دوست خوبم به کانون ترک خودارضایی خوش اومدی. اگر این پیغام رو می بینی، به این خاطر هست که هنوز ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن تا به ما ملحق شی و از تمام امکانات سایت استفاده ببری.
اگر قبلا ثبت نام کردی، می تونی از اینجا وارد شی.
مهمان عزیز : ..::.. مدیران جدید کانون ..::..


امتیاز موضوع:
  • 12 رأی - میانگین امتیازات: 4.42
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

درد دل های شما

(دیروز، 15:21)cornrose نوشته است: حالمو بهم میرنن اون قشر مذکری که خودشون هرکاری کنن حق دارن هر کاری که بوده کردن ولی زن باید پاک بمونه.بدون اشتباه باشه.
1

دوستان لطفا ریپایی نکنین ابجیمون ناراحت نشه
[تصویر:  355b0c83-680a-44de-b22b-8fa226123a99-7457402.png]
(دیروز، 15:36)mohammad_93 نوشته است:
(دیروز، 15:21)cornrose نوشته است: حالمو بهم میرنن اون قشر مذکری که خودشون هرکاری کنن حق دارن هر کاری که بوده کردن ولی زن باید پاک بمونه.بدون اشتباه باشه.
1

دوستان لطفا ریپایی نکنین ابجیمون ناراحت نشه

دوستان لطفا اسپم نزنین:/
نقل قول:
1-از زدن پست های نامربوط و یا شکلک خالی خودداری بشه (اسپم نزنید) در صورت مشاهده حذف میشه


2-برای تشکر پست جداگانه نزنید به این منظور میتونید از دکمه تشکر یا اعتبار به ارسال استفاده کنید

3-هر پستی که میبینید نیاز به جواب دادنش نیست اگه هم میخواید جواب بدید تو انتخاب کلمات دقت کنید 

4-به نظرات هم احترام بذارید
 و ادب رو رعایت کنید و در انتخاب کلمات دقت کنید

5-از گفت و گو تو این تاپیک خودداری کنید ( مثل شبانه روزی نشه اینجا )

6- از بحث کردن و دعوا کردن تو اینجا خودداری کنید که در صورت مشاهده حذف میشن و در صورت نیاز اخطار داده میشه
[تصویر:  IMG_20190518_134358.jpg]
میشه با آدم ها مراوده داشت و باهاشون کار کرد اما باهاشون حرص نخوری؟
چی کارشون کنی وقت درک نمی کنن؟

چند وقتیه بعد از این حرص خوردن و هیجانی شدن ها قلبم تیر می کشه.
تو این ماه این سومین بار بود.

خدایا سختی ها رو آسون کن.
وگرنه از دست میرم.  53258zu2qvp1d9v
شقایق خدا نکشته این چه اسمیه؟
دارم‌برات

آقای ناشناس
هوای خودتو داشته باش
تو یک ساعت چو افریدون به میدان باش تا زان پس ........ به هر جانب که روی اری درفش کاویان بینی
[تصویر:  nasimhayat.png]
[تصویر:  36.png]
 سپاس شده توسط
هر چقدر فکر میکنم بانو می توانم نهایتا بخواد منو بن کنه....که بازم چیزی برای از دست دادن ندارم Khansariha (13)


منو باش تازه فهمیدم که ایشون شقایق هستن بعد ایشون میگه منو میشناسی نگو نهههه.....اگر چه خسته و خاموش بودی....تو بودی و صدای تو صدام زد...اگرچه دور و ظلمت.....بودی 4chsmu1




از روز ازل بانوان با من ناشناس مشکل داشتن یه ذره اقایان را ببینید که چه باحال همدیگر را دوست میداریم Khansariha (13)


الان اینا درد و دلام بودن 65

.              ..........بخند...نه یک روز....بلکه هزاران سال....تا خوشحال نشوند آنان که بر سر غمگینی ات شرط بسته اند...........................
         
   

[size=undefined][تصویر:  05_blue.png][/size]



                                [تصویر:  Sadegh_Hedayat_Bakhsh_02-660x330.jpg]



آواتار من به آواتار قبلی برگشت!
دیشب تو مسیر برگشت به خونه دیروقت شد ساعت حوالی 9 و نیم بود اومدم سرخیابون تاکسی بگیرم ی راننده نگه داشت گفت میتونه تا نصف راه منو ببره 
منم چون دیروقت بود گفتم موردی نداره (باخودم گفتم اونجا تاکسی خورش بهتره زودتر میرسم)
وسط راه گفت میرسونمت سر فلان میدون چون دیروقته خوبیت نداره خودم از اون یکی بزرگراه میرم راهم دور نمیشه 
همینطوری که داشتیم میرفتیم رسیدیم ی پل هوایی جایی که باید دور میزد نزد و سرعتشم زیاد کرد و به وضوح سعی کرد خودشو دستپاچه نشون بده که ای وای حواسم نبود دور نزدم بذارید برم جلوتر دور بزنم و به حرفای من که اصرار میکردم نگه داره توجه نمیکرد تا اینکه نسبتا از شهر خارج شد صدام در نمیومد همه بدنم میلرزید همه جا تاریک خارج از شهر هیچ کسی نبود و فقط نور ماشین های گذری باعث روشنایی بزرگراه شده بودن..فقط تونستم با همه توانم  مکرر بگم نگه دار و در رو باز کنم و پیاده شدم 
کنار ی پل هوایی نگه داشت پله دو طرفش بسته شده بود یعنی از بیرون دید نداشت با همه توانم میدویدم احساس خفگی میکردم صدای پارس کردن چندتا سگ که نزدیک پل بودن رو میشنیدم .. همه توانمو تو پاهام جمع کردمو میدویدم تا رسیدم ترمینال و ی اسنپ گرفتم برگشتم خونه

توی اون لحظات وحشتناک هزارتا فکر به ذهنم هجوم اورده بودن  فکر میکردم کارم تمومه.. فکر میکردم دیگه تموم شد منو دزدید رفت کی باور میکنه من تقصیری نداشتم و فقط بی احتیاطی کردم ..به بابام و مامانم که همیشه میگن وقت برگشتن از دانشگاه مواظب باش چی بگم؟ به بابام فکر میکردم ک همین ی ربع پیش زنگ زده بود میگفت بابا هنوز دانشگاهی برگرد دیروقته ..به برباد رفتن ارزوهام... و بدترین قسمت ماجرا اینه که با خودم فکر میکردم اگه دزدید و تجاوز کرد ایا من شکستم؟! ایا باید رها باشم یا نه عذاب وجدان داشته باشم ..

.
.
ی جدل همیشگی بین خیر و شر وجود داره تو ثانیه ثانیه زندگی ی جاهایی خودتی و خودت و اونجا دادگاه بین خوده بیرونیت و خوده درونیته ..دیشب از خودم ترسیدم از اون روی سکه ام از اینکه نکنه روزی به بهانه ناچار بودن خیلی کارا بکنم که امروز بهشون میگم اخ و پیف .. حداقل ترین دستاوردی که این درد برام داشته این بوده که رو مسند قضاوت ادمها ننشیم چون هیچ چیز از هیچ ادمی تو هیچ شرایطی بعید نیس ذهن بیمار ذهن ناسالم از هرچیزی خطرناک تره چون فرمون عملکرد تو توی دستشه ..کی بشه ذهن من پاک بشه و سلامت عقلی که ازم زائل شده برگرده بهم خدا داند
الهی اهدنا الصراط المستقیم من از خودم به تو پناه میبرم ای مهربانترین مهربانان

پ.ن: از اقای همساده یاد گرفتم اولین قدم تو ترک اینه پا رو غرور و تصویر کاذب خودت بذاری اینا رو اینجا نوشتم تا بتونم اینجا حداقل خودم باشم بی روتوش
به یک اتفاق خوب جهت افتادن سخت نیازمندیم
 سپاس شده توسط
(5 ساعت پیش)شادن نوشته است: دیشب تو مسیر برگشت به خونه دیروقت شد ساعت حوالی 9 و نیم بود اومدم سرخیابون تاکسی بگیرم ی راننده نگه داشت گفت میتونه تا نصف راه منو ببره 
منم چون دیروقت بود گفتم موردی نداره (باخودم گفتم اونجا تاکسی خورش بهتره زودتر میرسم)
وسط راه گفت میرسونمت سر فلان میدون چون دیروقته خوبیت نداره خودم از اون یکی بزرگراه میرم راهم دور نمیشه 
همینطوری که داشتیم میرفتیم رسیدیم ی پل هوایی جایی که باید دور میزد نزد و سرعتشم زیاد کرد و به وضوح سعی کرد خودشو دستپاچه نشون بده که ای وای حواسم نبود دور نزدم بذارید برم جلوتر دور بزنم و به حرفای من که اصرار میکردم نگه داره توجه نمیکرد تا اینکه نسبتا از شهر خارج شد صدام در نمیومد همه بدنم میلرزید همه جا تاریک خارج از شهر هیچ کسی نبود و فقط نور ماشین های گذری باعث روشنایی بزرگراه شده بودن..فقط تونستم با همه توانم  مکرر بگم نگه دار و در رو باز کنم و پیاده شدم 
کنار ی پل هوایی نگه داشت پله دو طرفش بسته شده بود یعنی از بیرون دید نداشت با همه توانم میدویدم احساس خفگی میکردم صدای پارس کردن چندتا سگ که نزدیک پل بودن رو میشنیدم .. همه توانمو تو پاهام جمع کردمو میدویدم تا رسیدم ترمینال و ی اسنپ گرفتم برگشتم خونه

توی اون لحظات وحشتناک هزارتا فکر به ذهنم هجوم اورده بودن  فکر میکردم کارم تمومه.. فکر میکردم دیگه تموم شد منو دزدید رفت کی باور میکنه من تقصیری نداشتم و فقط بی احتیاطی کردم ..به بابام و مامانم که همیشه میگن وقت برگشتن از دانشگاه مواظب باش چی بگم؟ به بابام فکر میکردم ک همین ی ربع پیش زنگ زده بود میگفت بابا هنوز دانشگاهی برگرد دیروقته ..به برباد رفتن ارزوهام... و بدترین قسمت ماجرا اینه که با خودم فکر میکردم اگه دزدید و تجاوز کرد ایا من شکستم؟! ایا باید رها باشم یا نه عذاب وجدان داشته باشم ..

.
.
ی جدل همیشگی بین خیر و شر وجود داره تو ثانیه ثانیه زندگی ی جاهایی خودتی و خودت و اونجا دادگاه بین خوده بیرونیت و خوده درونیته ..دیشب از خودم ترسیدم از اون روی سکه ام از اینکه نکنه روزی به بهانه ناچار بودن خیلی کارا بکنم که امروز بهشون میگم اخ و پیف .. حداقل ترین دستاوردی که این درد برام داشته این بوده که رو مسند قضاوت ادمها ننشیم چون هیچ چیز از هیچ ادمی تو هیچ شرایطی بعید نیس ذهن بیمار ذهن ناسالم از هرچیزی خطرناک تره چون فرمون عملکرد تو توی دستشه ..کی بشه ذهن من پاک بشه و سلامت عقلی که ازم زائل شده برگرده بهم خدا داند
الهی اهدنا الصراط المستقیم من از خودم به تو پناه میبرم ای مهربانترین مهربانان

پ.ن: از اقای همساده یاد گرفتم اولین قدم تو ترک اینه پا رو غرور و تصویر کاذب خودت بذاری اینا رو اینجا نوشتم تا بتونم اینجا حداقل خودم باشم بی روتوش

الان این واقعی بود؟! داشتن میدزدیدنتون؟
چشمی که جمال تو ندیدست چه دیدست
افسوس بر اینان که به غفلت گذرانند ...
 سپاس شده توسط
نه ي داستان تخيلي بود گفتم دور هم شاد شيم22
اين اتفاقه ديشب براي من رخ داد
به یک اتفاق خوب جهت افتادن سخت نیازمندیم
 سپاس شده توسط
(28 دقیقه‌ی پیش)شادن نوشته است: نه ي داستان تخيلي بود گفتم دور هم شاد شيم22
اين اتفاقه ديشب براي من رخ داد

چقدر وحستناک:(
الهی:(
ایکاش این ادنا نابود بشن همشووون
هیچ وقت من شخصی سوار نمیشم
اسنپم تنهایی سعی میکنم سوار نشم
موضوع اینه تو تجاوز فقربانی مقصره
مانان بابای من بودن به جا اینکه طرفو مقصر بدونن میگفتن تو حتنا کاری کردی22

خاله اونجا که گفتی شکستم یا باید رها باشم رو نفهمیدم
فکوکنم خیلی خستم برا اونه
[تصویر:  IMG_20190518_134358.jpg]


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان