دوست خوبم به کانون ترک خودارضایی خوش اومدی. اگر این پیغام رو می بینی، به این خاطر هست که هنوز ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن تا به ما ملحق شی و از تمام امکانات سایت استفاده ببری.
اگر قبلا ثبت نام کردی، می تونی از اینجا وارد شی.
مهمان عزیز : .::.:. فعالیت دسته جمعی شماره 3 .:.::.

مهمان عزیز : .::.:. سرپرست های برتر شهریور ماه .:.::.

مهمان عزیز : .::.:. مصاحبه با آقا اراده رو از دست ندید .:.::.

مهمان عزیز : .::.:. قدم سوم: مراقبت از زبان .:.::.


امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

مطالب خواندنی: جااالـــب ... علمییییی ... مفیـــــــــددد

#61
سگ باهوش
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید . کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت . سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد ...

سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد . قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس آمد .. سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آن را نگاه کرد و به ایستگاه برگشت . صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آن را چک کرد ، اتوبوس درست بود سوار شد . قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد .
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد . پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد . اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش ...
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید . گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید . اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد .
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت .
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد . قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد : چه کار می کنی دیوانه ؟ این سگ یه نابغه است . این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم .
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت : تو به این میگی باهوش ؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

----

نتیجه گیری اخلاقی :
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود .
و دوم اینکه چیزی که شما آن را بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .
سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است .
پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم ...
به نقل از persiansky.ir
اینجا سیم دلت به آسمان وصل میشود درنگ نکن

 وعده گاه ما : تاپیک قرار عاشقی


[تصویر:  nasimhayat.png]

مطلب زیر تقدیم به برادران کانونی ام

http://www.ktark.com/showthread.php?tid=...#pid254780

اللهم مولای کم من قبیح سترته

و کم من فادح من البلا اقلته

و کم من عثار وقیته

وکم من مکروه دفعته

و کم من ثنا جمیل لست اهلا له نشرته
 

#62
مثلث برمودا رازی در آسمان و دریا


[تصویر:  118ojf6.jpg]

در غرب اقیانوس اطلس ، در آن سوی سواحل شرقی ایلات متحده ، ناحیه ای وجود دارد که به شکل مثلث است . این ناحیه از برمودا در شمال آغاز می شود و تا قسمت جنوبی فلوریدا امتداد می یابد ، سپس از سمت شرق با گذشتن از جزایر باهاما و پورتوریکو ، به طول جغرافیایی 40 درجه به سمت غرب کشیده می شود و دوباره به برمودا باز می گردد.
این ناحیه که به مثلث برمودا معروف است ، در لیست رازهای ناشناخته جهان به عنوان مکانی اضطراب انگیز و باور نکردنی به ثبت رسیده است . در این مکان بیش از صدها هواپیما و کشتی بدون آنکه کوچکترین اثری از آنان باقی بماند ناپدید شده اند ! اغلب این حوادث از سال 1945 به بعد روی داده است و در طول 26 سال اخیر بیش از 1000 نفر در این ناحیه از جهان جان خود را از دست داده اند ، بی آنکه حتی اثری از جسد یکی از آن ها یا نشانه ای از بقایای هواپیماها و کشتی های ناپدید شده باقی مانده باشد .

1840 : کشتی بزرگ فرانسوی رزالی که از اروپا عازم هاوانا بود ، در مثلث برمودا با تمام وسایل دریانوردی و مجموعه های دست نخورده پیدا شد ، در حالی که تمام سرنشینان آن ناپدید شده بودند.

مارس 1973 : کشتی باری هزار تنی آنتیا که با 32 خدمه در مسیر نیوپورت نیوز به آلمان در حال دریا نوردی بود ناپدید گردید .

5 دسامبر 1945 : پنج هواپیمای جنگده TBM متعلق به نیروی دریایی که در یک پرواز آموزشی از پایگاه دریایی هوایی فورت لادردیل در فلوریدا به هوا برخاستند ، همگی ناپدید شدند .

22 سپتامبر 1963 : هواپیمای باری C-132 که رهسپار آزوزر بود ناپدید گشت .

منبع : KanonTark.com
#63
مردی مُلحد، روزی در جنگلی میان درختان قدم می‌زد. با خود گفت: “چه درختان با شکوهی، چه رودخانه‌‌های پرقدرتی، چه حیوانات زیبائی!”
همان‌طور که در طول رودخانه به قدم زدن ادامه‌می‌داد، صدای خش‌خشی از لای بوته‌ها شنید. وقتی برگشت و نگاه کرد، خرسی خاکستری دید با بیش‌از دومتر طول که بسوی وی در حرکت است.
مرد با همه‌ی قدرتی که در خود سراغ داشت در کوره‌راه شروع به دویدن کرد. هنگامی‌که از روی شانه به عقب نگاه کرد خرس را دید که کاملاً بوی نزدیک شده و با این‌که قلب وی به شدت می‌تپید تلاش کرد تا بازهم سریع‌تر بدود امّا پای او لغزید و روی زمین افتاد. او برگشت و کوشید تا برخیزد ولی دید که خرس دست‌اش را بلند کرده تا ضربه‌ئی به او بزند. در لحظه‌ای که مرد فریاد برداشت که ” آه، ای خدای من…” زمان متوقف شد، خرس بی‌حرکت ماند و جنگل در سکوت فرو رفت.
لحظه‌ئی بعد، نوری بر مرد تابید و صدائی برآمد که: “تو پیوسته در تمام این سال‌ها مرا انکار می‌کنی و به دیگران هم یاد می‌دهی تا مرا انکار کنند، و خلقت را در دنیا امری اتفاقی می‌دانی، با این همه حالا که در چنین وضع نامساعدی گرفتار آمده‌ئی می‌خواهی به تو کمک کنم؟ آیا می‌توانم روی تو بعنوان یک مؤمن حساب کنم؟
مرد بی‌ایمان، مستقیم به نور نگاه کرد و گفت: طرح این پیشنهاد، یکباره از سوی من، که با من فرضاً مثل یک مسیحی مؤمن رفتار کنید شاید ریاکاری بحساب بیاید، ولی شاید بهتر باشد خواهش کنم خرس را تبدیل به یک مسیحی کنید!
صدا گفت: “بسیار خوب” نور از بین رفت و صداها به جنگل بازگشت.

خرس دست خودرا پائین آورد و با خم کردن سر گفت: “خداوندا! متبرک گردان غذائی را که بر من ارزانی داشته‌‌ای و اینک دراختیار من است. بخاطر آن از تو صمیمانه سپاسگزارم. آمین!”

نقل از agree.blogfa.com
یک لحظه تفکر بهتر از 70 سال عبادت است.
#64
ماشا، مانكني كه مسلمان شد


« ماشا اليلیکینا » نام مشهوری در روسیه و مناطق روسی‌زبان است. او حدود 2 سال پيش به عنوان یک هنرپیشه جذاب و یک مدل زيبا مطرح بود و شهرت و محبوبيتش با اوج گرفتن «گروه رقص و موسیقی فابریک» در روسيه، به بالاترین حد رسید.
ماشا اليليكينا، ستاره سابق سينما، رقص و موسيقي، اينك حجاب اسلامي در بر دارد و به تدريس در مدارس مشغول است. وي مي‌گويد از جلوه‌هاي كاذب سابق متنفر است و اكنون احساس خوشبختي مي‌كند.
آنچه در پی می‌آید مصاحبه سایت روسی Islam.ru با این هنرمند مسلمان شده است:
[تصویر:  2mg8eon.jpg]
ماشا اليليکينا در جمع اعضاي گروه موسيقي فابريک
(قبل از تشرف به دين اسلام)

[تصویر:  fve7gy.jpg]
تصويري از ماشا اليليکينا بر روي جلد مجله مشهور ماکسيم
(قبل از تشرف به دين اسلام)

[تصویر:  2nw1tsp.jpg]
و اما تصويري از ماشا بعد از تشرف به دين اسلام ...

چطور شد که تمام موفقیت‌ها و درخشش‌های خود روی صحنه را زیر پا گذاشتی و به اسلام گرویدی؟
ماشا: من به لطف خداوند به سوی او گام برداشتم. این اراده خدا بود.

در زمانی که يك خواننده بودي آيا فکر می‌کردی که روزی اسلام بیاوری، روزه بگیری و به حج بروی؟
ماشا: نه؛ حتی به ذهنم خطور هم نمی‌کرد که روزی به حج بروم و از بهترین و گواراترین آب، یعنی آب زمزم بنوشم.

آیا راهی که برای مسلمان‌شدن طی کردی، مسيری طولانی بود؟
ماشا: من دو سال است که مسلمان شده‌ام. یک روز مطلع شدم که یکی از نزديكترين دوستانم بر اثر یک حادثه در شهری دیگر به حالت کما رفته است. من نمی‌دانستم که چطور می‌توانم به او کمک کنم. آن روز برای اولین بار نماز خواندم و دست به دعا برداشتم و از خدای بزرگ کمک خواستم.
روز بعد همان دوستم با من تماس گرفت و گفت: «در آن حالات بیهوشی من تو را مي‌دیدم و تو خیلی زیاد به من کمک کردی!»، من در آن لحظه بسيار گریستم؛ زيرا براي اولين بار در زندگي‌ام بود كه چیزی از خدا مي‌خواستم.

در حال حاضر به چه کاری مشغولی؟
ماشا: من پنج زبان اروپایی بلد هستم و در حال حاضر در مدرسه و دانشگاه تدریس می‌کنم. ضمناً برخی از نت‌های مجاز شرعی را نیز می‌نویسم.

آيا موسیقی هم گوش می‌دهی؟
ماشا: بله؛ آثار «گروه ریحان»، «گروه سامی یوسف» و «گروه کت استیونس» ( که پس از اسلام آوردن نام خود را «یوسف اسلام» گذاشت) را گوش می‌کنم.

آیا چیزی از قرآن هم آموخته‌ای؟ آیا آمادگی داری که زبان عربی را هم به آن پنج زبان اروپایی اضافه کنی؟
ماشا: در ابتدا فکر می‌کردم که آموختن زبان عربی مشکل باشد. اما آن را شروع کرده‌ام و خیلی هم آن را دوست دارم و فکر می‌کنم کلیدی برای فهم دانش برتر باشد.

چرا گرایش به اسلام نسبت به ادیان دیگر بیشتر است؟ و چرا بیشتر کسانی که به اسلام می‌گروند از بین هنرمندان و فعالان در کنسرت و موسیقی هستند؟
ماشا: اسلام نسبت به اديان ديگر، محکمترین اساس را دارد. تمام قواعد اسلام در زندگی کاربرد دارند. راه اسلام سعادت‌بخش است.

از اينكه مسلمان شده‌اي چه احساي داري؟
ماشا: احساس خوشبختي. امروز من این فرصت را دارم که مقایسه کنم قبلاً چه بودم و حالا چه هستم. من اکنون با حیات واقعی آشنا شده‌ام، پس خوشبختم.

و چه تفاوتي با قبل داري؟
ماشا: ایمان به خدا زندگی مرا متحول کرد. میل به عبادت خداوند در فطرت و وجود همه انسان‌ها نهاده شده است. من اطمینان دارم که خداوند به ما تفکر و تعقل نداده است تا بیاییم، زندگی کنیم، بخوریم، بخوابیم و بمیریم. خدا به ما فرصت زندگی کردن داده است تا به او برسیم.

آیا گاهی به موفقیت‌ها و درآمد سابق خود فکر نمی‌کنی؟ حسرت آن دوران را نمي‌خوري؟!
ماشا: آن جلوه‌ها، پس از مسلمان شدن، برایم بی‌ارزش و منفور هستند.

از اینکه آشکارا خود را مسلمان معرفی می‌کنی هراس نداری؟
ماشا: نه نمی‌ترسم. برعکس، تکلیف و وظیفه خود می‌دانم که دیگران را از راه گمراهی بازدارم و به عنوان الگویی برای آنها باشم.

از اینکه عکس‌های سابقت در اینترنت هست ناراحت نیستی؟
ماشا: من خودم دوست ندارم به این عکس‌ها نگاه کنم. اما اشکال ندارد که مردم آنها را ببینند تا برایشان عبرت شود و بدانند که انسان می‌تواند تولد دیگری داشته باشد و از نو به دنیا بیاید. انسان می‌تواند توبه کند و با انجام کارهای خوب، تمام سیاهی‌های گذشته‌اش را پاک کند، ان شاء الله.

اينك چه چيزي از «اسلام» مي‌تواني به ديگران بگويي؟
ماشا: اسلام می‌گوید: «اگر نمی‌توانی راجع به خدا بیندیشی حداقل سعی کن از قيد خودت رهایی یابی و پلیدی‌های نفست را مهار کنی؛ رذایلی مانند خودپسندی، تکبر، حسد، ظلم، دروغ، خودستایی و خودنمایی». اگر کسی می‌خواهد به سوی اسلام گام بردارد فقط باید اندیشه کند و از فطرت خود مدد بگیرد.

چه پيامي برای مسلمانان داري؟
ماشا: آرزو می‌کنم که کارهای نیک و عبادات برادران و خواهران دینی من مورد قبول خداوند متعال قرار بگیرد و رحمت خدا بر خانه‌های آنان ببارد.

و برای غیر مسلمانان؟
ماشا: امیدوارم کسانی که هنوز به دین اسلام مشرف نشده‌اند لحظه‌ای به خود بیایند و فارغ از انبوه اطلاعات پوچ و بیهوده‌اي که چشم و گوش مردم این عصر را فرا گرفته است كمي اندیشه کنند.


منبع: http://www.islam.ru/pressclub/gost/masha_islam
نقل از : گروه مارشال مدرن
#65
واقعا خانم ماشا، با حجاب چقدر زيباست. لذت بردم.53258zu2qvp1d9v
مکان و زمان حادثه یازده سپتامبر در قرآن و اشاره دقیق به حادثه در متن آیه :
یک آیه در سوره توبه هست که در این آیه یک کلمه هست به این شکل :جرف هار

این کلمه در آیه صد و نهم 109 از سوره توبه ، ( یعنی نهمین سوره قرآن ) هست .

با اطلاعاتی که من گرفتم محله ای که برج های متلاشی شده یازده سپتامبر در اونها هست نامش هست ( گارف هار ) . همه میدونیم که بسیاری از کلمات که در لاتین دارای حرف گاف هستند در عربی این حرف گاف به حرف جیم تبدیل میشه .

گارف هار <<<<>>>> جرف هار
این ( گارف هار ) نام محله برجهایی هست که هواپیماها به اونها برخورد کردند . و کلمه ( جرف هار ) درآیه صد و نهم 109 از سوره توبه ( نهمین سوره قرآن ) هست .
و اما نکات دیگه :


آیه مورد نظر آیه صد و نهم 109 سوره توبه هست و برج متلاشی شده توسط هواپیما، دقیقا صد و نه 109 طبقه داشته .



حادثه درروز یازدهم سپتامبر اتفاق افتاده و سوره توبه ، در جزء یازدهم قرآن هست .



ضمنا ماه سپتامبر ، نهمین ماه در ماههای میلادی هست و سوره توبه نهمین سوره قرآن هست .



و مورد آخر اینکه کلمه ( جرف هار ) ، دو هزار و یکمین 2001 کلمه سوره توبه هست و حادثه یازده سپتامبر در سال دو هزار و یک 2001 میلادی اتفاق افتاد .


آیا میشه گفت تمام اینها اتفاقی ایجاد شده ؟
حالا همین آیه 109 از سوره توبه رو من براتون معنیش رو مینویسم بخونید و ببینید در متن آیه دقیقا صحبت از ساختمانی که ویران شده و اشاره ای هم میشه به شهری که این ساختمان در اونجاست و در کنار سیل ( اشاره به اقیانوس ) .

آیه و ترجمه صد و نه سوره توبه :
((افمن اسس بنینه علی تقوی من الله و رضون خیر ام من اسس بنینه علی شفا جرف هار فانهار به فی نار جهنم والله لا یهدی القوم الظلمین .))



((آیا کسی که مسجدی به نیت تقوی و خداپرستی تاسیس کرده و رضای حق را طالب است مانند کسی است که بنایی سازد ( به غرض کفر و نفاق و تفرقه کلمه در اسلام ) بر پایه سستی در کنار سیل که زود به ویرانی کشیده و عاقبت آن بنا از پایه به آتش دوزخ افتد ؟ ( این حال بنای نفاق و ظلم و ستم است ) و خدا هرگز ستمکاران را به هیچ راه سعادتی هدایت نخواهد فرمود .))
اینجا سیم دلت به آسمان وصل میشود درنگ نکن

 وعده گاه ما : تاپیک قرار عاشقی


[تصویر:  nasimhayat.png]

مطلب زیر تقدیم به برادران کانونی ام

http://www.ktark.com/showthread.php?tid=...#pid254780

اللهم مولای کم من قبیح سترته

و کم من فادح من البلا اقلته

و کم من عثار وقیته

وکم من مکروه دفعته

و کم من ثنا جمیل لست اهلا له نشرته
 

#66
چهار چيز که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند


[تصویر:  qxj475.jpg]

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و برروي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.
وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.
وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.
اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود...
________________________________________

چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند :
1. سنگ ... پس از رها کردن!
2. حرف ... پس از گفتن!
3. موقعيت... پس از پايان يافتن!
4. و زمان ... پس از گذشتن!





-- نقل از : myadytum.blogfa.com
-- نقل از : مارشال مدرن
#67
سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود !!!

هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند !!!

روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.

چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد...
در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست.
امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.
ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند.

امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند...
روحش شاد ...

نقل از :http://horselaugh.blogfa.com
نقل از : مارشال مدرن
#68
10 سوء تعبير از موفقيت

1- بعضي از مردم به خاطر گذشته‌شان، تحصيلاتشان و... موفق نيستند.
هيچ كس نمي‌تواند موفق باشد مگر بخواهد و سپس براي بدست آوردنش بكوشد.

2- افراد موفق اشتباه نمي‌كنند.
آن‌ها هم مثل ما اشتباه مي‌كنند فقط اشتباهشان را تكرار نمي‌كنند.

3- براي موفق شدن بايد 60 (70، 80، 90 و...) ساعت در هفته كار كرد.
موفقيت به «زياد» انجام دادن كاري ربط ندارد، بلكه بيشتر به «درست» انجام دادن آن ربط دارد.

4- فقط اگر قواعد خاصي را اجرا كنيم موفق مي‌شويم.چه كسي قواعد را به وجود مي‌آورد؟ موقعيت‌ها متفاوتند. گاهي لازم است از قواعد خاصي پيروي كنيم و گاهي نيز بايد قواعد ساخته خودمان را بكار بنديم.

5- اگر كمك بگيريم، اين ديگر موفقيت نيست.
موفقيت به ندرت در تنهايي رخ مي‌دهد. آن‌هايي را كه به موفق شدن تو كمك مي‌كنند، شناسايي كن. تعدادشان كم نيست.

6- بايد خيلي شانس بياوريم تا موفق شويم.
بله، كمي بايد شانس آورد اما بيشتر به كار سخت، دانش و جديت احتياج است.


7- فقط اگر زياد پول درآوريم موفقيم.
پول يكي از نتايج موفقيت است، اما ضامن آن نيست.

8- بايد همه بدانند كه ما موفق هستيم.
شايد با بدست آوردن پول و شهرت بيشتر، افراد بيشتري از كارتان باخبر شوند. اما، حتي اگر شما تنها كسي باشيد كه از اين موضوع باخبريد، هنوز آدم موفقي هستيد.

9- موفقيت، يك هدف است.
موفقيت بعد از رسيدن به اهداف بدست مي‌آيد. وقتي مي‌گويي «مي‌خواهم آدم موفقي شوم» از شما سوال مي‌كنند: «در چه چيزي؟»

10- به محض اين‌كه موفق شويم، گرفتاري‌ها هم تمام مي‌شوند.
شايد فرد موفقي باشي، اما خدا كه نيستي. پستي و بلندي‌ها در پيش‌اند. از موفقيت امروزت لذت ببر، فردا روز ديگري است.


منبع : Marshal-Modern-Group
#69
شركت فنلاندي "نوكيا" بزرگترين شركت توليد و عرضه كننده گوشي هاي تلفن همراه در دنيا ،‌از نمونه اوليه گوشي تلفن همراه جديد مدل BMW رونمايي كرد.
به گزارش گروه اخبار خارجي "موبنا" به نقل از سايت اينترنتي "اسلش فون" ،‌اين گوشي جديد داراي طراحي و ظاهري زیبا است و نوكيا تلاش كرده است اين مدل گوشي را قبل از ديگر رقبايش طراحي و ساخته و به بازار معرفي كند.
گوشي تلفن همراه Nokia BMW داراي مكانيسم جالب “push to open” است و با چرخش 90 درجه اي صفحه نمايش آن ،‌اين گوشي به يك هندي كم ( دوربين ويدويي كوچك) تبديل مي شود.
جزييات بيشتر درباره خصوصيات ،‌سيستم ها وقابليت هاي اين گوشي و همچنين قيمت فروش و زمان عرضه آن به بازاردرسايت اینترنتي اسلش فون اعلام نشده است

حتما روی دو عکس کلیک کنید تا بزرگ شده آن را ببینید ، بزرگش قشنگه!!!!


.jpg   کم‌تر از 1 دقیقه‌ی پیش">nokia_bmw_concept_phone.jpg (اندازه: 22.29 KB / تعداد دفعات دریافت: 27)


.jpg   کم‌تر از 1 دقیقه‌ی پیش">nokia_bmw_concept_phone2.jpg (اندازه: 21.09 KB / تعداد دفعات دریافت: 25)
چرا آدم ها فکر میکنند هنوز هم فرصتی باقیست؟؟؟......
الم يعلم بان الله يري....
#70
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب آنها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟ خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد

منبع : نامشخص !
#71
ببینید و به خون ایرانی که تو رگ هاتونه افتخار کنید و بدونید که خواستن توانستن است

ایرانیان موفق جهان

[تصویر:  2008-06-25-sina-tamadon.jpg]
سینا تمدن مدیر ارشد بزرگترین شرکت تولید کننده سخت افزار کامپیوتر کمپانی Apple


[تصویر:  CES_HDDVD.jpg]
مجید امیری مهر رئیس بخش رسانه های دیجیتال کمپانی ماکروسافت Microsoft


[تصویر:  naderi.jpg]
فيروز نادري مدير برنامه اجرايي سياره مريخ در ايستگاه فضايي ناسا


[تصویر:  omid_kordestani.JPG]
امید کردستانی مدیر ارشد کمپانی گوگل-Google (مدیر کل بخش مالی و دوازدهمین کارمند استخدام شده درگوگل)


[تصویر:  pier-omidyar.jpg]
پییر امیدیار موسس و رئیس شرکت ebay بنیانگذار تجارت الکترونیک در جهان


[تصویر:  bijandawari.jpg]
بیژن داوری معاون ارشد بزرگترین تولیدکننده سخت افزار کامپیوتر در جهان کمپانی IBM


[تصویر:  shirzadfaryar.jpg]
فریار شیرزاد وزیر بازرگانی آمریکا


[تصویر:  hossein-islabolchi.jpg]
حسین اسلامبلچی رئیس مخابرات آمریکا AT&T


[تصویر:  maria-khorsand.jpg]
ماریا خرسند بنیانگذار بلوتوث موبایل و رئیس کمپانی Ericson و Dell


[تصویر:  67obbc6.jpg]
نیازی به معرفی ندارد:پروفسور مجید سمیعی رئیس جراحان مغز جهان در آلمان
.
.
.
منبع
پی نوشت:متاسفانه منبع مورد نظر تروجان دارد و به کامپیوتر شما آسیب میزند،خود بنده نیز از طریق یک سایت واسطه به این تصاویر دست یافتم،بهتره وارد منبع نشوید
#72
5 مطلب خيلي جالب

1-در سال 1995 موزه لوور پاريس مسابقه اي ترتيب داد تا به شبيه ترين لبخند به لبخند ژوکوند چهل هزار دلار جايزه بدهد. اما از ميان هفت هزار و دويست دختر جوان جايزه نصيب هيچ کس نشد.

2-رسم دست دادن که امروزه به معني ابراز محبت است به قرون وسطي بر مي گردد که اين نشانه بي سلاح بودن طرفين بود.

3-اولين فيلمي که در دنيا بالاي يک ميليون دلار فروش کرد تارزان نام داشت که در سال 1918 توسط بورگز ساخته شد.

4-خانم پام گاردنر انگليسي شال گردنهايي مي بافد به قيمت يک ميليون تومان! علت گراني اين شال گردنها ان است که اين خانم از پشم گربه هاي ايراني جهت بافتن استفاده مي کند!

5-کوچک ترين پارک عمومي در شهر بلفاست و در سال 1921 توسط بيل مک لي ساخته شد تا همسر نابينايش هر روز در انجا قدم بزند و فکر کند در پارک بزرگي راه مي رود اين پارک بيست و دو متر است.
اینجا سیم دلت به آسمان وصل میشود درنگ نکن

 وعده گاه ما : تاپیک قرار عاشقی


[تصویر:  nasimhayat.png]

مطلب زیر تقدیم به برادران کانونی ام

http://www.ktark.com/showthread.php?tid=...#pid254780

اللهم مولای کم من قبیح سترته

و کم من فادح من البلا اقلته

و کم من عثار وقیته

وکم من مکروه دفعته

و کم من ثنا جمیل لست اهلا له نشرته
 

#73
مطلب زیر را کامل بخونید،باور کنید ارزش خواندن دارد،برای گردآوری این مطالب زحمت زیادی کشیدم

سلام بچه ها،همون طور که میدونید از کوروش کبیر پادشاه ایران زمین کتیبه ای مدتها پیش یافت شده است که در آن قوانین کوروش نوشته شده است ،کتیبه ای که در جهان به عنوان سمبل حقوق بشر نام گرفت و اکنون بعد از گذشت سالها از پادشاهی کوروش تقریبا تمام کشورها رویای داشتن چنین قوانینی را در سر می پرورانند و هنوز نتوانسته کشوری تمام این قوانین را به درستی در مملکت خود اجرا کند....
جالبه بدونید که از کوروش در قرآن هم(به عنوان پادشاهی مصلح و نیکوکار) یاد شده نه با نام کوروش، بلکه با نام ذوالقرنین،علت این نام هم تاج کوروش است که از دو شاخ قوچ ساخته شده بود...

و يسئلونك عن ذى القرنين قل ساتلوا عليكم منه ذكرا....

و از تو اى محمد، درباره «ذوالقرنين‏» مى‏پرسند در پاسخ ايشان بگو: بزودى، بخشى از سرگذشت او را، براى شما بازگو خواهم كرد
در آیات بعدی شرح جنگ های ذوالقرنین و کارهای او آمده است

برای اطلاع بیشتراینجا را کلیک کنید

و این است منشور حقوق بشر کوروش شاه ایران ، شاه بزرگ ، شاه جهان
دوستان شاید یکم زیاد بنظر برسه . اماارزش 1000 بارخوندن روداره!!!!!!!!خواهش میکنم بخونیدش

منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان پسر کمبوجيه، شاه بزرگ، شاه انشان ،نوه کوروش، شاه بزرگ، ...، نبيره چيش پيش، شاه بزرگ ، شاه انشان ... از دودماني که هميشه شاه بوده اند و فراماروائي اش را « بل »و « نبو » گرامي مي دارند و [از طيب خاطر]با دل خوش پادشاهي او را خواهانند .
آنگاه که بدون جنگ و پيکار وارد بابل شدم، همه مردم مقدم مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهرياري نشستم . مردوک خداي بزرگ دل هاي مردم بابل را به سوي من گردانيد، ...، زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم . او بر من ، کوروش که ستايشگر او هستم و بر کمبوجيه پسرم ، و همچنين بر کَس و کار [و ، ايل و تبار]، و همه سپاهيان من ، برکت و مهرباني ارزاني داشت . ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم . به فرمان « مردوک » ، همه شاهان بر اورنگ پادشاهي نشسته اند . همه پادشاهان از درياي بالا تا درياي پائين [مديترانه تا خليج فارس ؟] ، همه مردم سرزمين هاي دوردست ، از چهارگوشه جهان ، همه پادشاهان « آموري » و همه چادرنشينان مرا خراج گذاردند و در بابل روي پاهايم افتادند [ پا هايم را بوسيدند] . از... ، تا آشور و شوش من شهرهاي « آگاده » ، اشنونا ، زمبان ، متورنو ، دير ، سرزمين گوتيان و همچنين شهرهاي آنسوي دجله که ويران شده بود ــ از نو ساختم . فرمان دادم تمام نيايشگاه هايي را که بسته شده بود، بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاه ها را به جاهاي خود بازگرداندم . همه مردماني را که پراکنده و آواره شده بودند، به جايگاههاي خود برگرداندم و خانه هاي ويران آنان را آباد کردم . همچنين پيکره خدايان سومر و اکد را که « نبونيد » ، بدون هراس از خداي بزرگ، به بابل آورده بود، به خشنودي مردوک «خداي بزرگ» و به شادي و خرمي به نيايشگاه هاي خودشان بازگرداندم. باشد که دل ها شاد گردد ...
بشود که خداياني که آنان را به جايگاههاي نخستين شان بازگرداندم،... [ قبل از « بل » و « نبو »] هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم خواستار زندگي بلند باشند ، چه بسا سخنان پُربرکت و نيکخواهانه برايم بيابند ، و به خداي من « مردوک » بگويند: کوروش شاه ،پادشاهي است که تو را گرامي مي دارد و پسرش کمبوجيه [نيز]...
اينک که به ياري «مزدا» تاج سلطنت ايران و بابل و کشورهاي چهارگوشه جهان را به سرگذاشته ام اعلام مي کنم که تا روزي که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد دين و آئين و رسوم ملت هائي را که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زير دستان من دين و آئين و رسوم ملت هائي که من پادشاه آنها هستم يا ملت هاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند.من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزي که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد هرگز سلطنت خود را بر هيچ ملتي تحميل نخواهم کرد و هر ملتي آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند يا نکند و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد. من تا روزي که پادشاه ايران هستم نخواهم گذاشت کسي به ديگري ظلم کند و اگر شخصي مظلوم واقع شد من حق وي را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.من تا روزي که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به طريق ديگر بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد و من تا روزي که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصي ديگري را به بيگاري بگيرد و بدون پرداخت مزد وي را به کار وا دارد.
من امروز اعلام مي کنم که هر کسي آزاد است که هر ديني را که ميل دارد بپرستد و در هر نقطه که ميل دارد سکونت کند مشروط بر اينکه در آنجا حق کسي را غصب ننمايد و هر شغلي را که ميل دارد پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو که مايل است به مصرف برساند مشروط بر اينکه لطمه به حقوق ديگران نزند. هيچ کس را نبايد به مناسبت تقصيري که يکي از خويشاوندانش کرده مجازات کرد .من برده داري را برانداختم. به بدبختي هاي آنان پايان بخشيدم .
من تا روزي که به ياري مزدا زنده هستم و سلطنت مي کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان را به عنوان غلام و کنيز بفروشند و حکام و زير دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموريت خود مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و کنيز بشوند و رسم بردگي بايد به کلي از جهان برافتد.
از مزدا خواهانم که مرا در راه اجراي تعهّداتي که نسبت به ملت هاي ايران و بابل و ملل چهار جانب جهان بر عهده گرفته ام موفق گرداند


این هم عکس اون کتیبه
[تصویر:  cyrus-cylinder.jpg]
#74
[/i][/b]
نوشته هاي رتبه اول کنکور سال ۶۴ ،ساعتی قبل از شهادت[b][i]
.jpg   کم‌تر از 1 دقیقه‌ی پیش">shahid-ahadi.jpg (اندازه: 6.35 KB / تعداد دفعات دریافت: 15)
چه کسی می تواند این معادله را حل کند؟؟


چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟ چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن ،یعنی آتش ،یعنی گریز به هر جا ،به هر جا که اینجا نباشد ،یعنی اضطراب که کودکم کجاست ؟ جوانم چه می کند ؟دخترم چه شد ؟



به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟ کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود ، از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است ؟ آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.



کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست ؟ چه کسی در هویزه جنگیده ؟ کشته شده و د آنجا دفن گردیده ؟ چه کسی است که معنی این جمله را درک کند:



"نبرد تن و تانک؟!" اصلا چه کسی می داند تانک چیست ؟ چگونه سر ۱۲۰ دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود ؟ آیا می توانید این مسئله را حل کنید ؟



گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه ی خود از فاصله هزار متری شلیک می شود و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوارخ کرده وگذر می کند ،حالا معلوم نمایید سر کجا افتاده است ؟ کدام گریبان پاره می شود ؟ کدام کودک در انزوا وخلوت اشک می ریزد؟



وکدام کدام...؟ توانستید؟؟ اگر نمی توانید،این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید:



هواپیمایی با یک ونیم برابر سرععت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین ،ماشین لندکروزی که با سرعت در جاده مهران-دهلران حرکت می نماید،مورد اصابت موشک قرار می دهد،اگر از مقاومت هوا صرف نظر شود. معلوم کنید کدام تن می سوزد؟کدام سر می پرد ؟چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید ؟چگونه باید آنها را غسل داد ؟چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟



چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم وفقط درس بخوانیم . چگونه می توانیم در ها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم ؟ کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی؟ به چه امید نفس می کشی ؟ کیف و کلاسورت را از چه پر می کنی؟ از خیال ، از کتاب ، از لقب شامخ دکتر یا از آدامسی که هر روز مادرت در کیفت می گذارد ؟



کدام اضطراب جانت را می خورد ؟ دیر رسیدن به اتوبوس ، دیر رسیدن سر کلاس ، نمره گرفتن؟ دلت را به چه چیز بسته ای؟ به مدرک ، به ماشین ، به قبول شدن در حوزه فوق دکترا ؟"صفایی ندارد ارسطو شدن،خوشا پر کشیدن ،پرستو شدن"


آی پسرک دانشجو ، به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است ؟ جوانی به خاک افتاده است؟



آی دخترک دانشجو ، به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد به اشک نشانده اند ؟ و آنان را زنده به گور کردند ؟هیچ می دانستی؟ حتما نه!...



هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات بهم گره می ورد ، به دنبال آب گشته ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی و آنگاه که قطه ای نم یافتی با امید های فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی اما دیدی که کودک دیگر آب نمی خورد!! اما تو اگر قاسم نیستی ، اگرعلی اکبرنیستی ، اگر جعفر و عبدالله نیستی ، لااقل حرمله مباش ! که خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد. من نمی دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد....
اینجا سیم دلت به آسمان وصل میشود درنگ نکن

 وعده گاه ما : تاپیک قرار عاشقی


[تصویر:  nasimhayat.png]

مطلب زیر تقدیم به برادران کانونی ام

http://www.ktark.com/showthread.php?tid=...#pid254780

اللهم مولای کم من قبیح سترته

و کم من فادح من البلا اقلته

و کم من عثار وقیته

وکم من مکروه دفعته

و کم من ثنا جمیل لست اهلا له نشرته
 

#75
شهید باکری مى گفت «اطلاعاتى بايد آموزش ببينه. جورى كه كار با قطب نما و دوربين مادون و گراگيرى و از اين حرفا، ملكه ذهنش بشه.»

آخر آموزش بچه ها را برديم بيابان. بيست كيلومترى قرارگاه. خودشان برگشتند. براى اين كه ثابت كنند كارشان را بلدند، دو تا موتور و وسايل تداركات و يك ضبط صوت هم از تداركات برداشتند; بى سر و صدا.

به مسوول تداركات كارد مى زدى، خونش در نمى آمد. آقا مهدى هم خوشحال بود و مى خنديد. گفت «با اينا كارى نداشته باشين.»
*****************************************************
*****************************************************
توى خاك عراق، درست پشت پاسگاه عراقى ها بوديم. از خستگى و تشنگى ديگر نا نداشتيم كه چشممان خورد به پيكر يك شهيد. داشتم پيكر را روى چفيه مى گذاشتم كه فرياد سعيد كريمى مرا به خود آورد: «پاشو. پاشو فرار كن! عراقى ها دارند پشتمان را مى بندند.» خواستم شهيد را بگذارم و سبكبال فرار كنم، اما دلم نيامد. پيكر را بغل كردم و به سرعت دويدم. شهيد در آغوشم ترس را از دلم خارج كرده بود. ديوانه وار زدم ميان ميدان مين تا راه چهار ساعته را زودتر برسم. سيم هاى تله والمرى بود كه به پايم گير مى كرد و كلاهك والمرى به سمت ديگرى پرتاب مى شد، اما هيچ كدام عمل نمى كرد! به خودم كه آم دم. ديدم سمت ديگر جاده، عراقى ها درازكش منتظر بودند كه مين ها زير پاى من منفجر شوند و از ترس، از تعقيب بودند كه مين ها زير پاى من منفجر شوند و از ترس، از تعقيب من صرف نظر كرده بودند. خطر از بيخ گوشم گذشته بود. شهيد را روى زمين گذاشتم و منتظر بقيه بچه ها شدم. سعيد، مجيد و ... همه رسيدند. يك ذكر مصيبت و اشك بود كه آراممان كرد. تازه راه رفتن با شهيد در ميدان مين، برايم بسيار آسان شده است. هيچ انفجارى رخ نخواهد داد مگر اين كه ...

نقل از سبکبالان
من از عهد آدم تو را دوست دارم ---------از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شبها من و آسمان تا دم صبح--------سروديم نم نم: تو را دوست دارم
نه خطي، نه خالي! نه خواب و خيالي!-- من اي حس مبهم تو را دوست دارم
سلامي صميمي تر از غم نديدم ---------به اندازه ي غم تو را دوست دارم
بيا تا صدا از دل سنگ خيزد --------------بگوييم با هم: تو را دوست دارم
جهان يك دهان شد هماواز با ما: ---------تو را دوست دارم، تو را دوست دارم
[تصویر:  hosein.jpg]


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان