امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

میزگرد و راهکارهای خودکاوی (شخصی و اجتماعی )

Exclamation 
#1
53یه خلاصه ها و نکاتی از  خودشناسی ، قبلن جمع کرده بودم ، بعضی از دوستان هم کمک کردن ، البته پراکنده است ولی من هر چند وقت یه بار که این مباحث رو مرور میکنم چیز جدیدی نصیبم میشه و تا حالا خیلی توی زندگی کمکم کرده ، این یه دید متفاوت هست و یه شناخت دیگه ، اگه میخواین از یه دیچه دیگه به خودتون نگاه کنین ، این مطالب رو بخونین

البته ممکنه مطالب کمی پراکنده و اکثرشون تکراری باشه ، چون من فعلن ، میخوام همه پست هایی که در حول و هوش این موضوع رو زدم جمع کنم...  و بعدا امید به خدا شاید مطالب جدید هم بایریم .... 53


.........................................................................................................................

(1388 مرداد 4، 2:23)مجتبی نوشته است: 4fvfcja
.......................................................
با وجود تمام تلاش هایی که شخص عصبی برای رسیدن به خود ایده آلی به کار میبرد ، اما اعتماد بنفس و احساس ارزش و احترام نسبت به خود را نتوانسته بدست اورد ، برای این که احساس ارزش و احترام نسیت به خود کند مدام محتاج تایید و تصویب دیگران است . تا زمانی که در مقام و قدرتی است که از احترام و مزایایی بر خوردار است احساس عظمت ، برجستگی و سرمستی میکند اما همینکه از مقام و قدرت بیفتد ، یا دیگران مناسب با مقام و قدرت برایش ارزش قائل نشدند ، یا در محیطی کسی او را نشناسد ، به شدت دچار بی ارزشی و ناچیزی میکند ، چون این احساس ارزش و احترام مربوط به خودش نیست و به خارج مربوط میشود ، مدام در یک حالت ارزان  و آرامش سطحی و تهدید کننده به سر میبرد .
فقدان اعتماد بنفس واقعی در شخص باعث میشود شخص خود را به صورت غیر این که هست نشان دهد ، چون از خود واقعی بیگانه میشود و به خود ایده آل پناه میبرد و در قسمت عمده ای از احتیاجات خود از تخیل و تصور استفاده میکند ، ولی هیچ یک از این تخیلات ذره ای به اعتماد بنفس واقعی وی اضافه نمیکند تنها چیز احساس خود پسندی ، و غرور عصبی است .بر اساس پیشرفت های که در راه رسیدن به خود ایده آلی نصیبش میشود ، مقداری غرور درش ایجاد میشود یا بر مبنای جلال و عظمت تصوری خود .
اعتماد بنفس واقعی منشا خود واقعی شخص است ، در صورتی که غرور عصبی (اعتماد بنفس کاذب ) منشاش خود ایده آل است ، گاهی بقدری شبیهند که انگار هیچ فرقی ندارند .
اعتماد بنفس واقعی بر مبنای صفات ، فضائل ، شایستگی ها ی و اقعی و استعداد های واقعی فرد است ، در حالی که غرور عصبی (اعتماد بنفس کاذب )، بی اساس و بی جهت است و بر مبنای صفات و ویژگی های خیالی و تصوری است . اگر هم واقعا شایستگی هایی در او باشد احساس غرورش نسبت به آنها مبالغه آمیز و بی تناسب با صفات و شایستگی هایش است .
اعتماد بنفس فرد سالم بر گرفته از دارایی های معنوی شخص است  و این دارایی های معنوی وابسته به فرهنگ و تمدنی است که در آن زندگی میکنیم ، مثلا در غرب این که اعتقادات محکم و مستقل از خودش داشته باشد و خود را مسول خود و زندگی خود بداند ، میزان ارزش و صفات خود را و فضایل خود را درست تشخیص دهد ، نه کمتر و نه بیشتر .

اما احساس ارزش شخص عصبی به چیز هایی است که در نظر جامعه حیثیت و پرستیژ است و شهرت آور ، یا ناشی از خصوصیاتی است که در تخیل به خود نسبت میدهد و فکر میکند واجد انها است .با آدم های مهم نشست و بر خواست کردن ، شغل مهم داشتن ، پول زیاد ، اتومبیل آخرین سیستم ، محبوبیت عامه ، این ها به شخص عصبی احساس غرور میدهد .
ادم طبیعی هم به حد معمول از شهرت پرستیژ و محبوبیت و قدرت خوشش می آید و به سمت انها میرود ولی شخص عصبی تشنه ی اینهاست ، و اگر آنها را نداشته باشد احساس بی ارزشی محض میکند .

البته این عطش را با میل واقعی پیشرفت اشتباه میگیرد و هر جا که پرستیژ ، و حیثیت او را میافزاید ، نوعی سرمستی و شعف دارد ، و هر چیزی از آن کم کند دچاری نوعی بی ارزشی و رنج میشود ، در واقع فقط به خودش میاندیشد ، و دیگران را وسیله ی برای کسب قدرت و آبرومندی او میشوند .


غرور عصبی بر مبنای شهرت پرستیژ ی است که کسب میکند ، بر مبنای صفات و خصوصیات تخیلی است که فکر میکند به اغوای خود ایده الی آنها را دارد .

برای رسیدن به خود ایداه آلی گاهی نسبت به صفتی مغرور است که ندارد ، و یا گاهی سعی میکند در تصورش به چیزهایی احساس غرور و ارزشمند بودن کند و با آن تخیلش را بسازد ، مثلا اگر در حال خواندن روزنامه ، مطلبی از نویسنده ای یا شاعری یا خواننده ای یا فوتبالیست مطرح بخواند گاهی در تخیلاتش فکر میکند که یک شاعر یا نویسنده یا فوتبالیست مطرح شده است و...

مثلا تقوی ، پرهیزگاری ، هوش سرشار ، قدرت تفکر وسیع ، بخشش ، آرامش و متانت در هر چیز را فکر میکند دارد  و اگر ذره ای از این ارزیابی  پایین تر  بیاید شخصیتش تا حد زیادی در هم میریزد ، از این که در تخیلش میتواند پرواز های بلندی داشته باشد احساس غرور میکند .، و قدرت های نامحدودی را در تصورش به خود نسبت میدهد . قو ه ی تخیل را برای نگاه داشتن خود ایده آلی استفاده میکند و با روش های "توجیه " "فرافکنی " دفاع ، و ایجاد سازش بین تضاد های خود سعی میکند تصویر زیبا ی خود ایده الی خویش را پا برجا نگه دارد .

پس واقعیت ها را مستقیم نمیتواند ببیند ، بلکه توسط یک اینه میبیند و انچه که در آینه میبیند تصویر و انعکاسی است که ذهن و ادراک او از واقعیت گرفته و بعد در آینه منعکس ساخته است تا واقعیات را انطور که دلش میخواهد ببیند ،

گاهی احساس آسیب نا پذیری و این که هیچ کس نمتواند او را نا راحت کند دارد و این غرور باعث میشود که به شدت ناراحتی خود را حس نکند ، و این مانع بزرگی است برای خود شناسی ، زیرا آن ناراحتی در وجودش باقی می ماند و بعد به شکل مختلف در خود شخص اخلال ایجاد میکند .

غرور ها سبب میشود که شخص توقعات و انتظاراتش را از دیگران مطالبه کند ،
شخص از غرور هایی که به حکم "باید" ها دارد احساس ارزش میکند ، ولی "باید" هایش  آمیخته به تظاهر و احساسات غیر واقعی است حتی خودش هم به صراحت حس نمیکند .مثلا  تا جایی که گاهی فکر میکند دیگران را دوست دارد در حالی که در خود ایده آلیش "باید " همه را دوست داشته باشد .

گاهی این غرور ها بسیار غیر طبیعی و فقط رای خود شخص ارزشمند است ، مثلا غرور به این که از کسی تقاضا و در خواستی نکند ! یا این که باید سخاوتمند باشد و به فکر منافع شخصی نباشد .

همین که شخص عصبی اصول اخلاقی را شناخت و خوب و بد را تشخیص داد فکر مکیند که واجد همه ی آن صفات خوب است.
...........
به محض این که غرور میشکند تعادل شخص عصبی به هم میریزد ، غرور به دو صورت میشکند :
یکی به وسیله ی خودمان ، هر وقت باید ها و توقعاتی که از خودمان داریم ، خوب عمل نکنند غرورمان شکسته میشود و تصویر ایده آلی فرد در هم شکسته ناگهان شخص دچار بی ارزشی زیادی میشود ، و از جایی که خود ایده آلی خود را میدید ، خود فعلی را میبیند ، و یاس و بی ارزشی و خود کمبینی او بیشتر میشود ،

دوم به وسیله ی دیگران ، وقتی که انتظارات عصبی ما ( که به خاطر خود ایده المان از آنها انتظار داریم ) را براوره نکنند ،و در شان عالی و ممتاز خود ایده آلیش عمل نکنند .

احساس خجالت و شرم ، وقتی که غرور توسط خود شخص شکسته میشود ، همراه با احساس سرزنش بیش از حد و خواری طلبی زیاد
احساس حقارت و خفت ، وقتی که غرور توسط دیگران شکسته میشود .
...............
نشانه ی این احساس ها عکس العمل نامتناسب با موضوع است ، هر گاه غرورمان زخم خورد بپرسیم که این ناشی از چیست ؟
گاهی ضربه هایی به غرور های ما وارد میشود و ناراحت و آزرده میشویم ولی به علت وجود بعضی از غرورهای دیگر ، این آزردگی و ناراحتی را در خود پنهان میکنیم ، مثلا غرور به تحمل پذیر بودن و یا بردبار بودن یا ازهیچ  مسئله یی ناراحت نشدن یا غرور به منطقی و با انصاف بودن .

احساس ناشی از شکستن غرور ها توسط خودمان گاهی به طور غیر مستقیم به صورت خشم و ترس در وجود ما ظاهر میشوند ، خشم را به صورت کینه و انتقام و رنج و ناراحتی و خود آزاری و خود تخریبی (، گاهی همراه با  تمایلات شدید جنسی ،  " خود ارضایی") و انزجار و میل به انتقام یا نفرت شدید ممکن است تجربه کنیم .

یکی از راه های جبران حقارت ممکن است این باشد که شخص عصبی بخواهد کسی که غرورش را جریحه دار کرده است تحقیر و تخفیف کند . حالش مثل کسی است که از یک طرف زخم خورده و از طرف دیگر مجبور است دائما با بقیه در تماس باشد ( فقط در یک نوع تیپ شخصیتی مربوط به برتری طلب )

ملامت به خود خود تخریبی و دشمنی خود همه ناشی از درهم ریخته شدن و شکستن غرورهای خود شخص عصبی ،، می باشد .  که از تصورات کاذب ، اعتماد بنفس کاذب و باید های غیر منطقی و نامتناسب با احساسات اصیل شخص بوجود آمده اند .
در بسیاری از مواقع دچار تشویش ، اضطراب استرس ، ترس است ، اغلب فکر میکند که از احساس مسخره شدن ، رسوایی به بار آوردن و یا بخاطر احتمال شکست خوردن است ، در حالی که فقط می ترسد که مبادا غرورهایش جریحه دار شوند ، و از مقام خود ایده آلی پایین بیفتد . مثلا ترس از جواب رد شنیدن و ترس از این که از مقام خود ایدآیش پایین بیفتد .

برای جلوگیری از شکسته شدن غرور ها و گرفتاری در سرزنش و خودتخریبی و خشم واسترس ، می کوشد از موقعیت هایی که احتمال دارد غرور هایش شکسته شوند اجتناب کند (تیپ عزلت طلب ) ، یا برای اعاده ی غرور خود انتقام بگیرد و تلافی کند (تیپ برتری طلب )

گاهی فرد از ترس اینکه غرورهایش شکسته شود و با شکست مواجه شود از برخی از امور بی علاقه میشود (و این بسیار نا خود آگاه انجام میگیرد ) و سلب علاقه میکند ، معمولا دست به کار هایی میزند که احتمال موفقیتش بیشتر است، و اگر بداند در انجام کاری ممکن است از عهد ه اش بر نیاید ، اتوماتیک دچار بی علاقگی میشود
از خود هوش و استعداد نشان میدهد و به آنها غرور هم دارد ولی وقتی ببیند که نمیتواند پا به پای "پیکاسو " پیش برود یعنی مثلا نقاشی کامل و عالی باشد ، خود به خود بی علاقه میشود ؛یعنی میترسد غرور به ممتاز بودن ان شکسته شود .

خیلی از کار های عادی ما هم ، بر اثر حفظ غرور های ما و اعاده و جبران آنهاست ، مثلا اگر در اثر شکسته شدن یک غرورمان به کسی توهین کردیم ، همان لحظه غرور خوب و مهربان بودن ما جریحه دار میشود ، پس سعی میکنیم
ان را انکار کنیم ، یا خود به خود فراموشش میکنیم ، یا میگوییم منظورمان از ان حرف چیز دیگری بود ، و خلاصه خود را بی تقصیر قلمداد میکنیم .
گاهی اگر شخص غرورش جریحه دار شود آن واقعه یا بخشی از آن را حذف و یا تغییر میدهد و طوری تغییر میدهد که نتیجه اش ترمیم غرور هایش است ،
اگر کسی از او کمکی بخواهد ، و او مکک نکند ، گرفتاری و مشغله را بهانه میکند ، مثلا میگوید کارهای زیاد تر و بیشتری دارم و نمی رسم ، (در صورتی که واقعا  چون تنبل است و میل به کمک ندارد کمک نمیکند ) چون در خود ایده آلیش انسانی است خدمت کننده و کامل! پس این بهانه پوشش و توجیه ی است که مبادا در اثر کمک نکردن این غرور بشکند

گاهی هر توهینی که به وی میشود آن را به مسخرگی و بیگاری میگیرد در حالی واقعا از عمق نهاد خودش از این که مضحکه شود سخت آزرده میشود

، گاهی اجتناب و سلب علاقه برای جلوگیری از شکست و سقوط خود ایده آلی را بهترین تاکتیک میداند ، و کم کم کند و خسته میشود و آرزوهایش را گاهی خیلی محدود مکیند (عزلت طلب ) و بسیار بی انگیزه میشود ، در همین هنگام در کارهایی که میبیند حتما موفق میشود دست به فعالیت و تلاش بیشتری میزند ، گاهی در بسیاری از کارها کند و عقب افتاده است ولی همزمان در معاشرت و تفریح و بازی ماهر و فعال است

عزلت طلب این استدلال را دارد که اگر کوشش نکنم بهتر است تا کوشش کنم و موفق نشوم
زیرا در این صورت غرور به توانا بودنش جریحه دار میشود ولی در منطق سازیش اینگونه قانع میشود که هر کاری را که بخواهد و اراده کند میتواند ان را انجام دهد .  

در حقیقت غرور عصبی و احساس خفت دو روی یک سکه اند و مدت زمانی که شخص پس از شکستن غرور احساس بی ارزشی و تحقیر و خفت و خود تخریبی
دارد بیشتر از وقتی است که احساس غرور میکند .
53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53
 سپاس شده توسط
#2
[quote='مجتبی ' pid='56604' dateline='1279695985']


این که میل به کمال طلبی داشته باشیم ،
دوست داشته باشیم برتر و بهتر و بی نقص تر باشیم ،

این ها امیال خوبین ولی ، کمال ، برتری ، بهتر بودن ، بی نقصی ، موفقیت ، پیروزی و .. خیلی از چیز های دیگه رو نتونستیم ازشون تعریف یا درک درستی داشته باشیم .

در واقع نتونستیم درک درستی از روابط اجتماعی و میحط پیرامونمون پیدا کنیم ، یه چیز هایی رو عوضی گرفتیم و اشتباه شناختیم ، چون همه و یا اکثریت اینطورین ، فکر کردیم حقیقت هم همینه .

...........................................................................................................................
برای رسیدن به این امیال شخصیتمون رو شکل دادیم و دید ی از خودمون پیدا کردیم ، یه تصویر و شناخت از خودمون ، وقتی طرف خودش رو خوب نشناسه ، طبیعتا تصویری که از خودش میبینه یا میشناسه و مطابقش ازش دوست داره انتظار داشته باشه ، مناسب در نمیاد ،

ما برای رسیدن به اون امیال و ارضای شکل دادن به تصویر خودمون ، توی روابط و افکارمون از همون ابتدا شروع کردیم و شخصیتمون رو بر این مبنا شکل دادیم ، و بش اعتماد کردیم و بش تکیه کردیم ، طبیعتا اگر این تصویر طبیعی و واقعی بود و از شناخت درست از خودمون شکل گرفته بود دچار مشکل نمی شدیم ،

یه تصویر ایده آل از خودمون ساختیم و بش دل بستیم و آرامش و آسایشمون رو بر مبنای اون گذاشتیم ، و نسبت بش انتظارات و رفتارها و قانون ها و باید هایی برای افکارمون و رفتارمون ساختیم برای این که خودمون رو توی اون تصویر ببینیم ،این شد ارزش و چیز ایده آلی که از وجودش خیلی حاضر بودیم دفاع کنیم و حتی خیلی از مواقع نا خود آگاه مجبور به حفظ و نگهداری از اون بودیم و حفظش یه حالت اضطرار پیدا کرد .
ولی چون از همون اول توی خیلی از ابعاد شخصیتی خودمون و شناخت از خودمون اشتباه میکردیم ، این تصویر ایده آل متانسب با ما در نمیومد
بنا بر این وقتی که نمیتونستیم اون انتطارات و توقعات متناسب با خود ایده آل رو از خودمون بر آورده کنیم و اونی میخواستیم که بشیم ، این ایده آلمون از اون بالا میریخت پایین ، و این موقع بود که "وضعیت" فعلی " خودمون رو خوب میدییم ، و چون اصلن متناسب با "وضعیت ایده آلمون " نبود ، دچار یاس و استرس و درماندگی میشدیم ، حتی دیگه دیدمون هم متناسب با تصوویر ایده آلمون ، ایده ال شده بود ، و دیدمون و شناختمون از خودمون همیشه از بالا و ایده آل بود ، بنا بر این وقتی یه جاهایی موقع در هم شکستن ایده آل ها "وضعیت فعلیمون " رو میدیدم ، چون از بالا میدیدیم خیلی جایگاه کم و کوچیک و پایینی بود ، و همین احساس یاس و و اضطرابون رو توی شکست های بعدی بیشتر میکرد ، اما باز هم برای جبران این حالت به ایده آل سازی روی میوردیم ، چون راه دیگه ای بلد نبودیم ، چون هرچی احساس غرور و اعتماد بنفس و ایده آل پیدا میکردیم ناشی از این بود ، بنابر این بعد از این یاس و احساس شرم یا حقارت ، تلاش میکردیم دوباره اون ایده آل رو بسازیم ،

پیدا شدن این حالت و این تصویر ایده ال رو توی هر کودوم از جنبه های زندگی میتونیم اسمش رو یه "غرور" بذاریم ، و شکست اون تصویر ایده ال و پایین ریختن رو ، "جریحه دار شدن غرور"

برای فرار از این احساس یاس و اضطراب که ناشی از در هم شکستن "غرور های " ناشی از خود ایده آلمون بود ، انتظارات و توقعات ما مهم ، و باید هامون اجباری ، و حالت ناخود اگاه و حالت اظطرار و ضرورت پیدا میکرد . که موقع جریحه دار شدن هر کودوم از اون ها همون احساس بی ارزشی و تحقیر و یا شرم یا خشم ناشی رخ میداد ،بنابر این نسبت به شکستن و پایین ریختن این ایده الها دچار اضطراب و "فشار" شدیم و حالت اظطرار پیدا کردیم ، و یک ترس از پیش اومدن این حالت و رخ دادن و حس کردن این تضاد و فاصله ، بین واقعیت و توهم و تصویر بالایی که از خودمون داریم

که این احساس توی رفتار خودمون با دیگران و همین طور نسبت به خودمون اثر میذاره :

توی رفتار خود فرد و عملکردش ، فرد گاهی دچار "باید " های اظطراری و فرمایشی ، و انتظارات بالا و غیر متناسب با خودش میشه ، که شاید گاهی این ها غیر متناسب با توانایی ها و عملکرد واقعیش باشه ، و حتی اجرای خیلی از اون ها غیر ممکن ، و شاید یکسری انتظارات کاملن غیر منطقی و عکس العمل های نا متناسب با شرایط براش پیش بیاره
، که رفتار و ری اکشن ناشی از این انتظارات و باید ها در صورت عمل نشدن به اون ، بیشتر احساس ، شرم و خجالت و یا خشم نسبت به خودش هست ، که باعث عصبانی تر شدن خودش و یا گاهی مثلن اقدام به خود ارضایی میشه ،

ولی توی رفتار فرد با دیگران ، ر اورده نشدن انتظاراتی که فرد از خودش برای داشتن روابط متناسب با ایده اش با دیگران ، و همین طور انتظار از رفتاری که دیگران باید متناسب با شان ایده آلش داشته باشند ، اون رو توی اظطراب و توقع و یا گاهی ترس ی میبره ، و در صورت بر آورده نشدن این انتظارات و یا در هم شکتسن این تصویر و غرور ش در رفتار به دیگران ، طرف عکس العمل های متفاوتی پیدا میکنه :

یک حالت سعی میکنه روابطش رو کم کنه ، که کمتر این غرور ها بشکنه ، و یا فقط توی بحث هایی شرکت کنه که میدونه حتما پیروز و موفقه و یا توی مسابقات و امتحانات یا زمینه هایی کار و تلاش کنه که از موفقیتش صد درصد مطمئنه ، توی این نوع تاکتیک ، طرف کمتر ریسک میکنه و بیشتر گوشه نشین میشه . و روابط اجتماعیش افت میکنه

حالت دوم ممکنه ، توی روابطش این عکس العمل احساس تحقیر و یا شرم و خجالت رو به صورت بر عکس و منفی و نه توی خودش بلکه نسبت به دیگران اعمال کنه ، یعنی سعی کنه برتریش رو به هر نحو، که هست یک جوری ثابت کنه ، و یا احساس تحقیر و خجالت رو توی دیگران بوجود بیاره ، مخصوصا سعی میکنه احساس خفت و تحقیر رو به کسی که غرورش رو جریحه دار کرده القا کنه

گاهی ، سعی کنه واقعیت ها رو تحریف کنه ، یا کم اهمیت جلوه بده و یا تقصیر رو بندازه گردن دیگری

راه سوم و خیلی معمولش سعی میکنه فرد اون احساس کمبود ها و احساس های منفی خودش و پایین دیدن ایده آلش و جریحه دار شدن غرورش رو توی تخیل جبران کنه ،
در واقع من میتونم بگم 100 درصد هر تخیلی که توی اون فرد "خود مطرحی " خودش رو جلوی بقیه و یا افرادی تجسم میکنه ،ناشی از جریحه دار شدن یک غرور یا همون پیدا شدن یه احساس ناشی از پایین اومدن از ایده ال هاش هست .

توقعات و انتظارات متناسب با ایده ال شخص به دو صورت میشکنه :
یکی توسط خودش
یکی توسط دیگران

که عکس العمل ناشی از اون رو در بالا گفتم ، اولی باعث احساس شرمندگی و یاس و بی ارزشی نامتناسب با موضوع (غیر عادی ) و دومی باعث احساس تحقیر ، حقارت و خفت میشه

این انتظارات و توقعات و دیدش و درکش از زندگی چون متناسب با واقعیت نیست و و توی خیلی از زمینه ها ایده ال و ناشی از شناخت نامناسب از خودش و درک نادرست از روابط و اون تعریف هایی که گفتم میشه ، کم کم اینقدر پیشرفت میکنه ، که شخص بسختی میتونه امیال و احساسات اصیل و واقعیش رو بشناسه ، برای همین توی خیلی از کار ها دچار تردید و دو دلی ، ضعف تصمیم گیری ، عدم قاطعیت ، سردرگمی و نوعی تشویش میشه ، و هر چی بیشتر پیش میره این تردیدش بیشتر میشه ،

در واقع احساساتش عمق نداره و بر گرفته از همون ایده ال و تصور رایجش هست ، در صورتی که احساسات واقعی ناشی از باید ها و انتظارات فرمایش و اظطراری و نیست ، بلکه خیلی طبیعی و عادی و با رضایت خاطر عمیق ظهور پیدا میکنه ، شخص برای انجام اون ها احساس زور و فشار نمیکنه ، عمیق و اساسیه و صمیمیت و یک خلوص خاصی داره .
.................................
و خیلی خلاصه تر این که چون از درون نمیتونه یک شخصیت و احساس و اقعی و رضایت بخشی از خودش داشته باشه ، و چون نتونسته از درون "به خود واقعیش برسه " سعی میکنه با انواع این تاکیتیک ا و تخیل ها و غرور ها ، یک تصویر ایده الی که دوست داره رو از خودش بسازه ،
من اسمش رو میذارم غرور ها و تخیل ها و احساس ارزش های "تو خالی " ، که این جا خود مطرحی میتونه برای فرد توی پیشبرد این تاکتیک ها خیلی موثر باشه .

......................................................................................................................
این فقط شناختش بود ولی من زیاد در باره این که یک شخص سالم اجتماعی که خودش رو خوب شناخته و توی مسیر کمال خودش داره درست قدم بر میداره ، توی پست بعدی بیشتر بازش میکنم این که چه درکی و چه تحلیلی از خودش و روابطش و زندگی داره که اون رو توی مسیر صحیح پیش میبره ، بدون اینکه حتی با این مشکلات بخواد گلاویز بشه .
53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53
#3
(1389 تير 31، 19:38)مجتبی نوشته است: کمال طلبی خوبه ، ولی طلب کردن کمالی که فقط مختص ما هست نه هیچ کس دیگه توی این کره ی خاکی ،

همین طور موفقیت و پیروزی و بهتر بودن ،

مثلن اگه ما واحد درجه بندی رو 100 بگیریم :
یکی ممکنه از 100 خودش ، فقط 10 باشه ، بعد بیاد توی مسابقه ای شرکت کنه و بلفرض اول بشه ، این اول شدن اصلن نشونه ای برای موفقیت و پیروزیش نیست ، بلکه وقتی تویه مسابقه ای از 100 خودش 90 بود مثلن یا بیشتر ، "حتی فارغ از نتیجه " این جا بوده که شخص کمال خودش رو به نمایش گذاشته ، و بهترین کسی که میتونه این نمایش رو ببینه "خودش" هست نه کس دیگه

ما توی مسابقه هامون و کمال طلبی هامون و تلاش برای موفقیت هامون باید بینیم از 100 خودمون چندیم ، و 100 ما هیچ وقت 100 یه نفر دیگه نمیشه بلکه استعداد ها و شرایط و زمانه هامون فرق دارن ، بلکه حتی اثر انگشتمون هم فرق داره ! .

حالا اگه کسی نتونه درست خودش رو و استعدادهاش و توانایی هاش رو بشناسه ، مسلمه هیچ وقت نمی تونه خودش باشه ، و وقتی خودش نباشه ، هیچ وقت "از خودش و زندگیش ، احساس رضایت " نداره ، بلکه انتظارات و توقعات و تصمیمات و هدف های غلطش توی زندگی اون رو میبره به سمت یاس ، و بی رضایتی ، و افسردگی ، این جاست که سعی میکنه این رضایت و احساس خوب وبدن و مفید شدن رو توی جلب نظر بقیه بدست بیاره ، یا گاهی تو تخیلش این طوری ارضا بشه ، که تخیل کنه ببینه مثلن توی فلان زمینه (که توی واقعیت ، کم اورده ، و این کم اوردن هم اصلن ربطی به اون نداره ، و اصلن شایده اون زمینه ای که تخیل میکنه هیچ ربطی به تواناییای او نداشته باشه ) تخیل کنه ببینه توی این زمینه مثلن روی فلانی رو کم کرد یا بهتر بود یا خودش رو ثابت کرد ، هیمنطور توی این مواقع بدست اوردن جلب نظر بقیه با ترس همراه میشه ، ترس از طرد شدن ، که دوباره ممکنه همون احساس بی ارزشی و یاس رو براش به دنبال داشته باشه .
.......................................
همونطور که گفتم ما برای موفقیت هامون باید بینیم از 100 خودمون چندیم ، ولی متاسفانه یه کمبود هایی رو اشتباه توی مقایسه و برتری جویی و کمالطلبیمون نسبت به بقیه و دیگران پیدا کردیم ، و سعی کردیم این کمبود رو بر طرف کنیم ،

در صورتی که اصلن کمبود نبود ، تفاوت بود .

تفاوت هم هیچ وقت معنی بهتر بودن ، بزرگ تر بودن ، بیشتر بودن یا کمتر بودن رو نمیده ، تفاوت یعنی این دو تا رو اثلن نمیتونی مقایسه کنی ،

مثل این که من بخوام بگمیه کیلو پنیر از یه کیلو شکر بهتره !

حتی برای کسایی که توی شرایط نسبتا شبیه به هم هستن ، مثلن تویه رشته ، با یه ضریب هوشی ، مثلن شباهت های دیگه ، اما هیچ وقت شرایط این ها با هم یکی نیست و بلخره یه تفاوت های دارن ،

و اگه تو به هدفت نرسیدی و فلانی رسید ، عاقلانه نیست بخوای فاصله ها رو مقایسه کنی ، بلکه خودت و عملکردت رو نسبت به خودت مقایسه کن ، و ببین چه فاکتور هایی رو اون استفاده کرد که تو استفاده نمیکردی ، یا اصلن اون فاکتور ها برای تو مناسبن یا نه

خدا هم همین انتظار رو از تو داره ، شانس رسیدن به کمال و رسیدن مثلن به پاداش های برگی که در قبال انجام وظیفه خدا به افراد میده ، بین مهندس و یه رفتگر مساویه ،

اون رفته گر هم اگه توی کارش خوب باشه و وظایفش رو مفید و خلاقانه و با نیت خوب انجام بده این شانس رو داره که حتی دنیا رو عوض کنه !

حتی شاید بهتر از یه رهبر یه کشور که انقدر معروفه ،

برای اینکه اگه به کمالی که خدا براش میخواسته برسه ، اون وقت از نظر خدا انسان کامله ! و حتی وجودش برای کل هستی ، نه تنها لازم ، بلکه ضروری میشه !

به این چیز ها فکر کنیم

به نظر من ما برای دنیا رو عوض کردن لازم نیست اونچنان آپلو هوا کنیم ، شروع کنیم خودمون رو بسازیم و با خودمون مسابقه بدیم و برسیم به اون چیزی که خدا برای ما ، "قدر" کرده ، یعنی اندازه گرفته ، و این اندازه کوچیک و بزرو گ و قابل مقایسه با بقیه نیست ، بلکه اگه ما با تدبیر و انجام وظایفمون و 100 بودن از 100 خودمون "قدر" خودمون رو به "قدر" ی که خدا برامون در نظر گرفته برسونیم ، یه بهترین و بالاترین مکانی رسیدیم که خدا برای ما خواسته بود ، و خدا جز بهترین ها برای ما نمی خواد ،
53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53
 سپاس شده توسط
#4
من خوندم و یه چیزهاییش راجع به من صدق میکنه!!!

حالا چجوری میتونم خودم رو بهتر بشناسم و اینکه بفهمم از 100%تواناییام دارم چقدرش رو استفاده میکنم؟1276746pa51mbeg8j
خوشا باران و وصف بی مثالش
#5
سلام بچه ها ، 


این تاپیک رو تغییر نام دادیم  برای نظرات بچه ها ، میزگرد و راهکارهایی که سراغ دارند و یا راهنمایی به همدیگه میکنند ...
 

ایشالله توی همین تاپیک سوالات یا نظرات رو بپرسین . 

....................
53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53
#6
[rtl] [/rtl]

[rtl]این متن خلاصه ی  بخشی  از کتاب  «خودکاوی»  اثر «کارن هورنای»است که به شناخت  پدیده ای به نام  « اتکاء عصبی»    می پردازد . این شناخت در  نتیجه   تجزیه و تحلیل و آنالیز «خودکاوی»  خانمی  به نام «کلار» یکی از    بیماران  خانم «کارن هورنای» ،  حاصل می شود. خواندن این متن را به تمام زنان و دخترانی که می خواهند از رنج حاصل از وابستگی به «جنس مخالف» رها شوند توصیه می کنم :[/rtl]
[rtl]این خودکاوی مربوط به «اتکاء عصبی» و بیمارگونه زنی است نسبت به مردی که «دوست پسر» اوست. و من این موضوع و این نمونه را بدان جهت برای توضیح انتخاب کرده ام که در دنیای ما و فرهنگ ما این مساله- مساله اتکاء عصبی- یکی از مسایل فراگیر و وخامت بار است.[/rtl]
[rtl]مساله ای که توضیح آن در این متن خواهد آمد به شرطی جذابیت فوق العاده پیدا می کند که خواننده توجه داشته باشد که وابستگی و «اتکاء عصبی» مساله مشترک همه زن ها در اینگونه جوامع است. ولی اهمیت آن به نحو انحصاری محدود به زن بودن نمی گردد و مساله دامنه ای وسیع تر از اینگونه تقسیمات دارد. اتکاء ناخواسته و غیر ارادی نسبت به دیگران و در معنایی عمیق تر اتکاء غیر موجه و مضر نسبت به یکدیگر، مساله ای است که تقریباً همه ما آن را می شناسیم.بسیاری از ما لااقل از ابعاد خاصی گرفتار این مساله بوده ایم؛ ولی نسبت به وجود آن همانقدر ناآگاهیم که «کلار» در شروع خودکاوی از وجود آن در خود بی خبر بود؛ و اتکاء وابستگی و خودباختگی خویش را نسبت به مردی که او را «دوست پسر» خویش فرض می کرد، در پشت پرده ای از کلمات خوش ظاهر و دلپسند مانند «عشق»، «فداکاری»، «وفاداری» و نظیر آن پنهان کرده بود.[/rtl]
[rtl] اتکاء عصبی به این جهت فراوان است که به نظر می رسد که در آن وعده و پاسخی راحت و رضایت بخش وجود دارد برای حل و فصل بسیاری از مسایلی که در همه ما وجود دارد. ولی به هر جهت امیدها و وعده های آن جز اینکه سدها و موانع عظیمی بر سر راه بلوغ و شکوفایی روانی ما ایجاد کند، و ما را از اینکه انسان هایی مستقل و نیرومند باشیم محروم سازد هیچ فایده و خاصیت دیگری ندارد؛ و وعده هایش- مبنی بر اینکه شادمانی و سعادت ما را تامین می کند- جز دروغ و سراب چیز دیگری نیست! بنابراین غور و تفحص در بعضی عوارض و نتایج ناآگاهانه آن می تواند برای همه ما جالب و مفید باشد- صرف نظر از اینکه علاقه یا اعتقاد به «خودکاوی» داشته باشیم یا نداشته باشیم. نفس این غور و تفحص برای هرکس که «اتکاء به خود» و حسن روابط انسانی را مطلوب و ارزشمند می داند، یک ضرورت و یک هدف بسیار والا و مفید است.[/rtl]
[rtl]خانمی که به تنهایی با مساله «اتکاء عصبی» به مقابله برخاست و آن را در خود حل کرد، «کلار» است.علت انتخاب من از خودکاوی خانم کلار و بازگو کردن آن در اینجا  این است که خودکاوی او با وجود اشتباهات فراوان و مشهود، با وجود نقص ها و نارسایی ها، با وجود آنکه تلاش های او در جریان خودشناسی حکم کورمال کردن در تاریکی را دارد؛ به وضوح نشان می دهد که چگونه فردی توانسته است از طریق خودکاوی رفته رفته و قدم به قدم مسایل خود را بشناسد و موفق به حل آنها گردد. حتی اشتباهات و نقص های «خودکاوی» کلار می توانند- به خاطر روشن بودن ماهیت شان- مورد بحث و بررسی های علمی قرار بگیرند؛ و فوق العاده آموزنده باشند.[/rtl]
[rtl]یکی از ابعاد بسیار خوب و مفید تجزیه و تحلیل های کلار این بود که ابتدا به خودش پرداخت؛ ابتدا سعی کرد به ریشه عوامل و مسایلی دست یابد که در خودش وجود دارد- عواملی که موجب اختلاف و مشکلات او با دوست پسرش می شود؛ و سپس به بررسی سهم دوست پسرش در ایجاد آن اختلافات بپردازد.در اصل کلار «خودکاوی» خویش را با این قصد شروع کرده بود که راهی آسان بیابد برای اینکه بتواند مشکلاتی را که سبب اختلاف و ناهنجاری در رابطه وی با دوست پسرش می شود حل کند، ولی استمرار در خودکاوی به اینجا انجامید که بصیرت ها و آگاهی های اساسی و مهمی نسبت به ساختمام شخصیت خود پیدا کند.کسی که علاقه به تجزیه و تحلیل پیدا می کند و شروع به این کار می کند نه تنها باید خود را بشناسدبلکه باید نسبت به همه کسانی که بخشی از زندگی وی هستند و به نحوی با زندگی وی در ارتباطند نیز شناخت پیدا کند، ولی بهتر است که ابتدا از خودش شروع کند. تا زمانی که شخص اسیر تضادها و موانع و سدهای درونی خویش است، تصویری که از شحصیت دیگران پیدا می کند یک تصویر تیره و تحریف شده است- که با واقعیت شخصیت فاصله زیادی دارد.[/rtl]
[rtl]بعد از چند ماه کوشش در خودکاوی نه چندان مفید و بارور، کلار یک صبح تعطیل از خواب برمی خیزد- در حالی که احساس تنش و ناراحتی شدیدی نسبت به نویسنده ای دارد که در ارسال مقاله برای مجله ای که کلار سردبیری آن را بر عهده دارد، خلف وعده کرده و مقاله را نفرستاده. و این دومین بار است که همین نویسنده دست او را در حنا گذاشته. و کلار اندیشید: چقدر غیر قابل تحمل است که مردم اینگونه غیر قابل اعتمادند![/rtl]
[rtl]کلار متوجه شد که بدقولی یک نویسنده نمی تواند باعث و بانی خشم و عصبانیتش باشد پس بلافاصله ذهنش متوجه دوست پسرش «پیتر» شد . با خودش فکر کرد پیتر هرگز در هیچ زمینه از روابط خودش با وی قاطع نیست. همیشه یک امیدی را در او برمی انگیخت!!!!!!!!!!!! و سپس او را دلسرد و ناامید می کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اندیشید که خستگی شب گذشته که فکر می کرد به خاطر کار زیاد است در واقع ناامیدی مزمن او در رابطه با بدقولی ها و یا دو پهلو حرف زدن های پیتر بوده است.!!!!!!!!!!!!!!!!!!![/rtl]
[rtl]کلار نتیجه گرفت که یک گوشه قلبش بی میل نیست که از پیتر جدا شود- میلی که وی آن را به حساب عصبانیت آنی و زودگذر گذاشت. ولی بعد با خودش فکر کرد : نه، من هرگز از او جدا نمی شوم، برای اینکه فوق العاده عاشق او هستم.[/rtl]
[rtl]اصولاً در وضعیت روحی ای که کلار بود، اتکایش به پیتر خیلی شدیدتر از آن بود که به خودش، به ضمیر آگاه خودش اجازه دهد که اولاً عمق خشم و بیزاری خود را نسبت به پیتر درک کند و بشناسد؛ ثانیاً بفهمد که باطناً میل جدایی از پیتر در او وجود دارد.او کوچک ترین آگاهی نسبت به وابستگی و اتکاء عصبی خود نداشت. این را هم که به راحتی خشم او نسبت به پیتر فروکش کرد به حساب شدت «عشق» خود نسبت به او گذاشت.[/rtl]
[rtl]چرا کلار اصرار دارد به خودش بقبولاند که در رابطه او با پیتر هیچ خلل و اختلافی وجود ندارد؟! همه این ها به خاطر نیاز شدید او به «اتکاء عصبی» به یک مرد بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![/rtl]
[rtl]از مجموعه چیزهایی که من درباره دوست پسر او پیتر دستگیرم شده بود، که وی آدمی است منزوی، و حساسیت شدیدی داشت نسبت به هرگونه تقاضایی که از او می شد که این از مهم ترین خصوصیات انزواطلب هاست. کلار به طور مبهم و و بفهمی نفهمی این موضوع را حس کرده بود. بنابراین خواسته هایش را از وی به حداقل رسانده بود. از جمله خواسته ها و آرزوهایی که کلار داشت و بارها درباره آن اندیشیده بود این بود که به پیتر «پیشنهاد ازدواج» بدهد- ولی هرگز به خودش ندیده بود که آرزوی خود را با او در میان بگذارد.[/rtl]
[rtl]نتیجه اینکه کلار همه رنج ها و گرفتاری های خود را در رابطه با پیتر ، تقصیر خودش می دانست و در ضمیر خودآگاهش پیتر را از هرگونه گناهی تبرئه می کرد.[/rtl]
[rtl]چیزی که کلار تحت عنوان «عشق» در جست و جویش بود و آرزویش را داشت عشق نبود بلکه نقطه اتکایش بود .اگر چه همیشه در عمق ادراکش می دانسته که پیتر کسی نیست که بتواند انتظارات او را برآورده کند، همیشه می دانسته که رابطه اش با پیتر ناسازگار و غیر رضایت بخش است؛ ولی ظاهراً اینها را به روی خودش نمی آورده. در واقع می دانسته، ولی نمی خواسته است بداند.[/rtl]
[rtl]کلار فهمید که وی در رابطه با پیتر تنها «عشق» او را نمی خواهد بلکه حمایت او را نیز می خواهد. آنگاه دریافت که یکی از ارزش های شخصیتی پیتر این بود که هر وقت کلار دچار یاس و اندوه می شد و احتیاج به این داشت که کسی او را نصیحت کند، پیتر هم آمادگی و میل این کار را داشت و هم نصیحت کننده خوبی بود؛ و خیلی او را دلداری می داد.کلار در این زمینه ها متوجه این واقعیت نیز شده بود که هروقت مورد حمله و فشار قرار می گیرد به هیچ وجه قدرت دفاع از خودش را ندارد و در متکی شدن به دیگری انتظار دارد آن شخص به جای وی از او دفاع کند- سرانجام این واقعیت را هم درک کرد که هروقت زندگی برای او مشکل و غیر قابل تحمل شده آرزوی او برای اینکه با کسی ازدواج کند شدت یافته.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![/rtl]
[rtl]با درک این واقعیت که آنچه او به عنوان «عشق» در جست و جوی آن است واقعاً جست و جوی عشق نیست بلکه امید جلب حمایت است، قدم بزرگی در جهت خودشناسی و حل مسایل برداشت.ظاهراً جلب حمایت یک انتظار ساده و بی آزار به نظرش می رسید؛ ولی بعدها متوجه شد که همین انتظار چه نقش بزرگ و مخربی در زندگی اش داشته. !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![/rtl]
[rtl]کلار درک کرد که چرا اغلب در گذشته دچار خستگی و افسردگی شدید می شده، بی آنکه هیچ دلیل واقعی برای آن وجود داشته باشد. او فهمید که همه اینگونه واکنش ها ریشه در یک ماخذ داشته اند. به فرض اینکه عوامل دیگر هم در احساس ترس، دلشوره، یاس،ناامیدی و خشم او تاثیر می داشته، عامل اصلی همه آنها «ترس از جدایی »پیتر از وی بوده است.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!                اگر پیتر دیر می آمد، اگر دیر تلفن می کرد، اگر سرگرم رسیدگی به کارهایی غیر از امور مربوط به کلار بود، همیشه بدون استثناء همان ترس از جدایی به سراغش می آمد. و بر عکس اگر برخلاف انتظارش هدیه ای از پیتر دریافت می کرد فوق العاده شاد می شد، زیرا معنای آن این بود که فعلاً خطر ترک او منتفی است.[/rtl]
[rtl]آیا ترس از اینکه پیتر او را ترک کند و تنهایش بگذارد به خاطر این نبوده که وی نیاز شدید و بیمارگونه ای داشته که مورد حمایت یک شخص قدرتمند قرار بگیرد؟ ولی قدرتی ایده آلی که خود وی به او نسبت می دهد و در او می بیند- که واقعاً در او وجود ندارد؟! اگر انتظار داشت که پیتر او را در زندگی و در مقابل خطرات آن حمایت کند بدیهی بود که نتواند دوری و فقدان او را تحمل کند.[/rtl]
[rtl]مسیر دیگری را که در جریان گسترش آگاهی ها دنبال کرد چیزی برعکس حالت دریافت کنندگی و زندگی انگلی و طفیلی بود. در جریان بصیرت ها به این جا رسید که فهمید خودش کمتر دست دهش دارد و بیشتر دست بگیر دارد  و سعی کرد دست از این عادت بردارد که خودش فقط یک دریافت کننده باشد و بخواهد که یک زندگی کاملاً انگلی را در پیش بگیرد. او به این نتیجه رسید که انتظارات او از دیگران به حد زیادی ناشی از این است که وی- به خاطر ترمزها و موانع درونی هیچ چیز را برای خودش آرزو نمی کند، نمی خواهد یا انجام نمی دهد. و نیز این حقیقت را دریافت کرده که حالت انگل منشی او این استعداد و ظرفیت را در او مختل و فلج کرده که بتواند در ازاء چیزی که می گیرد چیزی هم بدهد.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![/rtl]
[rtl]در جریان پی گیری و گسترش آگاهی ها یش، کلار در شگفتی فرو رفت و از خود پرسید چه سری در کار بوده که بعد از گذشت این همه مدت طولانی تازه پی به روحیات پیتر برده و تازه تصویری روشن از شخصیت او پیدا کرده. همین که نقص های روحی و شخصیتی پیتر را شناخت، نقص های روحی و شخصیتی پیتر را شناخت، نقص ها بخ نظرش چنان برجسته و واضح بودند که دیگر بسیار مشکل بود که بتواند آنها را ندیده بگیرد. حالا می فهمد که قبلاً علاقه ای نیرومند داشته که نقص های او را نبیند، ک چشمش را بر آنها ببندد. هیچ چیز نمی بایست کلار را از این باور مصمم منصرف کند که : پیتر واقعاً همان مرد ایده آل رویاهای بیداری او است.[/rtl]
[rtl]و نیز برای اولین بار متوجه شد که وی از پیتر یک قهرمان ایده آلی ساخته است.علاوه بر این، تا آنوقت متوجه نشده بد که چگونه پیتر میل آزار(سادیسم) خود را زیر ماسک نکوکاری، عدالت طلبی وسخاوتمندی پنهان کرده است. !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![/rtl]
[rtl]کلار رفته رفته دریافت این امر کاملاً منطقی است که ابتدا صفات  و خصلت های فوق العاده و حتی افسانه ای به مثلاً پیتر بدهد و سپس از او بخواهد نسبت به او عشق بورزد. اگر یک فرد قدرتمند- با آن همه صفات نیکویی که وی در او می بیند- او را دوست بدارد و از او حمایت کند، دیگر چه غمی دارد؟! در واقع پیتر از هر لحاظ مناسب بود برای اینکه نقش ناجی را داشته باشد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![/rtl]
[rtl]در نتیجه این بصیرت ها- که رفته رفته عمق و وسعت بیشتری می یافت- کلار احساس آزادی ای می کرد که هرگز نظیر آن را تجربه و احساس نکرده بود.دلش دیگر کمتر هوای پیتر را می کرد- پیتری که چنان به او وابسته بود که اگر یک روز به او تلفن نمی کرد دچار رنج و اندوهی کشنده می گردید. مهم تر از همه بصیرت های او سبب شد که در رابطه با هدف ها و موضوعات عینی و برونی زندگی تغییری واقعی در او حادث بشود. همیشه در حیطه خودآگاهی این آرزو را داشته که مستقل و متکی به خودش باشد، ولی این آرزو از حرف و خیال تجاوز نمی کرد و همیشه در موقع گرفتاری دست نیاز به سوی این و آن دراز می کرد. اما اکنون به مرحله ای از آگاهی رسیده که مستقل زیستن و از عهده مسایل زندگی برآمدن برایش به صورت یک هدف زنده و فعال درآمده است.[/rtl]
[rtl]کلار حالا که به گذشته می اندیشید متوجه می شد که در رابطه بدفرجام با پیتر وقتی پیتر او را رد می کرده چه واکنش های ناسالمی از خودش نشان می داده است. اولاً حالا به وضوح درک می کرد که بعد از گذشتن مدتی از آشنایی شان و فروکش کردن احساسات مبالغه آمیز عاشقانه، چندان طولی نکشید که پیتر به شکل های غیر مستقیم و موذیانه شروع کرد به آزار دادن او و جواب کردنش، از طریق روش های انزواطلبانه خود و همچنین با خشم و عصبانیتی که علناً در حضور کلار از خودش نشان می داد، به طور ضمنی و ناگفته به او می فهماند که نمی خواهد رابطه اش را با او ادامه بدهد. البته میل کناره گیری پیتر از او گاهی هم در لفافی از تظاهر به دوست داشتن او و وعده ها و دلگرمی های او مستور می ماند و واقعیت امر تحریف می شد. در عین آنکه میل او به جدایی اش از کلار روز به روز تشدید می شد، وعده های دلخوشانه اش موجب فریب کلار می شد.البته رفتارهای پیتر خیلی صریح تر از آن بود که کسی معنای واقعی آن ها را درک نکند!!!!!!!!!!!!! منتها از آنجا که کلار از جدایی و از تنها ماندن وحشت داشت خودش را به کوری و نفهمی زده بود تا واقعیت ها را نبیند؛ تا متوجه نشود که پیتر با چه شدتی میل جدایی از او را دارد. به جای درک واقعیتی که می بایست خیلی زودتر از این با آن مواجه گردد، هرچه بیشتر می کوشید تا از جدایی پیتر جلوگیری کند و آن را برای خودش نگه دارد!!!!!!!!!!! واضح است که انگیزه پنهانی این کوشش ها علاقه واقعی نسبت به پیتر نبوده، بلکه احساس ناامیدی و بی کسی او و جبران و ترمیم عزت به نفس خرد و پایمال شده خودش محرک  کوشش های وی بوده است. و تازه حالا برایش روش شده است که نفس همان تلاش ها و کوشش هایی که به منظور فرار از درک تحقیر شدگی اقدام به آنها می کرده، بیش از هر عامل دیگر عزت نفس او را جریحه دار می کرده است.!!!!!!!!!!![/rtl]
[rtl]کوشش های کلار مخصوصاً از این بعد زیانبار و مخرب بوده که اولاً «چشم بسته» و بدون سنجش و تامل خود را تسلیم تمام خواسته های پیتر می کرده، ثانیاً به طور ناخودآگاه هم در شدت احساس دوستی خود نسبت به پیتر مبالغه می کرد؛ و هم اینکه ارزش هایی را به او نسبت می داد که ابداً در او وجود نداشت!!!!!!!!!!!!!!!!!! وی درک کرد که به میزانی که احساس واقعی وی نسبت به پیتر ضعیف تر و بی محتواتر بوده، بیشتر متوسل به نمایش و صحنه آرایی احساسات دروغ شده است؛ و به این طریق بیش از پیش خود را اسیر دامی می کرده که خودش آن را بافته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![/rtl]
[rtl]در یک بیان خیلی ساده :[/rtl]
[rtl]کلار کشف کرد که احساسش نسبت به پیتر فوق العاده سست و بی مایه است. این ادراک و شناخت چنان سکوت و وقاری به او داد که سال ها نظیر آن را تجربه نکرده بود. به جای اینکه در نوسان بین خواستن پیتر و میل انتقام گرفتن از او سرگردان باشد، با کمال بی تفاوتی و واقع نگری او را به عنوان یک انسان- با خوبی ها و بدی هایی- مشاهده کرد. هنوز هم نقاط قوت شخصیت او را درک می کرد، ولی به نظرش غیرممکن می رسید که بار دیگر بتواند به چنان مردی نزدیک بشود.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![/rtl]
[rtl]اکنون کلار «وابستگی را از بعدی نو نگاه می کرد. وی تا کنون به تدریج این بصیرت را پیدا کرده بود که علت اساسی وابستگی اش انتظارات مبالغه آمیزی است که از شخص طرف معاشرت با خود دارد. ماهیت این انتظارات را- به عنوان عامل «اتکاء» -قبلاً قدم به قدم درک کرده و شناخته است. اما اکنون برای آن علت دیگری را هم یافته: فقدان اعتماد به نفس اصیل فطری و طبیعی به طریقی غیر مستقیم نیز به تشدید وابستگی کمک کرده است.[/rtl]
[rtl]دریافت اساسی ای که در این زمینه ها پیدا کرد، شناخت این موضوع بود که : تصویر شخصیتی وی از خودش کاملاً تحت تأثیر ارزیابی دیگران از وی بود. این بصیرت برایش بقدری مهم و تکان دهنده بود که با تحقق آن تقریباً به حالت غش افتاد. خود آن بصیرت فی نفسه مساله ای را حل نکرد، ولی دریافت که در آخرین تحلیل علت و منشأ بسیاری از مسایل او، از جمله مبالغه در احساسات خود و از جمله حساسیت شدید او در مقابل طرد شدن، همین وابستگی به قضاوت دیگران از لحاظ ارزیابی شخصیت او است.[/rtl]
[rtl]قسمت های اخیر خودکاوی اوزمینه را فراهم آورد برای کشف و درک یک میل اساسی سرکوب شده: و آن میل شدید  جاه طلبی او بود. کشف این میل (جاه طلبی) به او کمک کرد تا نسبت به این واقعیت درک روشنی پیدا کند: دید علت نیازاو به مورد تأیید قرار گرفتن به وسیلۀ دیگران، طریقی است برای جبران عزت به نفس خرد شده او: و اکنون متوجه شده بود که میل جاه طلبی سرکوب و پنهان شده او نیز جبران همین کمبود است- او می خواهد از طریقی بر دیگران تفوق یابد، تا آنرا به حساب نوعی تشخص و عزت نفس بگذارد- تشخصی که در او خدشه دار و مختل گشته است.[/rtl]
[rtl]کلار چند ماه بعد از پایان خودکاوی هایی که شرح آن گذشت، بار دیگر به مطب من آمد. یک علت مراجعۀ مجدد او به من این بود که می خواست نسبت به صحت دریافت ها و ادراکات خود اطمینان یابد، علت دیگر این بود که در زمینۀ نویسندگی خلاق هنوز مواجه با بقایای ترمزها و موانع درونی بود. در مشاوره و روانکاوی جدید سعی کردم به او کمک کنم تا نسبت به میل یا نیاز شدید برتری خود بر دیگران، یا به عبارت کلی تر نسبت به تمایلات پرخاشگرانه و انتقام جویانه و کینه توزانۀ خویش شناخت عمیق و وسیعی پیدا کند. من اطمینان دارم که خود او هم به تنهایی می توانست از عهدۀ این کار برآید- گیرم فقط در زمانی طولانی تر. ضمناً تجزیه و تحلیل و شناخت تمایلات پرخاشگرانه و تهاجمی به نوبۀ خود کمک کرد که درک و شناخت عمیقی تری نسبت به حالات«اتکایی» خود پیدا کند. با تقویت ابراز وجود و خودباوری، این خطر که ممکن بود هنوز وجود داشته باشد که وی در دام دیگری از خودباختگی و رابطۀ مبتنی بر اتکاء عصبی گرفتار آید، نیز بر طرف شد. البته نیاز شدید او به اینکه میل داشت همیشه با یک مرد در انظار حضور یابد، قبلاً از طریق خودکاوی و کشف ریشه ها و علل آن، زایل شده بود- و بنابراین احتمال خطر مورد اشاره بسیار بعید الوقوع می نمود![/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]پایان[/rtl]
به نام یگانه خدای هستی
ارادتمند شما

diamond111

[تصویر:  8.gif]
 
#7
(1392 مرداد 24، 15:32)diamond111 نوشته است: از خودکاوی تا خودباوری 
تحول ممکن انسان ، با خودشناسی آغاز می شود واین خود شناسی با درک خود آغاز و با تصور خود تداوم می یابد تا در نهایت به خودآگاهی می رسد. خود ، منبع قدرت ماست و وضعیتی است که در آن به گفت و گو با خویشتن می پردازیم . نیرویی که در مانهفته است و ما با حضور آن ، خود را می سازیم . این مقاله سعی دارد به اختصار مراحل خودکاوی تا خودباوری را با استفاده از فرایند روش شناختی علمی شرح دهد . دیدگاههای خوب صاحب نظران به ماکمک در بازسازی فرایند نظری آن کمک خواهد کرد. 

خودچیست ؟

خود به وضعیتی گفته می شود که فرد به کنش متقابل با خود پرداخته و در این وضعیت فرد به حالات و سکنات خود حساس می شود تا خود را دریابد. دراین حالت ، فرد با موجودی سروکار دارد که ذره ذره رشد کرده و توانسته است در تعامل با من فاعلی و من مفعولی موجود شود. به عبارت دیگر خود حاصل آی (I) و می (me) است . خود در وسط قرار می گیرد. 

o I -------- self --------me

در روان شناسی اجتماعی انسان ، با مفهوم بسیار مهم و برانگیزاننده ای مواجه می شویم که در راس ادبیات نوین جامعه شناسی و روان کاوی نیز قرار دارد. این مفهوم ، امروزه در «جامعه شناسی کنش متقابل نمادی» نیز جایگاه اساسی در اندیشه های «هربرت مید» دارد و همچنین بخشی از خودآگاهی ، حاصل نظریه های مارکسیستی است . در نظریه های انتقادی نیز ، اریک فروم ، سخت به آن پرداخته و در جَدَل دیالکتیک خویش ، مفهوم خود را تا شکوفایی و باروری انسان ، طرح می کند که درنهایت به راه حل مسئله آزادی انسان ، 

می رسد که خود انگیختگی (self spontaniety)است که این حالت به وضعیت ایده آلی اشاره می کند که خود فرد ، چنان رشد یافته که تحت تاثیر نیروهای بازدارنده محیطی نیست . بلکه انسان ، همچون کودکی با خود واقعی (real self) خویش زندگی می کند و نه خود وانمودی (semulation self). 

خودبا ذهن آدمی رشد نموده و تجسم آن حاصل همه آموخته هایی است که در جامعه و شخصیت خود یافته است . این خود با خود کاوی آغاز می شود. 

خويشتن شناسي معماي بزرگ زندگي ماست . خويشتن شناسي شامل من کيستم ،به کجا مي روم ،چه می کنم ، مي باشد. خويشتن شناسي بخش اساسي هويت ما را تشکيل مي دهد . تا مادامي که نـدانيم چـه مي کنيم و به کجا مي رويم و از زندگي چه مي خواهيم ، نمي توانيم هويت واقعي خود را شکل دهيم .بايستي ياد بگيريم و در زندگي خويش تعقل کنيم. به عبارت ديگر، به اين درجه از خود آگاهي برسيم که به اين سئوالات بدرستي جواب دهيم و گرنه نمي توانيم هويت واقعي خود را شکل دهيم . 

«هويت اجتماعي بدون ”خود“ نا موجه است . مفهوم خود با مفاهيم اجتماعي و هويتي که شخص با آن درگير است ، همراه است ، حقيقت وجود ما هماني نيست که هستيم . بلکه چيزي است که از خويشتن مي سازيم آنچه فرد را مي سازد ، وابسته به اعمال و رفتارهاي سازنده اي است که فرد در پيش مي گيرد خود فهمي منوط به نيت باطني و اساسي تري است که در ساخت و باز ساخت مفهومي منسجم نتيجه بخش براي هويت شخص نقش دارد» (گيدنز، آنتونی ،تجدد و تشخص ، 1378 : 112 ).

هر خود منفرد ، مرکز تجسم يافتة ، سيهري اجتماعي از خود و ديگران است . کانون آمد و شدهاي دروني – بيروني و دانمي و داده - ستانده هاي تبادلي که برخي از آنها در خود حک مي شوند و برخي نيز نمي شوند . (جنکينز، ریچارد ، هویت اجتماعی ، 1380 : 82 )

آغاز خود کاوی 

خود کاوی(self analysing) ، حساس شدن به همه نیروهای ذهنی و عینی است . دراین حالت فرد به احساسات ، شهودات ، عقل و عشق درونی خویش حساس می شود و می بیند که کدام نیرو در درون او بیشتر رشد کرده است . این رودررویی ممکن است به فراموشی خود نیز منجر شود اما افراد صادق با خود همه امور خود را می توانند به راحتی به ارزیابی بپردازند. این ارزیابی حاصل کنکاش همیشگی است و یا شاکردی مکاتب بزرگان . خود کاوی , آغاز خودبینی (self observation) است . در خودکاوی مشاهدات آغاز می شود و دراین مشاهدات تازه به دنیای درون خویش پی می بری . دنیایی که پراست از هم آن چه که در درون آن (introcosm)جمع شده از خود ذهنی تا خود پختگی (self maturation). 

خودکاوی منجر به خودبینی می شود. این خود بینی به ما کمک می کند که به خود آگاهی برسیم. خود بینی به معنی شناخت همه خصوصیات و ویژگی های که در درون شخصیت و هویت ما موجود است و تازه در می یابیم جه کسی هستیم. شخصیت ما تابعی از اندوخته های ماست و این اندوخته ها از ترکیب متناسب یا نامتناسب اعضاء و اعمال ما شکل می گیرد. این خود بینی به ما کمک می کند که به درجه ای از رشد برسیم که به ارزیابی خویشتن برسیم. در خود بینی با وضعیتی سروکار داریم که تصور اولیه ای (self image ) از خود است . در این تصور ، خودمان را با همه آرزوها و آرمان ها می بینیم . وضعیتی که برای ما یا خوشایند و یا ناخوشایند است . بخشی از این تصور با مفهومی از خود(self concept) همراه است که به نوعی ، خودمان را قبول و تصور داریم . این خودانگاره ، با عزت نفس (self esteem) ما نیز همراه است که با هویت و شخصیت ما نیز گره خورده است . وضعیتی که جهان بیرون را به ارزیابی پرداخته و رفتاری با جهان بیرون ایجاد کرده است . این رفتار، در جدال با هویت ما معلوم است که چه وضعیتی دارد ولی هنوز نمی توان قضاوت کرد که این دیالکتیک ، هویت ما را چگونه ساخته است . تازه ما شروع به کنکاش کرده ایم . اگر در این خود بینی توانستیم به ارزیابی درست خویشتن بپردازیم به خودآگاهی می رسیم و در غیر اینصورت دچار گمگشتگی خود (self confusion)می شویم. حالتی که در آن فرد ، نمی تواند تجسم درستی از وضعیت های خویش بپردازد و در این وضعیت ها ، گم می شود. خودبینی ، نیازمند دانش دقیق از نیازها و امیال خویش است که درک درستی از قوای عقلانی و شهوانی و شهودی خود برسد و اینجاست که نقش فرهنگ و روانشناسی سلامت روانی انسان به کار می آید. این به این معنی که فرهنگ های ناسالم در آموزش خودبینی ، فرد را موجودی کاملا زمینی و جسمانی و جنسی می بینند و فرهنگ های سالم ضمن ایجاد تعادل سالم انسان را فرازمینی دانسته و انسان به مرحله شناختی از خ ود دست پیدامی کند که مفاهیم متافیزیک و مفاهیم متعالی عشق را درک خواهندکرد. این همان مراحل رشدی است که پیاژه طرح می کند که انسان نیازمند رشد مفاهیم انتزاعی می رسد. 

خودبینی ، در ضمن فرهنگ به درک درستی از خویشتن خویش می رسد و دراین خود بینی ، خودآگاهی به ظهور می رسد . حاصل کنش متقابل جدلی انسان با خویشتن . حاصل رویارویی نیروهای درون با بیرون . حاصل تعامل موثر سلامت و بیماری . این رویارویی جدلی ، تعادل را مطرح می کند که انسان در این رویارویی می تواند ، خود را در راه دریابد یا خیر وگرنه ، نمی تواند از این جدال سالم بیرون آید . اگر در این جدال، نیروهای درونی بسیار رشد و نیروهای بیرونی کمتر رشد ، نماید فرد دچار وهمی(illusion) شده که یک نوع شخصیت پارانوئید را بوجود می آورد که بیماری است . یا وّهم چنان رشد یافته که شخصیت باز دچار «جنون جوانی» یا اسکیزوفرنی می شود . یا برعکس چنان غرق جامعه می شود که به یک نوع «همرنگی ماشینی» گرفتار شده که باز هم ، عدم تعادل است که « اریک فروم» ، در قالب گریز از آزادی خویشتن طرح می کند و یا چنان غرق بیرون و دنیای بیرون می شود که «هادی درونی» خود را از دست داده و تازه مترسک دست رسانه ها شده ، چنانکه «دیوید رایزمن» به نام «انسان دگرهادی »(other directed man) می شناسد. و یا چنانچه «کریستوفر لش » مطرح می کند که انسان امروز ، کسل ، افسرده و دلمرده است که به نوعی دچار «خودشیفتگی فرهنگی »(narsicism) می شود. 

بهرحال آن چه از این رویارویی بیرون می آید ، عدم تعادل است که در هر وضعیت اش بیماری است . یا دچار قدرتگرایی (autoritarian)می شود که در هردو حالتش بیماری است یا دچار مازوخیسم می شود که به آزار خویشتن می پردازد ویا دچار سادیسم می شود که باز به یک نوع بیماری دچار می شود. 

حاصل این جدال ، در وضعیت متعادل ، خودآگاهی(self awareness) رشد می کند که یک پله به صعود نزدیک است . این پله ، پله نهایی است که فرد در فرایند خودیابی ، به خود آگاهی می رسد که دیگر هضم جامعه نیست بلکه با جامعه و برای خود است . این خویشتن دوستیِ مبارک ، با عشق به همنوع آغاز می شود و با ادیان الهی(نه اسطوره ای ) کامل می شود. 

به عبارت دیگر با خودآگاهی ، در دوراهی دیگری قرار می گیرد که یا خودباورانه (self productivity) است ویا خودخواهانه(self egoistic) دیگر است . بعد از خودآگاهی ، اعتماد به نفس وجود دارد . حاصل این جدال خودآگاهی یک نوع خودخواهی روشنفکرانه آغاز می شود که فرد ، چنان مسحور خویشتن می شود که تنها خود را می بیند. این خودخواهی ، در بسیاری از هوشمندان ما(نه دانشمندان ما ) موجود است . خودخواهی آگاهانه ای که حاصل خودبینی و خودکاوی است اما بارورانه (productivity) نیست . باروری موقعی طرح می شود که فرد جدا از خویشتن برای همنوع هم بیندیشد . این خود باوری ، حاصل آگاهی و خودانتقادی است(self criticism) که بالاترین درجه آن در انسانِ به خود آگاه ، بوجود می آید که در جدال ودیالکتیکِ وجود، به درکی از هستی(existence) می رسد که«وّحدّهَ لا اِلّّه الّا هٌو » است . به این معنی که رسد آدمی به جایی که به جز خدا در وجود خود نمی بیند و هر آن چه می آموزد به عرفان الهی و عشق آسمانی نزدیک می شود . این همان عشقی است که در« اتحاد و یگانگی با دیگران یا چیزهاست ». حالتی که شما دوست داری درعین بودن با دیگران ، خودرا نبینی . این همان ، خود باروی است . این همان ، تجلی حضوری است که دوست داری با حضور همه قوا ونیروهای درونی ، از خودت لذت ببری . این همان حالتی است که حتی نیروهای جنسی را نیز در کنار نیروهای شهودی برای رشدِ خود، مفید می دانی نه اینکه این نیروها را چنان خفه کنی که بعضی از عرفان های دروغین به شما یاد داده اند و یا چنان در نیروهای حیوانی و جنسی خود غرق شوی که بویی از عقل و عشق نباشد و یا چنان به لَجَنی دچار شوی که نهایت به پستی و رذالت می رسی . 

در این راه ، شک نداشته باشید که 

فرهنگ سالم 

روان شناسی انسان سالم 

و آگاهی از نیروهای متافیزیکی 

که در هستی شناسی اسلامی ما نیز موجوداست ، قابل طرح است. 

در این میان ، کدام فرهنگ ،سالم است . آیا فرهنگی که از طریق تریبون های رسمی تبلیغ می شود سالم است و یا فرهنگی در تلاطم زندگی ، سخت به آزمون کشیده می شود. 

روانشناسی انسان سالم نیز چنین وضعیتی دارد. آیا انسانی که فقط به شعار می پردازد ، انسان سالم است یا آن بخش از روانشناسی که مبتنی برتفکرانتقادی و تشخیص سره از ناسره است . در چنین روانشناسی انسان سالم ، جایگاه جدل خلاق کجاست ؟و...

و بالاخره ، بحث متافیزیک و جهان نامعلومات است که سیر آفاق و انفس در هردوحالت به جهان متافیزیک سیرمی کند که به ما آگاهی از کنه ذات هستی می دهد. 

بیا ره توشه برداریم ، سفر در راهِ بی برگشت بگذاریم ،

ببینیم آسمان هرجا همین رنگ است . 

منبع:سایت علمی دانشجویان ایران
53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53
#8
نمیدونم این پیامم شاید به اینجا مربوط نباشه ولی خب ای کاش راجب ازدواج و قبلش هم اینجا تو کانون بحث میش.
یا هست من نمیدونم؟
راجب اعتماد کردن میشه بگین؟
[تصویر:  nasimhayat.png]
 سپاس شده توسط
#9
هرچی گشتم تاپیکی پیدا نکردم تا بتونم سوالمو مطرح کنم ولی فک کنم اینجا مناسب باشه
یه سوال روانشناسا خودشون هم مشکل روانی پیدا میکنن؟
آیا این روش های درمانی که دارن فقط برای مراجعه هاشون به درد میخوره یا نه برای درمان مشکلات خودشون هم کاربرد داره؟اصلا مشکلات روانی شون از مشکلات روانی  مراجعه هاشون عمیق تره؟
اکه فرض را بر این بذاریم که خوب این روانشناس ها مشکل روانی پیدا کردن حالا بهتره که از همکارشون برای درمان کمک بگیرن(همکار روانشناس )یا خودشون با روش های درمانی خودشون میتونن خودشون را درمان کنن؟ کدومش بهتره؟
#10
سلام
به نظرم ارایشگر برای اصلاح موهاش به همکارش مراجعه می کنه و هرچقدر هم که زبردست باشه خودش موهاشو اصلاح نمی کنه ، برای روانشناس ها همینطوره . .
.
.
.
 سپاس شده توسط
#11
سلام   .

ریشه  ریشه  ذهنیتمو  وقتی  خط فکریشو گرفتم فهمیدم اینا باعث میشه  خ ا  کنم   حالا  واقعا  عجیبن  !!! شاید برا شمام باشه 

۱ فک میکنم  اگر خ ا   نکنم  نیاز جنسیمو سرکوب  میکنم  و میشم یک انسان بی حس 
۲ بیشتر ما برا ازدواج  ایده ال گرا هستیم  و فکر  میکنیم باید به تمام  و کمال خود برسیم بعد ازدواج  کنیم خب منم  که تو سن ۲۵ سالگی  فک کنم  به اون جایگاه  ها و موقعیت ها برسم و تا اون موقع که  نمیتونم  خودمو و نیازمو  بکشم  پس خ ا  بهترین راهه هر کسیم وارد زندگیت نمیشه و ارامش  روانت  بهم نمیریزه 

۳ پس من اگر خ ا   نکنم  چطور  نیاز  و خواهش  های  دلمو  رفع  کنم ؟   اصلا  تا کی  یک ماه  دوماه  سه ماه   تا کوجا؟  من که این تنهاییم  برام ابدیه !! 

۴ منکه خانوادم  خیلی  سخت گیرن  اونا که  نمیزارن من حای جایی  برم تو این سن کم  چه  برسه  یه شریک جنسی برا خودم پیدا  کنم  تا از اینام  حرف میشه  میگن ازدواج و نمیفهن  ازدواج فقط نیاز جنسی  نیس  و کلی مسئولیت  و بدبختیو  تعهدو این حرفا  داره   

۵ حالا  کنکور بدم  دانشجو  بشم  اوکی  یه کاری  میکنم  حالا یه نفر چیزی پیدا میکنم   و از طرفیم  دارم بزرگتر میشم  و اینده  نگر  تر   و  با خودم  میگم  منکه  نمیخوام  ازدواج کنم  و عاشق پزشکیم  پس چرا با احساسات  یه بدبخت  بازی  کنم الکی برا رفع نیازم  باهاش  وارد رابطه شم  !؟ 

۶  اصلا  حانیه  تو  یه نفرم  پیدا کردی همه چیش اوکی  بود وقتی تو اوکی نیستی  چی؟!  و همه  اینها ادامه  دارن   

۷ از طرفیم  اون بعد روحانیم  داره رشد  میکنه  و هر بار با خودم میگم  بیخیال  تا قبل  ازدواج  وارد رابطه  نشو  هم گناه  نمیکنی هم  زندگیت  قشنگ تر میشه  و یه نفر مثل خودت  جلوی خودت درمیاد  خودت  خشت  میاد طرف  مقابلت  قبل  تو با همه بوده باشه  فقط برا نیاز جنسی  و اصلا  نفهمه  عشق  چیه؟  

و هزار تا از این دغدغه ها  که تو سن ۱۸ سالگی  ذهن  منو درگیر کردن  من امیدی  برا ترک ندارم  چون  فک میکنم این تنهاییرو ۷ یا ۸  سال  دیگ باید تحمل  کنم تا به ایده ال هام برسم
سروی شدم به دولت ازادگی که سر/ با کس  فرو نیاورد این طبع سرکشم 
#12
(1400 دي 1، 10:53)بنت الهدا نوشته است: سلام   .

ریشه  ریشه  ذهنیتمو  وقتی  خط فکریشو گرفتم فهمیدم اینا باعث میشه  خ ا  کنم   حالا  واقعا  عجیبن  !!! شاید برا شمام باشه 

۱ فک میکنم  اگر خ ا   نکنم  نیاز جنسیمو سرکوب  میکنم  و میشم یک انسان بی حس 
۲ بیشتر ما برا ازدواج  ایده ال گرا هستیم  و فکر  میکنیم باید به تمام  و کمال خود برسیم بعد ازدواج  کنیم خب منم  که تو سن ۲۵ سالگی  فک کنم  به اون جایگاه  ها و موقعیت ها برسم و تا اون موقع که  نمیتونم  خودمو و نیازمو  بکشم  پس خ ا  بهترین راهه هر کسیم وارد زندگیت نمیشه و ارامش  روانت  بهم نمیریزه 

۳ پس من اگر خ ا   نکنم  چطور  نیاز  و خواهش  های  دلمو  رفع  کنم ؟   اصلا  تا کی  یک ماه  دوماه  سه ماه   تا کوجا؟  من که این تنهاییم  برام ابدیه !! 

۴ منکه خانوادم  خیلی  سخت گیرن  اونا که  نمیزارن من حای جایی  برم تو این سن کم  چه  برسه  یه شریک جنسی برا خودم پیدا  کنم  تا از اینام  حرف میشه  میگن ازدواج و نمیفهن  ازدواج فقط نیاز جنسی  نیس  و کلی مسئولیت  و بدبختیو  تعهدو این حرفا  داره   

۵ حالا  کنکور بدم  دانشجو  بشم  اوکی  یه کاری  میکنم  حالا یه نفر چیزی پیدا میکنم   و از طرفیم  دارم بزرگتر میشم  و اینده  نگر  تر   و  با خودم  میگم  منکه  نمیخوام  ازدواج کنم  و عاشق پزشکیم  پس چرا با احساسات  یه بدبخت  بازی  کنم الکی برا رفع نیازم  باهاش  وارد رابطه شم  !؟ 

۶  اصلا  حانیه  تو  یه نفرم  پیدا کردی همه چیش اوکی  بود وقتی تو اوکی نیستی  چی؟!  و همه  اینها ادامه  دارن   

۷ از طرفیم  اون بعد روحانیم  داره رشد  میکنه  و هر بار با خودم میگم  بیخیال  تا قبل  ازدواج  وارد رابطه  نشو  هم گناه  نمیکنی هم  زندگیت  قشنگ تر میشه  و یه نفر مثل خودت  جلوی خودت درمیاد  خودت  خشت  میاد طرف  مقابلت  قبل  تو با همه بوده باشه  فقط برا نیاز جنسی  و اصلا  نفهمه  عشق  چیه؟  

و هزار تا از این دغدغه ها  که تو سن ۱۸ سالگی  ذهن  منو درگیر کردن  من امیدی  برا ترک ندارم  چون  فک میکنم این تنهاییرو ۷ یا ۸  سال  دیگ باید تحمل  کنم تا به ایده ال هام برسم
ما چیزی به اسم نیاز جنسی نداریم، تا حالا شنیدی مثلا کسی خ ا نکرده باشه و رابطه نداشته باشه و بخاطر این مرده باشه؟ نه پس این یه نیاز نیس این فکرت ک فکر می کنی تخلیه انرژی جنسی یه نیازه درست نیست، این یه غریزه هست که تو همه انسان ها وجود داره، و اصلی ترین دلیل هم زاد و ولد و ادامه نسل هست، حالا شهوت و لذت جنسی هم میاد کنار این قرار میگیره...، پس اولین نکته این که این یه نیاز نیست، و کنترلش هم سرکوب نیست، این که اگر بخوایم خ ا کنیم یه غریزه و یه خواسته ی نفسانی هست که ما باید بهش نه بگیم و جلوش بایستیم، 
دوم این که درباره ازدواج هرکس عقیده خودشو داره اگر کسی ایده آل گرا هست قرار نیست من باشم و هیچ انسانی نیس که کامل باشه...، و لازم نیس که آدما موقع ازدواج از هر لحاظ کامل و عالی باشن آدما میان تو زندگی هم که بهم کمک کنن و کنار هم کامل بشن یکی هست که یه خوبی هایی داره اون یکی اونا رو نداره و یکی هم یه خوبی های دیگه داره که اون یکی فرد نداره و با خوبی های هم هستن ک این دو کامل میشن و کمک می کنن که فشار ها ایراد های هم دیگه کمتر بشه، و تا زمان ازدواج خ ا کردن چیزه عادی نیس اولا گناه کبیره چون آسیب داری میزنی به روحت به روانت و زیاد انجام دادنش به جسمت، چون هنگام خ ا شما انرژی روحیت از دست میره و واقعا عوارض خیلی زیادی به وجود میاره!
اللهم عجل لولیک الفرج  302

بر آن عهد که بستم هستم 27 /04 / 1401
عید غدیر خم ‌18 /12 /1443
#13
(1400 دي 1، 10:53)بنت الهدا نوشته است: سلام   .

ریشه  ریشه  ذهنیتمو  وقتی  خط فکریشو گرفتم فهمیدم اینا باعث میشه  خ ا  کنم   حالا  واقعا  عجیبن  !!! شاید برا شمام باشه 

۱ فک میکنم  اگر خ ا   نکنم  نیاز جنسیمو سرکوب  میکنم  و میشم یک انسان بی حس 
۲ بیشتر ما برا ازدواج  ایده ال گرا هستیم  و فکر  میکنیم باید به تمام  و کمال خود برسیم بعد ازدواج  کنیم خب منم  که تو سن ۲۵ سالگی  فک کنم  به اون جایگاه  ها و موقعیت ها برسم و تا اون موقع که  نمیتونم  خودمو و نیازمو  بکشم  پس خ ا  بهترین راهه هر کسیم وارد زندگیت نمیشه و ارامش  روانت  بهم نمیریزه 

۳ پس من اگر خ ا   نکنم  چطور  نیاز  و خواهش  های  دلمو  رفع  کنم ؟   اصلا  تا کی  یک ماه  دوماه  سه ماه   تا کوجا؟  من که این تنهاییم  برام ابدیه !! 

۴ منکه خانوادم  خیلی  سخت گیرن  اونا که  نمیزارن من حای جایی  برم تو این سن کم  چه  برسه  یه شریک جنسی برا خودم پیدا  کنم  تا از اینام  حرف میشه  میگن ازدواج و نمیفهن  ازدواج فقط نیاز جنسی  نیس  و کلی مسئولیت  و بدبختیو  تعهدو این حرفا  داره   

۵ حالا  کنکور بدم  دانشجو  بشم  اوکی  یه کاری  میکنم  حالا یه نفر چیزی پیدا میکنم   و از طرفیم  دارم بزرگتر میشم  و اینده  نگر  تر   و  با خودم  میگم  منکه  نمیخوام  ازدواج کنم  و عاشق پزشکیم  پس چرا با احساسات  یه بدبخت  بازی  کنم الکی برا رفع نیازم  باهاش  وارد رابطه شم  !؟ 

۶  اصلا  حانیه  تو  یه نفرم  پیدا کردی همه چیش اوکی  بود وقتی تو اوکی نیستی  چی؟!  و همه  اینها ادامه  دارن   

۷ از طرفیم  اون بعد روحانیم  داره رشد  میکنه  و هر بار با خودم میگم  بیخیال  تا قبل  ازدواج  وارد رابطه  نشو  هم گناه  نمیکنی هم  زندگیت  قشنگ تر میشه  و یه نفر مثل خودت  جلوی خودت درمیاد  خودت  خشت  میاد طرف  مقابلت  قبل  تو با همه بوده باشه  فقط برا نیاز جنسی  و اصلا  نفهمه  عشق  چیه؟  

و هزار تا از این دغدغه ها  که تو سن ۱۸ سالگی  ذهن  منو درگیر کردن  من امیدی  برا ترک ندارم  چون  فک میکنم این تنهاییرو ۷ یا ۸  سال  دیگ باید تحمل  کنم تا به ایده ال هام برسم

متأسفانه منم همچنین حسی دارم
آخه تا کجا؟
تا صورت پيوند جهـــــــــــــــان بود علي بود
تا نقش زمين بود و زمــــــــان بود علي بود

آن قلعه گشايي که در قلعـــــــــه ي خيبر
برکند به يک حملــــــــه و بگشود علي بود

آن گُرد سرافراز که انـــــــــــــــدر ره اسلام
تا کـــــــــار نشد راست نياسود، علي بود

آن شيــــر دلاور که براي طمـــــــــــع نفس
بر خوان جهـــــــــــــان پنجه نيالود علي بود

شاهي که ولي بود و وصــــي بود علي بود
سلطان سخــــــــــــــا و کرم و جود علي بود

هم آدم وهم شيث و هم ادريس و هم الياس
هم صالــــــــــح پيغمبــــــــر و داوود علي بود

هم موسي و هم عيسي و هم خضر و هم ايوب
هم يوسف و هم يونس و هم هــود علي بود

مسجـــــود ملايک که شد آدم، ز علي شد
آدم چو يکي قبلـــــــــــه و مسجود علي بود

آن عارف سجّاد ، که خاک درش از قــــــــدر
بر کنگــــــره عرش بيفـــــــــــــــزود علي بود

هم اول و هم آخـــــر و هم ظاهـــــر و باطن
هم عابـــــــد و هم معبد و معبود ، علي بود

آن لحمک لحمـــــي ، بشنو تــــــا که بداني
آن يـــــــــــــار که او نفس نبي بود علي بود

موسي و عصــــا و يــــــــد بيضــــــــا و نبوت
در مصــــــــــر به فرعون که بنمود ، علي بود

عيسي به وجود آمدو في الحال سخن گفت
آن نطق و فصـــــــاحت که در او بود علي بود

خاتم که در انگشت سليمان نبي بود علي بود
آن نور خدايــــي که بر او بــــــــــــود علي بود

آن شاه سرافـــــــراز که اندر شب معــــــراج
با احمــــــــــد مختــــــــــار يکي بود علي بود

آن کاشف قرآن که خــــــــــــدا در همه قرآن
کردش صفت عصمت و بستــــــــود علي بود

آن شيـــــــــر دلاور که ز بهر طمــــــــع نفس
بر خوان جهـــان پنجه نيالـــــــــــود علي بود

چندان که در آفـــــــــــــاق نظر کردم و ديدم
از روي يقين در همه موجــــــــــود ، علي بود

اين کفر نباشد، سخـــــــن کفر نه اين است
تا هست علي باشد و تابــــــــــود علي بود

سرّ دو جهــــــــــــــان جمله ز پيدا و ز پنهان
شمس الحق تبريز که بنمـــــــود، علي بود
 سپاس شده توسط
#14
(1400 دي 1، 10:53)بنت الهدا نوشته است: سلام   .

ریشه  ریشه  ذهنیتمو  وقتی  خط فکریشو گرفتم فهمیدم اینا باعث میشه  خ ا  کنم   حالا  واقعا  عجیبن  !!! شاید برا شمام باشه 

۱ فک میکنم  اگر خ ا   نکنم  نیاز جنسیمو سرکوب  میکنم  و میشم یک انسان بی حس 
۲ بیشتر ما برا ازدواج  ایده ال گرا هستیم  و فکر  میکنیم باید به تمام  و کمال خود برسیم بعد ازدواج  کنیم خب منم  که تو سن ۲۵ سالگی  فک کنم  به اون جایگاه  ها و موقعیت ها برسم و تا اون موقع که  نمیتونم  خودمو و نیازمو  بکشم  پس خ ا  بهترین راهه هر کسیم وارد زندگیت نمیشه و ارامش  روانت  بهم نمیریزه 

۳ پس من اگر خ ا   نکنم  چطور  نیاز  و خواهش  های  دلمو  رفع  کنم ؟   اصلا  تا کی  یک ماه  دوماه  سه ماه   تا کوجا؟  من که این تنهاییم  برام ابدیه !! 

۴ منکه خانوادم  خیلی  سخت گیرن  اونا که  نمیزارن من حای جایی  برم تو این سن کم  چه  برسه  یه شریک جنسی برا خودم پیدا  کنم  تا از اینام  حرف میشه  میگن ازدواج و نمیفهن  ازدواج فقط نیاز جنسی  نیس  و کلی مسئولیت  و بدبختیو  تعهدو این حرفا  داره   

۵ حالا  کنکور بدم  دانشجو  بشم  اوکی  یه کاری  میکنم  حالا یه نفر چیزی پیدا میکنم   و از طرفیم  دارم بزرگتر میشم  و اینده  نگر  تر   و  با خودم  میگم  منکه  نمیخوام  ازدواج کنم  و عاشق پزشکیم  پس چرا با احساسات  یه بدبخت  بازی  کنم الکی برا رفع نیازم  باهاش  وارد رابطه شم  !؟ 

۶  اصلا  حانیه  تو  یه نفرم  پیدا کردی همه چیش اوکی  بود وقتی تو اوکی نیستی  چی؟!  و همه  اینها ادامه  دارن   

۷ از طرفیم  اون بعد روحانیم  داره رشد  میکنه  و هر بار با خودم میگم  بیخیال  تا قبل  ازدواج  وارد رابطه  نشو  هم گناه  نمیکنی هم  زندگیت  قشنگ تر میشه  و یه نفر مثل خودت  جلوی خودت درمیاد  خودت  خشت  میاد طرف  مقابلت  قبل  تو با همه بوده باشه  فقط برا نیاز جنسی  و اصلا  نفهمه  عشق  چیه؟  

و هزار تا از این دغدغه ها  که تو سن ۱۸ سالگی  ذهن  منو درگیر کردن  من امیدی  برا ترک ندارم  چون  فک میکنم این تنهاییرو ۷ یا ۸  سال  دیگ باید تحمل  کنم تا به ایده ال هام برسم

3 گیریم شما خ ا بکنی آیا خودت راضی هستی و واقعا نیاز های دلت رفع میشه؟ یا این که به مرور اعتیاد شدید تر شهوترانی بیشتر احساس انزوا بیشتر و...، نیاز های دلت رو با خدای خودت درمیون بزار ،اگر نیاز های دلت نیاز عاطفی و جنسی هس، پس شما که انتخاب کردی درس بخونی باید صبر کنی و به راه کج نری، نیاز جنسی جز تقوا پیشه کردن راهی نداره ولی در عوضش به درجات بالایی میرسی روحت قوی میشه ذهنت قوی میشه مغزت قوی میشه انرژی داری ذخیره می کنی خیلی حس و حاله خوبه دیگه، پس در عوض این تقوا پیشه کردن هم پیش خدا عزیز میشی هم فوایدی برات داره که از انجام دادنه خ ا ارزشش خیلی بیشتره، حالا هر چه قدر مدتش بیشتر فوایدش هم بیشتر ثوابشم بیشتر، درباره نیاز عاطفی هم ارتباط با نامحرم فقط آسیب به خودت و اون فرده، و تنها کار تو این مدت سعی در تقویت ارتباطت با خدا، مگه داریم از خدا مهربون تر؟ تو با خدا ارتباط بگیر باهاش حرف بزن رفیق بشو، نه این که سخت بگیری نه، هرجور که خودت راحتی، همشم نری برا خدا غر بزنی تو هم مهربونی کنی بهش،براش تلاش کنی بگی این کارا رو برای رضای تو انجام میدم اخلاص داشته باشی ببین چطور محبت و عشق الهی رو تو قلبت توی وجودت حس می کنی و چنان بی نیاز و آروم میشه تا وقتی که ازدواج کنی...
اللهم عجل لولیک الفرج  302

بر آن عهد که بستم هستم 27 /04 / 1401
عید غدیر خم ‌18 /12 /1443
#15
(1400 دي 1، 10:53)بنت الهدا نوشته است: سلام   .

ریشه  ریشه  ذهنیتمو  وقتی  خط فکریشو گرفتم فهمیدم اینا باعث میشه  خ ا  کنم   حالا  واقعا  عجیبن  !!! شاید برا شمام باشه 

۱ فک میکنم  اگر خ ا   نکنم  نیاز جنسیمو سرکوب  میکنم  و میشم یک انسان بی حس 
۲ بیشتر ما برا ازدواج  ایده ال گرا هستیم  و فکر  میکنیم باید به تمام  و کمال خود برسیم بعد ازدواج  کنیم خب منم  که تو سن ۲۵ سالگی  فک کنم  به اون جایگاه  ها و موقعیت ها برسم و تا اون موقع که  نمیتونم  خودمو و نیازمو  بکشم  پس خ ا  بهترین راهه هر کسیم وارد زندگیت نمیشه و ارامش  روانت  بهم نمیریزه 

۳ پس من اگر خ ا   نکنم  چطور  نیاز  و خواهش  های  دلمو  رفع  کنم ؟   اصلا  تا کی  یک ماه  دوماه  سه ماه   تا کوجا؟  من که این تنهاییم  برام ابدیه !! 

۴ منکه خانوادم  خیلی  سخت گیرن  اونا که  نمیزارن من حای جایی  برم تو این سن کم  چه  برسه  یه شریک جنسی برا خودم پیدا  کنم  تا از اینام  حرف میشه  میگن ازدواج و نمیفهن  ازدواج فقط نیاز جنسی  نیس  و کلی مسئولیت  و بدبختیو  تعهدو این حرفا  داره   

۵ حالا  کنکور بدم  دانشجو  بشم  اوکی  یه کاری  میکنم  حالا یه نفر چیزی پیدا میکنم   و از طرفیم  دارم بزرگتر میشم  و اینده  نگر  تر   و  با خودم  میگم  منکه  نمیخوام  ازدواج کنم  و عاشق پزشکیم  پس چرا با احساسات  یه بدبخت  بازی  کنم الکی برا رفع نیازم  باهاش  وارد رابطه شم  !؟ 

۶  اصلا  حانیه  تو  یه نفرم  پیدا کردی همه چیش اوکی  بود وقتی تو اوکی نیستی  چی؟!  و همه  اینها ادامه  دارن   

۷ از طرفیم  اون بعد روحانیم  داره رشد  میکنه  و هر بار با خودم میگم  بیخیال  تا قبل  ازدواج  وارد رابطه  نشو  هم گناه  نمیکنی هم  زندگیت  قشنگ تر میشه  و یه نفر مثل خودت  جلوی خودت درمیاد  خودت  خشت  میاد طرف  مقابلت  قبل  تو با همه بوده باشه  فقط برا نیاز جنسی  و اصلا  نفهمه  عشق  چیه؟  

و هزار تا از این دغدغه ها  که تو سن ۱۸ سالگی  ذهن  منو درگیر کردن  من امیدی  برا ترک ندارم  چون  فک میکنم این تنهاییرو ۷ یا ۸  سال  دیگ باید تحمل  کنم تا به ایده ال هام برسم
برای ازدواج باید مسئولیت پذیری خودتو ببری بالا چندتا کتاب بخونی نویسنده درستی داشته باشه تحقیق کنی مثلا یکیش کتاب از من تا ما شدن من نخوندم خودم ولی خیلی تعریفشو شندیم...، پس باید روی خودسازی کار کنی و تعهدات ازدواج رو بپذیری، نترسی و با آگاهی تو این مرحله از زندگی قدم بزاری قطعا به مشکل برنخواهی خورد،

5. اصلا یه وقت برای رفع نیازت با کسی وارده رابطه نشی که تو این دوره زمونه خودت ضربه بدی میخوری، تو که میخوای ادامه تحصیل بدی باید اینا رو هم در نظر بگیری بلاخره آدم وقتی یه چیزی میخواد به دست بیاره باید عوضش از چیزای دیگه بگذره، حالا تو این مسیر احتمال داره یه نفر بیاد به شما پیشنهاد بده و یه امتحان باشه باید آنقدری محکم باشید ک قاطع جلوش رو بگیرید و نه بگید و حواستون جمع باشه خودتون با پای خودتون به گناه و مسیر بد نیافتید، شما مسیر درس و پزشکی رو انتخاب کردید
اللهم عجل لولیک الفرج  302

بر آن عهد که بستم هستم 27 /04 / 1401
عید غدیر خم ‌18 /12 /1443
 سپاس شده توسط


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان