دوست خوبم به کانون ترک خودارضایی خوش اومدی. اگر این پیغام رو می بینی، به این خاطر هست که هنوز ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن تا به ما ملحق شی و از تمام امکانات سایت استفاده ببری.
اگر قبلا ثبت نام کردی، می تونی از اینجا وارد شی.
مهمان عزیز : .::.:. مصاحبه با خانم Queen رو از دست ندید .:.::.


امتیاز موضوع:
  • 14 رأی - میانگین امتیازات: 4.21
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

درد دل های شما

اونی که مرخصی نداشت به زور مرخصی گرفت اونی که پاسپورت نداشت گذرنامه موقت گرفت اونی که پول نداشت قرض گرفت و همه شون دارن میرن همه هم میگن فرید تو چرا نمیای؟ پول نداری؟ مرخصی نداری؟ پاسپورت نداری؟ دارم دارم دارم ولی روی رفتن ندارم
[تصویر:  05_blue.png]
نقل قول: اونی که مرخصی نداشت به زور مرخصی گرفت اونی که پاسپورت نداشت گذرنامه موقت گرفت اونی که پول نداشت قرض گرفت و همه شون دارن میرن همه هم میگن فرید تو چرا نمیای؟ پول نداری؟ مرخصی نداری؟ پاسپورت نداری؟ دارم دارم دارم ولی روی رفتن ندارم

رفیق روزای بی کسی ..
همیشه به دادم میرسی ..

بی تو باشم غم دارم ..
یه زیارت کم دارم ..
[تصویر:  maxrejghkjdfkjdgfsdefault.jpg]
کاش اینجا بود...
دلم برای قدم زدن باهاش تنگ شده...
دوست دارم براش پیام بگذارم...
اما... نمی‌تونم.
شاید فکر بد کنه
شایدم چیز دیگه...
احساس می‌کنم خیلی وقته رفته کنار... به خواست خودش ... شایدم به خواست من...
باید قدر بعضی از آدم‌ها رو بیشتر بدونم
چون معلوم نیست یک ثانیه‌ی دیگه توی زندگیت باشن
یا نه ... :(
vayy یه ۳۰تایی جشن مونده نگرفتم vayy استرس ایز کیلینگ می
جالبه میبینم کارام زیاد شده بدتر هی میندازم عقب22
یکی هم نیست دستمونو بگیره vayy
کارای زندگیمم همینجور مونده
از دفتر برنانه ریزیم عقب افتادم-_-واسه همینه vayy
[تصویر:  pukuotukai_007.gif][تصویر:  pukuotukai_014.gif]


خانم کورن رز، چقدر این مسئولیت پذیری شما آموزنده است ..
میخوام بگم،
این تلاشهای شما خودش تبدیل به یه مفهوم و نماد خاص شده ..
یعنی همین که اسم شما در تاپیک جشن بیاد، بچه ها میفهمن یعنی مهم بودن پاکی .. مهم بودن پاکیشون برای شما .. برای کانون ..
مهم بودن ما برای هم .. یعنی باید بیان تبریک بگن ..

درسته که ما به خوبی شما رو همراهی نمیکنیم و مثل شما نمیتونیم جشنهای خوب بگیریم، البته متاسفانه ..
ولی میتونیم هر وقت که شما سرتون شلوغه، به طور خودجوش، بیایم به هم تبریک بگیم و شلوغش کنیم1

درد دل جالبی کرده بودین ..
خدا همیشه خیرتون بده و موفقتون کنه
[تصویر:  maxrejghkjdfkjdgfsdefault.jpg]
دیروز همین موقعا اینجا بودم
وسط کوه و بیابون چشمم خورد به این درخت توت
طفلک رو این وسط تنها کاشتن 
یجورایی یاد خودم افتادم
قشنگ معلومه داره با خودش میگه "من اینجا دارم چه غلطی میکنم؟"[تصویر:  fvq1_۲۰۱۹۱۰۰۸_۰۸۴۴۵۷.jpg]
(1398 مهر 17، 8:05)یوسف نوشته است: دیروز همین موقعا اینجا بودم
وسط کوه و بیابون چشمم خورد به این درخت توت
طفلک رو این وسط تنها کاشتن 
یجورایی یاد خودم افتادم
قشنگ معلومه داره با خودش میگه "من اینجا دارم چه غلطی میکنم؟"[تصویر:  fvq1_۲۰۱۹۱۰۰۸_۰۸۴۴۵۷.jpg]
شاید یه روزی همین درخت یکه سایبون این بیابون شد 1
[تصویر:  05_blue.png]
اگه احمق نیستم پس چی‌ام؟
فکر می‌کردم تو این کار ـ زمینه خیلی خوبم...
اما دو سال بر من میگذره و هنوز نتونستم حتی یک کار ساده رو به سرانجام برسونم
اشتباه میکردم؟
خدایا اصلا تو منو برای چه کاری آفریدی که هنوز نتونستم پیداش کنم؟
خدایا اصلا تکلیف من و تو چیه؟
میشه زودتر خلاصم کنی؟
حداقل اینطوری به ازای یک نفر اکسیژن بیشتری حفظ میشه!
 سپاس شده توسط
سلام
توی حیاط نشسته بودم یاده 10 سال پیشم افتادم وقتی پامو توی کانون گذاشتم، عادت داشتم توی حیاط قدم بزنم و فکر کنم، همینطور که قدم میزدم فکری زد به سرم برگردم پشت میز کامپیوتر از توی اینترنت یاد بگیرم چطور خودمو از این عادت رها کنم، رسیدم به سایت کانون، مدتی بودم و رفتم، بخاطر کمبود اعتماد به نفس و تنفری که از خودم داشتم، بخاطر گذشته ام، بعضی ها میدونن، میدونیین به جرات میتونم بگم بیشتر چیزا رو توی زندگیم اتفاق افتادش و باعث شدش امروز تبدیل به یه ادم جدیدی بشم، زندگی رو یاد بگیرم، زندگی همیشه توی ذهنم خیلی پیچیده بودش، زندگی خیلی ساده اس، زندگی یه لبخند زیباست، زمانی به این معنی میرسی که یاد بگیری خودتو و دیگران رو ببخشی، یاد بگیری عزیزانت رو دوست داشته باشی، با خودت دوست و مهربان باشی، دست از شکایت کردن برداری، عشق بورزی، یاد بگیری بقیه رو هم ببینی، دست از قضاوت برداری، مهم نیست اطرافیانت چطور باشن تو خودت باش، من عشق، تنفر، تنهایی، حسادت، خیانت، طرد شدن و خیلی حس های بد و اتفاقات بد و ناجور رو توی زندگیم تجربه کردم، هنوز اون خون گرمی که از روی دستم خارج میشد رو حس میکنم، اون لحظه ایی که مرگ چند دقیقه باهام فاصله داشت، لحظه ایی که خشم و نفرت رو کشتم توی خودم، لحظه ایی که تصمیم گرفتم مبارزه کنم، لحظه ایی که همه رو بخشیدم، لحظه ایی که یاد گرفتم این زندگی یه هدیه است چرا غرق زشتی هاش بشم، از مرگ نترسیدم خیلی خونسرد بودم، هیچی منو نمیترسونه، با خودم گفتم مسیر من اشتباه بودش، خودمو غرق زیبایی هاش میکنم، تمومشو از بین بردم تموم حس های بد و نابود کننده رو، تصمیم گرفتم زندگی کنم نه اینکه وقتمو بگذرونم..
یک دستمو از دست دادم نه کاملا، اون لحظه، لحظه ی انفجار من بودش، الان از زندگیم لذت میبرم، منتظر کسی نیستم، به دنبال دونستن همه چی نیستم، نه میخوام خودمو به کسی نشون بدم یا خودمو به رخ کسی بکشم، دنیای من زیباست الان، خوشبختی و شادی درون خود ادمه، توی دله ادمه، من دیگه از هیچی نمیترسم، چون همه جوره چندین بار شکست خوردمو و خودمو جمع کردم، ضربه های روحی سنگینی بهم وارد شدش، از ادمایی که بهشون محبت کردم و دوستشون داشتم، ولی همشون رو بخشیدم و از همه مهمتر خودمو، پله های موفقیت رو یکی یکی بالا میرفتم، چند باری عقب افتادم ولی به صفر رسیدم ولی ایندفعه با کمک کردن دیگران و دست دیگران رو هم بگیرم دارم کم کم میرم بالا، بهم خیانت شدش اما با خونسرد بودن و رها کردن خودمو به ارامش رسوندم..
حرف برای گفتن زیاد هستش، خلاصش میکنم توی کلمه زندگی داشتن یه لبخند زیباست..
وقتی میخوای بیخیال بشی به یاد بیار چرا شروع کردی، به یاد بیار کی هستی.. 
و روی اخر بازی تمرکز کن..
اینکه یه نگاه به خودت مبکنی میبینی هنوز مثل قبله اشتباهات درداوره
هیچی به جلو نرفتی
فک میکنی رفتی ولی باز میفهمی همون ادم قبلی ک بودی هستی
اینکه به بیس اشتباهاتت نگا میکنی میبینی تفکراتت همونه ک بوده درداوره جدی Hanghead
فک میکنی عوض شدی ولی نه 53258zu2qvp1d9v
[تصویر:  pukuotukai_007.gif][تصویر:  pukuotukai_014.gif]


پاییز فصل قدم زدنه. تموم اِلِمان های یک قدم زدن دلچسب رو با خودش داره. هوا نه اون قدر گرمه که آدم با دو دقیقه قدم زدن زیر آفتاب ذوب شه، نه اون قدر سرده که از شدت سرما و لرزش نتونه قدم از قدم برداره و قندیل ببنده. هوا یکجور خوشگلی ابر میشه و بوی خاک و بارون می‌پیچه توی منافذ تنفسیت و می بردت تو آسمون. پاییز فصل قدم زدنه. یک نفره و دو نفره هم نداره. شاید بعضی‌ها هنوز یار نداشته باشن، اما دل که دارن. اگه دو نفره نیستی، تنهایی قدم بزن، سه نفره قدم بزن، اصلا نفر دوم می تونه دوستت باشه. ولی هرطور که شده، حتما قدم بزن. زرد و نارنجی برگ‌هارو نگاه کن. بذار صدای خش خش‌شون بره توی گوشِت. بذار بادی که می وزه بخوره به صورتت. صورتت‌رو نوازش کنه. گونه تو ببوسه. الکی که نیست! آدم سه تا فصل انتظار می کشه تا پاییز بیاد. اون وقت بازم به بهونه دو نفره نبودن، قدم نزنه؟ واسه یک بارم که شده این پاییز با صفاترین خیابون شهرت‌رو قدم بزن. چه سه نفری با رفقا، چه دو نفری با یارت، چه یک نفری با خودت. #

[تصویر:  jv4e_20191013_130201.jpg]
چرخ گردون چه بخندد چه 

نخندد تو بخند 
مشکلی گر سر راه تو ببندد تو بخند 
غصه ها فانی و باقی همه زنجیر به هم 
گر دلت از ستم و غصه برنجد تو بخند

[تصویر:  55fa_16793981-3266-l_320x280.jpg]
خودت مبتلا به دردی باشی
و دوست‌هات؛
خانواده‌ات؛
مردم؛
جلویِ تو از اون درد بگن و بخندن...
و ندونن اون کسی که دارن روانی خطابش می‌کنن خودِ خودِ تویی...
و تو هم مجبور بشی با لبخند همراهی‌شون کنی!!
اما درونت انگار که:
میخواد داد بزنه و بگه؛
هیچ میدونی شب و روزم بخاطرش مختل شده؟
هیچ میدونی از وقتی که راهش رو به زندگیم باز کرده، یک روز خوش ندیدم؟
.
.
.
.
نه اونها نمی‌دونن و نخواهند هم دونست...
اما من به تلاشم برای بهبود ادامه میدم...
" بهبودی که وهم و خیالی بیش نیست! "
جمله آخر غلط


[تصویر:  nasimhayat.png]
(1398 مهر 18، 7:16)رضای 2 نوشته است: سلام
توی حیاط نشسته بودم یاده 10 سال پیشم افتادم وقتی پامو توی کانون گذاشتم، عادت داشتم توی حیاط قدم بزنم و فکر کنم، همینطور که قدم میزدم فکری زد به سرم برگردم پشت میز کامپیوتر از توی اینترنت یاد بگیرم چطور خودمو از این عادت رها کنم، رسیدم به سایت کانون، مدتی بودم و رفتم، بخاطر کمبود اعتماد به نفس و تنفری که از خودم داشتم، بخاطر گذشته ام، بعضی ها میدونن، میدونیین به جرات میتونم بگم بیشتر چیزا رو توی زندگیم اتفاق افتادش و باعث شدش امروز تبدیل به یه ادم جدیدی بشم، زندگی رو یاد بگیرم، زندگی همیشه توی ذهنم خیلی پیچیده بودش، زندگی خیلی ساده اس، زندگی یه لبخند زیباست، زمانی به این معنی میرسی که یاد بگیری خودتو و دیگران رو ببخشی، یاد بگیری عزیزانت رو دوست داشته باشی، با خودت دوست و مهربان باشی، دست از شکایت کردن برداری، عشق بورزی، یاد بگیری بقیه رو هم ببینی، دست از قضاوت برداری، مهم نیست اطرافیانت چطور باشن تو خودت باش، من عشق، تنفر، تنهایی، حسادت، خیانت، طرد شدن و خیلی حس های بد و اتفاقات بد و ناجور رو توی زندگیم تجربه کردم، هنوز اون خون گرمی که از روی دستم خارج میشد رو حس میکنم، اون لحظه ایی که مرگ چند دقیقه باهام فاصله داشت، لحظه ایی که خشم و نفرت رو کشتم توی خودم، لحظه ایی که تصمیم گرفتم مبارزه کنم، لحظه ایی که همه رو بخشیدم، لحظه ایی که یاد گرفتم این زندگی یه هدیه است چرا غرق زشتی هاش بشم، از مرگ نترسیدم خیلی خونسرد بودم، هیچی منو نمیترسونه، با خودم گفتم مسیر من اشتباه بودش، خودمو غرق زیبایی هاش میکنم، تمومشو از بین بردم تموم حس های بد و نابود کننده رو، تصمیم گرفتم زندگی کنم نه اینکه وقتمو بگذرونم..
یک دستمو از دست دادم نه کاملا، اون لحظه، لحظه ی انفجار من بودش، الان از زندگیم لذت میبرم، منتظر کسی نیستم، به دنبال دونستن همه چی نیستم، نه میخوام خودمو به کسی نشون بدم یا خودمو به رخ کسی بکشم، دنیای من زیباست الان، خوشبختی و شادی درون خود ادمه، توی دله ادمه، من دیگه از هیچی نمیترسم، چون همه جوره چندین بار شکست خوردمو و خودمو جمع کردم، ضربه های روحی سنگینی بهم وارد شدش، از ادمایی که بهشون محبت کردم و دوستشون داشتم، ولی همشون رو بخشیدم و از همه مهمتر خودمو، پله های موفقیت رو یکی یکی بالا میرفتم، چند باری عقب افتادم ولی به صفر رسیدم ولی ایندفعه با کمک کردن دیگران و دست دیگران رو هم بگیرم دارم کم کم میرم بالا، بهم خیانت شدش اما با خونسرد بودن و رها کردن خودمو به ارامش رسوندم..
حرف برای گفتن زیاد هستش، خلاصش میکنم توی کلمه زندگی داشتن یه لبخند زیباست..

سلام
چقدر خوندن این پست حس خوبی ب من داد...
الحمدلله...

خیلی خوشحال شدم آقا رضا...الان واقعا ثابت کردید خودتون دوست دارین!*

هر جا هستین سلامت و موفق و شاد باشید..
یاعلی.
______________________
* اشاره ب نام کاربری قبلی ایشون.
[تصویر:  07c49977111e42a28fd6.jpg]

(1398 مهر 16، 16:19)فرید نوشته است: اونی که مرخصی نداشت به زور مرخصی گرفت اونی که پاسپورت نداشت گذرنامه موقت گرفت اونی که پول نداشت قرض گرفت و همه شون دارن میرن همه هم میگن فرید تو چرا نمیای؟ پول نداری؟ مرخصی نداری؟ پاسپورت نداری؟ دارم دارم دارم ولی روی رفتن ندارم

از وقتیعکسمو رو به روی حرم امیرالمومنین گرفتنو برام فرستادنش دلم میخواد زمین دهن باز کنه و من رو ببلعه  Hanghead
[تصویر:  05_blue.png]
 سپاس شده توسط


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان