دوست خوبم به کانون ترک خودارضایی خوش اومدی. اگر این پیغام رو می بینی، به این خاطر هست که هنوز ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن تا به ما ملحق شی و از تمام امکانات سایت استفاده ببری.
اگر قبلا ثبت نام کردی، می تونی از اینجا وارد شی.
مهمان عزیز : .::.:. قدم دوم: تقویت باورها برای ترک خودارضایی .:.::.


امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

اندر حکایت ضرب المثل های پارسی

#61
زد كه زد خوب كرد كه زد

اين مثل زماني به كار برده ميشود كه فردي خيالهاي خام را در ذهنش پرورش دهد!می گویند روزي زنی كه شغلش ماست فروشی بود، ظرف ماستش را رو سرش گذاشته بود و برای فروختن به شهر می برد.
در راه با خودش فكر كرد كه «ماست را می فروشم و از قیمت آن چندين تخم مرغ میخرم. تخم مرغ ها را زیر مرغ همسایه میگذارم تا جوجه شوند. جوجه ها كه مرغ شدند می فروشم و از پول آنها گوسفنداني می خرم. كم كم گوسفندهايم زیاد میشوند تا آنكه یك روز میان چوپان من و چوپان كدخدا زد و خورد پيش مي‌آيد. كدخدا مرا میخواهد و از من میپرسد : چرا چوپون تو چوپون مرا زده؟ من نيز میگويم : زد كه زد خوب كرد كه زد !»
زن كه در عالم خیال در حال مشاجره با كدخدا بود و همینطور كه ميگفت : «زد كه زد خوب كرد كه زد» سرش را تكان داد و ظرف ماست از روي سرش به زمین افتاد و ماست ها و آرزوهايش از بين رفت.
خداکه فقط متعلق به آدمهای خوب نیست.
خدا،خدای آدمهای خلافکارهم هست؛
فی الواقع؛ خداوند:
اِند لطافت،
اِند بخشش،
اِند بیخیال شدن،
اِند چشم پوشی،
و اِند رفاقت است!



[img=0x0]http://upload7.ir/uploads//e2a72accdf826b5b0dd982e270eacf86fa33222d.jpg[/img]
[تصویر:  128fs318181.gif]مسابقه كنترل نگاه و ذهن128fs318181                                                                                                                                                                   53 قرار عاشقي 53
 سپاس شده توسط
#62
آتش بيار معركه

[dir=rtl]آتش بیار معرکه ،برای کسی به کار می برند که در ماهیت و اصل دعوا و مشاجره ی میان چند تن شرکت ندارد، اما کارش تشدید این دعوا و مشاجره و گرم نگاهداشتن آتش اختلاف در میان آنان است.

دو ساز ضرب و دف ازچوب وپوست تشکیل شده است. پوست این دو ساز در بهار و تابستان خشک و منقبض و در پائیز و زمستان که موسم باران و رطوبت است مرطوب و منبسط می گردد.در بهار و تابستان لازم است که این پوست هر چند ساعت یک بار مرطوب و تازه گردد تا صدای آن به علت خشکی و انقباض تغییر نکند. این وظیفه بر عهده ی دایره نم کن بود که ظرف آبی جلوی خود قرار می داد و ضرب و دف رانم می داد و تازه نگاه می داشت. در پائیز و زمستان همین شخص که حالا آتشبیار نامیده می شد پوست های مرطوب شده را روی منقل آتش می گرفت و با حرارتدادن خشک می کرد.

این شخص که از موسیقی چیزی نمی دانست نه میتوانست ساز و ضرب و دف بزند و نه به آواز و خوانندگی آشنایی داشت، اماوجودش به قدری موثر بود که اگر دست از کار می کشید دستگاه طرب می خوابید وبساط معرکه و شادی مردم برچیده می شد.

دستگاه موسیقی و طرب در گذشته از نظر مذهبی بیشتر از امروز موردبی اعتنایی بود و گناه اصلی وجود آن را آتش بیار می دانستند و بر این باوربودند که اگر او ضرب و دف را آماده نکند دستگاه موسیقی و عیش نیز خود بهخود از کار می افتد و موجب انحراف اخلاقی نمی گردد. افراد سخن چین وفتنه انگیز که در اصل مشاجرات شرکت ندارند، با بدگویی کردن و ایجاد شبه آتش اختلافات را دامن می زنند آن ها را به آتش بیار معرکه تشبیه می کنند.

 [/dir]
خداکه فقط متعلق به آدمهای خوب نیست.
خدا،خدای آدمهای خلافکارهم هست؛
فی الواقع؛ خداوند:
اِند لطافت،
اِند بخشش،
اِند بیخیال شدن،
اِند چشم پوشی،
و اِند رفاقت است!



[img=0x0]http://upload7.ir/uploads//e2a72accdf826b5b0dd982e270eacf86fa33222d.jpg[/img]
[تصویر:  128fs318181.gif]مسابقه كنترل نگاه و ذهن128fs318181                                                                                                                                                                   53 قرار عاشقي 53
 سپاس شده توسط
#63
صلاح مملكت خويش خسروان دانند


ضرب المثل هاي پارسي و ادبيات فارسي را همواره پا به پاي هم بوده و هستند، بگونه اي كه گاه در اشعار و داستانها بروز يك ضرب المثل ميشود نقطه قوت، و گاه نقطه قوت اشعار و داستانها ميشود يك ضرب المثل!
يكي از نمونه هاي آن همين ضرب المثل صلاح مملكت خويش خسروان دانند است كه يك مصرع از آخرين بيت شعري از حافظ است، به گفته بهاالدين خرمشاهي اين مصرع در طول زمان كمي دستكاري شده و به شكل امروزي در آمده است.


سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش

شد آن که اهل نظر بر کناره می‌رفتند
هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش

به صوت چنگ بگوییم آن حکایت‌ها
که از نهفتن آن دیگ سینه می‌زد جوش

شراب خانگی ترس محتسب خورده
به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش

ز کوی میکده دوشش به دوش می‌بردند
امام شهر که سجاده می‌کشید به دوش

دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

محل نور تجلیست رای انور شاه
چو قرب او طلبی در صفای نیت کوش

بجز ثنای جلالش مساز ورد ضمیر
که هست گوش دلش محرم پیام سروش

رموز مصلحت ملک خسروان دانند
گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش
خداکه فقط متعلق به آدمهای خوب نیست.
خدا،خدای آدمهای خلافکارهم هست؛
فی الواقع؛ خداوند:
اِند لطافت،
اِند بخشش،
اِند بیخیال شدن،
اِند چشم پوشی،
و اِند رفاقت است!



[img=0x0]http://upload7.ir/uploads//e2a72accdf826b5b0dd982e270eacf86fa33222d.jpg[/img]
[تصویر:  128fs318181.gif]مسابقه كنترل نگاه و ذهن128fs318181                                                                                                                                                                   53 قرار عاشقي 53
 سپاس شده توسط
#64
كارد به استخوان رسيدن

گرچه سند تاريخي معتبري در مورد وجه تسميه اين ضرب المثل وجود ندارد، اما ميتوان به سادگي علت آن را حدس زد! همانطور كه ميدانيد جراحت هاي وارده بر انسان درجات متعددي دارد و ميتوان بسياري از جراحات را تحمل كرد اما دردناك ترين جراحت جراحتي است كه در آن كارد (عامل جراحت) به استخوان برسد و اين يعني يك زخم عميق و بسيار دردناك كه از آستانه تحمل انسان فراتر رفته و آدمي را مجبور به فرياد و عكس العمل مينمايد.
از همين رو زماني كه بخواهند يك عمل بسيار دردناك يا يك تضاد بزرگ را نشان دهند از اين ضرب المثل استفاده ميكنند.


نمونه ی کاربرد در شعر:
کار ستمت به جان رسیده است / وین کارد به استخوان رسیده است – اخسیکتی

در پرید و عشق را در برگرفت / عقل و جان را کارد آمد باستخوان – عطار
خداکه فقط متعلق به آدمهای خوب نیست.
خدا،خدای آدمهای خلافکارهم هست؛
فی الواقع؛ خداوند:
اِند لطافت،
اِند بخشش،
اِند بیخیال شدن،
اِند چشم پوشی،
و اِند رفاقت است!



[img=0x0]http://upload7.ir/uploads//e2a72accdf826b5b0dd982e270eacf86fa33222d.jpg[/img]
[تصویر:  128fs318181.gif]مسابقه كنترل نگاه و ذهن128fs318181                                                                                                                                                                   53 قرار عاشقي 53
 سپاس شده توسط
#65
در زمان هاي نه چندان دور ، هر روستايي صاحبي داشت که به او " خان " مي گفتند . مردم روستا مجبور بودند هر سال مقداري از گندم و جو و ميوه هايي را که با زحمت به دست مي آوردند ، به خان بدهند . خان همه کاره روستا بود . هرچه دلش مي خواست مي کرد . تعدادي آدم هم دور و برش داشت که دستورهايش را اجرا مي کردند و به مردم روستا زور مي گفتند . خان يکي از اين روستاها ، مردي به نام " قلي خان " بود . قلي خان توي خانه بزرگي زندگي مي کرد . نه کاري داشت و نه زحمتي مي کشيد . مي خورد و مي خوابيد . قلي خان آشپزي هم داشت که شب و روز برايش غذا مي پخت . آشپز قلي خان ، آشپز بدي نبود ، اما چون از کارهاي خان و ستمکاريهاي او ناراحت بود ، توجهي به درست پختن غذا نمي کرد. غذاهايي که آشپز مي پخت ، بد طعم و بد بو و بي ارزش بود . يک روز غذا شور مي شد ، يک روز آبکي ، يک روز سفت . اطرافيان خان اصلاً دلشان نمي خواست چنان غذاهايي را بخورند ، اما چاره اي نداشتند . زيرا قلي خان اصلا اعتراضي به آشپز نمي کرد .
قلي خان علاوه بر ستمکاري و تنبلي ، بد سليقه هم بود . برايش فرق نمي کرد که چه غذايي جلو او گذاشته اند ، هرچه بود مي خورد و به به مي گفت و انگشتانش را مي ليسيد . اطرافيان خان چند بار به آشپز تذکر دادند که بهتر غذا بپزد . اما آشپز به حرف آنها گوش نمي کرد . چند بار هم تصميم گرفتند درمورد بد بودن غذاها با خان صحبت کنند . اما جرأت اين کار را نداشتند ، مي ترسيدند خان آنها را بيرون کند و کار پردرآمد خود را از دست بدهند .
يک روز که آشپزباشي مشغول پختن غذا بود ، ناگهان سنگ نمک از دستش رها شد و توي ديگ غذا افتاد . آشپزباشي اول تصميم گرفت سنگ نمک را از ديگ بيرون بياورد . اما بعد با خودش گفت چرا خودم را به خاطر قلي خان و اطرافيان ستمگر و تنبلش به زحمت بيندازم ؟
وقتي غذا آماده شد ، قلي خان و اطرافيانش دور سفره بزرگي نشستند و آشپزباشي مثل هميشه غذا را توي ظرف هاي بزرگ کشيد و سر سفره برد . هرکس با بي ميلي براي خودش کمي از آن غذا برداشت . خان هم مقدار زيادي غذا توي ظرف خودش کشيد . اولين لقمه ها که به دهان رفت ، آه از نهاد همه برآمد . غذا آن قدر شور بود که قابل خوردن نبود . اطرافيان خان چهره درهم کشيدند و با اشاره چشم و ابرو براي آشپزباشي نقشه کشيدند .
قلي خان دو سه لقمه خورد و حرفي نزد . اما انگار که متوجه موضوعي شده باشد ، دست از غذا خوردن کشيد و رو به آشپز کرد و گفت : ببينم اين غذا کمي شور نشده است ؟
آشپز گفت : نه قربان ، فکر نمي کنم . اطرافيان که براي اولين بار اعتراض خان را به غذاي آشپز ديده بودند ، از جواب آشپز عصباني شدند و يکي از آنها فرياد زد : خجالت بکش ، اين غذا آن قدر شور شده که خان هم فهميد .
قلي خان گفت : يعني غذا هميشه بد بوده و من تاحالا نفهميده ام ؟
يکي ديگر از اطرافيان گفت : بله قربان .
قلي خان که اصلا تحمل حرفهاي توهين آميز ديگران را نداشت ، چوبي برداشت و به جان اطرافيانش افتاد و آنها را از خانه اش بيرون کرد . بعد به آشپز گفت : ديگر به اينها غذا نده و نشست و بقيه غذاي شور را هم خورد .
از آن به بعد ، هنگامي که کسي در انجام کارهاي نادرست و استفاده نابجا از موقعيت ها زياده روي کند تا جايي که ساکت ترين آدمها را هم به اعتراض وا دارد ، مي گويند : " آن قدر شور بود که خان هم فهميد . "

داستان های خواندنی روز
علیرضا بنی اسدی




[تصویر:  nasimhayat.png]
 سپاس شده توسط
#66
می‌گویند که در روزگاران قدیم پادشاهی بود که در اثر بیماری در می گذرد. قبل از مرگ وصیت می‌کند چون وارث و جانشینی نداشته، فردای آن روز اول کسی که وارد شهر شد را بر جایگاه قدرت بنشانند و او را پادشاه جدید شهر معرفی کنند.

فردای آن روز مردم و امرا دستور شاه درگذشته را بر سر می‌گذارند و گدایی را که در تمام عمر تنها اندوخته‌اش خرده پولی بوده و لباس کهنه‌ای، به عنوان شاه معرفی می‌کنند و او را بر تخت پادشاهی می‌نشانند.

روزها می‌گذرد و این گدا که حالا شاه شده و البته معتبر، بر تخت می‌نشیند و امور را اداره می‌کند. تا اینکه برخی از امیران شهر و زیردستانش سر ناسازگاری با او بر می‌دارند و با دشمنان دست به یکی می‌کنند و شاه تازه هم که توان مدیریت امور را از کف داده، بخشی از قدرت را به آن‌ها واگذار می‌کند.

روزی یکی از دوستان دیرینش که از قضا رفیق گرمابه و گلستانش بود، وارد شهر می‌شود و می‌شنود که رفیقش حال پادشاه آن دیار است. برای تجدید دیدار و البته عرض تبریک نزد او می‌رود.

پادشاه جدید در پاسخ تبریک و تعریف و تمجید دوستش می‌گوید: ای رفیق بیچاره من، بدان که اکنون حال تو بسیار از من بهتر است. آن زمان غم نانی داشتم و اینک تشوش جهانی را بر دوش می‌کشم. سختی‌ها و رنج‌های بسیاری را متحمل گشته‌ام.

و در اینجاست که رفیق دیرینش می‌گوید: هرکه بامش بیش، برفش بیشتر.

53 53 53
[تصویر:  05_blue.png]
 سپاس شده توسط
#67
یه ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﮔﺎﻭ ﭘﺎﺵ ﻣﯿﺸﮑﻨﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﺑﻠﻨﺪﺷﻪ ، ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ ﺩﺍﻣﭙﺰﺷﮏ ﻣﯿﺎﺭﻩ . 
ﺩﺍﻣﭙﺰﺷﮏ ﻣﯿﮕﻪ : " ﺍﮔﻪ ﺗﺎ 3 ﺭﻭﺯ ﮔﺎﻭ ﻧﺘﻮﻧﻪ ﺭﻭﻯ ﭘﺎﺵ ﻭﺍﯾﺴﺘﻪ ﮔﺎﻭ ﺭﻭ ﺑﮑﺸﯿﺪ " ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺍﯾﻨﻮ ﻣﯿﺸﻨﻮﻩ ﻭ ﻣﯿﺮﻩ ﭘﯿﺶ ﮔﺎﻭ ﻣﯿﮕﻪ : " ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮ "
 ﮔﺎﻭ ﻫﯿﭻ ﺣﺮﮐﺘﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ ... ﺭﻭﺯ ﺩﻭﻡ ﺑﺎﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺑﺪﻭ ﺑﺪﻭ ﻣﯿﺮﻩ ﭘﯿﺶ ﮔﺎﻭ ﻣﯿﮕﻪ : " ﺑﻠﻨﺪﺷﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮ ﺭﻭ ﭘﺎﺕ ﺑﺎﯾﺴﺖ "
 ﺑﺎﺯﮔﺎﻭ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﭘﺎﺵ ﻭﺍﯾﺴﺘﻪ . 

ﺭﻭﺯ ﺳﻮﻡ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻣﯿﺮﻩ ﻣﯿﮕﻪ : " ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﭘﺎﺷﯽ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻤﻮﻡ ﺑﺸﻪ ﻭ ﻧﺘﻮﻧﯽ ﺭﻭ ﭘﺎﺕ ﻭﺍﯾﺴﯽ ﺩﺍﻣﭙﺰﺷﮏ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﯽ " 
ﮔﺎﻭ ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺯﻭﺭﭘﺎ ﻣﯿﺸﻪ .. ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯﺑﻌﺪ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ ﻣﯿﺮﻩ ﺩﺭ ﻃﻮﯾﻠﻪ ﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﮔﺎﻭ ﺭﻭ ﭘﺎﺵ ﻭﺍﯾﺴﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺑﺮ ﻣﯿﮕﺮﺩﻩ ﻣﯿﮕﻪ : 
ﮔﺎﻭ ﺭﻭ ﭘﺎﺵ ﻭﺍﯾﺴﺎﺩﻩ ! ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻢ ... ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺭﻭ ﻗﺮﺑﻮﻧﻲ ﻛﻨﻴﺪ ... "

ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﺧﻼﻗﯽ : ﺧﻮﺩﺗﻮﻧﻮ ﻧﺨﻮﺩ ﻫﺮ ﺁﺷﯽ ﻧﮑﻨﯿﺪ ! 
ﻧﺘﻴﺠﻪ ﻏﯿﺮ ﺍﺧﻼﻗﯽ : ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﮔﺎﻭﻯ ﮐﻤﮏ ﻧﮑﻨﯿﺪ !


53 53 53 53
[تصویر:  05_blue.png]
 سپاس شده توسط
#68
ضرب المثل اندرین صندوق جز لعنت نبود
مصراع بالا از مولانا مولوی بلخی است که چون در میان افراد وجماعات بشری مصادیق زیادی پیدا می کند لذا به صورت ضرب المثل در آمده است. فی المثل وقتی انسان رنج فراوان می برد و به دفینه یا صندوقچه ای دست می یابد از کثرت ذوق و شعف سر از پا نشناخته برای زندگانی آینده خود نقشه ها می کشد ولی همین که صندوق را باز می کند جز یک مشت خاکستر و قراضه چیزی نمی بیند.

اینجاست که کفرش بالا آمده به زمین و زمان لعنت می فرستد و در مقابل کنجکاوی دیگران که از محتوای صندوق سئوال می کنند جواب می دهد: اندرین صندوق جز لعنت نبود.


[تصویر:  nasimhayat.png]
 سپاس شده توسط
#69
ازماست_که_برماست


درخت جوانی نزد درخت پیری رفت و گفت: «خبر داری که چیزی آمده که ما را می‌بُرد و از پایمان می‌اندازد؟»

درخت پیر گفت: «برو ببین از ما هم چیزی همراه او هست؟»

درخت جوان رفت و دید سری از آهن و دسته‌ای از چوب دارد. پس نزد درخت پیر برگشت و گفت: «سرش آهن و تنه‌اش چوب است.»

درخت پیر آهی کشید و گفت: «از ماست که بر ماست.»

53 53 53 53
[تصویر:  05_blue.png]
 سپاس شده توسط
#70
آب برای من ندارد نان که برای تو دارد :

 گویند وقتی حاج میرزا آقاسی به حفر قنات امر داده بود .
روزی که برای بازدید چاهها رفت ، مقنی اظهار داشت که کندن قنات در این جا بی حاصل است چون این زمین آب ندارد .
حاجی جواب داد : بله ! اگر برای من آب ندارد برای تو که نان دارد .


[تصویر:  nasimhayat.png]
 سپاس شده توسط
#71
ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﻣﺮﺩ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﺎﻗﯽ ﺳﺮﺍﻍ ﺑﺮﻧﺎﺭﺩ ﺷﺎﻭ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻻ‌ﻏﺮ ﺑﻮﺩ ﺭﻓﺖ ﻭﮔﻔﺖ:

ﺁﻗﺎﯼ ﺷﺎﻭ! ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻦ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺩﺭ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﻗﺤﻄﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ

ﺑﺮﻧﺎﺭﺩ ﺷﺎﻭ ﻫﻢ ﺳﺮﯾﻊ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯿﺪﻫﺪ:

ﺑﻠﻪ! ﻣﻦ ﻫﻢ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻋﺎﻣﻞ ﺍﯾﻦ ﻗﺤﻄﯽ ﺷﻤﺎ ﻫﺴﺘﯿﺪ!!!

ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻣﻘﺪﻣﻪ ﺍﯾﺴﺖ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺿﺮﺏ ﺍﻟﻤﺜﻞ : ﮐﻠﻮﺥ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﺭﺍ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﺳﻨﮓ ﺍﺳﺖ .

53 53 53 53
[تصویر:  05_blue.png]
 سپاس شده توسط
#72
هر که از پل بگذرد خندان بود

یک روز شخص بی نوایی لباسش کم بود، از سرما می لرزید و از نداشتن پوشاک ناراحت بود، از کنار رودخانه ای می گذشت. چیزی مانند "پوستین" روی آب دیده می شد.یکی به آن مرد گفت : آنجا را نگاه کن، روی سیلاب؛  کوزۀ روغنی، خیکِ  شیره ای، چیزی است که سیل با خود آورده است. می توانی آنرا بگیری و بفروشی و لباس بخری... دیگری گفت : اصلاً خودِ پوستین است، دست خدا رسانده، قدری همت کن و آن را از سیلاب بگیر و بپوش... مرد بینوا "طمعکار" شد، لباسش را درآورد، خودش را به آب زد و با زحمت زیاد به پوستین نزدیک شد تا آن را از آب بگیرد.

اما آنچه سیل آورده بود نه پوستین بود و نه خیک روغن... بلکه خرس زنده ای بود که در سیلاب غرق شده بود و در آب دست و پا می زد، خرس منتظر بود دستش به چیزی بند شود، تا خودش را نجات دهد... همین که آن مرد نزدیک شد و برای گرفتن پوستین دست دراز کرد، خرس برای نجات خود به دست و پای آن مرد چسبید و مرد طماع هر چه تلاش کرد که از او کنار بکشد، ممکن نمی شد ... مردم دیدند که آوردن پوستینش خیلی طول کشید و خود آن مرد هم دارد همراه سیل پیش می رود... از دور نمی دانستند که چرا نمی تواند پوستین را بیاورد، فریاد زدند که: خب اگر نمی توانی پوستین را بیاوری ولش کن و خودت برگرد، مبادا سرما بخوری یا سیل تو را ببرد.. . مرد جواب داد که: بابا! من پوستین را ول کرده ام، این پوستین است که دیگر من را ول نمی کند!
حضرت علي (علیه السلام ) 
 نفس متجاوز و سرکش خويش را با ترک عادات ناپسند خوار نمائيد و با انجام اوامر الهي وادارش سازيد و بار غرامتهاي تخلفش را بر وي تحميل نمائيد ، با ارتکاب مکارم اخلاق زينتش کنيد و از پليديهاي گناه مصونش داريد.

اپیلکشن ترک گناه
 سپاس شده توسط
#73
امروز مصاحبه آقای رشید پور با آقای دکتر اصفهانی در برنامه دید در شب رو دیدم
از این ضرب المثل اصفهانی استفاده کردن دکتر :
« گرد تر می خوابم و کمتر می خورم »
اشاره می کنه به صرفه جویی کردن


[تصویر:  nasimhayat.png]
 سپاس شده توسط
#74
ضرب المثل از کوزه همان برون تراود که در اوست

در قدیم، آب آشامیدنی را برای تصفیه در کوزه ای می ریختند و درِ آن را با کلاهکی از حصیر یا ابریشم می پوشاندند. سپس کوزه را در ظرفی می گذاشتند و آبی را که از این صافی عبور می کرد می نوشیدند. در این روش، معمولاً کوزه و سرپوش آن، هر بو و مزه ای که داشتند، به آب منتقل می کردند. در این مواقع اصطلاحاً می گفتند: «از کوزه همان برون تراود که در اوست.» این ضرب المثل بعد ها به قضاوت در مورد آدم ها رسید. یعنی وقتی این مثل را به کار می برند، منظورشان این است که رفتار و گفتار آدم ها، نشان دهنده درون آن هاست
حضرت علي (علیه السلام ) 
 نفس متجاوز و سرکش خويش را با ترک عادات ناپسند خوار نمائيد و با انجام اوامر الهي وادارش سازيد و بار غرامتهاي تخلفش را بر وي تحميل نمائيد ، با ارتکاب مکارم اخلاق زينتش کنيد و از پليديهاي گناه مصونش داريد.

اپیلکشن ترک گناه


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان