دوست خوبم به کانون ترک خودارضایی خوش اومدی. اگر این پیغام رو می بینی، به این خاطر هست که هنوز ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن تا به ما ملحق شی و از تمام امکانات سایت استفاده ببری.
اگر قبلا ثبت نام کردی، می تونی از اینجا وارد شی.

امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

معرفة النفس

Heart 
#1
53


به نام خدا

امام علی فرمودند : هرکس خودش را بشناسد خدایش راشناخته است .


این تاپیک تلاشی هست برای اشنا کردن و کاویدن "خود " یا "نفس" به صورت حضوری ،
بنابر این از دیدگاه این تاپیک و مباحث مطرح شده ، فلسفه اسلامی مطرح نیست ، شاید از استدلال و مثال استفاده کنیم ولی مبنای آن درک حضوری و شهود خود فرد است و مبنای این تاپیک احساس و "درک من" هست.


منبعی که از این تاپیک استفاده میشه این کتاب هست :


[تصویر:  Khishtan.jpg]
منبع و دانلود کتاب :
کتاب خویشتن پنهان



4fvfcja در کل مباحثش فوق العاده جالب هست امید وارم برای دوستان مفید واقع بشه .


.........................................................................................................................


[b]فهرست مطالب[/B]


مقدمه. 11
جلسه اوّل، جايگاه معرفت نفس.... 15
برخورد غائبانه با خود. 16
جايگاه معرفت نفس در ارتباط با واقعيت.... 18
1- معرفت‌نفس؛ معرفت به معلوم زنده. 19
سير به سوي غايت معرفت.... 23
ضرورت تغيير نگاه. 24
2- حضور در عالَمِ انسان ديني... 26
نظر به وَجه پايدار انسان‌ها 29
3- معرفت نفس طريق معرفت حق.. 31
4- معني حضور همه‌جانبه‌ي خدا 32
5- «انسان» محل ظهور اسماء الهي... 33
6- تفکيک «خود» از «ناخود». 35
7- معرفت به حقيقت جامع.. 37
8- حقيقتي غير قابل شك‌..... 37
9- معرفت نفس؛ مقدمه‌ي معرفت به توحيد.. 39
معرفت نفس در منظر علامه طباطبايي«رحمة‌الله‌عليه». 41
جلسه دوم، حقيقتِ انسان؛ ماوراء بدن.. 59
معرفت نفس؛ معرفتي تجربي... 59
ادراكات، مخصوص «من» است، نه «تن». 63
بيهوشي... 65
تجرد نفس از نظر قرآن.. 66
«من» مي‌خوابد يا «تن»؟. 67
«من» كجاست؟. 69
تدبير از راه دور. 71
موانع ارتباط با خود. 74
اولين قدم. 76
جلسه سوم، نفس انساني فوق زمان و مکان.. 77
پيام بزرگ رؤياي صادقه. 78
رؤيا 80
چگونگي رؤيا 82
عوامل مؤثر در رؤيا 84
راز رؤياي حق.. 87
ميزان حقانيت خواب‌ها 89
خواب چپ.... 92
انوع رؤيا 93
رؤياهايي كه تذكردهنده است.... 94
رؤياهاي سه‌گانه. 96
نقش عقايد در رؤيا 98
كتاب‌هاي تعبير خواب... 102
معني «حقيقت» در خواب... 104
جلسه چهارم، تن؛ محل ظهور حالات «من». 105
راز زمان‌ها و مکان‌هاي مقدس.... 105
بدن در قبضه‌ي نفس ناطقه. 108
راز حفظ بعضي بدن‌ها بعد از مرگ..... 113
تفاوت مرگ‌ها 114
چرا خواب نمي‌بينيم كه مي‌ميريم؟. 115
پيوند اعضاء. 117
چگونگي ارتباط نفس ناطقه با عقل و قلب و خيال.. 120
نفس ناطقه در علم «اخلاق» و در «معرفت نفس». 123
نظر به باطن حوادثِ آينده در خواب... 127
جلسه پنجم، انسان، بدون بدن زنده‌تر است.... 129
اهميت معرفت به نفس.... 129
انسان فقط هست.... 130
نظر به خود، آزاد از مفهوم. 132
انسان، بدون بدن زنده‌تر است.... 133
شواهدي بر آزادي از بدن و حيات شديدتر. 135
مرگ يا بيداري... 136
مي‌بينيم که مي‌ميريم.. 137
علت غفلت از قيامت.... 142
احساس حيات... 142
جلسه ششم، راز مرگ و انواع آن.. 145
«تن»: ابزار كمال «من». 146
تجرد نسبي نفس ناطقه. 147
محبتِ «نفس ناطقه» به «تن». 149
گرايش تكويني و تشريعي... 151
مرگ تكويني و مرگ تشريعي... 152
نمونه‌اي از دقت علمي... 154
انواع مرگ..... 156
انواع مرگ طبيعي... 158
مرگ طبيعي انساني... 159
تعادل در انسانيت.... 161
«فرشته‌ي قبض روح» در «مرگ طبيعي». 165
مرگ طبيعيِ حيواني... 167
تأخير در مرگ..... 169
مرگ غير طبيعي... 171
مرگ به جهت يأس نفس.... 173
جلسه هفتم، حضور كامل نفس در بدن.. 189
معناي «فوق مكان و زمان» بودنِ نفس.... 189
انسان فقط «هست». 191
يقيني‌ترين معلوم. 193
وقتي «مَن» گُم مي‌شود. 197
حضورِ «كامل» نفس.... 199
احساس حضور در بدن! 201
هم اکنون انسان در قيامت حاضر است.... 204
حضور کامل و تمام نفس در بدن.. 209
نتايج بحث.... 211
هر كه مجردتر است، حاضرتر است.... 214
حضور مطلق حضرت حق.. 216
تشکيکی بودن تجرّد. 217
فرق «حضور» با «ظهور». 219
جلسه هشتم، تفاوت حضور و ظهور مجردات در عالم.. 221
رابطه‌ي نفس ناطقه و قواي آن.. 223
حضور و ظهور خدا در عالم.. 226
آفات غفلت از اسماء الهي... 229
نفس ناطقه و تجلي قوا 231
آفات تعلقات دنيايي... 233
خدا، نزديک‌ترين حقيقت.... 237
وجود خدا مانع وجود ما نيست؟. 239
راه احساس نزديکي خدا 240
شرايط درک امام عصرg..... 241
نحوه‌ي نظر به «الله» از طريق موجودات... 242
جلسه نهم، چگونگي حضورِ مجردات در عالم.. 249
ماده مزاحم حضور مجرد نيست.... 249
نكته‌ي نهم : وحدتِ نفس: نمودي از وحدتِ حق.. 261
معناي «جامع»و«وحدت». 262
مقام فناء في الله.. 264
درک مقام احديت.... 267
چگونگي قربِ به خدا 269
نزول ملائکه در شب قدر. 270
چگونگي غلبه‌ي شيطان بر انسان.. 271
حقيقت انسان.. 274
نمودهاي وحدت ذاتي نفس.... 275
مغالطه‌اي بين اراده‌ي تشريعي و تکويني... 277
نفس ناطقه نمونه‌اي از ايجاد‌كردن.. 278
ربط «عالمِ خلق» با «عالَمِ امر». 282
جلسه دهم، نفس ناطقه و معنی برزخ و عذاب قبر. 289
معنی قبر. 290
رابطه‌ی قبر برزخي با قبر خاكي... 293
بهشت برزخي؛ باب بهشت موعود. 294
صراط و ظهور باطن افراد. 295
فشار قبر. 297
جسمانی‌بودن معاد. 299
تعلقِ «نفس ناطقه» به «تن»، بعد از مرگ..... 303
وسعت روح انساني... 306
رابطه‌ی روح انسان با خدا 308
مقام بينابينی انسان.. 309
نتايج شناخت وسعت نفس.... 311






53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53
#2

جايگاه معرفت نفس



بسم‌الله‌الرحمن‌‌الرحيم

هر انساني با اندك تأملي بر حالات خود، تصديق مي‌‌كند كه خودش منحصر به اين جسد مادي نيست و خواهد گفت: «ما بدانستيم، ما نَه اين تنيم». يعني علاوه بر تصديق به وجود نفسي مجرد، هركس مي‌تواند به‌راحتي بفهمد كه روحش فراخ‌تر از بدنش است. جالب آن‌كه پس از آگاهي به اين نكته، راهي را مي‌طلبد تا اين قفسِ تنگ را بشكند و به آن وجهِ فراخنايِ خود دست يابد. اين است كه ناله سر مي‌دهد:
.

تن قفس شکل است، تن شد خار جان


در فريب داخلان و خارجان

بايد فريب تن را نخورد و از حقيقت خود که ماوراء اين تن، در عالم حاضر است غفلت نکرد. در آن صورت همراه با مولوي خطاب به نفس ناطقه خواهيد گفت:
اي هزاران جبـرئـيل اَنـدر بشــر


اي مسيحايِ نهان در جوف خر

مولوي گِله سرمي‌دهد كه «تا كِي بايد گرفتار تن بود؟!» چرا كه صورت آدمي، رهزن و حجابِ واقعيتِ اوست و نمي‌گذارد آدمي به واقعيت خود دست يابد، مگر اين‌كه سر را از يقه‌ي تن بيرون كشد و از ماوراء تن، خود را به نظاره بنشيند. برآميختن جسم و روح، موجب شده كه روح، مجال پريدن نداشته باشد زيرا سبكي و سبكبالي، شأن روح است. مگر اين‌كه روح، اصل خود را فراموش كند و تابع جسم شود.

برخورد غائبانه با خود وقتي «روح» در صحنه‌ي حيات انسان‌ها مورد توجه قرار نگيرد، انسان‌ها غائبانه با هم برخورد مي‌كنند و حقيقتِ يکديگر را نمي‌بينند و در واقع بيگانگاني هستند كنار يكديگر، همراه با تحليل‌هاي غير واقعي که نسبت به هم دارند، مثل آن‌که مردم عصاي حضرت موسي

را ديدند و از باطن آن‌‌که اژدهايي سراسر تحرک و حيات بود، غافل شدند و يا دَمِ حضرت مسيح را که به ظاهر نَفَسي بود که از دهان حضرت بيرون مي‌آمد، ديدند ولي روح مسيحايي حضرت را نديدند. مولوي مي‌گويد:
آدمي همچون عصاي موسِي است


آدمي همچون فسون عيسِي است

يعني همچنان‌كه ظاهرِ كارِ آن دو پيامبر بزرگ، يك چوب و يا يك دَم و نَفَس بود ولي باطن كار آن دو يكي اژدهايي فعّال و ديگري نفخه‌ي حيات‌زايي بود كه مرده زنده مي‌كرد، انسان نيز باطني بسيار اسرارآميز دارد و اگر نظر به باطن انسان‌ها نداشته باشيم غائبانه با همديگر برخورد مي‌کنيم. به همين دليل نبايد از انسان ساده گذشت و از وسعت روح او که در محدوده‌ي تن ظهور کرده غفلت کرد. به گفته‌ي مولوي:

خويشتن نشناخت مسكين آدمي


از فـزونـي آمـد و شـد در كمي


خويشتن را آدمي ارزان ‌فروخت


بود اطلس، خويش را بر دلق دوخت

53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53
#3
حقيقتاً مشكل آدمي همين است كه خود را «بد» مي‌شناسد و با خود «بد» عمل مي‌كند و لذا نه‌تنها همه‌ي استعدادهاي خود را از بين مي‌برد بلکه متوجه استعدادهاي روحاني ديگران هم نيست و اين همان برخورد غائبانه با خود و ديگران است. برعكسِ آن‌هايي که خود را بد شناختند، انبياء آمدند تا از ضايع‌شدن انسان جلوگيري كنند. يعني:
آنچــه صاحـب‌دل بداند حال تُو


تو ز حـال خـود نــداني اي عمـو


جوهر صدقت خفي‌شد در دروغ


همچو طعم روغنْ اندر طعم دوغ


آن دروغـت ايــن تـن فاني بـوَد


راستت آن جـــانِ ربّــاني بــود


سال‌ها اين دوغِ تـن پيـدا و فاش


روغن جان انــدر او فاني و لاش


تا فـرستـد حق رسولي، بنـده‌اي


دوغ را در خمـره جنبــاننـده‌اي


تا بجنبانـد به هنـجار و به فــن


تا بدانم من؛ كه پنـهان بـود «مَن»

يعني از طريق رياضت‌هاي شرعي و وارد‌شدن در دستورات منظمِ انبياء، مي‌توان به جوهر اصليِ وجود خود دست يافت و فهميد نظر را منحصر در تن كردن، نظر بر سراب انداختن است و لذا ندا سر مي‌دهد:
مــرغ بــاغ ملكــوتم نِيَ‌ام از عالـم خاك


چند روزي قفسي ساخته‌اند از بدنم


اي‌خوش آن‌روزكه پروازكنم تا بَرِ دوست




بـه هواي ‌سرِ كويش‌ پر و بالي‌ بزنــم

و آن وقت است كه به خوبي حس مي‌كند:
جان گشاده سوي بالا بال‌ها


تن زده اندر زمين چنگال‌ها


.........................................................................................................................................................

مجتبی :
[b]Khansariha (18)سلام بچه ها ، معرفت النفس مطالعه نیست ، دیدن یا چشیدن ولمس کردن هست ، پس وقتی میخونین دنبال حفظ یا افزایش اطلاعات نباشین دنبال درک و فکر باشین فکر حضوری ..سعی کنین احساس رو بالا ببرین

همینطور چیز های عجیب غریبی در این کتاب هست ، بعضی جاها من اندازه درک خودم توضیح میدم . هر جا شک دارین بپرسین . ولی سعی کنین دیدتون جستجو گرانه باشه یعنی دنبال اثبات علت و معلولی و استدلالی زیاد نباشین ببینین این که میگه برای خود شما صدق میکنه یا نه . امید وارم این تاپیک جدا از خوندنش یه سیر معنوی باشه .


.



[/b]
53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53
#4
بايد در بحث «انسان‌شناسي» يا «معرفت نفس» روشن شود كه آدمي، آفتاب پنهاني است بسيار گسترده‌تر از آن چه در بدن بگنجد، گرچه همه معتقدند فرشته‌گان پنهان‌اند ولي اگر انسان را درست بشناسند و به ابعاد وجودي او آگاهي يابند خواهند گفت آدم از فرشتگانْ پنهان‌تر است. گفت:
گَر به ظاهر آن پري پنهان بوَد


آدمي پنهان‌تر از پريان بود

تدبّر در متون اسلامي، به ‌راحتي ما را متوجه مي‌کند که «انسان» حقيقتي است فوق اين تن خاكي و نه تنها مولوي، كه همه فرياد برخواهيم آورد:
ما بدانستيــم، ما نه اين تن‌ايــم


از وراي تــن به يـزدان مي‌زييــم


اي خُنُك‌ آن راكه ذات خود شناخت


در رياضِ سرمدي قصري بساخت

آري؛ وقتي انسان متوجه گوهر اصلي وجود خود شد از خود پنجره‌اي مي‌سازد و از آن طريق با حضرت يزدان مأنوس مي‌شود. خوشا به حال آن كس كه خود را شناخت! در آن صورت ديگر خود را ارزان نمي‌فروشد و متوجه يوسف وجودِ خود مي‌گردد و مي‌فهمد كه:
گوهري در ميـان اين سنگ است


يوسفي در ميان اين چاه است


پَسِ اين كوه قرص خورشيد است


زير اين ابر زهره و ماه اسـت

و لذا بعد از معرفت به خود، دست در اصلاح خود مي‌زند و عقل نظري را چراغ عقل عملي قرار مي‌دهد و آن مي‌شود كه بايد بشود. و بر اين اساس گفته‌اند: «معرفت به نفس، مقدمه‌ي عبوديت است.» و هر چه «معرفت به نفس» شديدتر باشد، كمالِ عبوديت بهتر محقق مي‌شود.
53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53
#5

همين‌طور وقتي انسان از منظر فلسفي مورد مطالعه قرار مي‌گيرد غير از موقعي است که انسان از منظري حضوري و شهودي مورد توجه است. در معرف نفس آن‌طور که در فلسفه بر وجود نفس استدلال مي‌کنيم، استدلالي در ميان نيست بلکه سعي مي‌شود انسان خودش، خودش را احساس کند و به جنبه‌ي وجودي نفس نظر مي‌شود و نه به جنبه‌ي مفهومي و انتزاعي آن، که نظر به ماهيت و جنبه‌ي عدمي نفس دارد. معرفت نفس معرفتي است که در آن وجودِ معلومِ نزد ما است و با جان‌مان گره خورده‌ است و به‌اصطلاح با علم حضوري، نظر به موضوع داريم.


«معرفت» در بحث معرفت نفس به معناي «اطلاع‌يابي» نيست، بلکه به معناي ارتباط جان انسان است با «وجودِ» خودش. خداوند إن‌شاءالله به ما توفيق دهد آن «معرفت نفس»ي كه مقدمه‌ي بسياري از معارف الهي است برايمان پيش بيايد، در آن صورت راه ارتباط با وجود حقايقِ عالم بر جانمان گشوده مي‌شود. وقتي روشن شد در مباحث معرفت نفس به دنبال چه هستيم، حساسيت لازم را در خود ايجاد مي‌کنيم تا اصل موضوع را ناديده رها نکنيم. گفت:

طالب هر چيز اي يار رشيد


جز همان چيزي كه مي‌جويد، نديد

اگر ندانيم در معرفت نفس به دنبال چه موضوعي هستيم، هر چيزي را كه در مسير معرفتي خود يافتيم گمان مي‌کنيم اين همان چيزي است که مي‌خواستيم و حساسيت ما به موضوعات فرعي زياد مي‌شود. مولوي مي‌گويد:
گاو را آري به بغداد ناگهان


بگذرد از اين كران تا آن كران


از همه خوب و خوشي‌ها و مزه


او نبيند غير قشر خربزه

هر چند در دنيا چيزهاي ديگري باشد، گاو غير پوست خربزه چيزي نمي‌بيند. ما نيز بايد از خود بپرسيم نفسْ چيست كه ما بايد پيدايش‌ كنيم و بشناسيمش و به دنبال چيزهاي ديگر نگرديم و از شناخت خود غافل شويم؟


- روان‌شناسي يک علم تجربي است که با بررسي عکس‌العمل‌هاي جسم رابطه‌ي بين جسم و روح را در موضوعي خاص دنبال مي‌کند.



- در علم حضوري بحث در اين است که «وجودِ معلوم نزد عالم است» در حالي که در علم حصولي بحث در اين است که «مفهوم يا صورت معلوم نزد عالم است» در نتيجه در علم حضوري جان انسان با اتحادي که با وجودِ خودِ معلوم پيدا مي‌کند از مرتبه‌ي وجودي آن بهره‌مند و متأثر مي‌شود ولي انسان در علم حصولي به مفهوم معلوم عالِم مي‌شود، چون وجودِ معلوم نزد عالِم نيست بلکه صورت علمي معلوم نزد عالم است.

53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53
#6
در مباحث آينده سعي داريم بابي را باز شود تا عزيزان مطالعه‌ي خود را درست شروع ‌كنند. اما قبل از آن‌كه اصل بحث در اين جلسه شروع‌ شود، ابتدا مقدماتي را در 9 نکته درباره‌ي اصل معرفت نفس عرض مي‌کنم تا إن‌شاءالله روشن بشود اولاً: «اهميت اين مباحث چقدر است؟» و ثانياً: «معرفت نفس چه چيزي هست و چه چيزهايي نيست؟».

1- معرفت‌نفس؛ معرفت به معلوم زنده وقتي پذيرفتيم كه گوش‌ها و زبان‌ها منتظر گفتِ تازه‌اي است، اما نه تازه‌اي بريده از حكمت گذشته، متوجه مي‌شويم روش «معرفتِ هستي از طريق معرفت نفس» يكي از آن زبان‌هاست كه مي‌خواهد هر كس به خودش نظركند، ولي خودي عاري از همه چيز، حتي عاري از بدن و زمان و مکان. اين، اولين حرف ماست؛ که خودم كو؟ آيا تنِ من، خودِ من است؟ آيا فكر من خودِ من است؟ يا اين‌که فکر من فكرِِ خودم است؟! شما فكر مي‌كنيد كه آيا مثلاً «حسن» هستيد؛ يا فكرتان خودتان است يا يك کسي هستيد كه فكر مي‌كند؟! آيا مي‌توان گفت: فكر شما در مورد خودتان، خودتان است؟ يا يك «خود»ي هست كه آن خود يكي از خصوصياتش فكركردن است؟! همين‌جا ملاحظه کنيد چه حجابي جلويتان مي‌آيد؛ حجابِ فكرِِ نسبت به خودتان که مانع ديدن «خود»تان مي‌شود! تا جايي كه انسان از سر حيرت و تعجب مي‌گويد:
وه، چه بي‌رنگ و بي‌نشان كه «من»ام!


كِي بدانـم مـرا چنـان كه «من»ام؟!

چه موقع انسان مي‌تواند خود را آن طور که هست بيابد؟ خودي عاري از همه چيز، آري عاري از همه چيز. اگر در رابطه با انديشه‌ي ملل جهان مطالعاتي داشته ‌باشيد، شايد بتوانيد به راحتي بگوييد: موفقيت هر انديشه‌اي
- در طول تاريخ و در سراسر جهان-
به اندازه‌اي است که توانسته ‌است نفس را درست كشف کند، از مکتب «بودا» بگير تا «مسيحيت ناب»، همه بر روي اين بحث‌ها کار کرده و زحمت كشيده‌اند، «آگوستينوس» در مسيحيت و يا بودائيان در متون «اُپانيشادها» در خاور دور، مطالب ارزنده‌اي را مطرح کرده‌اند و به همين جهت مي‌توان گفت هر مکتبي به اندازه‌اي كه توانسته‌ «خود» را درست بيابد و «ناخود» را جاي «خود» نگذارد، جلو رفته‌ و در وَهميات نمانده است.
يكي از عالي‌ترين حالاتي كه به لطف الهي بايد در ما پيدا شود، همين حالتي است که شعر مولوي متذکر آن است و مي‌گويد:
وه! چه بي‌رنگ و بي‌نشان، كه «من»ام


كِي بدانم مرا چنان كه «من»ام؟!

مولوي با آن همه زحماتش در خودشناسي، مي‌گويد: عجيب است که چه اندازه بي‌رنگ و بي‌نشانم و در نتيجه غير قابل شناخت. بعد آرزو مي‌كند آيا مي‌شود روزي خود را آنچنان که هستم بشناسم؟

[1]



[1]

- در کتاب آشتي با خدا سعي شده است تحت عنوان «انسان فقط هست» وارد موضوع بي‌رنگي انسان بشويم تا معلوم شود حقيقت انسان ماهيتِ انسان نيست بلکه هستي انسان است و در کتاب «آنگاه که فعاليت‌هاي فرهنگي پوچ مي‌شود» در مباحثي که بحثِ رجوع به هستي به ميان آمده به بي‌رنگي و بي‌نشاني انسان پرداخته شده است.

53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53
#7
در ادامه روشن میشود که

تن انسان ربطي به حقيقت او ندارد؛ بعضي تن‌ها مَرد است و بعضي ‌تن‌ها زن و «نفس ناطقه‌«ي انسان نه زن است و نه مرد. اولين حرف اين است؛ كه «من»ِ انسان بايد آنچنان از نظر به تنِ خود آزاد شود كه جسمش مزاحم رؤيت خودش نشود. چون وقتي تماماً نظر انسان به تن‌اش باشد هنگامي که مي‌خواهد به خودش نظر کند، جسمش در منظرش قرار مي‌گيرد و گمان مي‌کند خودش همين جسم و يا مدرک تحصيلي‌ يا شهر و خانواده‌اش مي‌باشد. آنچنان جسم و متعلقات جسم مانع نظرِ انسان به خودش مي‌شود که با آرزومندي تمام خواهد گفت: «كي بدانم مرا چنان كه «من»ام؟!» اگر بتوانيم مَن يا نفس خود را عاري از اين‌گونه حجاب‌ها بنگريم نتايج ارزنده‌اي به‌دست مي‌آوريد، هرچند ممکن است کمي طول بکشد. در آن حال است که انسان از اصالت دادن به «ماهيات» عبور كرده و با «وجود» روبه‌رو مي‌شود، متوجه مي‌شود خودش فقط «هست»، بدون آن‌كه نظر بر چيستي يا ماهيت خود داشته باشد و اين اولين قدم و اساسي‌ترين قدم جهت ارتباط با معلوم زنده است، به جاي اطلاع از معلوم مرده که مفهوم خود مي‌باشد.


[1]
بايزيد بَسطامي در راستاي معرفي روش عرفاني مي‌گويد: «علمِ شما، علم به معلومِ مرده است. و علم ما، علم به معلوم زنده»، اگر از جناب آقاي «بايزيد» سؤال كنيم: چطور اين علم را به دست آورده‌اي؟ در كدام كلاس و درس و مدرسه به آن دست يافته‌‌اي؟ در جواب خواهد گفت: «بشُوي اوراق دفتر را اگر هم‌درس مايي» يعني آن علم، در كتاب و درس و مدرسه پيدا نمي‌شود، چون در کتاب و درس و مدرسه با مفهومِ وجود آشنا مي‌شويم در حالي که خودِ وجود است که تأثيرگذار است، همان‌طور که خودِ خدا، حي و قيوم و عليم است ولي مفهوم خدا حي و قيوم و عليم نيست. پس منظور بايزيد از «معلوم زنده» وجودِ واقعيات است نه مفهوم واقعيات. در کتاب «آنگاه كه فعاليت‌هاي فرهنگي پوچ مي‌شود» تا حدّي سعي شده راه رجوع به «وجود» گشوده شود. آماده شويد تا إن‌شاءالله در جلسات آينده به اين موضوعات بپردازيم.


- همان طور که معني و مفهوم آتش هيچ گرمايي ندارد و از نظر حرارت‌زايي مرده است.


53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53
#8
معمولاً آن طور نيست که ما انسان‌ها وجود خدا را احساس کنيم، بيشتر علم به معني خدا داريم، علمِ به معني خدا در حدّي است که ما را از وجودِ خدا آگاه مي‌کند ولي راه ارتباط با خدا راه ديگري است، همان‌طور که علم به تريِ آب، علم به معناي آب است و شما را با تري و رطوبت مرتبط نمي‌کند، راه ارتباط با تري آب راه ديگري است. در روشِ ارتباط با آب، يك قطره‌ي آب هم تر است ولي علمِ به يک دريا به اندازه‌ي يك قطره آب هم تر نيست. خداداني غير از خداداري است اگر ما متوجه نشويم وقتي علم به خدا داريم غير از وقتي است که با خدا مرتبط هستيم و علمِ به خدا را براي خود کافي بدانيم مبتلا به غرور مي‌شويم و فکر مي‌کنيم اولياء الهي هم در حدّ ما هستند. آري «خداداني» به عنوان آدرسِ رجوع به خدا، خوب و مفيد است؛ شما اگر دانستيد «خدايي هست» مثل اين است كه آدرسي به شما داده‌اند تا مسير و مقصد خود را بشناسيد ولي آدرس به تنهايي ما را به مقصد نمي‌رساند. «خداداري» چيز ديگري است و از جنس ديگر و براي رسيدن به آن، روش ديگري را بايد دنبال کرد.
صدهزاران گوش‌ها گر صف‌زنند


جمله مشتاقان چشم روشن‌اند

اشكال وقتي پيش مي‌آيد که تصور کنيم با دانايي و علم به وجود پديده‌ها با حقيقت و وجود ملکوتي آن‌ها مرتبط شده‌ايم. در حالي‌که به وجود آن‌ها علم پيدا کرده‌ايد و اگر علم به وجود آن‌ها را مساوي ارتباط با وجودِ آن‌ها قلمداد کنيد همان است که فرمودند:
«العِلمُ، هُوَ الحجابُ الاكبر»
[1]


يعني علمِ به وجود حقايق، بزرگ‌ترين حجاب است و نمي‌گذارد با وجودِ حقايق مرتبط شويد.
خداوند، «حيّ» و «قدير» و «سميع» و «بصير» است و در يك كلمه حقيقتي است عين «كمال». اگر كسي به خدا نزديك بشود و جان او در معرض پرتو انوار کمال الهي قرار گيرد از انوار کماليه‌ي‌ الهي بهره‌مند مي‌شود و احساس حيات و بصيرت بيشتري در خود مي‌يابد ولي چه مي‌شود كه پس از بيست سال خداداني آن‌طور که شايسته است به حيات و بصيرتِ بيشتري نائل نمي‌شويم؟ آيا به جهت آن نيست که به خداداني بسنده کرده‌ايم و تلاش ننموده‌ايم با خدايي که «غني مطلق» است مرتبط شويم؟ آري كسي که به غني مطلق وصل‌ شد، واقعاً احساس غنا مي‌كند و ديگر حرص و طمع نسبت به دنيا ندارد. چرا بعضي از مسلمانان با اين که آداب ديني را انجام مي‌دهند ولي از حبّ دنيا آزاد نيستند؟ جز اين است که راه اُنس با غني مطلق را پيدا نکرده‌اند. آن مرد بزرگ عرضه مي‌دارد: «الهي! همه مي‌گويند: «بده»، من مي‌گويم «بگير». گفت:
ابر از دهقان، كه ژاله مي‌آيد از او


دشت از مجنون كه لاله مي‌آيد از او


طوبي و بهشت و حور عين از زاهد


ما و دِلَكي، كه ناله مي‌آيد از او

نفس ناطقه اگر درست جلو رود، انسان را به معلوم زنده مي‌رساند و برکات بسياري را ببار مي‌آورد. گفت:
صد انداختي تير و هر صد خطاست


اگر هوشمندي، يك انداز و راست

بايد راهي را پيدا کنيم كه هر اندازه که رفتيم به همان اندازه به مقصد برسيم آن‌هم به معلومي زنده و اين همان است که فرمود:
يک حمله‌ي مردانه‌ي مستانه‌ نموديم


از علم رهيديم و به معلوم رسيديم

از علم به معلوم‌رسيدن کار معرفت نفس است، زيرا در معرفت نفس ما با خودِ معلوم يعني نفس خودمان به علم حضوري مرتبط هستيم.

[1]
- امام خميني


«رضوان‌الله‌عليه»


53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53
#9
سير به سوي غايت معرفت

راهي كه ما هر چه برويم بيشتر تحت تأثير انوار الهي قرار مي‌گيريم راهِ ارتباط وجودي با خدا و اسماء الهي است و از طريق معرفت نفس اين راه گشوده مي‌شود و در همين رابطه حضرت علي فرمودند: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدِ انْتَهَى إِلَى غَايَةِ كُلِّ مَعْرِفَةٍ وَ عِلْم‏ٍ» هرکس خود را بشناسد حقيقتاً به نهايت هر علم و معرفتي دست يافته و اين يك راه ديگري است، همان راهي است که در وصف آن فرموده‌اند: «كه علم عشق، در دفتر نباشد». حضرت امام خميني«رضوان‌الله‌عليه» با اين‌که همه‌ي عمر مقيد به مسجد و مدرسه هستند در توجه به راهي که با اسماء الهي مأنوس شوند مي‌فرمايند:

در ميخانه گشاييد به رويم شب و روز

که من از مسجد و از مدرسه بيزار شدم


منظورشان آن است که از علم حصولي به سوي علم حضوري رجوع کنند.

توصيه‌ي بزرگان آن است که «خود را ورق ‌بزنيد» معلوم مي‌شود اين کار يك کار ارزشمندي است و موجب مي‌شود تا انسان از زواياي وجودِ خود و نحوه‌ي آن در عالم آگاه شود در آن صورت همواره از پنجره‌ي چنين بودني بر عالم و آدم بنگرد. همين‌طور که اگر شما خدا را پيدا كرديد ديگر نمي‌توانيد بي‌خدا زندگي ‌كنيد، اگر رابطه‌ي حضوري با حقايق پيدا کنيد به چيز بزرگي رسيده‌ايد. در حالي‌که مي‌شود سال‌ها خدادان بود، ولي از خدا بهره‌مند نشد و او را به عنوان محبوب دل خود احساس نکرد، آري اگر او را پيدا كنيم ديگر نمي‌توان بدون او زندگي کرد. اين‌که ما در عبادات‌مان خسته مي‌شويم به جهت آن است كه غائبانه خدا را عبادت مي‌کنيم و در محضر حضرت حق حاضر نيستيم.

يک نوع نظر به خدا هست که در نتيجه‌ي آن مي‌توانيم با او ارتباط پيدا کنيم که همان مسیر «لقاءالله» است و قرآن راهِ آن نوع ارتباط با خدا را چنين معرفي مي‌کند که

«مَن كَانَ يَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا»

هرکس مي‌خواهد به لقاء پروردگارش نايل شود پس بايد عمل صالح انجام دهد و در عبادتِ پروردگار خود هيچ‌کس را شريک او قرار ندهد و غير خدا را در زندگي خود مؤثر نداند.

اين‌که فرموده‌اند اين آيه را قبل از خواب بخوانيد به اين جهت است که متذکر لقاء الهي ‌شويد و با اميد به لقاء الهي بخوابيد و بيدار شويد. در اين آيه نمي‌گويند منشأ ملاقات با خدا كتاب و درس و مدرسه است بلکه راه لقاء الهي را انجام اعمال شرعي و شرک‌نورزيدن در عبادت الهي به خدا معرفي مي‌کنند، يعني در امورات‌مان تمام توجه‌ها به خداوند باشد و نگذاريم چيزي جاي خدا را بگيرد.

در بحثِ «معرفت نفس» سعي مي‌شود روشن شود بسياري از چيزهايي که ما تصور مي‌کنيم در زندگي ما نقش‌آفرين هستند، هيچ نقشي ندارند ولي روح و روان ما را به خودشان مشغول مي‌کنند و از حقيقت بازمان مي‌دارند. به گفته‌ي حضرت امام خميني«رضوان‌الله‌تعالي‌عليه»

از جمع کتب نمي‌شود رفع حُجُب

در رفع حجب کوش نه در جمع کتب

.

53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53
#10
ضرورت تغيير نگاه

حتماً قصه‌ي آن كارگري را كه در حمام سرِ مردم را مي‌تراشيد، شنيده‌ايد.

هرچه تيغش كُند مي‌شد، بيشتر فشار مي‌آورد، و در نتيجه پوست سرمردم را مي‌كَند. به او گفتند: يك ريال بده يك تيغ بخر و سر مردم را اين‌طور تكه‌تكه نكن. در جواب گفت: چرا يك ريال بدهم تيغ بخرم؟! ده شاهي مي‌دهم
مي‌خورم، قدرت دست و بازويم زيادتر مي‌شود، بيشتر فشار مي‌آورم.

چيزي که مردم به او پيشنهاد مي‌كردند که تيغش را عوض كند، پيشنهادِ تغيير روش بود،

ولي کاري که آن كارگر پيشه كرده بود؛ اصرار بر ماندن بر روش قبلي است. با اين‌همه او در عين عدم موفقيت، روش خود را عوض نكرد، همان كار غلط را با انرژي بيشتر ادامه داد. فكر مي‌كرد به تيغ كم فشار مي‌آورد لذا برنامه مي‌ريخت بيشتر فشار بياورد.


یک وقت مي‌گوييم: ما همين كارهايي را كه مي‌كنيم بايد ادامه دهيم، اگر نتيجه ‌نداد، بيشتر تلاش مي‌كنيم، اگر باز هم نتيجه ‌نداد، بيشتر تلاش ‌مي‌كنيم. اين يك راه است، يك راه هم اين است كه متوجه تذکر مولوي شويم، که:

گر نه موشِ دزد در انبان ماست


گندمِ اعمال چل‌ساله كجاست؟!

موشِ دزدي در صحنه‌ي فعاليت‌هاي ما پيدا شده‌است. لذا به جاي آن‌که تمام وقتت را صرف کني و گندمِ بيشتر در اين انبار بريزي، موش را از انبار بيرون کن.

رو تو اول دفع شــرّ موش كــن


بعد از آن، در جمع گندم كوش كن

مثال فوق مي‌گويد، اگر چندسال معارف اسلامي درس دادي و با چندين دليل خدا و معاد و نبوت و امامت را اثبات کردي ولي ديدي نه خودت به جايي رسيدي و نه بقيه، راهش اين نيست كه خودت را بيشتر خسته كني و بيشتر حرف بزني، بايد روش و نگاه به موضوع را عوض كني.

اگر ديديم در فعاليت‌هاي ديني، دلِ زنده حاصل نشد و هر چه جلو مي‌رويم مثل همان اول است، بايد كمي فكر كنيم، نكند راه و روش ما غلط است، حالا آيا ما بايد راه و نگاه را عوض كنيم، يا همين‌طور كار را به همان روش قبلي ادامه دهيم؟

بيست سال است در مقابل حضرت حيّ قيّوم سجده ‌كرديم اما احساس بقاء و حيات نمي‌كنيم! پس معلوم است با مفهومِ حيِّ قيّوم زندگي مي‌کنيم نه با خود حيّ قيوم.

اين مقدمات براي اين است که روشن شود ارتباط با حقايق معنوي دو راه دارد: يك راه، راهي است كه معلومِ ما، معلوم زنده‌اي نيست، مثل مفهوم خدا و يک راه هم راهي است که انسان با معلوم زنده مرتبط مي‌شود که از طريق معرفت نفس مي‌توان اين راه را پيدا کرد و نه تنها با خدا که با همه‌ي عالم رابطه‌اي درست برقرار کرد.



حضرت علي


مي‌فرمايند:

«لَا تَجْهَلْ نَفْسَكَ فَإِنَّ الْجَاهِلَ مَعْرِفَةَ نَفْسِهِ جَاهِلٌ بِكُلِّ شَيْ‏ء»




نسبت به نفس خود جاهل مباش زيرا هرکس به شناخت خود جاهل باشد به هر چيز جاهل است و آن را درست نخواهد شناخت. در معرفت نفس معلومِ شما خود شمائيد و مي‌توانيد بدون هر واسطه‌اي با خودتان به روشني مرتبط شويد. گفت:
تو يک چيزي ولي چندين هزاري


دليل از خويش روشن‌تر نداري

وقتي رابطه‌ي خود را با خودمان درست برقرار کرديم و وارد وادي نظر به وجودِ خودمان شديم و نه نظر به مفهوم خود، اقرار خواهيم کرد که فكر مي‌كرديم خود را مي‌شناختيم و بعد از سال‌ها تازه آرزو مي‌کنيم: «كِي بدانم مرا چنان كه من‌ام؟!» در معرفت نفس رويکرد اصلي بايد اين باشد كه راهي در پيش است كه انسان با خودِ واقعيت ارتباط پيدا كند و نه با مفهوم واقعيت، آن هم از طريق نزديك‌ترين واقعيت يعني خودمان.








53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53
#11
انسان در ابتداي امر با مشکلي روبه‌روست و آن اين‌که نمي‌تواند با خودش درست ارتباط برقرار كند، همچنان که با بقيه‌ي عالم هم درست ارتباط برقرار نمي‌کند. حتي گاهي از عبادات خودش هم خسته مي‌شود، چون با جنبه‌ي وجودي و حقيقتِ پايدار عالم مرتبط نيست تا همواره در معرض تجليات انوار الهي قرار گيرد که قرآن در وصف آن مي‌گويد: «كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ»


خداوند همواره در ايجاد و تجلي نويني است. گفت:
بيزارم از اين كهنه‌خدايي كه تو داري


هر روز مرا تازه‌ خدايِ دگري هست

مي‌گويد: اگر شما نتوانيد نگاهتان را به جهان و انسان تغيير دهيد همواره با يک خداي ذهني کهنه روبه‌روئيد و اين خدا آن خدايي نيست که جان انسان را در طراوت و نشاط نگه مي‌دارد و با وجود او ديگر چيزي به نام مشکلِ پرکردن اوقات فراغت براي انسان نمي‌ماند. آن‌هايي که خدايشان همواره در تجلي نيست خيلي خوشحال مي‌شوند كه چندين ساعت‌شان را با كامپيوتر پر کرده‌اند و از فشار تنهايي راحت شدند. مي‌گويند: «اين کامپيوتر عجب چيز پربركتي است، اگر نبود من اين دو، سه ساعت را چه كار مي‌كردم؟!» اين آدم وجود خودش روي دستش مانده ‌است! اين بشر، با حرف‌هاي تكراري و کهنه وقت خود را پر مي‌كند، هم زندگي خودش را ضايع مي‌کند و هم زندگي بقيه را. [b]گرفتار روزمرّگي‌‌هاشدن از آن‌جا پيدا مي‌شود که انسان رابطه‌ي حضوري با خدا را از دست بدهد در نتيجه از هيچ چيز راضي نمي‌شود بدون آن‌که بتواند آن چيز‌ها را ترک کند. مي‌گويند: شخصي شيطان را لعنت‌ مي‌كرد، اتفاقاً شيطان برايش متمثل شد و گفت من شيطانم. به او گفت: «خدا لعنتت ‌كند، وقت و عمر من را از بين بُردي، دائماً من را گرفتار انواع هوس‌ها كردي و در نتيجه بهترين فرصت‌‌ها را از دست دادم» با اين سخنان، شيطان را بمباران لعنت و نفرين مي‌کرد، شيطان هم برگشت و رفت. اين طرف هم همين‌طور دنبالش مي‌کرد، شيطان برگشت و از او پرسيد: «تو كه اين‌قدر به من لعنت کردي پس چرا به دنبالم مي‌آيي؟!» گفت: «چون بي تو خمارم و نمي‌توانم بدون اُنس با تو به سر ببرم.»! اين دقيقاً قصه‌ي بشري است که اُنس با خدا را نمي‌شناسد، هم عمرش را با انواع سرگرمي‌هاي پوچ ضايع مي‌کند و هم نگران است که چرا عمر خود را ضايع مي‌کند و هم از اين سرگرمي‌ها دست نمي‌کشد، چون نمي‌داند اگر عمر خود را با اين سرگرمي‌ها مشغول نکند چه کار کند. اينجاست كه تأکيد مي‌شود اگر بشر بتواند راه ديگري پيدا كند كه جنس آن راه، جنس ديگري باشد و عالَم انسان‌ها را عوض ‌كند از اين معضل نجات مي‌يابد. همين طور که شرط توبه آن است که انسان بنا را بايد بر آن بگذارد که شخصيت جديدي پيدا کند تا توبه‌ي او کارگر بيفتد و دوباره به گناه رجوع نکند. گفت:
آنچه در تو اصل نافرماني است



مايه‌ي گمراهي و ناداني است



چيست داني؟ هستي نفس است و بس



کوش تا زان، توبه جويي زان سپس



هستي تست اصل هر جرم و خطا



نيست شو تا خود نماند جز خدا



آن‌که بشکستي و بستي توبه نيست



اي برادر تا تو هستي توبه نيست



توبه نَبْوَد جز شکست خويشتن



توبه خواهي نشکند! خود را شکن




- سوره‌ي الرحمن، آيه‌ي 29.

53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53
#12
در کتاب «عالم انسان ديني» سعي شده اين موضوع تا حدّي روشن شود که تا عالَم انسان عوض نشود جايگاه دستورات ديني درست روشن نمي‌شود. نصيحت‌ها را مي‌شنود ولي نمي‌تواند به کار بندد. يك خانواده‌اي که با همديگر مشکل دارند اگر عالَم‌شان عوض شد نصايح اثر مي‌کند وگرنه با اين که مي‌دانند کار بدي انجام مي‌دهند نمي‌توانند آن را ترک کنند. به پدر خانواده‌اي گفته بودند نبايد فرزند خردسال خود را دعوا کني چون او هنوز تشخيص نمي‌دهد چرا دعوايش کرده‌اي و عملاً نتيجه‌اي معکوس مي‌گيري، آن آقا هم وقتي با اعمال فرزندش روبه‌رو مي‌شد که آن‌ها را نمي‌پسنديد ابتدا يادش بود که فرزند خود را نصيحت کند، شروع مي‌کرد که باباجان! نبايد اين كار را مي‌كردي و با اين کار اين ضرر و آن ضرر به تو مي‌رسد، چند جمله از اين جنس حرف‌ها مي‌زد بعد طبيعت قبلي‌اش بر او غلبه مي‌کرد و شروع مي‌کرد به گفتن: خدا لعنتت ‌كند، پدرسوخته! چرا اين‌طور كردي؟ و بعد کتک را شروع مي‌کرد. چون اين آقا با آن توصيه‌ها آدم جديدي نشده بود فقط اطلاعاتي به او داده بودند كه اگر با فرزندت تند برخوردكني نتيجه‌ي عکس مي‌گيري ولي طبيعت قبلي او سر جايش بود و عالَم خود را تغيير نداده بود.

مولوي مي‌گويد: شخصي رفت به درِِ خانه‌ي معشوقش، او از پشت در پرسيد چه کسي هستي؟ گفت: «من». معشوقش در را به رويش باز نكرد، رفت و يک سال خود را اصلاح کرد تا شايسته‌ي ملاقات شود، سال بعد که آمد، باز معشوق او از پشت در پرسيد چه کسي هستي؟ گفت: «تو»

گفت: اكنون چون مني، اي «من» درآ


چون نمي‌گنجد دو «من» در يك سرا

اين‌که امروز حتي زن و شوهرها نمي‌توانند در کنار همديگر باشند چون آن عالمي را که بايد داشته باشند گم کرده‌اند و فرهنگ غربي، بشر را بي‌عالم کرده است و به جاي نظر به خدا، نظر به منيت‌ها در ميان است و شوقِ ارتباط با خدا فعّال و با نشاط نيست تا به راحتي از خطاهاي همديگر بگذرند. در عالَمي که انسان با نور خدا مرتبط شود عبوديت در ميان است نه خودبيني و خودپرستي. وقتي توانستيم وارد عالَمي شويم که نه من نظر به خودم داشته باشم و نه شما نظر به خودتان و همه نظر به خدا داشته باشيم يگانگي‌ها به ميان مي‌آيد و اين با بندگي خدايي که قلب‌ها متوجه او است محقق مي‌شود و نه با بندگي خدايي که فکرها متوجه او مي‌باشد، بندگي با خداي فکري مثل توصيه‌هايي است که پدر آن فرزند خردسال مي‌خواست به کار بندد ولي نتوانست. وقتي متوجه شديم با حرف‌هاي عادي و تكراري مي‌توان چرخ جهان را به گردش درآورد و گوش مستمعان را پر كرد، بدون آن‌كه بتوان جهان و عالَمِ انسان‌ها را تغيير داد، براي تغيير عالَمِ انسان‌ها، بايد حرفي در ميان باشد كه وجه پايدار آنها را جهت دهد، مي‌توان به مباحث معرفت نفس نظر کرد و براي تغيير عالم انسان‌ها به آن اميدوار بود.


53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53
#13
نظر به وَجه پايدار انسان‌ها
شما وجهي داريد كه مطابق آن وَجه به خوردن چلوكباب تمايل داريد و از طريق چلوکباب جواب آن وَجه خود را مي دهيد. يا رفيقي داريد كه به او علاقه منديد و براي جواب به علاقه ي خود يك مهمانيِ خيلي خوب برايش ترتيب مي دهيد و عجيب است چيزي نمي گذرد که به راحتي با او قطع رابطه مي کنيد و ممکن است کينه ي او را هم به دل بگيريد. چون رابطه ي شما در حدّ تن و عواطف مادي بود که با پذيرايي از بدن او و دادن يک غذاي خوب مي خواستيد جواب آن علاقه را بدهيد و چون امور مادي و عواطف وَهمي پايدار نيستند اميدي به ادامه ي آن رابطه نيست.

در حالي که اگر انسان ها با وَجه پايدارِ خود که وَجه ديگر انسان است، با همديگر ارتباط برقرار مي کردند شکل کار تماماً فرق مي کرد و عملاً به فرهنگ پيامبران تأسي مي کردند که همواره وَجه پايدار انسان ها را مخاطب قرار مي دادند.

اين‌که ملاحظه مي‌کنيد طرف گله مي‌کند که براي فرزندش زحمت‌ها كشيده‌ تا دکترايش را گرفته و حالا که ازدواج ‌كرده‌ شش سال است سراغ پدرش را نگرفته، به جهت آن است که تمام توجه خود را به وجه ناپايدار فرزندش مشغول کرد، بايد پرسيد مگر چه كاري براي فرزندت كردي وقتي به وجه پايدارِِ او توجه ننمودي و تماماً به وجه ناپايدار او نظر داشتي، معلوم است که ناپايدار، پايدار نخواهد ماند و در نتيجه حالا که فرزندش رفته تمام آن زحمت‌ها با رفتن او از دستش مي‌رود.


در صورتي که اگر به وجه پايدار او توجه مي‌كرد، هيچ‌كدام از زحمت‌هايش از دست نمي‌رفت. زيرا اين يك اصل است كه اگر شما در برخورد با خودتان و پيرو آن با بقيه، متوجه وجه پايدار خود باشيد هرگز با بي‌ثمري تلاش‌هاي خود روبه‌رو نمي‌شويد.

وقتي تمام توجهات به وجه ناپايدار فرزندتان باشد عهدي با همديگر نداريد که بخواهيد بر آن بمانيد، «عهد و وفا» مربوط به وجه پايدار ما است، همان‌طور که عهد ما با خدا در فطرت و سرشت ما قرار دارد. فرزندي که والدين خود را فقط انبار پول و غذا ببيند، نمي‌تواند با آن‌ها ارتباط حقيقي پيدا كند، در حدّ يک احساساتِ سطحي به آن‌ها گرايش دارد، بعضي مواقع هم به آن‌ها توهين مي‌کند، روز مادر براساس همان احساساتِ سطحي به مادرش گُل هديه مي‌دهد بدون اين‌که ارزشي واقعي براي او قائل باشد.



اولين قدم جهت ارتباط حقيقي با خودتان نگاه به وجه پايدارتان مي‌باشد و اگر انسان‌هاي بزرگ توانستند از پوچي نجات پيدا كنند به جهت آن بود كه فهميدند كدام عمل و کدام فکر دروغ است و کدام راست، زيرا توانستند به وجه پايدار خود بنگرند و از آن زاويه همه چيز را ارزيابي کنند.


آيت‌الله ملكي تبريزي«رحمةالله‌عليه»در کتاب لقاءالله مي‌فرمايند: «افرادي که انواري از اسرار هستي بر دل آنان تابيده و برخي از حجاب‌هاي ظلماني را کنار زده‌اند بايد به فکر معرفت نفس باشند تا همه‌ي حجاب‌هاي ظلماني، حتي حجاب خيال و صورت‌ها کنار رفته و حقيقت‌شان بي‌ماده و صورت براي آنان تجلي کند».

آيت‌الله حسينقلي همداني«رحمةالله‌عليه» ؛ استادِ آيت‌الله ملکي تبريزي در روش سلوکي خود از طريق معرفت نفس مي‌فرمايند: «اگر انسان تجلي حقيقت خود را به نورانيت و بدون ‌صورت و حدّ ببيند راه ترقيات به سوي عوالم عاليه را پيدا کرده، هر قدر سير کند اثرش را حاضر خواهد يافت.»آيت الله ملکي در نامه‌اي که به حاج شيخ محمد حسين اصفهاني مي‌نويسد در شرح روش سلوکي استاد خود مي‌گويد: «براي مبتدي مي‌فرمود در مرگ فکر کن تا آن وقتي که از حالش مي‌فهميدند في الجمله استعدادي پيدا کرده، آن وقت به عالم خيالش ملتفت مي‌کردند، براي چند روزي هم در طول روز و شب در اين فکر کند که بفهمد هر چه خيال مي‌کند و مي‌بيند خودش است و از خودش خارج نيست، اگر اين را ملکه مي‌کرد خودش را در عالم مثال مي‌ديد و حقيقت عالم مثالش را مي‌فهميد»




مباحث معرفت نفس چنين جايگاهي دارد که انسان متوجه مي‌شود هرچه مي‌بيند در نفس اوست و اگر انسان به صورتي حضوري متوجه اين امر شود مي‌تواند استاد خودش باشد و با خود به بهترين نحو تعامل كند، به طوري که اگر از مقصد خود و اُنس با معاني عقب افتاد مي‌فهمد و فقط به ظاهر اعمال راضي نيست چون همواره به وجه پايدار خود نظر دارد.



.

53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53
#14
در دنياي اطراف ما پايدارترين پايدارها خودمان هستيم که هرگز از آن نمي توانيم جدا باشيم حتي موقعي که خواب هستيم و از همه ي آنچه اطراف مان مي گذرد بي خبريم، خودمان هستيم که خوابيده ايم، با همه ي آن فکرها و خيال ها.


به گفته ي مولوي:


چون خيالي آمد و در تو نشست.................................................هر كجا كه مي گريزي، با تو هست
تو نتاني زان خيالت وارهي.............................................يا بخُسبي تا از آن بيرون جهي




افرادي كه با اين تصور خودكشي مي كنند که مي خواهند از دست خودشان راحت شوند غافل اند که اين ها تن خود را از بين مي برند و رابطه ي خودشان با تن شان قطع مي شود ولي باز هم خودشان هستند با همه ي آن افکار و خيالات، به علاوه اين که گناه و عذابِ خودکشي را هم بر روح خود تحميل کرده اند، چون پايدارترين پايدارها خودِ اوست و همواره ادامه دارد.


آري در مباحث معرفت نفس به پايدارترين پايدارها در رابطه با انسان پرداخته مي شود.در عالمي که همه چيز ناپايدار است مگر خودتان، اگر بيش از آن که توجه تان به امور ناپايدارِ عالم باشد به خودتان باشد و آن حقيقت پايدار را فداي امور ناپايدار نکنيد و ابديت خود را در منظر خود داشته باشيد زندگي معني ديگري به خود مي گيرد و از تصميم هاي غلط آزاد مي شويد.در همين رابطه تأکيد مي کنيم در تعامل با ساير انسان ها نيز بايد حرفي در ميان باشد كه متذکر وَجه پايدار آن ها باشد و آن وجه را مخاطب قرار دهيم.


معرفت نفس طريق معرفت حق
معرفت نفس؛ روشي است كه انسان متوجه مي شود معرفت به «جهان صغير» يعني انسان، راه وصولِ معرفت به «جهان كبير» يعني کلّ هستي است، تا از منظر علم حضوري به معرفت حق نايل آيد و نه با آگاهي حصولي به خداي ذهني مشغول شود.


شما «تن» داريد، اين عالَم هم «ارض» دارد.


شما «خيال» داريد، اين عالَم هم «عالم برزخ» و «عالم مثال» دارد.


شما «عقل» داريد، اين عالم هم «عالم جبروت» يا «عالم عقل» دارد.


با «تنِ» خود با «عالم ارض» ارتباط پيدا مي كنيد.


با «خيالِ» خود با «عالم مثال» ارتباط برقرار مي كنيد؛


همين كه مي خوابيد و خواب مي بينيد و چيزهايي را كه بعداً واقع مي شود در خواب مي بينيد، با عالم مثال مرتبط شده ايد، خواب ديدن ها ريشه در «عالم مثالِ منفصلِ» عالم و «عالم مثالِ متصلِ» شما دارد و همين طور با عقل خود با عالم عقل و حقايق کلي مي توان ارتباط پيدا کرد. پس اگر انسان خود را درست بشناسد و درست جلو ببرد، به راحتي با عالم هستي ارتباط پيدا مي كند چون با نفس ناطقه ي خود دو طرف حلقه ي هستي را به هم پيوند داده است.


شهود حقيقتِ مجرد نفس ناطقه بدون دخالت مفهوم و بدون حصول صورت ذهني، نه تنها عامل ارتباطِ وجودي با خداوند است بلکه عامل ارتباط وجودي و قلبي با تمام حقايق عالم غيب و ملکوت خواهد شد و در چنين نگاهي است که مراقبه ي نفس و محاسبه ي آن درست انجام مي گيرد، همچنان که ياد خدا به صورت حضوري بسيار با برکت تر از ياد خدا به صورت حصولي مي باشد و فرهنگ و روش امامان معصوم از اين نوع است و بر همين اساس اميرالمؤمنين مي فرمايند: «مَا كُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ»[پروردگاري را که نبينم عبادت نمي کنم.-


«عالم مثالِ منفصل» به مرتبه اي از وجود گفته مي شود که واسطه بين عالم عقلي و عالم جسماني است. در واقع موجودات اين عالم اگرچه مادّي نيستند اما برخي از آثار ماده مانند کمّ و کيف و وضع و... را دارند. مثال متصل وابسته به قواى ادراك بشرىِ انسان است كه به آن « مثال مقيد » - در مقابل مثال مطلق- و « خيال متصل» هم گفته مى شود. رؤياها و عجايبِ آن ها به اين عالم مربوط مى شوند. در «مثال منفصل» قواى ادراكىِ انسان شرط نيست؛ چراكه جدا و مستقل از انسان تحقق دارد ، تجسم اعمال، ظهور معانى به صورت هاي مناسب و مشاهدة مجردات در صور اشباح جسمانى در اين مرتبه رخ مى دهد؛ چنان که پيامبر اكرم جبرئيل را به صورت دحيه ي كلبى در اين عالم مى ديد يا عارفانْ ارواح انبيا و اوليا را به صورت اشباح در اين عالم شهود مى كنند.



53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53
#15
معني حضور همه‌جانبه‌ي خدا
اميرالمؤمنين(ع) مي‌فرمايند: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَه، فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» هرکس خود را شناخت پروردگار خود را خواهد شناخت. حال سؤال اين است که چگونه خود را بشناسيم تا حقيقتاً پروردگار خود را شناخته باشيم و متوجه تدبير همه جانبه‌ي او که در همه‌ي عالم حي و حاضر است، بشويم؟ به عنوان مثال همين‌طور که شما دست‌تان را كه تكان مي‌دهيد، مي‌توانيد هر انگشتي را جداگانه حرکت دهيد و يکي را نيمه باز نگه‌داريد و يکي را باز کنيد و همه‌ي آن‌ حرکات را به منِ خود نسبت مي‌دهيد و اين نشان مي‌دهد مَنِ شما حضوري همه‌جانبه و همه‌جايي در بدن‌تان دارد، اين نحوه حضور براي خدا آنچنان است که قرآن مي‌فرمايد: «ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاَّ يَعْلَمُها» يك برگ فرو نمي‌افتد مگر آن‌که خداوند از آن آگاهي دارد و به اذن حضرت رب انجام مي‌شود.
با شناخت خود و نحوه‌ي حضور خود در بدن، مي‌فهميم چگونه دنيا در قبضه‌ي رب العالمين است. نتيجه‌ي چنين نگاهي آن مي‌شود که انسان احساس مي‌کند در آغوش پروردگار عالم زندگي‌ مي‌كند و نه منفكّ و تنها و منزوي. بيشترين مشكل آدم‌ها اين است كه احساس‌مي‌كنند در اين دنيا تنهايند. آري اگر كسي تنها شد، واقعاً دنيا برايش جهنم مي‌شود. ولي اين واقعيت ندارد، حقيقت آن است که همه زير سايه‌ي حضرت رب العالمين هستيم که حضوري همه جانبه دارد. گفت:

همچو موري اندر اين عالم خوش‌ام
كه فزون از خويش باري مي‌كشم


اين شعر زبان حال انساني است که متوجه است مي‌تواند در زير سايه‌ي ربوبيتِ پروردگار و مددهاي حضرت حق به توفيقاتي برسد که به تنهايي به آن‌ها نمي‌رسيد.
وقتي درست در خود سير كنيم، آري وقتي درست در خود سير كنيم،

خود را دريچه‌ي ارتباط با خدا مي‌يابيم و معني «مَنْ عَرَفَ نَفْسَه، فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» تحقق مي‌يابد.

پس در اين راه، هر چيزي كه مانع شناخت تمامي حقيقت ماست و مانع درست نگريستن به خودمان است، بايد كنار گذاشته شود.


.
53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان