دوست خوبم به کانون ترک خودارضایی خوش اومدی. اگر این پیغام رو می بینی، به این خاطر هست که هنوز ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن تا به ما ملحق شی و از تمام امکانات سایت استفاده ببری.
اگر قبلا ثبت نام کردی، می تونی از اینجا وارد شی.
مهمان عزیز : .:.::. لطفا در نظرسنجی مسابقه گروهی شرکت کنید .:.::.


امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 1
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

مشکلات ما با والدین

(1398 تير 7، 10:07)مهرخدا نوشته است:
نقل قول:
سال ۹۷ اینو نوشته بودم  
[تصویر:  hanghead.gif] 
مجدد تکرارش میکنم 
وقتی فهمیدم بابام خیلی دوسم داره که مریض شدم و تو بیمارستان بستری بودم و بی تابی و فشار وارده بهش رو میدیدم... 
کاش دستشو میبوسیدم  [تصویر:  809197ps94ijjhwg.gif] 
مجید جان صبور باش  [تصویر:  53.gif]

این اتفاق برای منم افتاده، روز به روز میبینم دارن بخاطر من از لحاظ روحی روانی و حتی جسمی تحلیل میرن بخصوص اون مدت که لج کرده بودم و هیچ تلاشی برای درمان نمیکردم.
از خدامه نباشم تو دنیا و دکترمم گفته اگر یبار دیگه درمانت قطع بشه دیگه کاری نمی تونیم برات بکنیم، با این حال بخاطر والدینم دارم این راه رو میرم چون میدونم داغ فرزند دیدن نابودشون میکنه.

اینم بگم با تمام این احوالات، همچنان با بابام مشکل زیاد دارم و باهم زیاد درگیر میشیم ولی همین بیماری بهم نشون داده عشق پدریشو و اگر چیزی میگه ته دلش چیزی نی
باز هم دخترا بهتر توانایی برقراری ارتباط دارن 
مثل پسرا سخت نیستن  22 
ولی خب ذهنمون رو تنظیم کنیم روی بهبود روابط 
اگر یه حرف کوچک رو هم نزنیم خودش یعنی یه قدم پیشرفت  Khansariha (89) 

God

(1398 تير 6، 20:23)majid78 نوشته است: شاید خیلی هاتون سرزنشم کنید شایدم نکنید  
ولی به هر حال برام فرقی نمیکنه هرکی هرچی دوست داره بگه (با نهایت احترام)
خوب همون طور ک می دانید من از حدود۱ سالگی با مادرم بزرگ شدم اقا دستش درد نکنه زحمت کشیده درسته من ک منکرش نیستم اما این کنترل دیگه داره اصابما خورد میکنه تا هم بهش میگی اینجا اشتباه کردی اینطوری گفتی قعر میکنه خوب بکنه منم ادمم اصلا مگه قراره تا موقعی که موهام رنگ دندونام بشه باید اینطور باشه
امروز قهر کرده حرف نمیزنه باهام منم کاریش ندارم خوب که چی مثلا میخوای بگی ناراحتی؟ اره من خیلی خوشحالم که باهام اینطوری میکنی !!!!!
کاش یه کار درست درمان داشتم یه خونه اجاره میکردم میرفتم واسه خودم


تجربه ی خود من اینه که پدر مادرها در مقابل فرزندهاشون خیلی ضعیف هستن.
و همین ضعفشون هست که باعث می شه یه جاهایی تندی کنن که باعث رنجش بچه هاشون بشن.

بعد یه وقت هایی نیاز به توجه دارن.
غرورشون بهشون اجازه نمی ده این رو بگن
یا بلد نیستن، یا ما بهشون کم توجهی می کنیم.

این احساس نیاز رو یه جور دیگه بیان می کنن.
با تندی کردن، با ناراحتی کردن. با گیر دادن.  

تجربه ی من اینه
اگر بدترین کارها رو با پدر و مادر بکنی
این که یک ساعت بیای بشینی بهشون محبت کنی، یه بار دستشون رو ببوسی، سریع می بخشن.
خیلی دلشون در برابر فرزندهاشون کوچیکه.

اگر می خوایین مادر یا پدرتون اذیتتون نکنن، بهشون محبت کنید.
خودتون رو در مقابلشون کوچیک کنید. همه چی حل می شه.
از اون طرف اگر این کارا رو بکنید، خدا هم یه جور دیگه نگاهتون می کنه.

اگر یه بار مادر یا پدرتون محکم زد توی گوشتون
همون جا وقتشه، دستش رو ببوسید،
همین یه اتفاق برای دنیا آخرتتون بسه!

این کلیپ رو هم ببینید.


*********

از اون طرف، اگر می خواستید یه کار خیلی بد توی عمرتون انجام بدید.
برید به مادرتون بد و بیراه بگید. چون در برابر شما بی دفاعه.
بهش بگید دوستش ندارید و می خواید ترکش کنید و دیگه نمی خواید ببینیدش.
و تمام زحمت هایی که براتون کشیده، براتون رنج و مصیبت بوده.
اگر مادرتون همون جا سکته نکرد باید شک کنید
وَجَاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ

برای یک نبرد سهمگین آماده ای؟
تا آخرین قطره ی خون آماده ایم

[تصویر:  05_blue.png]


نقل قول: همسر عزیزم، پدرم، خواهرم، برادرم، بقیه دوستانم!
اگر شهید شدم یک کلام حاج‌آقا مجتبی به نقل از علی علیه‌السلام می‌گفتند:
منتهی فضل الهی تقوی است، شهادت خوب است اما تقوی بهتر است تقوایی که در قلب است و در رفتار بروز پیدا می‌کند.
فکر نکنم مال یک روز باشد شاید یک روزه هم باشد ولی حاج‌آقا می‌گفت پی ساختمان فونداسیون آهن است.

قسمتی از وصیت نامه شهید روح الله قربانی

(1398 تير 6، 20:23)majid78 نوشته است: شاید خیلی هاتون سرزنشم کنید شایدم نکنید  
ولی به هر حال برام فرقی نمیکنه هرکی هرچی دوست داره بگه (با نهایت احترام)
خوب همون طور ک می دانید من از حدود۱ سالگی با مادرم بزرگ شدم اقا دستش درد نکنه زحمت کشیده درسته من ک منکرش نیستم اما این کنترل دیگه داره اصابما خورد میکنه تا هم بهش میگی اینجا اشتباه کردی اینطوری گفتی قعر میکنه خوب بکنه منم ادمم اصلا مگه قراره تا موقعی که موهام رنگ دندونام بشه باید اینطور باشه
امروز قهر کرده حرف نمیزنه باهام منم کاریش ندارم خوب که چی مثلا میخوای بگی ناراحتی؟ اره من خیلی خوشحالم که باهام اینطوری میکنی !!!!!
کاش یه کار درست درمان داشتم یه خونه اجاره میکردم میرفتم واسه خودم


پدرومادر ها ی کار ها و رفتارهایی با بچه ها دارن ک تا حد مرگ دیوونت میکنن و عصبانیتش ب استخوان میرسه اما در عین حال خدا شاهده نباشن تو همین لحظه نفست میره :(
صبور باشین برادر مجید1
میگذره: )

فقط شما نیستی که با مادرتون مشکل دارین.تو همه ی خونه ها هست: )مادر شما کی و داره ب جز شما؟؟؟؟خب دوستتون داره ک بهتون گیر میده دیگه : ) بیخیال تر با این موضوع برخورد کنین. 
پ ن:نزارین تو خونتون قهر باشه.هر قدر هم مامانتون اصرار رو این موضوع داشت باز هم شما باهاش حرف بزنید..قهر بودن از اتفاق های بده: (
ما ی عالمه بحث و دعوا داریم اما بازهم ی ساعت بعدش سر ی سفره جمع میشیم و حرف های روزمرگی میزنیم: )
گاهی هم به خودت سر بزن! 

حالِ چشمهایت را بپرس و دستی به سر و روی احساست بکش؛

روبروی آیینه بایست و تمام تنهایی ات را محکم در آغوش بگیر وَ با صدای بلند به خودت بگو که "تو" تنها داراییِ من هستی؛
بگو که با همه ی کاستی های جسمی و روحی ، تو را بی بهانه و عاشقانه دوست دارم!

برای خودت وقت بگذار ، با مهربانی دستت را بگیر و به هوای آزاد ببر...
 نگذار احساس تنهایی کنی ،
نگذار ابرهای سیاه، چشمهایت را از پا دربیاورد.

مطمئن باش
هرگز کسی دلسوزتر از تو نسبت به تو پیدا نخواهد شد...!


چرا پدری ک یکبار به دخترش یه حرف محبت آمیز نزده انتظار محبت داره؟! پدری ک هر بار بچه ها حرفی زدن یه چیزی جوابشون رو داده ک دیگه حرفشون نیاد؟! پدری ک وقتی کنارش بشینی فقط میخواد سرزنش کنه و حرفای واقعا الکی و به دور از واقعیت بزنه ک واقعا نمیشه جوابش رو نداد؟!
بعد انتظار محبت داره
تو خونه ای ک انگاری حکومت نظامیه و از صب تا شب به جز سلام و خداحافظی هیچ حرفی باهات نمیزنه؟! ماهی یبارم اگه هم حرفی بزنه حرف خوب و قشنگ ک نیس و باعث دعوا میشه
بعد انتظار داره با این کارا بهش نزدیک بشم، بعد گیر میده ک چرا وقتی من خونه ام از اتاقت بیرون نمیای. 
خب کنارش نشستن واسم شکنجه اس. چیه دو تا آدم کنار هم بشینن و یه کلمه حرف واسه گفتن نداشته باشن. اصلا جلوش راه رفتن هم واسم سخته. 
چرا نمیزاره تو حال خودم باشم. 
گیر داده میگه حتما دوس نداری منو ببینی ک از اتاقت بیرون نمیای. کلی حرف الکی زده و اعصابم رو خرد کرده.
بخدا دارم دیوونه میشم از دستش. سکته نکنم خیلیه. 809197ps94ijjhwg
...You were there for me when no one else was
[تصویر:  nasimhayat.png]
(1398 مرداد 28، 14:05)Jupiter نوشته است: چرا پدری ک یکبار به دخترش یه حرف محبت آمیز نزده انتظار محبت داره؟! پدری ک هر بار بچه ها حرفی زدن یه چیزی جوابشون رو داده ک دیگه حرفشون نیاد؟! پدری ک وقتی کنارش بشینی فقط میخواد سرزنش کنه و حرفای واقعا الکی و به دور از واقعیت بزنه ک واقعا نمیشه جوابش رو نداد؟!
بعد انتظار محبت داره
تو خونه ای ک انگاری حکومت نظامیه و از صب تا شب به جز سلام و خداحافظی هیچ حرفی باهات نمیزنه؟! ماهی یبارم اگه هم حرفی بزنه حرف خوب و قشنگ ک نیس و باعث دعوا میشه
بعد انتظار داره با این کارا بهش نزدیک بشم، بعد گیر میده ک چرا وقتی من خونه ام از اتاقت بیرون نمیای. 
خب کنارش نشستن واسم شکنجه اس. چیه دو تا آدم کنار هم بشینن و یه کلمه حرف واسه گفتن نداشته باشن. اصلا جلوش راه رفتن هم واسم سخته. 
چرا نمیزاره تو حال خودم باشم. 
گیر داده میگه حتما دوس نداری منو ببینی ک از اتاقت بیرون نمیای. کلی حرف الکی زده و اعصابم رو خرد کرده.
بخدا دارم دیوونه میشم از دستش. سکته نکنم خیلیه. 809197ps94ijjhwg

درد دل منو گفتی 
دقیقا وضع منم همینه بعضی وقتا سر سفره هم نمیرم
حتی چند بار هم قلبم درد گرفته نفسم بالا نمی اومد یه بار

ولی دیگه یاد گرفتم جواب بهشون ندم خب منطق ما با هم نمیخونه هر چقدر هم حرفشون بی معنی و بی منطق بوده در نظرم فقط سکوت کردم

درست یا غلط همیشه بابامو مقصر میدونم تو مبتلا شدن به خ. ا همیشه تو تخیلاتم دنبال محبتی بودم که هیچ وقت از بابام ندیدم که آخرش شد این 809197ps94ijjhwg
بعضی وقتا با یک اشتباه نوزده نمیشی صفر میشی
حرفای شما درسته
وضع منم متفاوت نیست

ولی هر چی باهشون بجنگی بحث کنی و منطق بیاری آخرش بازنده خودتی
تویی که بهت فشار میاد تویی که اذیت می شی چون بچه ها همبشه دست پایین رو دارن


سعی کنین از شرایط استرس زا پزهیز کنین و طوری رفتار کنین که دعوا نشه

راه دیگه‌ای وجود نداره متاسفانه
پدر و مادری که تا حالا پدر و مادری نکرده
از این به بعد هم نمی کنه
پس فقط سعی‌کنین صدمه کمتر ببینین

من که هیچ وقت یادم نمی ره بابام می گفت چرا سر من رو نمیذاری رو پات نازم کنی بگی بابا جون قربونت برم؟
حتی چند بارم به زور وادارم کرد
بابایی که سرم رو روی پاش می ذاشتم می گفت پا شو برو بالش بیار
Gigglesmile

حالا من همیشه که نمی تونم کنار بیام ولی سعی می کنم داستان نشه


[تصویر:  nasimhayat.png]
جالبه پس این مشکلاتو همه دارن Hanghead
یا رادَّ ما قَدْ فاتَ
عمرهای به سر آمده، 
روزهای گذشته،
خون‌های ریخته،
عشق‌های گم شده، 
آبروهای رفته،
بغض‌های شکسته، 
اشک‌های چکیده،
و آب‌های از جوی رفته را 
تو باز می‌گردانی
ای باز گرداننده‌ی از دست رفته‌ها...
بیخیالی Hanghead
راه حلش فقط بیخیال بودنه..ی ساعت شب بشینین کنارشون و صدای تی وی و بلند کنین و نهایتش میگذره Hanghead
منم چند شب پیش سر حرف بابام کلی گریه کردم ولی الان حتی یادم نمیاد چرا  4chsmu1 بیخیال  49-2

همه چ درست میشه انشالله 53258zu2qvp1d9v Hanghead
گاهی هم به خودت سر بزن! 

حالِ چشمهایت را بپرس و دستی به سر و روی احساست بکش؛

روبروی آیینه بایست و تمام تنهایی ات را محکم در آغوش بگیر وَ با صدای بلند به خودت بگو که "تو" تنها داراییِ من هستی؛
بگو که با همه ی کاستی های جسمی و روحی ، تو را بی بهانه و عاشقانه دوست دارم!

برای خودت وقت بگذار ، با مهربانی دستت را بگیر و به هوای آزاد ببر...
 نگذار احساس تنهایی کنی ،
نگذار ابرهای سیاه، چشمهایت را از پا دربیاورد.

مطمئن باش
هرگز کسی دلسوزتر از تو نسبت به تو پیدا نخواهد شد...!


سلام و ادب،
برای مشارکت حرف میزنم، نه نصیحت؛
چون میدونم چنین مشکلاتی سخته و مورد به مورد هم فرق میکنه و حتی نمیشه گفت درک میکنم و اینها؛

چیزی که میخوام بگم اینه که ان شاء الله یه روزی خودتون مادر میشین ..
(نمیخوام بگم اون روز، امروز پدر مادرتون رو درک میکنین و اینها .. نه این رو نمیخوام بگم)

پرده اول: (آینده ای نه چندان دور)
تصور کنین مادر شدین و در موقعیتی هستین که صد در صد مطمئنین فرزندتون داره به راه خطا میره ..
هر چی هم بهش میگین گوشش بدهکار نیست ..
خودتون رو به آب و آتش میزنید .. التماس میکنید .. استغاثه میکنید .. دعا میکنید ..
علی الظاهر هیچ تاثیری نداره و از راهش برنمیگرده ..


پرده دوم: (حال حاضر)
در موقعیتی هستین که با احتمال بالا فکر میکنین پدر محترمتون دارن خطا میکنن؛
مقداری هم که از سمت خودتون تلاش کردین، فایده ای نداشته ..


به نظر شما کدوم یک از این دو سناریو رنجش آور تره؟
امروز در شرایطی هستیم که به طور بدیهی فکر میکنیم اطرافیانمون، خواهر، برادر، عروس، داماد، پدر یا مادر،
خطاهایی دارن ..
دو دو تا چارتاهای ما هم کارگر نمیفته و تغییری ایجاد نمیشه؟
اما فردا چی؟ شدت عاطفه آدم به فرزندش خیلی شدیده .. خصوصا از سمت مادر ..


خلاصه کنم ..
خبر تلخی که میخوام خدمتتون بگم ..
اینه که شما تو این دنیا، اختیار تام و تمام تغییر هیچ کس جز خودتون رو بهتون ندادن .. هر چی هم میخواین تلاش کنین ..
کس دیگری باید تصمیم بگیره حرف شما رو بپذیره یا نه، که اختیارش هم دست شما نیست ..
میدونم خیلی غم انگیزه .. میدونم جونت میره در بیاد از حرفهایی که میزنی و خریدار نداره ..
امروز رو سعی کنیم صبورانه تر بگذرونیم ..
فرداهای سخت تری ممکنه در پیش باشن ..
البته از خدای خودمون آسونی و عافیت رو میخوایم ..
[تصویر:  maxrejghkjdfkjdgfsdefault.jpg]
پدره دیگه مادره دیگه...
منم مثل بقیه دخترا این مشکلات با پدرم داشتم
ولی الان میرم خونه پدرم میبینم ی مشکل کوچیکی داره در حد ضعیف شدن چشماش شبانه روز فکرم مشغوله و گریه ام میگیره چرا موقعی که بودم اون رفتارها از من سر زده
متاسفانه اونموقع چون این روزها رو دوری هارو تجربه نکرده بودم حق به جانب بودم و اگر کسی میخاست نصیحتم کنه به شدت حرفاش از نظرم مسخره بود.....


خیلی تلخه که بعد پشیمونی نمیشه دیگه به قبل برگشت و جبران کرد
53 53 53
امشب رفتم نشستم با بابام صحبت کردم با وجود اینکه به شدت واسم سخت بود
گفتم اگه کاری کردم و حرفی زدم که ناراحت شدی معذرت میخوام(در صورتی ک هیچ کاری نکردم و هیچ حرفی نزدم)
اصلا قبول نکرد
هر اشتباه و کار بدی ک از زمان به دنیا اومدنم کردم(حتی سه چهار سالگی، دبستان و...) رو زد تو سرم
گفت واسه آیندت هیچ کاری نمیکنم و هیچ قدمی برنمی‌دارم، فقط تا زنده‌ام میتونی همین جا زندگی کنی.   
منم گفتم اشکال نداره نمیخواد کاری بکنی واسم، فقط دیگه این ناراحتی رو تمومش کنیم. 
میدونم زحمت کشیده واسم، میدونم سختی کشیده، میدونم به جز اون هیچ سرپناهی تو دنیا ندارم، ولی آخه چرا یه ذره محبت ندیدم ازش. 
خلاصه چیزی درست نشد ولی بازم خوب شد ک صحبت کردم. 
خدایا دل همه آدما تو مُشتِ تو هس. لطفا دلِ مامان باباهامون رو باهامون نرم كن و كمكمون كن تحمل كنيم و بهشون بي‌احترامی نکنیم.
...You were there for me when no one else was
[تصویر:  nasimhayat.png]
ممنون از دوستایی ک نظرشون رو گفتن 53
واقعا اینجا پست گذاشتن و صحبت با شما باعث شد حالم بهتر بشه
...You were there for me when no one else was
[تصویر:  nasimhayat.png]
چه قصه ی عجیبیه این قصه ی پدر و مادرا. راستش من نظرم اینه که پدر و مادر های نسل ما (دهه ی 60 و بعضا دهه ی 70) بلد نبودند، یعنی آگاهی کمی داشتند درباره ی تربیت فرزند. یه چیزهایی رو تجربی یاد گرفته بودند ولی مطالعه ای درباره ی تربیت فرزند نکرده بودند، چیزی که توی نسل جدید تغییر کرده و حداقل توی طبقه ی متوسط میبینیم پدر و مادرا همش دنبال مشاوره گرفتن و مطالعه درباره ی این هستن که چطور بچه شون رو بزرگ کنن.

من از تجربه ی خودم میگم، بچه که بودم توی مدرسه مورد تمسخر خیلی از بچه ها قرار می گرفتم و بهم میگفتن مثل معتادا راه میری..حتی اسم هم برام گذاشته بودن..یه روز که داشتم می اومد خونه بابام رو تو کوچه دیدم ..وقتی بهم نزدیک شد بهم گفت "چرا پاتو میکشی و مثل معتادا راه میری؟!" اون روز انقدر از دستش ناراحت شدم که هنوز که هنوزه اون جمله یادمه. پدر من هم برای من خیلی کار کرد و خیلی سختی کشید ولی متاسفانه هیچ وقت قادر به ابراز محبت به من نبود (همین باعث شد من هم یاد نگیرم و هیچ وقت نتونستم تو خونه به خواهرم محبت کنم). 

متاسفانه تجربه ای که یکی از دوستان داشت کاملا حقیقته، میل پیدا کردن به خ.ا دقیقا در میان کسایی که مهر و محبت کافی در خونه ندیدن یه واقعیته.
احساس می‌کنم
در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زارِ یأس
چندین هزار جنگلِ شاداب
    ناگهان
می‌روید از زمین.

---احمد شاملو---

[تصویر:  05_blue.png]




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان