دوست خوبم به کانون ترک خودارضایی خوش اومدی. اگر این پیغام رو می بینی، به این خاطر هست که هنوز ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن تا به ما ملحق شی و از تمام امکانات سایت استفاده ببری.
اگر قبلا ثبت نام کردی، می تونی از اینجا وارد شی.
مهمان عزیز : .::.:. مصاحبه با خانم Queen رو از دست ندید .:.::.


امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 4.33
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

من و دلتنگی و این بغض مدام ...

#1
.


شاید دلی لرزید ، اشکی جاری شد و رحمتی از سوی او به سوی ما روانه شد!


دلم آروم نمی گیره حرفهای دلم رو هزار بار به هزار کس گفتم و دلم آروم نشد.به ولله که نشد!چون هیچ کس نمی فهمید من چی می گم!
حرف من فقط این بود: من غریبم .من تو این دنیا غریبم و هیچکس آشنای دل غریبم نمیشه..هر کاری می کنم کسی رو پیدا نمی کنم ،که بفهمه من چی می گم!
غافل از این که همه اون وقتا یکی همه حرفهام رو می شنید و منتظر نشسته بود تا یکبار هم که شده حرف دلم رو به اون بگم!

خدایا من در این زمین غریبم عشق خود را از من دریغ نکن!
حالا من اینجا از عشق به او خواهم گفت !

شاید دلی بلرزد، اشکی جاری شود و رحمتی از او به سوی ما روانه شود.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


ویرایش توسط تنها ترین سردار 



بنویس! ... 

بنویس آنچه در دلت هست را ... 

بنویس آنچه از ذهنت می گذرد را ... 

دلت که می گیرد، 

بغضی اگر گلویت را در آغوش می گیرد، 

چشمت اگر ابریست و هر آن شاید ببارد ... 

قلم را بردار ... 

هر آنچه از دلتنگی و بغض و اشک داری را به آغوش  سپید کاغذ بسپار ... 

بنویس، حتی اگر تنها خواننده اش خدا باشد ... 



53
[تصویر:  f2i2but6buzzlbhtlo04.gif]
الیس الله بکاف عبده

آیا خداوند برای بنده اش کافی نیست ؟
 
 سپاس شده توسط
#2
كم كم آخرین پرتوی سرخ آفتاب در پشت كوه محو شد
و بار دیگر شهر را آرام آرام در وحشت طلوعی دیگر در تاریكی محض فرو برد.
تاریكی همه جا را فرا گرفته بود.
آنها كه سرگرم كاری بودند كار خود را تعطیل كرده و به خانه هایشان میرفتند.
آن دسته كه داد و ستد میكردند از تجار و بازاریان تا فروشنده های كوچكتر
و خرده فروش ها آخرین كسانی بودند كه دست از كار كشیده
و به خانه های خویش میرفتند.
ظلمات عجیبی در شهر حاكم شده بود
و گویی این جماعت كور و غافل نه از خستگی،
بلكه از وحشت این ظلمت بی امان در خانه های خویش پناه گرفتند
و چه بسا اگر این ظلمت بی امان و تیرگی هراسناك شب نبود،
دست از كار نمی‌كشیدند و تا می‌توانستند مشغول بوده
و مال و داراییهایشان را افزایش میدادند
و در آخر كوچكترین یادی هم از خدا نمی‌كردند.
دیگر شهر آرام و ساكت، خاموش و تاریك شده بود
و این رنگ دود اندود شب بود كه هر چه بیشتر،
به قلب های تیره این غافلان شبیه می‌شد.
مثل اینكه فرشتگان الهی از روی خشم و غضب
گرده‌های خاكستر و دوده بر سر این غافلان ریخته باشند.
می‌رفت كه از شدت غفلت و گمراهی، مستحق عذاب الهی شوند.
فرشته شب بار دیگر همچون شب های گذشته در نیمه‌های شب
بین زمین و آسمان ندا سر داد:

« الم یان للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله »
گردش صوت ملكوتی فرشته چنان عظیم بود
كه جمله ملكوتیان را از یاد و ذكر خدا در خضوع و خشوعی سنگین فرو برد.
همه فرشته ها در اضطراب بودند.
بیم آن می‌رفت كه اینبار هم اگر ندایی نیاید،
جنبشی در این قلب های مرده و بی روح پدید نیاید،
دلی خاشع نگردد و از یاد خدا به لرزه نیافتد و در برابر عظمت،
جلال و جبروت پروردگار خویش روی در خاك نمالد،
شهر و مردمش به آتش غضب الهی یكپارچه بسوزند و خاكستر شوند.

این غافلان كه جود فراموش كرده اند
آرایش وجود فراموش كرده اند
آه این چه غفلت است كه پیران شهر ما
با قد خم سجود فراموش كرده اند
آن نور غیب كه جهان روشن است از او
از غایت شهود فراموش كرده اند
جان ها هوای عالم بالا نمی‌كند
این شعله ها صعود فراموش كرده اند
« صائب تبریزی »


چند لحظه ای گذشت ولی غفلت همان غفلت،
و مردم مرده همان كه همان، فرشته شب بار دیگر ندا سر داد :

«الم یان للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله»

ولی گویی قلب های این جماعت دلبسته به دنیا چنان به مهر غفلت و گمراهی بسته شده كه دیگر با هیج نفحه ای و كلید فلاحی بار نخواهد شد.

« ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشوة و لهم عذاب عظیم »
بقره / 7

فرشتگان الهی كه از این همه دلبستگی ها و گناهان،
بی توجهی ها و غفلت ها غضبناك شده بودند به چنان هیبت های
مهیبی در آمدند كه اگر كسی ایشان را می‌دید از آن چهره های برافروخته
و هیئت های برآشفته در جا دار فانی را وداع می‌گفت.
چند لحظه ای گذشت و بار هم خبری نشد.
آسمان تیره شهر همچنان تیره نمود می‌كرد بی هیچ اثری از نور،
از صفای درون، ولی همانطور كه وظیفه فرشته شب اقتضا می‌كرد
باید تا سحر ندا سر می‌داد.
پس بار دیگر ندا سر داد:
« الم یان للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله »

پاسی از شب گذشته بود و دیگر چیزی نمانده بود
كه جنجال روز این آرامش مهیا را از هم بپاشد.
چشمان نظاره گر فرشتگان الهی به آسمان شهر دوخته شده بود
بدون این كه در برق نگاه شان بتوان كوچكترین نور امید مشاهده كرد.
ناگهان فوج عظیمی از هوایی فشرده یا چیزی شبیه آن در عالم ملكوت
به گردش در آمد، آسمان شهر می لرزید،
جسم ثقیلی از دنیا به سمت ملكوت در پرواز بود ناگهان شعاع نوری بلند
و كشیده كه امتداد آن به خانه ای كوچك در گوشه ای از شهر می‌رسید
همچون ستاره ای در مقابل فرشتگان الهی درخشید.
تمامی فرشتگان با حالتی بهت زده مثل اینكه اصلا انتظار چنین دریافت نورانی
از مردم شهر را نداشته باشند با یكدیگر نجوا می‌كردند،
بیشتر احتمال میدادند كه مرد خداجویی است
از دیاری دیگر كه امشب را در این شهر بیتوته كرده است.
در تب و تاب این گفتگو بوند كه فرمان رسید
گروهی از فرشتگان از حال این بنده شب زنده دار جویا شوند.
پس فورا فوجی از فرشتگان الهی
با نسیمی غنی شده از نفحات و رحمات الهی
به سوی این بنده شب زنده دار شتافتند
و با خود این حدیث قدسی میخواندند:

ان لربكم فی ایام دهركم نفحات ألا فتعرضوا لها

دیدند جوان شوریده ایست از جوانان شهر
كه با حالتی عجیب مجذوب این آیات الهی شده:

« إعلموا إنما الدنیا لعب و لهو و زینة و تفاخر بینكم و تكاثر فی الأموال و الاولاد
كمثل غیث أعجب الكفار نباته ثم یهیج فتراه مصفرا ثم یكون حطاما
و فی الآخرة عذاب شدید و مغفرة من الله و رضوان
و ما الحیوة دنیا إلا متاع الغرور »

پس به امید رستگاری در نیمه های شب برخاسته
تا از سبقت گیرنده گان به سوی مغفرت الهی باشد.
« وسابقوا إلی مغفرة من ربكم و جنة عرضها كعرض السماء و الارض »
پس در آن تیرگی ندا می زد:

سبحانك یا الله تعالیت یا غفار أجرنا من النار یا مجیر

گردش صوت روحانی این جوان خالص در ملكوت چنان دلربا بود
كه همه فرشتگان را نرم و لطیف كرده و چهره هایشان
از هیبت های مهیب و ترسناك، گرفته و غضب آلود
به چهره هایی زیبا و گشاده و باز تبدیل شد.
ناگهان ندا آمد ما خورشید را امر به طلوع می‌كنیم
بر ابرها دستور می‌دهیم كه رحمت ما را بر اهل زمین فرود آورند
بلكه شاید از این میان گروهی رو به سوی ما كنند،
از گناهان خویش توبه كرده و برای همیشه به سوی ما باز گردند.
پس طلوع كن ای خورشید باردیگر
كه هنوز هم كسانی هستند كه دلهایشان از یاد خدا خاشع شود.

یا ارحم الراحمین العفو العفو العفو ...


منبع: نارایانا
[تصویر:  f2i2but6buzzlbhtlo04.gif]
الیس الله بکاف عبده

آیا خداوند برای بنده اش کافی نیست ؟
 
 سپاس شده توسط
#3
من نی ام همان نی که خدابر لبهایش می گذاشت و می نواخت .
همان نی که موسیقی اش در هفت آسمان می پیچید
و با صدایش سیاره ها می رقصیدند و ستارها پولک نور می پاشیدند
با این صدا بود که خاک شکوفه ی گیلاس می شد ذغال تکه های روشن الماس
جوجه ی گنجشک با این صدا سر از تخم درآورد
وسینه سرخ با این صدا عاشق می شد
من نی ام همان نی که خدابر لبهایش می گذاشت و می نواخت
اما حالا ترانه ام گم شده
دیگر آهنگم در خلوت خدا نمی پیچد
شیطان می گذرد و می خندد و می گوید
دیدی دیدی این آدم با خودش چه کرد!
وصدایش درآسمان می پیچد .
کاش کسی بود کسی که به من می گفت آهنگهای من کجا رفته ؟
ترانه ای آرام می وزد .
ترانه ای ساده وملکوتی واین ترانه است که می گوید آی نی کوچک خدا من میدانم...
تو فراموش کردی و یادت رفت که نی اگر خالی نباشد نوائی ندارد .
در خالی نی هزار ترانه است هزار نغمه وسرود
خدا هر روز در تو می دمد وتو را می نوازد اما تو آنقدر پری که
نفس خدا از تو عبور نمی کند .
خلوت کن و خالی باش تا دم خدا از تو بگذرد
خلوت کن و خالی باش ...
خلوت کن و ...

ترانه رد شد و من ماندم و باز صدای بی صدای نی ام
[تصویر:  f2i2but6buzzlbhtlo04.gif]
الیس الله بکاف عبده

آیا خداوند برای بنده اش کافی نیست ؟
 
#4
پشتش سنگين بود و جاده هم طولاني.
آهسته آهسته مي خزيد, دشوار و كُند و دورهاهميشه دور بود.
سنگ پشت از تقديرش متنفر بود.
و سرنوشت را به اجبار بر دوش مي كشيد.
پرنده اي در آسمان پر زد.
سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت:
« اين عدل نيست. اين عدل نيست.
كاش باري بر پشت نداشتم , رسيدن هيچ گاه نخواهد رسيد ...»
در لاك سنگي خود خزيد و مايوسانه ادامه داد.
پس او را از زمين بلند كردند و زمين را نشانش دادند .
كره اي كوچك بود, در فضايي نا متناهي.
به اوگفت:
نگاه كن. ابتدا و انتهايي نيست .
از رسيدن شروع نكن.
به رفتن بيانديش.
هر بار كه ميروي, رسيدي
و باور كن آنچه كه روي دوش توست تنها لاكي سنگي نيست.
تو پاره اي از هستي را بر دوش ميكشي.
پاره اي از مرا.
خدا سنگ پشت را روي زمين گذاشت.
ديگر نه بارش سنگين بود و نه راهها دور و بي انتها.
سنگ پشت به راه افتاد و گفت:

« رفتن, رسيدن است»
بعد هم پاره اي از او را با عشق به دوش كشيد.
[تصویر:  f2i2but6buzzlbhtlo04.gif]
الیس الله بکاف عبده

آیا خداوند برای بنده اش کافی نیست ؟
 
#5
وقتي‌ قلب‌هايمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هايمان‌ مي‌شود،
وقتي‌ نمي‌توانيم‌ اشك ‌هايمان‌ را پشت‌ پلك‌هايمان‌ مخفي‌ كنيم‌
و بغض‌هايمان‌ پشت‌ سر هم‌ مي‌شكند،
وقتي‌ احساس‌ مي‌كنيم‌ بدبختي‌ها بيشتر از سهم‌مان‌ است‌
و رنج‌ها بيشتر از صبرمان؛ وقتي‌ اميدها ته‌ مي‌كشد و انتظارها به‌ سر نمي‌رسد،
وقتي‌ طاقتمان‌ طاق‌ مي‌شود و تحملمان‌ تمام...
آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنيم‌ به‌ تو احتياج‌ داريم‌ و مطمئنيم‌ كه‌ تو،

فقط‌ تويي‌ كه‌ كمكمان‌ مي‌كني...
[تصویر:  f2i2but6buzzlbhtlo04.gif]
الیس الله بکاف عبده

آیا خداوند برای بنده اش کافی نیست ؟
 
#6
راز راه،رفتن است
راز رودخانه،پل
راز آسمان ستاره است
راز خاک،گل
راز اشک ها چکیدن است
راز جوی،آب
راز بال ها پریدن است
راز صبح،آفتاب
رازهای واقعی
رازهای برملاست
مثل روز روشن است

راز این جهان خداست...
[تصویر:  f2i2but6buzzlbhtlo04.gif]
الیس الله بکاف عبده

آیا خداوند برای بنده اش کافی نیست ؟
 
#7
هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود،
در ِ دیگری باز میشود
ولی ما اغلب چنان به در ِ بسته چشم میدوزیم
که درهای باز را نمیبینیم!
[تصویر:  f2i2but6buzzlbhtlo04.gif]
الیس الله بکاف عبده

آیا خداوند برای بنده اش کافی نیست ؟
 
#8
لبخند می زنیم
به آسمان ،
به هر جایی که امکان دارد ، به زمین .
خداوند عاشق ماست
چه سعادتی از این بالاتر ...
[تصویر:  f2i2but6buzzlbhtlo04.gif]
الیس الله بکاف عبده

آیا خداوند برای بنده اش کافی نیست ؟
 
#9
اهل معني همه جان هم و جانان همند
عين هم، قبله هم، دين هم، ايمان همند
در ره حق همگي هم سفر و همراهند
زاد هم، مركب هم، آب هم و نان همند
همه بگذشته ز دنيا به خدا رو كرده
همعنان در ره فردوس رفيقان همند
همه از ظاهر و از باطن هم آگاهند
آشكاراي هم و واقف پنهان همند
عقل كلشان پدر و مادرشان نفس كلست
همه ماننده به هم ياور و اخوان همند
همه آئينه هم، صورت هم، معني هم
همه هم آينه، هم آينه‌‌داران همند
مرهم زخم همند و غم هم را غمخوار
چاره درد هم و مايه درمان همند
يكدگر را همه آگاهي و نيكو خواهي
در ره صدق و صفا قوت ايمان همند
همه چون حلقه زنجير به هم پيوسته
دم به دم در ره حق سلسله جنبان همند
بر كسي باز نه و باركش يكدگرند
خارجان و دل خويشند و گلستان همند
يكدگر را سپرند و جگر خود را تير
به دل خوش همه دشوار خود، آسان همند
همه بر خويش سنانند و سنا اخوان را
ماتم خويشتن و خرمي جان همند
دل هم، دلبر هم، يار وفا پيشه هم
چشم و گوش هم و دلدار و نگهبان همند
گر به صورت نگري بي سر و بي‌سامانند
ور به معني نظر آري سر و سامان همند
هر يكي در دگري روي خدا مي‌بيند
همچو آئينه همه واله و حيران همند
حسن واحسان يكي از دگري بتوان ديد
مظهر حسن هم و مشهد احسان همند
همه در روي هم آيات الهي خوانند
همه قرآن هم و قاري قرآن همند
طرب افزاي هم و چاره هم در هر كار
مايه شادي هم، كلبه احزان همند
غزل ديگر اگر «فيض» بگويد بد نيست
شرح حال دگران را كه غم جان همند

"فيض كاشاني"
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست
***
دل قوي دار كه بنياد بقا محكم از اوست
#10
زندگی یعنی: صبر تا صعود ، ذوب و زر گشتن در سجود
زندگي يعني : پل ، پله ، پر ... پيله و پروانگي
زندگي يعني : نه گفتن به نفس و رشد روح ، يعني تاب تقوا تا به دوست
زندگی یعنی: پای شعله ي احساس سوختن ، شال گردني از شعر بافتن
زندگي يعني: آبشار اشکي بي صدا ، چکه چکه جان از چشم ما
زندگی یعنی : دویدن تا دُر شدن ... یعنی نور نوشیدن ، شکستن ، شکفتن ، نو شدن
زندگي يعني: هر روز کمي خوبتر شدن
زندگی یعنی: تولد درهر طلوع ... کوک کودک تا کمال ...یعنی تمام یک ناتمام
زندگی یعنی : رفع هر چه خط فاصله است
زندگی یعنی : به درد خوردن به داد هم رسیدن ، یعنی مهر بودن ... سوختن
يا چون چراغي چاره ساز ، بيچاره اي را درمان ساز
زندگي يعني: دلت آفتابي باد ، اما باران باش ، برمردم ببار
زندگي يعني : اميدي بر دلي ، پاک اشک از گونه اي
زندگي يعني : دير است ... دوريم ... زود باش... بدو
زندگی یعنی :حس گرماي دستان خدا ، در سرماي سکوتي بي انتها ...
زندگي يعني : ديدن اشک و لبخند خدا ، بر خاک بازي ها و خل بازي هاي ما ...
زندگي يعني : کاش کلامش .....کاش کوه طور
زندگی یعنی ... خسته ام ، خدايم آرزوست...
[تصویر:  f2i2but6buzzlbhtlo04.gif]
الیس الله بکاف عبده

آیا خداوند برای بنده اش کافی نیست ؟
 
#11
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.
[تصویر:  f2i2but6buzzlbhtlo04.gif]
الیس الله بکاف عبده

آیا خداوند برای بنده اش کافی نیست ؟
 
#12
در آغاز هيچ نبود و کلمه بود و کلمه نزد خدا بود.خداوند اما کلمه هايش را به آدمی بخشيد و جهان پر از کلمه شد.

من اما از تمام کلمه های دنيا تنها يک کلمه را برگزيده ام و همه جمله هايم را با همان يک کلمه می سازم.با همان يک کلمه حرف می زنم،شعر می گويم و می نويسم.آن يک کلمه هم فعل است و هم فاعل،هم صفت است و هم موصوف.احتياجی به حرف اضافه ندارد.متمم نمی خواهد.هيچ قيدی هم ندارد.آن يک کلمه خودش همه چيز است.

و من با همان يک کلمه است که می بينم و راه می روم و نفس می کشم.با همان يک کلمه عشق می ورزم و زندگی می کنم.
آن يک کلمه غذای روح من است،بی او گرسنه خواهم ماند.خانه من است،بی او آواره خواهم شد.بی او بی کس می شوم،غريب و تنها.اين کلمه همه دارايی من است و اگر روزی شيطان آن را از من بدزدد،آن قدر فقير می شوم که خواهم مُرد.

من با همين کلمه با درخت ها حرف می زنم.آنها منظورم را می فهمند و برگهايشان را برای من تکان می دهند.اين کلمه را به گنجشک ها که می گويم،در آسمان حياطمان جشن می گيرندو با هم ترانه می خوانند.به نسيم می گويم،آن قدر ذوق می کند که شهر به شهر می چرخد و ميگرددو می رقصد.و به ابر ها که می گويم،چنان خوشحال می شوند که يک عالم نقل و نبات برف و باران روی سرم می پاشند.
اين کلمه،اين کلمه عزيز و دوست داشتنی،حرف رمز من با همه چيز است. اما به آدم ها که می گويم ...
بگذريم،دلم گرفته،من زبان شما را بلد نيستم.من توی اين شهر غريبم.کسی منظورم را نمی فهمد،کسی جوابم را نمی دهد...اما تو فرق می کنی.تو از جنس آفتاب و درخت و پرندهای.تو آن کلمه را بلدی و سالهاست که آن راگوشه قلبت نگه داشته ای.

پس من آن رمز را به تو خواهم گفت.آن کلمه کوچک اسم بزرگ خداوند است.


منبع:نورو نار
[تصویر:  f2i2but6buzzlbhtlo04.gif]
الیس الله بکاف عبده

آیا خداوند برای بنده اش کافی نیست ؟
 
#13
سالها پیش از این
زیر یک سنگ گوشه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین

یک کمی خاک که دعایش
پر زدن آن سوی پرده آسمان بود
آرزویش همیشه
دیدن آخرین قله کهکشان بود

خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دهایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکه ای خاک برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را
توی دست خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد

راستی
من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات

این همه از خدا دور هستم؟!
[تصویر:  f2i2but6buzzlbhtlo04.gif]
الیس الله بکاف عبده

آیا خداوند برای بنده اش کافی نیست ؟
 
#14
گفتیم ما هم یه همی داشته باشم
جز تو نمی گوید هیچ زمان کلام من
جر تو نمی شنودهیچ کس سلام من
در این جهان تیره ؛این سپهر کور
عشق تو می دمد هر لحظه بر تمام من
من می نهم هر چه دارم به پای تو
تا شعله ای شوی در شب مدام من
می خواهم از تو بنوشم جرعه جرعه نور
می خواهم از تو نور بگیرد ظلام من
بتاب بر لحظه های ناب عاشقی
بسوز هرچه جز توهست در قوام من
تو می شکنی آخر این زنجیر و بند و قفل
که سالیان سال گشته اند زندان و دام من
تو می شکوفی چون گل امید
در این شوره زار همیشه خام من
.....................................
در من غم بیهودگی ها می زند موج
در تو غروری از توان من فزون تر
در من نیازی می كشد پیوسته فریاد
در تو گریزی می گشاید هر زمان پَر
ای كاش در خاطر گل مهرت نمی رست
ای كاش در من آرزویت جان نمی یافت
ای كاش دست روز و شب با تار و پودش
از هر فریبی رشتة عمرم نمی بافت
اندیشة روز و شبم پیوسته این است
من بر تو بستم دل ؟
دریغ از دل كه بستم
افسوس بر من ، گوهر خود را فشاندم
در پای بت هایی كه باید می شكستم
ای خاطرات روزهای گرم و شیرین
دیگر مرا با خویشتن تنها گذارید
در این غروب سرد درد انگیز پائیز
با محنتی گنگ و غریبم واگذارید
اینك دریغا آروزی نقش بر آب
اینك نهال عاشقی بی برگ و بی بر
در من ، غم بیهودگی ها می زند موج
در تو غروری از توان من فزون تر
هنوز واسادم ته خط اسفند همین ساله اگه بتونم تا اون موقع دووم بیارم همه چیز درست میشه دعام کنید
به وبلاگ استوارم تا اسفند 87 هم سری بزیند
http://www.esfand87.blogfa.com
#15
هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال میکند
هی با شماره های غلط
زنگ می زند آن وقت
من اشتباه می کنم و او
با اشتباه های دلم حال می کند
*
دیروز یک فرشته به من می گفت:
تو گوشی دل خود را بدگذاشتی
آن وقت که خدا به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا برنداشتی؟
*
یادش بخیر
آن روزها
مکالمه با خورشید
دفترچه های کوچک ذهنم را
سرشار خاطره می کرد
امروز پاره است
آن سیم ها که دلم را
تا آسمان مخابره می کرد
*
اما
با من تماس بگیر خدا
حتی هزار بار
وقتی که نیستم
لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار
[تصویر:  f2i2but6buzzlbhtlo04.gif]
الیس الله بکاف عبده

آیا خداوند برای بنده اش کافی نیست ؟
 


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان