتر میداند.او عاشق توست.اما چگونه؟انگار تو هم دوستش داری.به جایگاهش انگار کسی جز تو راه ندارد که اگر داشت سه حرف عشق بی معنا میشد.
تازه یادم آمد خدا هم سه حرف دارد. آری.او کسی جز او نمیتواند باشد! 
خدا همان حقیقت عشق است.
هر روز نشونه هاش رو برامون میفرسته،
کافیه یکم دقت کنی...
و من با تموم نشونه هایی که برام میفرستی
ازت میخوام که کمکم کنی بهترین تصمیم های زمان حال رو بگیرم، هوامو داشته باشی.
خدای بزرگم
#4
برف امید


برف می بارد! 
ابرها دانه های برف را یکی یکی آزاد میکنند.باید سرعتش رابیشتر کند تا به موقع برسد.صدای چکمه هایش یکی پشت یکی به گوش میرسد.برف همچنان می بارد و درختان را سفید تر میکند.لباس های پشمی اش دیگر کار ساز نیست و سرما در استخوان هایش مینشیند و آن هارا به لرزه در می آورند.دست ها و پاهایش دیگر با او نیستند و سست شده اند.زمان از دستش رفته و با خودش کلنجار میرود که چهار یا حتی پنج روز شده که در راه است.تنها امیدش به چراغ در دستش است که روشنی بخش دل ناامیدش است.باز هم به راهش ادامه میدهد. 

ناگهان چراغ در دستش متوجه چشمانش میشود.همان جا از راه می ایستد و بهت زده با زانو هایش روی برف ها می افتد.قطره قطره اشک چشمانش را پر میکنند.نور چراغ کم سو شده و اندکی دیگر روشن نمی ماند.چراغ از دستانش می افتد و فروغش را از دست میدهد و امید را در تاریکی شب گم میکند.

دیگر صدایی برایش نمانده تا با آن فریاد بزند و از رسم روزگار گلایه کند.سکوت و تاریکی فضا را پر می کنند و تنها صدای ساز گیتاری است که دخترک کوچکش آن را با اشتیاق در گوشش مینوازد. آن قهقهه های از ته دل،آن شیرینی های بی ریا و آن کلبه کوچک میان روستا همه و همه یادش است.حتما بیماری بیش از پیش دخترکش را تحدید میکند که اگر دیر برسد داروها دیگر فایده ای ندارند.

با این حال چراغ نیم افروخته دلش هنوز روشن است.مگر دشواری ها میتوانند مرد جنگل را از پای در آورد.خیز برمیدارد و همراه داروها ادامه میدهد.سپیدی درختان کنار جاده این بار راهنمایش میشوند و تا آخر او را همراهی میکنند.از لابه لای شاخه ها چراغ های روستا کمکم نمایان میشوند.انگار آن هاهم منتظر بودند که ناگهان صدای در همه را خوشحال میکند....
هر روز نشونه هاش رو برامون میفرسته،
کافیه یکم دقت کنی...
و من با تموم نشونه هایی که برام میفرستی
ازت میخوام که کمکم کنی بهترین تصمیم های زمان حال رو بگیرم، هوامو داشته باشی.
خدای بزرگم
#5
فرجام عشق

‌با چشمان گریان و خسته داشت اسمش را در دل ساحل حک میکرد تا آن خاطرات تلخ یادگار بر حافظه روزگار بماند. ناگهان خورشید نگاهش را جلب کرد. به افق خیره شد. جایی که آسمان و زمین در تلاتم اند. 

به یاد مادرش افتاد که بر آن صندلی می نشست و با کلاف های پیچیده نخ لباس های رنگارنگ میبافت. به یاد آن خانه قدیمی در کوچه های تنگ،آن صداهای دل نشین که هر کدام نقشی در ذهن ها می بندد.هنوز هم یادش می‌آمد آن صدای غناری های رنگی در قفس که فارغ از دنیا آواز سر میدادند، صدای باد که در گوش درختان زوزه میکشید، صدای بچه ها که خستگی نمی شناختند و هیاهویشان محله را برداشته بود وصدای پختن غذای مادر. 

یادش می آمد، در همان حوالی پشت پنجره او را دید که با نگاهش مهرش را در یک جاده یک طرفه به دلش انداخت. همان مهری که هیچگاه آن جاده را دوطرفه نکرد. هنوز هم یادش می‌آمد آن شعله های طوفنده عشق که او را در بر گرفته بودند، و آن مهربانی هایی که پشت پرده چیزی دیگری نهفته داشتند.

در همین فکر ها بود که چشمانش دل ساحل را گم کردند و موج های دریا آن اسم آشنا را از ساحل پاک کردند.انگار میخواستند شروعی تازه را رقم بزنند...
هر روز نشونه هاش رو برامون میفرسته،
کافیه یکم دقت کنی...
و من با تموم نشونه هایی که برام میفرستی
ازت میخوام که کمکم کنی بهترین تصمیم های زمان حال رو بگیرم، هوامو داشته باشی.
خدای بزرگم
#6
سلام به کانونی های گل  . 
داداش سپهر ، منتظرِ متون جدیدت هستم  45
وقت کردی بیزحمت لطف کن یکی دیگه از متن هات رو برامون پست کن 
302   balloons
من بینهایت مشتاقم پاک بشم . مشتاقی؟

 سپاس شده توسط


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان