دوست خوبم به کانون ترک خودارضایی خوش اومدی. اگر این پیغام رو می بینی، به این خاطر هست که هنوز ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن تا به ما ملحق شی و از تمام امکانات سایت استفاده ببری.
اگر قبلا ثبت نام کردی، می تونی از اینجا وارد شی.
مهمان عزیز : .::.:. چهره ماندگار سال رو تو انتخاب کن .:.::.

مهمان عزیز : .::.:. ســـــــــــــال نو مبــــــــــــــارک .:.::.


امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
#1
به نام خدا  
مقدمه
سلام دوستان  عزیز ،

همه ی ما به خودشناسی و خود کاوی توی شخصیت و رفتارهامون نیاز داریم  ،

خیلی از اشتباهات و مشکلاتی که مرتب برای ما تکرار میشه ،
خیلی از عکس  العمل هایی که حتی از خودمون قبلن انتظار نداشتیم ،
خیلی از واکنش های نامتناسب  و غیر منطقی با بعضی از اتفاقات زندگیمون ،
خیلی از "شک" هامون ،
خیلی از  تردید هامون ،
خیلی از دو دلی ها و ضعف در تصمیم گیری هامون ، ...

ناشی از این میشه ، که ما خودمون رو اون طور که مناسب و  در خور بوده نشناختیم ،

که اگه دوستان همیشه پشت ما و دلگرممون باشن  مطمئن باشن ، این یک تاپیک بی نظیر خواهد شد ، و  در آغاز این تاپیک من از بعضی از دوستانی که از بچه های کانون بودن و در شروع و شکل  گیری این تاپیک کمکمون کردن قدر دانی و سپاس ویژه میشه :

عماد عزیز
و پاییز خانوم ،


و  خیلی از دوستانی که دلشون میخواست کمک کنند و لی وقت کم و مشغله بشون اجازه نمی داد  ! همین طور ما همچنان به کمک و پشتیبانی بچه ها و شرکت فعال توی بحث و کمک هاشون  احتیاج داریم .

من این بحث رو برای خیلی از دوستانم و حتی بعضی از بچه های  کانون باز کردم ، چیزیکه روی من تحولی عمیق و اساسی ایجاد کرد و چند سال این مفاهیم  رو روی خودم کار کردم و به فهم و توضیحشون تا حدودی مسلط شدم ، خیلی از دوستان حتی  از بچه های کانون واقعا از این روش و این نوع خود کاوی خوششون اومد و تحولات خوبی  که پیدا کردن ، بر آن شدم که یه تاپیک بزنم و به جای این که تک تک با بچه ها این  مفاهیم و خودشناسی ها رو باشون کار کنم ،

بشون آموزش بدیم که خودشون خود کاوی کنن  .

........................................................................................................

در  ابتدا شما دوستان باید صبر کنید و یکی یکی پست ها و مطالب رو بخونید ، فعلن از پست  زدن در این تاپیک خودداری نمایید تا مطلب به طور کامل تمام شود .

در این  تاپیک میخواییم از یه شخصی حرف بزنیم به نام "شخص  عصبی "

داستان شخص عصبی رو برای شما  باز گو میکنیم ،


وظیفه ی شما این است که هنگام خوندن مطالب این تاپیک  خودتون رو به جای اون بذارید

ما نمی خواییم بگیم که شما  یک شخص عصبی هستین

ولی میخواهیم بگیم که تعداد انسان هایی که به کمال روحی  و سلامت روانی از هر جهت دست یافته اند در کل این جهان بسیار کم است .  

می خواهیم به طور کلی ببینیم چقدر خصوصیات و رفتار ما به  کدام یک از انگیزه های فکری و حالات رفتاری شخص عصبی نزدیک است .  

این یک شناخت خب و عمیق در مورد خود ما به ما می دهد ، و  در شناخت شخصیت خودمان پیشرفت خوبی خواهیم کرد.

سلام ، از خودتون این سوال ها رو بپرسین ، ببین جواب این سوال ها رو بله میگین  یا خیر ؟



1)گاهی با تحریک میل  جنسی ام تلاش میکنم تا احساسات خفته ام را بیدار کنم .

2) بیشتر اوفات وقتی  برنامه میریزم ، برنامه ام ایده ال است و معمولا از اجرای آن باز می مانم  .

3)گاهی در برار 2 تصمیم یا دومیل متضاد ، نمی توانم یکی را آزادانه و با  طیب خاطر انتخاب کنم و به یکی عمل کنم و از دیگری چشم بپوشم ، و به خاطر این تردید  مدتی دچار سردرگمی می شوم .

4)گاهی اگر بین 2 کار یا دو روش دچار تردید شده  باشم و بلاخره یکی را انتخاب کنم ، باز هم مدام به آن تصمیمی که نگرفته ام فکر  میکنم و شاید بعد از تصمیمگیری دوباره تصمیم بگیرم که آن یکی را انجام بدهم و مدام  این تصمیم را در فکرم عوض میکنم .

5)گاهی عجز از تصمیم گیری باعث میشود من  کارم را عقب وبه فردا بیندازم .

6)معمولا پس از شکست یا بعد از خود ارضایی  اکثر برنامه ها و تصمیم هایم را عوض میکنم (یا میکردم؛) .

7) بعضی وقت ها که  حس میکنم مطابق انتظارم پیش نرفته ام ، در همان لحظه تخیل میکنم ، و خودم را در  تخیل میبینم که ان توقع یا انتظارم بر اورده شده است ، البته نه زیاد ولی این تخیل  برایم پیش آمده است .

8) گاهی در هنگام توجیه به تحریف یا روتوش واقعیات  میپردازم و هنگام توجیه کردن ، اتفاق افتاده است که بخشی از واقعیت را حذف کرده ام  .

9)گاهی میل دارم خودم را کوچک کنم و در مواقعی بگذارم دیگران مرا مسخره  کنند !! .

10)همیشه نسبت به ارزش و اعتبار خوددر نظر دیگران دچار تردید هستم  .

11)رفتارم بیشتر عذر خواهانه است .

12) هرکس را میبینم فورا خودم  را با او مقایسه میکنم ، و معمولا در این مقایسه ها نقاط روشن فرد را با نقاط تاریک  زندگی ام مقایسه میکنم!

13)من یک قانون دارم و آن این است که "باید " در هر  زمینه ای که به آن وارد میشوم از دیگران برتر باشم .

14)نه من بر عکس ، بعضی  وقت ها چون میدانم که "نمیتوانم " در آن کار یا رشته از بقیه برتر باشم ، این  انتظار را از خودم ندارم که تمام تلاشم را بکنم ، و معمولا خود را در سطح پایین نگه  میدارم .

15)نه من برعکس موردهای 13 و 14 ، من اصلا حتی تلاش هم نمیکنم ،  اما در تخیلم زیاد میبینم که در ان رشته یا کار از بقیه موفق ترم !  .

16)مثلا ، وقتی با یک موسیقی دان خوب آشنا میشوم ، اگرچه هیچ علاقه ای به  موسیقی ندارم ، ولی یک مقدار احساس بی ارزشی و خفت به من دست میدهد!  .

17)بیشتر اوقات تحمل انتقاد و رد شدن را ندارم .

18)نه ، من فکر  میکنم که تحمل انتقاد و رد شدن را دارم ، ولی هنگام انتقاد یا رد شدن احساس زیر  سوال رفتن و نوعی تشویش به من دست میدهد .

19)بیشتر فکر میکنم که دیگران مرا  جدی نمیگیرند و علاقه ای به مصاحبت با من ندارند .

20)گاهی از برخی کارها که  کمترین اعتماد بنفس را لازم دارد بی اعتنایی میکنم و یا با حالت سختی انجام میدهم ،  مثلا در پلچنگیری ماشین یا تعمیر ماشین لباسشویی .

21)گاهی با ارضای جنسی  خودم را توبیخ و سرزنش میکنم .

22)گاهی هنگاهمی که مثلادر هنگام خواندن  روزنامه با یک نویسنده ،نقاش ، خواننده ی خوب بر میخورم ، و از آن ها مطلب میخوانم  ، گاهی ممکن است که در تخیلم خودم را فرض کنم که یک نویسنده یا نقاش یا خواننده ی  بهتر از او هستم .

23) از آرزو کردن یک چیز معین و مشخص هراس دارم  .

24)از تعیین وقت و ساعت گذاشتن هراس دارم ، و نوعی احساس زور و فشار میکنم  .

25)گاهی برای آنکه متوجه نشوم که من آدم تنبل وبی مسولیت و بی عاری هستم  ،اتوماتیک کار ها را فراموش میکنم .

26) گاهی وقتی خواسته ای از من دارند ،  در مورد کار زیاد و وقت پر رازشم صحبت میکنم و کمک نکردنم را اینطور توجیه میمکنم  .

27)احساس خستگی و تنبلی مزمن دارم .

28)نوعی احساس نارضایتی دائمی  دارم .

29) گاهی میبینم که فقط نقش یک تماشاچی را در زندگی ام دارم بازی  میکنم ! .

30)گاهی در برنامه ریزی یا الگو گذاری یا تصمیم گیری ، کوچکترین  توجهی به امکان پذیر بودن یا نبودن آنها ندارم .

31)اگر الگو یا برنامه یا  مجموعه ای از باید ها در زندگی ام نگذارم همه چیزم کاملا لنگ میشود! و من بسیار  سردر گم و پر تردید میشوم .

32)دوست دارم هم معلومات وسیعی در همه ی علوم  داشته باشم ، هم مطالعه درسی کنم هم مطالعه ی غیر درسی ، هم مطابق استانداردها مثلا  روزی ورزش کنم ، هم وقت کافی را باخانواده ام داشته باشم ، و.... و چون نمی توانم  همه این انتظارات را براورده کنم ، احساس نارضایتی و ناراحتی دارم ! .

33)  گاهی وقتی در خود نقصی میبینم ، به این فکر می افتم که فورا آن را بر طرف کنم  .

34)گاهی برنامه های ایده آلی که میریزم و پس از مدتی میبینم که نتوانسته  ام ان را آنطور که میخواستم انجام دهم ، ولی باز هم یک حالت اضطرار و اجبار مرا به  اجرای آن دوباره مصمم میکند.

35)گاهی برنامه ام را بادر نظر گرفتن همه ی  شرایط و بسیار منطقی و نرمال طبق توانایی هایم میریزم ولی هنگام اجرا احساس زور و  فشار میکنم .

36)در بیشتر امور و کارها ، دچار احساس دلمردگی و حالت بی میلی  هستم .

37)در کارم یا رشته ام که به من مربوط میشود ، بسیار فکر کرده ام و  خیلی نقشه ها و فکرها و برنامه ها دارم ، ولی در هنگام عمل دچار نوعی احساس بی  انگیزیگی و بی میلی هستم.





جوابتون از هر کودوم از این  سوال ها "بله" باشه ، مطالب این تاپیک رو دنبال کنین.
53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53
 سپاس شده توسط
#2
بچه ها نظراتتون رو توی اون تاپیک : میزگرد  خود کاوی (شخصی و اجتماعی ) بیارین 


بقیه نظرات بچه ها منتقل میشه اون تاپیک . 


خود آموزش و سورس مطلب رو اینجا میذاریم ، بحث ی داشتین مطرح کنین ولی توی اون تاپیک .
#3
قسمت اول :

شرایط نامناسب و ناهنجار موجب می شود شخص عصبی  از رشد طبیعی خود منحرف شود، این شرایط ممکن است تحقیر، اجحاف، تعدی، زور و فشار، عدم رعایت احتیاجات خاص، بی علاقگی و بی توجهی به او، تبعیض، ناامنی و سختگیری بیش از حد و انتقاد بی مورد و یا مراقبت بیش از حد و فقدان محبت صادقانه باشد که موجب ناامنی و تشویش و دلهره دائمی در او می شود (اضطراب اساسی)

که باعث می شود شخص به جای رشد طبیعی، نیروها و استعدادهایش را صرف تسکین این اضطراب و خواباندن دلهره و دفع آزار دیگران کند. (خود را در عجز ناچاری خود و ظلم و زور گویی دیگران می بیند) 

بنابراین می کوشد راه هایی را انتخاب کند که بتواند کمتر با رفتار دیگران اضطراب و دلهره او برانگیخته شود، راه هایی که او انتخاب می کند یا طریق مهر طلبی یا برتری طلبی یا عزلت طلبی است. 


مشکل بزرگتر این است که به ازای موقعیت های گوناگون ممکن است از هر سه طریق استفاده کند و چون این سه طریق با هم تضاد و مغایرت دارند، ناچار از برخورد آن کشمکش ها تضاد شدیدی روی می دهد. (تضاد اساسی)دردناک و پیچیده بودن این تضاد به قدری است که شخص از کودکی  درصدد رفع آنها دو تا از آن سه حالت یا طریق را (مهرطلبی و ... ) پنهان می کند و حالت سوم را بیشتر نمایان می سازد. 


هر یک از این سه حالت خصوصیات و ارزش های مخصوص به خود دارند که شخص عصبی  با توجه به خصوصیات اخلاقی و شخصیت خود یکی را بیشتر نمایان می سازد ولی نمی تواند دو تای دیگر را کاملا پنهان کند و به همین جهت آن دو تمایل نیز پنهانی به فعالیت خود ادامه می دهند اما این راه بیشتر احساس ضعف و درماندگی و گیر کردن در حالت های بی رضایتی و بی رغبتی واقعی  او را به هر طرف می کشاند.



انرژی های مثبت و سازنده خود را صرف خنثی کردن این نیروها و تضادها می کند و اعتماد بنفس آن کم می شود. از این به بعد مهم ترین احتیاج شخص عصبی (از کودکی و در طی رش )  خواباندن اضطراب و تشویش و رفع تضاد است و چندان توجهی به احساسات اصیل و واقعی خود نمی کند.




و چون برای آن مهم این است که خود را چگونه از آزار دیگران در امان نگه دارد در روابطش به دنبال تمایلات و احساسات واقعی خود نیست بلکه تمایلات و احساسات و آرزوهای مهر طلبی، برتری طلبی و عزلت طلبی او را به هر طرف می کشاند،


در نتیجه خود واقعیش کم رشد و کند می ماند، پس حس کینه و انتقام شدید از کسانی که مورد تعدی آن ها و آزار قرار گرفته است در او ایجاد می شود.پس برای جبران کردن فقدان اعتماد به نفس و مبارزه و انتقام به تخیل و خود تصوری پناه می برد. یک خود تصوری از خود می سازد و آن را جانشین خود واقعی می کند و سعی می کند خود را در آن تصویر عالی و ممتاز ببیند. سعی می کند در تخیل تضاد های خود را از بین ببرد.

 این خود " ایده آل " برای شخص عصبی ارزش و چیز گرانبهایی می شود که ضرورت و لزوم پیدا می کند پس از وجود آن دفاع می کند و خود را مجبور به حفظ و نگهداری آن می کند.


Khansariha (8) ادامه در پست بعدی 



53Khansariha (8) با سپاس و تکر فراوان از می توانم خانوم و بارونی خانوم که این مطالب رو پیاده کردن و در جمع اوریشون زحمت زیادی کشیدن . 5353



.
#4
خود ایده آل که ناشی از یک سلسله جریانات ناسالم عصبی بوده است از این به بعد، منشا و مبدا می شود برای ناراحتی های عصبی دیگر. شخص تمام نیروها و انرژی ها و کوشش هایش را که باید برای پرورش خود واقعی به کار می گرفت صرف رسیدن به خود ایده آلش می کند که چون زاییده ی تخیل و خیلی بالاست هرگز موفق به این کار نمی شود.

درام زندگی و تلاش برای واقعیت بخشیدن به این خود ایده ال است که او را در یک خط منفی و مضر تلاش حرکت می دهد. به خود واقعی اش بی علاقه می شود و آن را رشد نکرده باقی می گذارد، چیزهای اساسی در شخصیت او روی می دهد. برای اینکه خود ایده آلش را تحقق بخشد محتاج " کسب عظمت" می شود.

برای کسب عظمت اولا مجبور می شود خود را در هر زمینه ای "کامل و بی نقص" ببیند؛ رفته رفته اجباری در وی ایجاد می شود که "باید" هر صفتی را که به کامل شدن او کمک می کند در خود بپروراند و از هر چیزی که به کامل بودنش لطمه می زند دوری کند.

دوما برای رسیدن به عظمت به "جاه طلبی" شدید عطش می یابد و با تغیر موقعیت ها جاه طلبی های او هم تغیر می کند.شخص جاه طلب در این حین به نفس کاری که انجام می دهد یا هدفی که دنبال می کند چندان علاقه ای ندارد بلکه برای او کسب عظمت و بزرگی مهم است بنابراین به هر وسیله ای ولو به آسان ترین راه برای رسیدن به عظمت متوسل می شود.

 امروز در امور قهرمانی می خواهد مسلط شود
فردا در امور سیاسی
 و پس فردا در زمینه نویسندگی
و دیگر در نقاشی و ... .

 جاه طلبی او در اموری است که به او احساس قدرت و حیثیت و پرستیژ و به طور کلی عظمت بخشد.

گاهی این اشخاص به شرط کوشش زیاد افتخار و جاه و مقام و مال و عظمت را کسب می کنند اما با هیچ یک از آن ها آرامش درونی و لذت را نمی یابند زیرا عوامل خارجی نمی تواند جانشین اعتماد به نفس و ارزش های واقعی گردند پس این عجز و درماندگی همچنان باقی می ماند.

سوما میل و عطش به برتری ِ انتقام جویانه پیدا می کند گاهی برای دست یابی به چنین برتری هایی تلاش می کند تا عملا موفق شود و از این طریق دیگران را دچار احساس عقب ماندگی و شکست و خجالت کند. گاهی کوشش های عملی نمی کند بلکه برای برتری به تخیل و تصور پناه می برد و این گونه این حس را ارضا می کندیا همینکه احساس کند احساس خفت و گناه در دیگران ایجاد کند، در تخیلش خود را از دیگران برتر بداند.

هر چه دچار تحقیر و توهین شود بیشتر ضعیف و عصبی می شود و آمادگی توهین و تحقیر و اجحاف توسط دیگران پیدا می کند تا اینکه تمام وجود شخص را این حس فرا می گیرد و مهم ترین انگیزه اش برتری و انتقام می شود. البته خود این شخص تا حدی از عملش بی خبر است و آن را با میل واقعی به پیشرفت اشتباه می گیرد.
#5
هر سه این حالت ها


 1- کامل و بی نقص بودن


2- جاه طلبی 


3- برتری و انتقام

دارای مشخصه های مشترکِ


1- اجباری بودن


2- داشتن تخیل و تصور است.

چون شخص خود را مجبور به تطبیق دادن با خود ایده آلی می کند- چون تنها همین راه را مناسب می داند - ؛ در تمام حالات و رفتار خود برای رسیدن به خود ایده آلی و به تصور خودش پیشرفت دچار "اجبار" و "اضطرار" می شود.

این رفتار اجباری بر خلاف رفتاری است که فرد به طیب خاطر و از روی رضا و رغبت در خود می پروراند پس فردی که حالت ها و تمایلاتش از خود واقعی اش است می گوید: "من می خواهم" و کسی که با دنبال خود ایده الی اش است می گوید: "من باید بخواهم، مجبورم این طور باشم" و احساس می کند این احتیاج چیزی است که خودش می خواهد در حالی که بی اختیار به سمت آن می رود.

از نشانه های "اجباری و بی اختیار رفتن "به سمت کسب عظمت عصبی، این است که:

1) « به خود و منافع واقعی خود کوچیک ترین توجه و علاقه ای ندارد» 

2)دومین آن « بی تفاوت و کورکورانه می خواهد برتر از دیگران باشد»توجه همه باید به او معطوف گردد، از همه جذاب تر و با هوش تر باشد و ... بدون توجه به این که در آن موقعیت به خصوص می تواند واقعا با هوش و جذاب تر باشد یا نه!

3)سومین «سیری ناپذیری» برای آن عظمت است توقف و قناعت برایش جایز نیست و به هر گونه موفقیت و عظمتی که برسد باز بیشتر می خواهد زیرا محرک های درونی هنوز هم وجود دارند. بعد از پیروزی برای مدت کوتاهی دچار سرور و خوشی می شود اما چون محرک ها و احساسات در وی دائما با شلاق "باید" از او می خواهند پیش برود باز هم دچار نارضایتی  و دلسردی و اضطراب می شود.آ

4)آخرین علامت اجباری بودن «واکنش های بی تناسب و غیر منطقی در شخص ایجاد می شود»
#6
به نظر من بهترین کسی که می تونه یه آدم رو روانکاوی کنه خودشه.
 اوایلی که تازه روان درمانی ام رو شروع کرده بودم خیلی به کار روانکاوی به عنوان یه روش علمی درمانی ایمان داشتم. اما کم کم فهمیدم که مثل هر چیز دیگه ای تو دنیا این روش هم به تعداد آدمها متعدده و حتی خیلی نسبی تر از چیزهای دیگه است.
با یه کمی اغراق میشه گفت به تعداد هر فرد درخواست کننده برای درمان شدن به شیوه روانکاوانه و هر روانکاو، یه روش برای درمان هست. و پیدا کردن این راهکارها به هوش و درک هر دو طرف رابطه بستگی کامل داره.
در یکی از جلسات روان کاوی ام با دکتر " ت " یه مساله ای برام پیش اومد که احساس کردم وقتی در جلسات مطرح می کنم، دکتر " ت " خیلی روی اون مانور نمیده و زود ازش می گذره . اول فکر کردم شاید این سریع رد شدن از موضوع جزو روند درمانه ( البته الان هم نمی گم نیست ، شاید واقعا باشه )، اما وقتی این مساله روز به روز تو زندگی ام پر رنگ تر شد به این فکر کردم که بی شک یه فرمول از قبل معلومی برای درمان من وجود نداره که دکتر " ت " بخواد مو به مو اون رو پیاده کنه ( به خصوص که می دونم روانکاوم کسیه که قائل به وجود این جور کلیشه های از قبل بسته بندی شده نیست. ردپاهایی که از افکارش این طرف و اون طرف تو وبلاگهای مختلف دیدم نشون میده که ایشون علاوه بر تبحر در روانکاوی در زمینه های فرهنگی و اجتماعی هم صاحب نظره  که بسی مایه خوشحالی منه چون به رشته و علائق و افکار من خیلی مرتبطه ). این جا بود که به ذهنم رسید شاید مساله من مورد علاقه دکتر " ت " برای به بحث گذاشتن نیست. از اینجا بود که فکر کردم نزدیکی جهان بینی دو طرف تعامل که در هر رابطه ای باعث همدلی بیشتر میشه تو این رابطه هم خیلی مهمه. برای همین هم بهترین کسی که می تونه انسان رو تحلیلی روان کاوی کنه خودشه که از همه به خودش نزدیک تره. اما چیزی که واضحه اینه که این کار برای همه مقدور نیست . برای همینه که ما نیاز داریم بریم پیش روانکاو و با کمک اون به این شناخت برسیم. کاری که من الان می کنم. اما امیدوارم زودتر بتونم یه خودکاوی عالی از خودم رو انجام بدم....
به نام یگانه خدای هستی
ارادتمند شما

diamond111

[تصویر:  8.gif]
 
#7
این متن خلاصه ی  بخشی  از کتاب  «خودکاوی»  اثر «کارن هورنای»است که به شناخت  پدیده ای به نام  « اتکاء عصبی»    می پردازد . این شناخت در  نتیجه   تجزیه و تحلیل و آنالیز «خودکاوی»  خانمی  به نام «کلار» یکی از    بیماران  خانم «کارن هورنای» ،  حاصل می شود. خواندن این متن را به تمام زنان و دخترانی که می خواهند از رنج حاصل از وابستگی به «جنس مخالف» رها شوند توصیه می کنم :

این خودکاوی مربوط به «اتکاء عصبی» و بیمارگونه زنی است نسبت به مردی که «دوست پسر» اوست. و من این موضوع و این نمونه را بدان جهت برای توضیح انتخاب کرده ام که در دنیای ما و فرهنگ ما این مساله- مساله اتکاء عصبی- یکی از مسایل فراگیر و وخامت بار است.

مساله ای که توضیح آن در این متن خواهد آمد به شرطی جذابیت فوق العاده پیدا می کند که خواننده توجه داشته باشد که وابستگی و «اتکاء عصبی» مساله مشترک همه زن ها در اینگونه جوامع است. ولی اهمیت آن به نحو انحصاری محدود به زن بودن نمی گردد و مساله دامنه ای وسیع تر از اینگونه تقسیمات دارد. اتکاء ناخواسته و غیر ارادی نسبت به دیگران و در معنایی عمیق تر اتکاء غیر موجه و مضر نسبت به یکدیگر، مساله ای است که تقریباً همه ما آن را می شناسیم.بسیاری از ما لااقل از ابعاد خاصی گرفتار این مساله بوده ایم؛ ولی نسبت به وجود آن همانقدر ناآگاهیم که «کلار» در شروع خودکاوی از وجود آن در خود بی خبر بود؛ و اتکاء وابستگی و خودباختگی خویش را نسبت به مردی که او را «دوست پسر» خویش فرض می کرد، در پشت پرده ای از کلمات خوش ظاهر و دلپسند مانند «عشق»، «فداکاری»، «وفاداری» و نظیر آن پنهان کرده بود.

 اتکاء عصبی به این جهت فراوان است که به نظر می رسد که در آن وعده و پاسخی راحت و رضایت بخش وجود دارد برای حل و فصل بسیاری از مسایلی که در همه ما وجود دارد. ولی به هر جهت امیدها و وعده های آن جز اینکه سدها و موانع عظیمی بر سر راه بلوغ و شکوفایی روانی ما ایجاد کند، و ما را از اینکه انسان هایی مستقل و نیرومند باشیم محروم سازد هیچ فایده و خاصیت دیگری ندارد؛ و وعده هایش- مبنی بر اینکه شادمانی و سعادت ما را تامین می کند- جز دروغ و سراب چیز دیگری نیست! بنابراین غور و تفحص در بعضی عوارض و نتایج ناآگاهانه آن می تواند برای همه ما جالب و مفید باشد- صرف نظر از اینکه علاقه یا اعتقاد به «خودکاوی» داشته باشیم یا نداشته باشیم. نفس این غور و تفحص برای هرکس که «اتکاء به خود» و حسن روابط انسانی را مطلوب و ارزشمند می داند، یک ضرورت و یک هدف بسیار والا و مفید است.

خانمی که به تنهایی با مساله «اتکاء عصبی» به مقابله برخاست و آن را در خود حل کرد، «کلار» است.علت انتخاب من از خودکاوی خانم کلار و بازگو کردن آن در اینجا  این است که خودکاوی او با وجود اشتباهات فراوان و مشهود، با وجود نقص ها و نارسایی ها، با وجود آنکه تلاش های او در جریان خودشناسی حکم کورمال کردن در تاریکی را دارد؛ به وضوح نشان می دهد که چگونه فردی توانسته است از طریق خودکاوی رفته رفته و قدم به قدم مسایل خود را بشناسد و موفق به حل آنها گردد. حتی اشتباهات و نقص های «خودکاوی» کلار می توانند- به خاطر روشن بودن ماهیت شان- مورد بحث و بررسی های علمی قرار بگیرند؛ و فوق العاده آموزنده باشند.

یکی از ابعاد بسیار خوب و مفید تجزیه و تحلیل های کلار این بود که ابتدا به خودش پرداخت؛ ابتدا سعی کرد به ریشه عوامل و مسایلی دست یابد که در خودش وجود دارد- عواملی که موجب اختلاف و مشکلات او با دوست پسرش می شود؛ و سپس به بررسی سهم دوست پسرش در ایجاد آن اختلافات بپردازد.در اصل کلار «خودکاوی» خویش را با این قصد شروع کرده بود که راهی آسان بیابد برای اینکه بتواند مشکلاتی را که سبب اختلاف و ناهنجاری در رابطه وی با دوست پسرش می شود حل کند، ولی استمرار در خودکاوی به اینجا انجامید که بصیرت ها و آگاهی های اساسی و مهمی نسبت به ساختمام شخصیت خود پیدا کند.کسی که علاقه به تجزیه و تحلیل پیدا می کند و شروع به این کار می کند نه تنها باید خود را بشناسدبلکه باید نسبت به همه کسانی که بخشی از زندگی وی هستند و به نحوی با زندگی وی در ارتباطند نیز شناخت پیدا کند، ولی بهتر است که ابتدا از خودش شروع کند. تا زمانی که شخص اسیر تضادها و موانع و سدهای درونی خویش است، تصویری که از شحصیت دیگران پیدا می کند یک تصویر تیره و تحریف شده است- که با واقعیت شخصیت فاصله زیادی دارد.

بعد از چند ماه کوشش در خودکاوی نه چندان مفید و بارور، کلار یک صبح تعطیل از خواب برمی خیزد- در حالی که احساس تنش و ناراحتی شدیدی نسبت به نویسنده ای دارد که در ارسال مقاله برای مجله ای که کلار سردبیری آن را بر عهده دارد، خلف وعده کرده و مقاله را نفرستاده. و این دومین بار است که همین نویسنده دست او را در حنا گذاشته. و کلار اندیشید: چقدر غیر قابل تحمل است که مردم اینگونه غیر قابل اعتمادند!

کلار متوجه شد که بدقولی یک نویسنده نمی تواند باعث و بانی خشم و عصبانیتش باشد پس بلافاصله ذهنش متوجه دوست پسرش «پیتر» شد . با خودش فکر کرد پیتر هرگز در هیچ زمینه از روابط خودش با وی قاطع نیست. همیشه یک امیدی را در او برمی انگیخت!!!!!!!!!!!! و سپس او را دلسرد و ناامید می کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اندیشید که خستگی شب گذشته که فکر می کرد به خاطر کار زیاد است در واقع ناامیدی مزمن او در رابطه با بدقولی ها و یا دو پهلو حرف زدن های پیتر بوده است.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کلار نتیجه گرفت که یک گوشه قلبش بی میل نیست که از پیتر جدا شود- میلی که وی آن را به حساب عصبانیت آنی و زودگذر گذاشت. ولی بعد با خودش فکر کرد : نه، من هرگز از او جدا نمی شوم، برای اینکه فوق العاده عاشق او هستم.

اصولاً در وضعیت روحی ای که کلار بود، اتکایش به پیتر خیلی شدیدتر از آن بود که به خودش، به ضمیر آگاه خودش اجازه دهد که اولاً عمق خشم و بیزاری خود را نسبت به پیتر درک کند و بشناسد؛ ثانیاً بفهمد که باطناً میل جدایی از پیتر در او وجود دارد.او کوچک ترین آگاهی نسبت به وابستگی و اتکاء عصبی خود نداشت. این را هم که به راحتی خشم او نسبت به پیتر فروکش کرد به حساب شدت «عشق» خود نسبت به او گذاشت.

چرا کلار اصرار دارد به خودش بقبولاند که در رابطه او با پیتر هیچ خلل و اختلافی وجود ندارد؟! همه این ها به خاطر نیاز شدید او به «اتکاء عصبی» به یک مرد بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از مجموعه چیزهایی که من درباره دوست پسر او پیتر دستگیرم شده بود، که وی آدمی است منزوی، و حساسیت شدیدی داشت نسبت به هرگونه تقاضایی که از او می شد که این از مهم ترین خصوصیات انزواطلب هاست. کلار به طور مبهم و و بفهمی نفهمی این موضوع را حس کرده بود. بنابراین خواسته هایش را از وی به حداقل رسانده بود. از جمله خواسته ها و آرزوهایی که کلار داشت و بارها درباره آن اندیشیده بود این بود که به پیتر «پیشنهاد ازدواج» بدهد- ولی هرگز به خودش ندیده بود که آرزوی خود را با او در میان بگذارد.

نتیجه اینکه کلار همه رنج ها و گرفتاری های خود را در رابطه با پیتر ، تقصیر خودش می دانست و در ضمیر خودآگاهش پیتر را از هرگونه گناهی تبرئه می کرد.

چیزی که کلار تحت عنوان «عشق» در جست و جویش بود و آرزویش را داشت عشق نبود بلکه نقطه اتکایش بود .اگر چه همیشه در عمق ادراکش می دانسته که پیتر کسی نیست که بتواند انتظارات او را برآورده کند، همیشه می دانسته که رابطه اش با پیتر ناسازگار و غیر رضایت بخش است؛ ولی ظاهراً اینها را به روی خودش نمی آورده. در واقع می دانسته، ولی نمی خواسته است بداند.

کلار فهمید که وی در رابطه با پیتر تنها «عشق» او را نمی خواهد بلکه حمایت او را نیز می خواهد. آنگاه دریافت که یکی از ارزش های شخصیتی پیتر این بود که هر وقت کلار دچار یاس و اندوه می شد و احتیاج به این داشت که کسی او را نصیحت کند، پیتر هم آمادگی و میل این کار را داشت و هم نصیحت کننده خوبی بود؛ و خیلی او را دلداری می داد.کلار در این زمینه ها متوجه این واقعیت نیز شده بود که هروقت مورد حمله و فشار قرار می گیرد به هیچ وجه قدرت دفاع از خودش را ندارد و در متکی شدن به دیگری انتظار دارد آن شخص به جای وی از او دفاع کند- سرانجام این واقعیت را هم درک کرد که هروقت زندگی برای او مشکل و غیر قابل تحمل شده آرزوی او برای اینکه با کسی ازدواج کند شدت یافته.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

با درک این واقعیت که آنچه او به عنوان «عشق» در جست و جوی آن است واقعاً جست و جوی عشق نیست بلکه امید جلب حمایت است، قدم بزرگی در جهت خودشناسی و حل مسایل برداشت.ظاهراً جلب حمایت یک انتظار ساده و بی آزار به نظرش می رسید؛ ولی بعدها متوجه شد که همین انتظار چه نقش بزرگ و مخربی در زندگی اش داشته. !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کلار درک کرد که چرا اغلب در گذشته دچار خستگی و افسردگی شدید می شده، بی آنکه هیچ دلیل واقعی برای آن وجود داشته باشد. او فهمید که همه اینگونه واکنش ها ریشه در یک ماخذ داشته اند. به فرض اینکه عوامل دیگر هم در احساس ترس، دلشوره، یاس،ناامیدی و خشم او تاثیر می داشته، عامل اصلی همه آنها «ترس از جدایی »پیتر از وی بوده است.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!                اگر پیتر دیر می آمد، اگر دیر تلفن می کرد، اگر سرگرم رسیدگی به کارهایی غیر از امور مربوط به کلار بود، همیشه بدون استثناء همان ترس از جدایی به سراغش می آمد. و بر عکس اگر برخلاف انتظارش هدیه ای از پیتر دریافت می کرد فوق العاده شاد می شد، زیرا معنای آن این بود که فعلاً خطر ترک او منتفی است.

آیا ترس از اینکه پیتر او را ترک کند و تنهایش بگذارد به خاطر این نبوده که وی نیاز شدید و بیمارگونه ای داشته که مورد حمایت یک شخص قدرتمند قرار بگیرد؟ ولی قدرتی ایده آلی که خود وی به او نسبت می دهد و در او می بیند- که واقعاً در او وجود ندارد؟! اگر انتظار داشت که پیتر او را در زندگی و در مقابل خطرات آن حمایت کند بدیهی بود که نتواند دوری و فقدان او را تحمل کند.

مسیر دیگری را که در جریان گسترش آگاهی ها دنبال کرد چیزی برعکس حالت دریافت کنندگی و زندگی انگلی و طفیلی بود. در جریان بصیرت ها به این جا رسید که فهمید خودش کمتر دست دهش دارد و بیشتر دست بگیر دارد  و سعی کرد دست از این عادت بردارد که خودش فقط یک دریافت کننده باشد و بخواهد که یک زندگی کاملاً انگلی را در پیش بگیرد. او به این نتیجه رسید که انتظارات او از دیگران به حد زیادی ناشی از این است که وی- به خاطر ترمزها و موانع درونی هیچ چیز را برای خودش آرزو نمی کند، نمی خواهد یا انجام نمی دهد. و نیز این حقیقت را دریافت کرده که حالت انگل منشی او این استعداد و ظرفیت را در او مختل و فلج کرده که بتواند در ازاء چیزی که می گیرد چیزی هم بدهد.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

در جریان پی گیری و گسترش آگاهی ها یش، کلار در شگفتی فرو رفت و از خود پرسید چه سری در کار بوده که بعد از گذشت این همه مدت طولانی تازه پی به روحیات پیتر برده و تازه تصویری روشن از شخصیت او پیدا کرده. همین که نقص های روحی و شخصیتی پیتر را شناخت، نقص های روحی و شخصیتی پیتر را شناخت، نقص ها بخ نظرش چنان برجسته و واضح بودند که دیگر بسیار مشکل بود که بتواند آنها را ندیده بگیرد. حالا می فهمد که قبلاً علاقه ای نیرومند داشته که نقص های او را نبیند، ک چشمش را بر آنها ببندد. هیچ چیز نمی بایست کلار را از این باور مصمم منصرف کند که : پیتر واقعاً همان مرد ایده آل رویاهای بیداری او است.

و نیز برای اولین بار متوجه شد که وی از پیتر یک قهرمان ایده آلی ساخته است.علاوه بر این، تا آنوقت متوجه نشده بد که چگونه پیتر میل آزار(سادیسم) خود را زیر ماسک نکوکاری، عدالت طلبی وسخاوتمندی پنهان کرده است. !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کلار رفته رفته دریافت این امر کاملاً منطقی است که ابتدا صفات  و خصلت های فوق العاده و حتی افسانه ای به مثلاً پیتر بدهد و سپس از او بخواهد نسبت به او عشق بورزد. اگر یک فرد قدرتمند- با آن همه صفات نیکویی که وی در او می بیند- او را دوست بدارد و از او حمایت کند، دیگر چه غمی دارد؟! در واقع پیتر از هر لحاظ مناسب بود برای اینکه نقش ناجی را داشته باشد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

در نتیجه این بصیرت ها- که رفته رفته عمق و وسعت بیشتری می یافت- کلار احساس آزادی ای می کرد که هرگز نظیر آن را تجربه و احساس نکرده بود.دلش دیگر کمتر هوای پیتر را می کرد- پیتری که چنان به او وابسته بود که اگر یک روز به او تلفن نمی کرد دچار رنج و اندوهی کشنده می گردید. مهم تر از همه بصیرت های او سبب شد که در رابطه با هدف ها و موضوعات عینی و برونی زندگی تغییری واقعی در او حادث بشود. همیشه در حیطه خودآگاهی این آرزو را داشته که مستقل و متکی به خودش باشد، ولی این آرزو از حرف و خیال تجاوز نمی کرد و همیشه در موقع گرفتاری دست نیاز به سوی این و آن دراز می کرد. اما اکنون به مرحله ای از آگاهی رسیده که مستقل زیستن و از عهده مسایل زندگی برآمدن برایش به صورت یک هدف زنده و فعال درآمده است.

کلار حالا که به گذشته می اندیشید متوجه می شد که در رابطه بدفرجام با پیتر وقتی پیتر او را رد می کرده چه واکنش های ناسالمی از خودش نشان می داده است. اولاً حالا به وضوح درک می کرد که بعد از گذشتن مدتی از آشنایی شان و فروکش کردن احساسات مبالغه آمیز عاشقانه، چندان طولی نکشید که پیتر به شکل های غیر مستقیم و موذیانه شروع کرد به آزار دادن او و جواب کردنش، از طریق روش های انزواطلبانه خود و همچنین با خشم و عصبانیتی که علناً در حضور کلار از خودش نشان می داد، به طور ضمنی و ناگفته به او می فهماند که نمی خواهد رابطه اش را با او ادامه بدهد. البته میل کناره گیری پیتر از او گاهی هم در لفافی از تظاهر به دوست داشتن او و وعده ها و دلگرمی های او مستور می ماند و واقعیت امر تحریف می شد. در عین آنکه میل او به جدایی اش از کلار روز به روز تشدید می شد، وعده های دلخوشانه اش موجب فریب کلار می شد.البته رفتارهای پیتر خیلی صریح تر از آن بود که کسی معنای واقعی آن ها را درک نکند!!!!!!!!!!!!! منتها از آنجا که کلار از جدایی و از تنها ماندن وحشت داشت خودش را به کوری و نفهمی زده بود تا واقعیت ها را نبیند؛ تا متوجه نشود که پیتر با چه شدتی میل جدایی از او را دارد. به جای درک واقعیتی که می بایست خیلی زودتر از این با آن مواجه گردد، هرچه بیشتر می کوشید تا از جدایی پیتر جلوگیری کند و آن را برای خودش نگه دارد!!!!!!!!!!! واضح است که انگیزه پنهانی این کوشش ها علاقه واقعی نسبت به پیتر نبوده، بلکه احساس ناامیدی و بی کسی او و جبران و ترمیم عزت به نفس خرد و پایمال شده خودش محرک  کوشش های وی بوده است. و تازه حالا برایش روش شده است که نفس همان تلاش ها و کوشش هایی که به منظور فرار از درک تحقیر شدگی اقدام به آنها می کرده، بیش از هر عامل دیگر عزت نفس او را جریحه دار می کرده است.!!!!!!!!!!!

کوشش های کلار مخصوصاً از این بعد زیانبار و مخرب بوده که اولاً «چشم بسته» و بدون سنجش و تامل خود را تسلیم تمام خواسته های پیتر می کرده، ثانیاً به طور ناخودآگاه هم در شدت احساس دوستی خود نسبت به پیتر مبالغه می کرد؛ و هم اینکه ارزش هایی را به او نسبت می داد که ابداً در او وجود نداشت!!!!!!!!!!!!!!!!!! وی درک کرد که به میزانی که احساس واقعی وی نسبت به پیتر ضعیف تر و بی محتواتر بوده، بیشتر متوسل به نمایش و صحنه آرایی احساسات دروغ شده است؛ و به این طریق بیش از پیش خود را اسیر دامی می کرده که خودش آن را بافته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

در یک بیان خیلی ساده :

کلار کشف کرد که احساسش نسبت به پیتر فوق العاده سست و بی مایه است. این ادراک و شناخت چنان سکوت و وقاری به او داد که سال ها نظیر آن را تجربه نکرده بود. به جای اینکه در نوسان بین خواستن پیتر و میل انتقام گرفتن از او سرگردان باشد، با کمال بی تفاوتی و واقع نگری او را به عنوان یک انسان- با خوبی ها و بدی هایی- مشاهده کرد. هنوز هم نقاط قوت شخصیت او را درک می کرد، ولی به نظرش غیرممکن می رسید که بار دیگر بتواند به چنان مردی نزدیک بشود.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اکنون کلار «وابستگی را از بعدی نو نگاه می کرد. وی تا کنون به تدریج این بصیرت را پیدا کرده بود که علت اساسی وابستگی اش انتظارات مبالغه آمیزی است که از شخص طرف معاشرت با خود دارد. ماهیت این انتظارات را- به عنوان عامل «اتکاء» -قبلاً قدم به قدم درک کرده و شناخته است. اما اکنون برای آن علت دیگری را هم یافته: فقدان اعتماد به نفس اصیل فطری و طبیعی به طریقی غیر مستقیم نیز به تشدید وابستگی کمک کرده است.

دریافت اساسی ای که در این زمینه ها پیدا کرد، شناخت این موضوع بود که : تصویر شخصیتی وی از خودش کاملاً تحت تأثیر ارزیابی دیگران از وی بود. این بصیرت برایش بقدری مهم و تکان دهنده بود که با تحقق آن تقریباً به حالت غش افتاد. خود آن بصیرت فی نفسه مساله ای را حل نکرد، ولی دریافت که در آخرین تحلیل علت و منشأ بسیاری از مسایل او، از جمله مبالغه در احساسات خود و از جمله حساسیت شدید او در مقابل طرد شدن، همین وابستگی به قضاوت دیگران از لحاظ ارزیابی شخصیت او است.

قسمت های اخیر خودکاوی اوزمینه را فراهم آورد برای کشف و درک یک میل اساسی سرکوب شده: و آن میل شدید  جاه طلبی او بود. کشف این میل (جاه طلبی) به او کمک کرد تا نسبت به این واقعیت درک روشنی پیدا کند: دید علت نیازاو به مورد تأیید قرار گرفتن به وسیلۀ دیگران، طریقی است برای جبران عزت به نفس خرد شده او: و اکنون متوجه شده بود که میل جاه طلبی سرکوب و پنهان شده او نیز جبران همین کمبود است- او می خواهد از طریقی بر دیگران تفوق یابد، تا آنرا به حساب نوعی تشخص و عزت نفس بگذارد- تشخصی که در او خدشه دار و مختل گشته است.

کلار چند ماه بعد از پایان خودکاوی هایی که شرح آن گذشت، بار دیگر به مطب من آمد. یک علت مراجعۀ مجدد او به من این بود که می خواست نسبت به صحت دریافت ها و ادراکات خود اطمینان یابد، علت دیگر این بود که در زمینۀ نویسندگی خلاق هنوز مواجه با بقایای ترمزها و موانع درونی بود. در مشاوره و روانکاوی جدید سعی کردم به او کمک کنم تا نسبت به میل یا نیاز شدید برتری خود بر دیگران، یا به عبارت کلی تر نسبت به تمایلات پرخاشگرانه و انتقام جویانه و کینه توزانۀ خویش شناخت عمیق و وسیعی پیدا کند. من اطمینان دارم که خود او هم به تنهایی می توانست از عهدۀ این کار برآید- گیرم فقط در زمانی طولانی تر. ضمناً تجزیه و تحلیل و شناخت تمایلات پرخاشگرانه و تهاجمی به نوبۀ خود کمک کرد که درک و شناخت عمیقی تری نسبت به حالات«اتکایی» خود پیدا کند. با تقویت ابراز وجود و خودباوری، این خطر که ممکن بود هنوز وجود داشته باشد که وی در دام دیگری از خودباختگی و رابطۀ مبتنی بر اتکاء عصبی گرفتار آید، نیز بر طرف شد. البته نیاز شدید او به اینکه میل داشت همیشه با یک مرد در انظار حضور یابد، قبلاً از طریق خودکاوی و کشف ریشه ها و علل آن، زایل شده بود- و بنابراین احتمال خطر مورد اشاره بسیار بعید الوقوع می نمود!
حضرت علي (علیه السلام ) 
 نفس متجاوز و سرکش خويش را با ترک عادات ناپسند خوار نمائيد و با انجام اوامر الهي وادارش سازيد و بار غرامتهاي تخلفش را بر وي تحميل نمائيد ، با ارتکاب مکارم اخلاق زينتش کنيد و از پليديهاي گناه مصونش داريد.

#8
خودبزرگ بین ها چرا خودشیفته می شوند
خودبزرگ‌بینی یا خودشیفتگی نوعی اختلال است که با احساس عمیق اهمیت به خود و تصور بی‌نظیر بودن مشخص می‌شود. خودبزرگ‌بین‌ها خودشان را آدم‌های خاصی می‌پندارند و انتظار دارند به‌طور خاصی با آنها رفتار شود...
تحمل انتقاد برایشان سخت است و در مقابل انتقاد، خشمگین می‌شوند و منتقد را به نادانی و حماقت متهم می‌کنند. خود را قوی، مشهور و بسیار دانا قلمداد کرده و انتظار اطاعت و پیروی دیگران را دارند و از آنجا که بزرگ‌بینی آنها در تضاد با واقعیت است، روابط اجتماعی‌شان شکننده است و مسایل بین‌فردی، شغلی و فقدان‌های زیادی دارند که با رفتارخود، آنها را به وجود می‌آورند، در حالی که هیچ بینش و آگاهی‌ای نسبت به آنها ندارند.
روان‌پزشکان می‌گویند وجود ۵ علامت از بین علایم زیر برای تشخیص خودشیفتگی ضروری است:
▪ فرد احساس خودبزرگ‌بینی مبنی بر مهم بودن خود دارد. مثلا در دستاوردها و استعدادهای خود مبالغه می‌کند.
▪ فرد همیشه احساس موفقیت، قدرت، زیبایی و عشق به خود دارد.
▪ معتقد است فردی استثنایی و خاص است و فقط افراد (یا نهادهای) خاص می‌توانند او را بفهمند یا با او نشست و برخاست داشته باشند.
▪ احساس برتری یا شایستگی دارد. یعنی انتظارهای غیرمنطقی برای مدارای خاص و مطلوب یا موافقت حتمی با توقع‌های خود دارد.
▪ در روابط بین‌فردی استثمارگر است. یعنی برای رسیدن به اهداف خود از دیگران بهره‌کشی می‌کند.
▪ فاقد حس همدلی است. نسبت به شناخت و همانندسازی با احساس‌های دیگران تمایلی ندارد و فقط به مشکلات خود فکر می‌کند.
▪ همیشه معتقد است دیگران به او حسودی می‌کنند.
▪ رفتارهای خودخواهانه و پرنخوت نشان می‌دهد.
خودشیفته‌ها را در یک تقسیم‌بندی می‌توان به گروه‌های زیر تقسیم کرد:
۱) خودشیفته نخبه‌گرا: این عده احساس افتخار و قدرت می‌کنند و تمایل دارند مقام و موفقیت‌های خود را به رخ دیگران بکشند. نخبه‌گرا معمولا در حال ترقی است و شدیدا به ارتقای درجه خود مشغول است.
۲) خودشیفته عاشق‌پیشه: تمایل دارد اغواگر باشد، با این حال از صمیمیت واقعی اجتناب می‌کند. این‌گونه افراد خیلی دوست دارند افراد ساده لوح و از لحاظ هیجانی نیازمند را وسوسه کنند و آنها را طوری به بازی بگیرند که به طور فریبنده‌ای نشان دهند دوست دارند با آنها رابطه نزدیکی داشته باشند، با این حال تنها علاقه واقعی آنها این است که به‌طور موقت از دیگران بهره‌کشی کنند.
۳) خودشیفته‌های غیراخلاقی: این دسته بی‌وجدان، فریبکار، خودپسند و استثمارگرند. حتی وقتی معلوم می‌شود آنها به خاطر انجام دادن رفتار غیرقانونی گناهکار هستند، نگرش بی‌اعتنایی دارند و به گونه‌ای عمل می‌کنند که انگار قربانی را باید به‌خاطر بی‌توجهی به آنچه روی داده است، سرزنش کرد!
۴) خودشیفته‌های جبرانی: این گروه منفی‌گرا و لجبازند و می‌خواهند احساس‌های عمیق حقارت‌شان را خنثی کنند در نتیجه می‌کوشند خود را برتر و استثنایی جلوه دهند.
۵) خودشیفته‌های بزرگ‌تر: گاهی اجتماع باعث می‌شود که افراد به‌صورت کاذب دچار اعتمادبه‌نفس شوند یعنی بله‌قربان‌گویی‌ها و تعریف و تمجید بیش از اندازه و بها دادن‌های بی‌مورد که به‌صورت ریاکارانه و چاپلوسانه است، می‌تواند بستری شود برای اینکه افراد تصور کنند نسبت به دیگران برتری دارند. کم‌کم فرد باورش می‌شود که من آدم مهمی هستم، من زیباترین هستم و بهترینم، در حالی که حتی شاید افرادی که این جمله‌ها را به فرد می‌گویند اصلا اعتقاد واقعی به این تعریف و تمجید‌ها نداشته باشند. این افراد حس می‌کنند که برتر از دیگران هستند و تحمل انتقاد ندارند. اگر کسی از آنها انتقاد کند، ممکن است واکنش‌های پرخاشگری نشان ‌دهند یا بی‌اعتنایی ‌کنند. آنها برای حرف دیگران ارزشی قایل نیستند و فقط مسایل و مشکل‌های خودشان را مهم می‌دانند. این افراد در روابط بین‌فردی دچار اشکال می‌شوند و به‌تدریج از سوی دیگران طرد می‌شوند.
کم‌کم مشکل‌های بین‌فردی و شغلی برایشان ایجاد شده و احساس همدلی‌شان با دیگران از دست می‌رود و به مرور دچار افسردگی شده و اعتماد به نفس خود را از دست می‌دهند. آنها از بیرون بزرگ هستند اما از درون تو خالی هستند. همین مساله باعث می‌شود در بعضی موارد به سمت موادمخدر و مشروبات الکلی گرایش پیدا کنند.
نقل قول: منبع: psychologytoday


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان