مهمان عزیز : ..: گروه بندی ها انجام شد، لطفا یک روز را برای خود انتخاب کنید! :..


امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حکایاتی از بزرگان ادب و عرفان

#1
بسم الله الرّحمن الرّحیم

منّت خدای را - عزّ و جلّ - که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.

به چه کار آیدت ز گل طبقی ؟
از گلستان من ببر ورقی
گل همین پنج روز و شش باشد
وین گلستان همیشه خوش باشد

تو این تاپیک همونطور که از اسمش معلومه قراره حکایاتی از گلستان سعدی رو بذاریم
منبع این حکایات و توضیحات و معانی هم گلستان سعدی به تصحیح متن و شرح لغات حسین استاد ولی هست
لطفا نظرات و پیشنهادات و انتقاداتتون رو برام پیغام کنین یا همین جا بنویسین
ترجیحا بعدا غیر حکایت ها بقیه ی پست ها برای حفظ انسجام تاپیک پاک میشن ولی قبلش خونده میشن

همه ی قوانین کانون هم تو این تاپیک برقرارن

ممنون از همتون 53

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


ویرایش توسط تنها ترین سردار


سرزمین کهن ما ایران در طول اعصار و قرون مختلف، همواره بزرگانی در خودش پرورش داده که مایه ی افتخار و سربلندی ما بودن. بزرگمردانی که راهشون راه حق، اندیشه هاشون متعالی و کلامشون سراسر پند و روشنایی بوده برای ما.

از جمله ی این ها بزرگانی بودن که در وادی شعر و ادب و عرفان به روشنگری و بیان حقایق و پند دادن به رهپویان راه آزادگی پرداختن.

به همین دلیل، بر آن شدیم که با گسترش کاربری این تاپیک به بیان اندیشه ها، آموزه ها، پندها و حکایت های بزرگان دنیای ادبیات و عرفان بپردازیم.

بنابراین از این به بعد از همه ی شما دوستان دعوت می کنم که آموزه ها، پندها و حکایاتی از بزرگان ادب و عرفان رو تو این تاپیک قرار بدین تا به امید خدا همه مون از گفتارهای ارزشمند این بزرگمردان برای تعالی هر چه بیشتر اندیشه هامون و رسیدن به رستگاری بهره ببریم. 

فقط چندتا نکته رو خدمتتون عرض می کنم:

1- تمام قوانین اصلی سایت در مورد این تاپیک هم صدق می کنه.

2- نام نویسنده یا شاعر اثر رو حتماً ذکر کنین.

3- به منظور حفظ انسجام و یکپارچگی تاپیک، از زدن پست های متفرقه (تشکر، نظر و ... ) خودداری کنین.

4- نظرات خودتون رو توسط پیام پروفایل با بنده در میان بذارین. 


ارادتمندیم


53

فَوَعِزَّتِكَ مَا أَجِدُ لِذُنُوبِی سِوَاكَ غَافِراً وَ لاَ أَرَى لِكَسْرِی غَیْرَكَ جَابِراً

به عزتت سوگند براى گناهانم جز تو آمرزنده اى نيابم و براى شکستگيم جز تو شکسته بندى نبينم
(بخشی از مناجات التّائبین مناجات خمس عشره)
 سپاس شده توسط
#2
بسم الله الرّحمن الرّحیم

امشب که شب قدره ، دعا یادتون نره
معنی و توضیح بعضی کلمات و عبارات رو تو پرانتز جلوشون نوشتم که به مشکل بر نخورین

شروع میکنم با یه حکایت از باب دوم گلستان : در اخلاق درویشان


درویشی را دیدم سر بر آستان کعبه همی‌مالید و می‌گفت: یا غفور یا رحیم تو دانی که از ظلوم (بسیار ستمگر) و جهول (بسیار نادان ) چه آید.

عذر تقصیرِ خدمت آوردم
که ندارم به طاعت استظهار(پشت گرمی)
عاصیان از گناه توبه کنند
عارفان از عبادت استغفار
عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بضاعت (متاع ، کالا ) . من بنده امید آورده ام نه طاعت و بدریوزه(گدایی) آمده ام نه به تجارت اِصْنَعْ بی ما اَنتَ اهْلُه (با من چنان کن که تو را سزد . بخشی از دعای کمیله ) .

بر در کعبه سائلی دیدم
که همی می گرستی خَوش
من نگویم که طاعتم بپذیر
قلم عفو بر گناهم کش
*
گر کشی ور جرم بخشی روی و سر بر آستانم
بنده را فرمان نباشد هرچه فرمایی بر آنم

فَوَعِزَّتِكَ مَا أَجِدُ لِذُنُوبِی سِوَاكَ غَافِراً وَ لاَ أَرَى لِكَسْرِی غَیْرَكَ جَابِراً

به عزتت سوگند براى گناهانم جز تو آمرزنده اى نيابم و براى شکستگيم جز تو شکسته بندى نبينم
(بخشی از مناجات التّائبین مناجات خمس عشره)
#3


بسم الله الرّحمن الرّحیم


یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد(مشغول به عبادت و خداپرستی) بودمی و شب خیز و مولَعِ (حریص) زهد و پرهیز. شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز (قرآن کریم) بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمی‌دارد که دوگانه ای(نماز دور رکعتی) بگزارد چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند. گفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی (کنایه از غیبت کردن و بد گفتن از مردم است)
نبیند مدعی جز خویشتن را......................که دارد پرده ی پندار در پیش
گرت چشم خدابینی ببخشند..............نبینی هیچ کس عاجز تر از خویش


فَوَعِزَّتِكَ مَا أَجِدُ لِذُنُوبِی سِوَاكَ غَافِراً وَ لاَ أَرَى لِكَسْرِی غَیْرَكَ جَابِراً

به عزتت سوگند براى گناهانم جز تو آمرزنده اى نيابم و براى شکستگيم جز تو شکسته بندى نبينم
(بخشی از مناجات التّائبین مناجات خمس عشره)
 سپاس شده توسط
#4
بسم الله الرحمن الرّحیم

یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی‌ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه می‌کردند ؛ سر بر آورد و گفت : من آنم که من دانم.


كَفَیتَ اَذیً یا مَن
تَعُدُّمَحاسِنی
عَلانِیَتی هذا وَ لَم تَدرِ ما بَطَن
(یعنی ای کسی که نیکی های مرا بشمار می آوری ، این آذار برای من از ناحیه ی تو کافیست ؛ آنچه در من نمایان است ظاهر و آشکار من است ، و تو از باطن من خبر نداری )

*
شخصم به چشم عالمیان خوب منظر است
وز خُبثِ (پلیدیِ) باطنم سر خجلت فتادی پیش
طاوس را به نقش و نگاری که هست خلق
تحسین کنند و او خجل از پای زشت خویش

فَوَعِزَّتِكَ مَا أَجِدُ لِذُنُوبِی سِوَاكَ غَافِراً وَ لاَ أَرَى لِكَسْرِی غَیْرَكَ جَابِراً

به عزتت سوگند براى گناهانم جز تو آمرزنده اى نيابم و براى شکستگيم جز تو شکسته بندى نبينم
(بخشی از مناجات التّائبین مناجات خمس عشره)
 سپاس شده توسط
#5
بسم الله الرّحمن الرّحیم

عبدالقادر گیلانی را رحمة الله علیه دیدند در حرم کعبه روی بر حَصبا (سنگ ریزه) نهاده همی‌گفت ای خداوند ببخشای و گر هر آینه مستوجب عقوبتم در روز قیامتم نابینا بر انگیز تا در روی نیکان شرمسار نشوم ... Tears

فَوَعِزَّتِكَ مَا أَجِدُ لِذُنُوبِی سِوَاكَ غَافِراً وَ لاَ أَرَى لِكَسْرِی غَیْرَكَ جَابِراً

به عزتت سوگند براى گناهانم جز تو آمرزنده اى نيابم و براى شکستگيم جز تو شکسته بندى نبينم
(بخشی از مناجات التّائبین مناجات خمس عشره)
 سپاس شده توسط
#6
بسم الله الرّحمن الرّحیم

زاهدی مهمان پادشاهی بود. چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادتِ (خواست، اراده) او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او ،تا ظنّّ (گمان) صلاحیت در حق او زیادت کنند .

ترسم نرسی به کعبه ای اَعرابی(عرب بیابانی)...........................کین ره که تو میروی به ترکستان است


چون به مقام(جایگاه) خویش آمد سفره خواست تا تناولی کند پسری صاحب فراست (زیرک ، باهوش ) داشت گفت : ای پدر مگر در مجلس سلطان طعام نخوردی ! گفت : در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید .گفت نماز راهم قضا کن که چیزی نکردی که به کارآید.
ای هنرهاگرفته برکف دست
عیب ها برگرفته زیر بغل
تاچه خواهی خریدن ای مغرور
روز درماندگی به سیمِ (نقره) دغل *

*دغل : (فاسد شده ، غش دار )

فَوَعِزَّتِكَ مَا أَجِدُ لِذُنُوبِی سِوَاكَ غَافِراً وَ لاَ أَرَى لِكَسْرِی غَیْرَكَ جَابِراً

به عزتت سوگند براى گناهانم جز تو آمرزنده اى نيابم و براى شکستگيم جز تو شکسته بندى نبينم
(بخشی از مناجات التّائبین مناجات خمس عشره)
 سپاس شده توسط
#7
بسم الله الرّحمن الرّحیم

شبی در بیابان مکّه از بی خوابی پایِ رفتنم نماند. سر بنهادم و شتربان را گفتم: دست از من بدار .

پای مسکین پیاده چند رود
کز تحمل ستوه
(خسته) شد بُختی(شتر قوی هیکل و دوکوهانه)
تا شود جسم فربهی لاغر
لاغری مرده باشد از سختی
گفت: ای برادر حرم در پیش است و حرامی (دزد) در پس ؛ اگر رفتی بُردی ، و گر خفتی مُردی .

خوش است زیر مغیلان
(درختی خاردار) به ره بادیه(بیابان) خفت
شب رحیل
(کوچ،سفر) ولی ترک جان بباید گفت


فَوَعِزَّتِكَ مَا أَجِدُ لِذُنُوبِی سِوَاكَ غَافِراً وَ لاَ أَرَى لِكَسْرِی غَیْرَكَ جَابِراً

به عزتت سوگند براى گناهانم جز تو آمرزنده اى نيابم و براى شکستگيم جز تو شکسته بندى نبينم
(بخشی از مناجات التّائبین مناجات خمس عشره)
#8
بسم الله الرّحمن الرّحیم

پارسایی را دیدم بر کنار دریا، که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارویی بِه(بهتر) نمی شد. مدّت ها در آن رنجور بود و شکر خدای-عَزَّ و جَلَّ (یعنی گرامی و بزرگ است ) - علی الدّوام (دائم) گفتی . پرسیدندش که شکرِ چه میگویی ؟ گفت : شکر آن که به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی .

گر مرا زار بکشتن دهد آن یار عزیز


تا نگویی که در آن دم غم جانم باشد


گویم : از بنده مسکین چه گنه صادر شد


کو دل آزرده شد از من؟ غم آنم باشد




فَوَعِزَّتِكَ مَا أَجِدُ لِذُنُوبِی سِوَاكَ غَافِراً وَ لاَ أَرَى لِكَسْرِی غَیْرَكَ جَابِراً

به عزتت سوگند براى گناهانم جز تو آمرزنده اى نيابم و براى شکستگيم جز تو شکسته بندى نبينم
(بخشی از مناجات التّائبین مناجات خمس عشره)
 سپاس شده توسط
#9
بسم الله الرّحمن الرّحیم


عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی (ختم قرآن) در نماز بکردی. صاحبدلی شنید و گفت : اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی بسیار از این فاضل تر بودی .

اندرون از طعام خالی دار

تا درو نور معرفت بینی

تهی از حکمتی به علّت آن

که پُری از طعام تا بینی

فَوَعِزَّتِكَ مَا أَجِدُ لِذُنُوبِی سِوَاكَ غَافِراً وَ لاَ أَرَى لِكَسْرِی غَیْرَكَ جَابِراً

به عزتت سوگند براى گناهانم جز تو آمرزنده اى نيابم و براى شکستگيم جز تو شکسته بندى نبينم
(بخشی از مناجات التّائبین مناجات خمس عشره)
 سپاس شده توسط
#10
بسم الله الرّحمن الرّحیم

یکی از بزرگان گفت پارسایی را: چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخن‌ها گفته اند؟ گفت: بر ظاهرش عیب نمی‌بینم، و در باطنش غیب نمی‌دانم.

هر که را جامه پارسا* بینی
پارسا دان و نیکمرد انگار

ور ندانی که در نهانش چیست
محتسب را درون خانه چه کار؟
جامه پارسا* : پاکدامن

فَوَعِزَّتِكَ مَا أَجِدُ لِذُنُوبِی سِوَاكَ غَافِراً وَ لاَ أَرَى لِكَسْرِی غَیْرَكَ جَابِراً

به عزتت سوگند براى گناهانم جز تو آمرزنده اى نيابم و براى شکستگيم جز تو شکسته بندى نبينم
(بخشی از مناجات التّائبین مناجات خمس عشره)
 سپاس شده توسط
#11
بسم الله الرّحمن الرّحیم


عابدی را پادشاهی طلب کرد. اندیشید که داروی بخورم تا ضعیف شوم مگر (شاید) اعتقادی که دارد در حق من زیادت کند. آورده اند که داروی قاتل (کشنده) بخورد و بمرد.
آن که چون پسته دیدمش همه مغز
پوست بر پوست بود همچو پیاز

پارسایان روی در مخلوق
پشت بر قبله می‌کنند نماز
*
چون بنده خدای خویش خواند
باید که به جز خدا نداند

فَوَعِزَّتِكَ مَا أَجِدُ لِذُنُوبِی سِوَاكَ غَافِراً وَ لاَ أَرَى لِكَسْرِی غَیْرَكَ جَابِراً

به عزتت سوگند براى گناهانم جز تو آمرزنده اى نيابم و براى شکستگيم جز تو شکسته بندى نبينم
(بخشی از مناجات التّائبین مناجات خمس عشره)
 سپاس شده توسط
#12
بسم الله الرّحمن الرّحیم


کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمت بی قیاس ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شفیع آوردند و فایده نبود.
چو پیروز شد دزد تیره روان
چه غم دارد از گریه ی کاروان

لقمان حکیم اندر آن کاروان بود. یکی گفتش از کاروانیان: مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه ای گویی تا طَرفی* از مال ما دست بدارند که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود. گفت دریغ کلمه حکمت با ایشان گفتن.

آهنی را که موریانه بخورد
نتوان برد از و به صیقل زنگ
با سیه دل چه سود گفتن وعظ
نرود میخ آهنین در سنگ
همانا که جرم از طرف ماست.

به روزگارِ سلامت شکستگان دریاب
که جبرٍ(جبران،التیام) خاطر مسکین بلا بگرداند
چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی
بده وگرنه ستمگر به زور بستاند
طَرف : اگر tarf خوانده شود یعنی: لحظه ای. و ممکن است taraf خوانده شود یعنی : قسمتی

فَوَعِزَّتِكَ مَا أَجِدُ لِذُنُوبِی سِوَاكَ غَافِراً وَ لاَ أَرَى لِكَسْرِی غَیْرَكَ جَابِراً

به عزتت سوگند براى گناهانم جز تو آمرزنده اى نيابم و براى شکستگيم جز تو شکسته بندى نبينم
(بخشی از مناجات التّائبین مناجات خمس عشره)
#13
بسم الله الرّحمن الرّحیم


کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمت بی قیاس ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شفیع آوردند و فایده نبود.
یه کاوانی تو سرزمین یونان میرفت . از قضا افتاد گیر راهزنا و راهزنان محترمم جیب و چمدون و هرچی تو اون کاروان بود تلکه کردن . هرچی ملّت زار زدن و التماس کردن و قسم دادن و خدا پیغمبرو واسطه کردن هیچ فایده ای نداشت که نداشت !

چو پیروز شد دزد تیره روان
چه غم دارد از گریه ی کاروان

لقمان حکیم اندر آن کاروان بود. یکی گفتش از کاروانیان: مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه ای گویی تا طَرفی* از مال ما دست بدارند که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود. گفت دریغ کلمه حکمت با ایشان گفتن.
آهنی را که موریانه بخورد
نتوان برد از و به صیقل زنگ
با سیه دل چه سود گفتن وعظ
نرود میخ آهنین در سنگ
از قضا لقمان حکیم هم تو همون کاروان بود . یکی از کاروانیان بهش گفت که لقمان تو اینا رو یکم نصیحت کن یه چیزی بهشون بگو بلکم بی خیال این پول و پله ی ما شن 2 زار تهش واسمون بمونه . حیفه این همه مال و اموال که به غارت بره . لقمان گفت حیف حکمت و موعظه که به گوش اینا بره !
مگه نصیحت به گوش اینا میره ؟ نرود میخ آهنی در سنگ !
همانا که جرم از طرف ماست.

به روزگارِ سلامت شکستگان دریاب
که جبرٍ(جبران،التیام) خاطر مسکین بلا بگرداند
چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی
بده وگرنه ستمگر به زور بستاند
لقمان گفت تقصر خودمونه . وقتی پول تو جیبت هست و سالم و سلامتی به حال بقیه رحمی بکن . وقتی یه نیازمندی با گریه زاری ازت کمک میخواد دو زار بذار کف دستش و الّا این مال یه جور دیگه از کف دستت میره

*****************************************************
توضیحات بیشتر :


مثلا به سومالی نگاه کنین
الآن فقر و قحطی و مرگ میرش از گرسنگی معروفه ، ولی یادتونه یکم قبل چیش معروف بود ؟ دزدای دریاییش !
چرا ؟ از فرط فقر !
وقتی مردم فقیر شدن و بی پول شدن و به گرسنگی افتادن ، یا میفتن میمیرن یا میشن دزد و خلاف کار و چپاول گرایی که میشن مال مردم خور
میشن جونور
میشن انگل اجتماع
چند درصد اینایی که دزدی میکنن از سر تفریح دزدی میکنن ؟ چند درصدشون واسه تفریح دزدی و خلاف رو شروع کردن ؟
چقدرشون کار درست و حسابی دارن ، آب و دونشون به راهه و سقفی بالاسرشونه و میرن دزدی ؟
اگه میخوای مالت ، جانت ، زندگیت تو امنیت باشه
اگه میخوای تو جامعه ی سالمی زندگی کنی ، به فکر دیگرانم باش
نه فقط به خاطر اونا ، به خاطر خودتم که شده به فکرشون باش . چون تو هم تو همین جامعه زندگی میکنی ...

طَرف : اگر tarf خوانده شود یعنی: لحظه ای. و ممکن است taraf خوانده شود یعنی : قسمتی

فَوَعِزَّتِكَ مَا أَجِدُ لِذُنُوبِی سِوَاكَ غَافِراً وَ لاَ أَرَى لِكَسْرِی غَیْرَكَ جَابِراً

به عزتت سوگند براى گناهانم جز تو آمرزنده اى نيابم و براى شکستگيم جز تو شکسته بندى نبينم
(بخشی از مناجات التّائبین مناجات خمس عشره)
#14
بسم الله الرّحمن الرّحیم

یکی از صاحبدلان زور آزمایی را دید به هم بر آمده و کف بر دماغ انداخته، گفت این را چه حالت است؟ گفتند فلان دشنام دادش گفت این فرومایه هزار من سنگ بر میدارد و طاقت سخنی نمیآرد؟!

یه آدم صاحب دلی یه قلچماقی رو دید که خیلی عصبانی شده بود به خشم اومده بود و خون جلو چششو گرفته بود، کارد می زدی خونش در نمیومد . گفت این چشه ؟ گفتن یکی بهش فحش داده . گفت این مردک رضا زاده رو با وزنه هاش بلند می کنه اونوقت طاقت یه فحش رو نداره ؟!

لاف سرپنجگی و دعوی مردی بگذار
عاجزِ نفس فرو مایه چه مردی ، چه زنی
گرت از دست بر اید دهنی شیرین کن
مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی

*
اگر خود بر دَرَد پیشانی پیل(یعنی اگه زورش به فیل هم برسه )
نه مرد است آن که در وی مردمی(انسانیّت)نیست
بنی آدم سرشت از خاک دارد
اگر خاکی نباشد آدمی نیست

فَوَعِزَّتِكَ مَا أَجِدُ لِذُنُوبِی سِوَاكَ غَافِراً وَ لاَ أَرَى لِكَسْرِی غَیْرَكَ جَابِراً

به عزتت سوگند براى گناهانم جز تو آمرزنده اى نيابم و براى شکستگيم جز تو شکسته بندى نبينم
(بخشی از مناجات التّائبین مناجات خمس عشره)
#15
بسم الله الرّحمن الرّحیم



ابوهریره- رضی الله عنه*- هر روز به خدمت مصطفی- صلی الله علیه- آمدی. گفت: یا اباهریره زُرنی غِبّاً تَزْدَد حُباً (یک روز در میان مرا دیدار کن تا دوستی بیافزایی) :هر روز میا تا محبت زیادت شود. صاحب دلی را گفتند بدین خوبی که آفتابست نشنیده ایم که کس او را دوست گرفته است و عشق آورده. گفت: برای آنکه هر روز می‌توان دید مگر در زمستان که محجوبست و محبوب.

به دیدار مردم شدن عیب نیست
ولیکن نه چندان که گویند بس
اگر خویشتن را ملامت کنی
ملامت نباید شنیدت ز کس

*:ابوهریره یکی از اطرافیان پیامبر (ص) است که از حدیث سازان مشهور است ؛ و چون نزد اهل تسنّ همه ی اصحاب آن حضرت عادل اند بنابراین برای او طلب رضایت خداوند کرده است . و این مطلب نزد شیعه مقبول نیست . چون گربه باز بود او را ابوهریره لقب داده اند.

فَوَعِزَّتِكَ مَا أَجِدُ لِذُنُوبِی سِوَاكَ غَافِراً وَ لاَ أَرَى لِكَسْرِی غَیْرَكَ جَابِراً

به عزتت سوگند براى گناهانم جز تو آمرزنده اى نيابم و براى شکستگيم جز تو شکسته بندى نبينم
(بخشی از مناجات التّائبین مناجات خمس عشره)


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان