دوست خوبم به کانون ترک خودارضایی خوش اومدی. اگر این پیغام رو می بینی، به این خاطر هست که هنوز ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن تا به ما ملحق شی و از تمام امکانات سایت استفاده ببری.
اگر قبلا ثبت نام کردی، می تونی از اینجا وارد شی.
مهمان عزیز : .::.:. چهره ماندگار سال رو تو انتخاب کن .:.::.

مهمان عزیز : .::.:. ســـــــــــــال نو مبــــــــــــــارک .:.::.


امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
موضوع بسته شده است 

بنویس های نوشته شده توسط خودِ خودمون!

#1
سلام

اینجا بنویس هایی که تموم میشه رو میذارم برای یادگاری .....


بقیه بخونن ببینین چه اعضای با استعدادی داشته کانون.


فقط از همه ی دوستان عزیز تقاضا می کنم برای حفظ انسجام تاپیک، از زدن پست های متفرقه ( تشکر، نظر و ... ) خودداری کنین. چون پست های متفرقه پاک خواهند شد.

و هرگونه نظر، انتقاد، پیشنهاد و یا نکته ای رو توسط پیام پروفایل برام بفرستین.

یا علی.




53
چه خوب یادم هست


عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:


وسیع باش،و تنها و سربه زیر و سخت.

53
مشاعره که میکنین، ثابت کنین میتونین بنویسین،لطفاً حکایات سعدی رو بخونید،بعضی جمله ها زندگیه آدمو دگرگون میکنه،حوصلتون سر رفت داستانم بخونید،با ادبا و شعرا حال کنید و فالتون و بخونید،متنهای عشقولی بخونیدوبنویسین،با خدای خودتون عاشقانه حرف بزنید!

جملات و متونی که از دکتر شریعتی میذارین صرفا با ذکر منبع لطفا!


[تصویر:  akmmowr4h0rrml1nl43w.png]
#2

بارونی*: وقتهایی هست که فکر میکنم اگر ننویسم قطعا دیوانه خواهم شد،نمی دانم نوشتن چه چیز خوبی دارد که انقدر برایم آرامش بخش است...وقتی می نویسم آرام میشوم....

لذت میبرم از نوشتن....
نوشتن مثل دیوانگی ست...با این تفاوت که مردم به دیوانه ها می خندند...ولی مردم نمی توانند راحت به نوشته ها بخندند!!چون خجالت میکشند....
اچ اف زهرا:با اینکه همیشه نوشتن آرومم میکرد و میکنه اما همیشه میترسیدم
آره ،میترسیدم که یکی حرفهای دلمو بخونه
حرفهایی که جز خودم و خدا کسی نباید ببینه.و مدتها با این ترس نوشتم و نوشتم
و خیلی وقتها با اینکه در آرزوی نوشتن بودم ننوشتم و ننوشتم....یادمه یه بار نوشتم و تا مامان اینا بیان سوزوندمشون
بوی کاغذ سدخته همه خونه رو برداشته بود که مامان اینا اومدن.....من موندم و توضیحی که نداشتم که بدم
[تصویر:  l.gif]

تا اینکه با وبلاگ نویسی آشنا شدم.
خدایا چه لذتی داشت که کسی نمیشناختت!
قسمت نظرات رو بستم و نوشتم و نوشتم و نوشتم
تا روزی که دیدم به آرامش رسیدم و همه بدیها از وجودم رفته،همه خاطرات بدو ریخته بودم دور
اون روز بود که شروع کردم به پر کردن جای اون خاطرات بد .
با چی؟
با خدا..............
مرد: همش با خودم فکر میکنم تا کی باید این دکمه های سرد و خشک کی بورد رو لمس کنم ... بعضی اوقات مییشینم و کلی تایپ میکنم ولی آخر همه شو پاک میکنم ... انگار باز باید هرچی که مینویسم رو پاک کنم ... خودمم نمیدونم دارم چی میگم ... هیچ وقت نتونستم خوب حرف بزنم ولی همیشه خوب تایپ میکنم ...ای کاش میشد جای حرف زدن برای همدیگه تایپ کرد ... زندگی واقعی رو با زندگی مجازی عوض کرد ... عشق مجازی داشت و ...
کریم: یک روز با خودم گفتم: چرا باید از همه پنهان کنم این همه استعداد را؟ [تصویر:  9.gif]

ماسا: نوشتن مثل معجزه میمونه..
خودمم باورم نمیشه نصف اون چیزایی که یه زمون تو داستان هام مینوشتم برام اتفاق افتاد..
یا یه چیزی شبیهشون رو جلو چشمم دیدم..
واقعا گاهی خودمم تعجب میکنم که چطور شد بعد از دو سال شبیه اون اتفاقاتی که برا یه کاراکتر دختر نوشته بودم برا خودم افتاد!
چطورپرده های سیاه روی دیوار همسایه رو که برای مریم قصه ام تصورکرده بودم الان واقعا روی دیوار همسایمون وجود دارن؟!

امیرحسین18: کاغذ سفید ! هیمشه برام همچو دریایی بود پاک و سپید ، به بیکرانگی اندیشه و به آرامش سکوت!

گاهی بود که قلم که می زدم از سر تفرّج ؛آب تنی می کردم در این دریای سفید و امواج کلماتم متلاطم می کرد سکوت این دریای آرام را.
گاهی هم که دلم گرفته بود ، می رفتم به کنار این دریای بزرگ و می نشستم بر قایق خیال و می راندم ، می راندم به بی انتها؛ به سوی شهر پشت دریاها....
مسافر کوچولو: درست مث امروز!!!
دل کوچیکم باز گرفته بود، خیلی سخت بود برام تحمل این که بقیه محبت و دوست داشتنمو یه طور دیگه تعبیر کنند، خدایا منو نوشته هام تنها بازم کم آوردیم
دیدم انگار باز باید با خودت خلوت کنم تا شاید دل کوچیک و شکسته امو خودت مرحم بشی، مرحم بشی و التیامش بدی
آره باز دختر کوچولوی قصه ات از دست بنده هات دلش رنجیده بود...

ماسا: و باز هم دست برد به دکمه های کی بورد و تو دنیای مجازی که کسی اونو نمیشناخت شروع کرد به نوشتن..
نه! اون نمی نوشت برای اینکه به کمک کسی نیاز داشت..
نمینوشت که کسی کمکش کنه...
اون می نوشت چون همین نوشتن کمکش بود..
آرومش میکرد
کمکش میکرد احساس کنه و احساسشو درک کنه..
احساسشو بسط بده..
برا خودش تحلیلش کنه..

رند: آری اون احساسات مجروحش رو یواشکی چنین توصیف میکرد:
آری من بندگان تو را چه پوشیده چه عریان بر نمی تابم ای کاش میان آنها بیگانه بشینم تا مرا نشناسند.ایکاش به آن سوی دریاها میرفتم به سوی جزایر شادکامی خویش.آنجایی که کوههایش به ژرفناها میپوندند و من در آنجا ترانه ی پایکوبی سر خواهم داد.
تا در کنج غار تنهایی خویش بیتوته کنم.من از ژاژخایی بین بندگانت به سطوح آمده ام.تا کی آموزه های سخت را مرهم دل ریش گردانم و این بار سنگین انسانیت را با خود به ستیغ قله ها کشانم.
حال اگر اینان را تاب توانم آورد گور زادی که بر پشت خویش سوار دارم را چگونه تاب آورد همو که در بلندای جزایر شادکامی من نیز در گوشم نجوا کنان ترانه یاس و نا امیدی سر میدهد همو که با تیشه ی خویش کمر بر نابودی اراده ی من دارد همان اراده ی تغییر!
به ناگاه چشمان خود را باز کرده و دیدم که نشسته بر شنهای نمدار ساحل شادکامی خویش نه از بندگان و نه گورزاد خبری بود!
آری چه کسی مرا از این بی مایگان دور کرد و روانم را از آلودگی ها زدود؟من گمان دارم....

سنا: یه سفر کوتاه پیش اومد که مجبور شدم برم..

تو راه که می رفتم، از تماشای طبیعت زیبا و دل انگیز پاییزی لذت خاصی می بردم..

به این فکر افتادم که در مورد پاییز بنویسم....درخت های پاییزی وقتی برگهاشون زرد و طلایی شدن(تو اوج زیبایی) میندازنشون زمین ،تا صدای خش خش شکستن غرورشون رو زیر پای من و تو بشنون..

یاد این متن میافتم: خدایا! مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده، تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده كنم. خدایا! پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه‏ گر ساز، تا فریب زرق و برق عالم خاكی، مرا از یاد تو دور نكند. (شهید چمران)

کاش من هم ذره ای بسان پاییز بودم...[تصویر:  l.gif]

می توانم :
یه حسی همه وجودمو پر کرده . کرخت شدم مثل شلی ک بازیگرای تله فیلم موقع ارائه نقش های احساسی بروز می دن . یه جوریم . حال ندارم حتی تایپ کنم مثل همیشه ک سر-صدای ترق و ترق تایپ کردنم تو سایت دانشگاه مخ بچه ها رو تیلیت می کرد نیستم .
اکهی ! بخشکی ! بی خودی باز یاد تو می افتم .

تو چی ؟ یادته ؟ قیافه من یادت هست ؟ اسمم ؟ شده یه تصویر مبهم گنگ ؟
.
.
.

نه! قرار نبود این نوشته عاشقانه باشه
باید پا شم بخاری رو زیاد کنم اهنگ تند بذارم در اتاق رو ببندم چراغا هم ک خاموشن ... بعد با هندز فریی از تو گوشیم یه اهنگی گوش کنم که بشه باهش گلوپ گلوپ اشک ریخت ولی ... ولی این جوری صدای بارون بیرون دیگه کامل قطع می شه
شایدم
شایدم باید کامپیوتر رو خاموش کنم گوشیمم بذارم یه گوشه یه خورده لای پنجره رو باز کنم بعدم پتو رو بپیچم دورمو از پنجره شب سیاهو و ستاره های کوچولو رو قاطی نم چشمام و اشک آسمون ، تار ببینم
اما نه !!!
هر کاری کنم همینه عزیزم
به هر حال یاد تو می افتم
باز این لامصب دلش از کجا پره ؟! دلم خر شده ! داره جفتک می اندازه .

صرفا
فقط
همین !

چه خوب یادم هست


عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:


وسیع باش،و تنها و سربه زیر و سخت.

53
مشاعره که میکنین، ثابت کنین میتونین بنویسین،لطفاً حکایات سعدی رو بخونید،بعضی جمله ها زندگیه آدمو دگرگون میکنه،حوصلتون سر رفت داستانم بخونید،با ادبا و شعرا حال کنید و فالتون و بخونید،متنهای عشقولی بخونیدوبنویسین،با خدای خودتون عاشقانه حرف بزنید!

جملات و متونی که از دکتر شریعتی میذارین صرفا با ذکر منبع لطفا!


[تصویر:  akmmowr4h0rrml1nl43w.png]
#3

بارونی*:این روزهایی که می گذرند روزهای سخت و سنگینی اند....

روزهایی که تحمل عبورشان بر بدن خاکی و نحیف ما بسیار گران است...
.

آدم از وجود خود بر روی کره ی خاکی شرم دارد...
.

به راستی که دنیا را برای ائمه آفریده اند و ما طفیلی وجود ایشان.....

ماسا*:این روزها که می گذرند تاب و توان از کفم می برند
دلم مثل دریایی که اسیر امواج شده
بی تاب و در به دراست...
نه تاب ماندن در خانه را دارم
نه بیرون که می روم هیاهو و شلوغی راحتم می گذارد..
این روزها که می گذرند دلم بیشتر از همیشه می گیرد
اشکهایم راحت تر سرازیر میشوند..
این شب ها روشن تر از همیشه بیدارم
این شب ها سیل اشک هایم لکه های خواب را از سرم می شویند...
آری ای حسین غم تو سخت غمی است که خدا این شب ها
به هر بهانه ای مرا مهمان اشک و آه می کند..
تا چشمانم برای گریستن به حال تو آماده تر باشند...



سـُـها*. اين روزها ك ميگذرند معلقم..ميان تكفير و كفر..
گويي حباب خود ساخته ي جانم ب اشاره ي انگشتي نميدانم شفا بخش.. يا ويرانگر.. نابوده شده..
هم شفا .. هم خطا..
هم ثواب و هم گناه..
نزديك است..!!

اين روز ها ك ميگذرند بايد تمسك كنم!

وقت تنگ است!



اچ اف .زهرا:
این روزها که میگذرند قلبم به باغ خزان دیده میماند

پر از بی برگی

پر از شک

پر از اندوه

اما میدانم

میدانم که از میان این روزهای خاکستری غم و اندوه،نور خواهد رویید

قلبم گواهی داد

گواهی داد که این روزها هم در محضر دوست در آزمایشم

میانه کفر و تکفیرم جز راهی برای قوت گرفتن ایمانم نیست

برای رسیدن به آنجا که ارزش رسیدن دارد،باید از آتش گذشت

و این روزها من در آتشم.

ای شک

مرا بسوزان

بر خواهم خواست

من ققنوسم

از خاکسترم میرویم

میرویم تا جلوه گر ایمان باشم.

جلوه نور خدا.

جلوه یک بنده مومن .

صبر میکنم بر این روزهای سخت چرا که ایمان دارم او در کنارم است

چرا که باور دارم صابرین را دوست دارد و من عاشقانه تن به خواسته معشوق میسپارم.

مرا دریاب.

من تسلیمم.

تسلیم ِ بهترین معشوق.



ترلان :این روزها میگذرند

حقیقت این است . . فقط میگذرند


می روند و بوی محرم را با خود می برند

آنگونه که میخواستیم نشد . . اما باز هم شد

سال بعد ؟هستیم که عزای حسین (ع) بگیریم ؟!!!!!


امیرحسین خان: آه ای ماه مولایم
مرا نیز با خودت ببر
مگر حال این روز هایم را نمی بینی؟!
مگر امام زمانم را نمی بینی،
که چه شب ها را با گریه به حال من به صبح رسانده است؟
مرا ببر که این شرمندگی جانم را به لب رسانده است
اقلا، اگر مرا نمی بری، سلامم را به مولایم برسان
و حال من در این شب ها را برایش نقل کن
چه خوب یادم هست


عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:


وسیع باش،و تنها و سربه زیر و سخت.

53
مشاعره که میکنین، ثابت کنین میتونین بنویسین،لطفاً حکایات سعدی رو بخونید،بعضی جمله ها زندگیه آدمو دگرگون میکنه،حوصلتون سر رفت داستانم بخونید،با ادبا و شعرا حال کنید و فالتون و بخونید،متنهای عشقولی بخونیدوبنویسین،با خدای خودتون عاشقانه حرف بزنید!

جملات و متونی که از دکتر شریعتی میذارین صرفا با ذکر منبع لطفا!


[تصویر:  akmmowr4h0rrml1nl43w.png]
#4
بارونی: امروز هم مثل هر روز خسته و بی رمق با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم.....بازهم توی خواب با همان کابوس هر شبی درگیر بودم،صدای جیغ...فرار یک مرد...آتش سوزی...
هوا هنوز تاریک بود که از خانه بیرون زدم...به سمت ایستگاه تاکسی و بعد هم به سمت دانشگاه....

و باز هم مثله همیشه کامبیز جلوی در دانشگاه منتظرم بود...با همان نیش باز و آزار دهنده!انگار یک نفر دو انگشتش را در دو طرف لبهای کلفت کامبیز گذاشته بود و تا پشت سرش کشیده بود...خنده ش جمع نشدنی بود و من چقد از این خنده ی او بیزار بودم....

رند:وقتی از دور بهش نزدیک می شدم نمی دونم از کجا برقی تو ذهنم جهید که :نکنه تعبیر خوابم امروزه؟شاید باید یک بار برای همیشه از دست این کابوس راحت بشم.
این فکر تو ذهنم موج میزد تنفر من هم از کامبیز مزید بر علت شده بود.تو همین فکر بودم و نگاهم رو به خاطر تنفر از کامبیز روانه ی گوشه و کنار می کردم به ناگاه دیدم مردی که سوار ماشین شاسی بلندی بود کمی جلوتر ایستاد و از ماشین پیاده شد و ماشین رو روشن رها کرد و رفت
روز نامه بگیره آخه نرسیده به در دانشگاهمون یه دکه ی روزنامه فروشی هست.
فکری به ذهنم رسید و بلافاصله تصمیم گرفتم عملی کنمش.با سرعت رفتم و درب ماشین رو باز کردم و نشستم تو ماشین کمی هم رانندگی بلد بودم زدم تو دنده و راه افتادم و مستقیم رفتم به سمت کامبیز نگاهم به کامبیز بود و پام روی گاز......

کیمیا: حس میکردم همه بدنم درون آتش تندی میسوزه... دوست داشتم تمام ماجرا تمام شود. دوست داشتم بتوانم این نگاه را از خودم دور کنم. هنوز هم میخندید و نگاهم میکرد...
اما نتیجه این خیال فقط آه سردی بود که کشیدم و از این اوهام بیرون اومدم...کامبیز سر جایش ایستاده بود و به هیچ طریقی قادر نبودم از زیر تیر نگاهش که به سمت من نشانه رفته بود خوذ را خلاص کنم.
در جهت مخالف به راهم ادامه دادم. قدم های کوتاه و تندم نشان میداد رغبتی به صحبت کردن با او ندارم. هوا سرد بود. آ
سمان هم مثل من ابری و گرفته بود.رهگذران بی توجه به اطراف همه به راه خود ادامه میدادند. با شالهایی که به دور گردن و صورت خود پیچیده بودند. نمیدانم آنها به دنبال زندگی بودند که اینقدر عبوث و گرفته بودند و یا زندگی به دنبال آنها بود که اکثرا با عجله مسیرشان را طی میکردند.
هنوز سنگینی نگاهش را از پشت سرم حس میکنم...
کریم: وارد دانشگاه شدم. امروز کلاس فلسفه افلاطونی داشتیم.



بارونی: من فلسفه رو دوست داشتم...حداقل خیلی بیشتر از بحثای مزخرف زبان شناسی...
ولی سر کلاس ذره ای به استاد توجه نکردم...دوست داشتم تمام نفرتم از حسی که توی وجودم داشتم رو سر استاد فریاد بزنم و بهش بگم بذار برم ....
کلاس تموم شد و من زدم بیرون...قبل از اینکه کامبیز خودشو بهم برسونه خودم رو گم و گور کردم....رفتم توی پارک و خیره شدم به بازی بچه ها....حال خوبی نداشتم اصلا...


اشتیاق: حال و هوای پارک من رو یه کم آروم کرد. بازی بچه‌ها من رو به یاد بچگی خودم انداخت. یاد مادرم افتادم، یاد کوچهٔ ارغوان که توش زندگی‌ میکردیم و یاد بمب باران‌های تبریز. صدای آژیر‌ها هنوز تو گوشمه. یادم میاد وقتی‌ که یه روز یه سرباز در خونمونو زد و خبر مرگ پدرم رو به مادرم داد...اون روز هیچ وقت از یادم نمیره...مادرم تا نیمه‌های شب گریه میکرد...اون جور که مادرم برام بعداً تعریف کرد توی پایگاه پدرم یه بمب افتاده بود و آتش سوزی بزرگی‌ به وجود آورده بود. پدرم در موقهٔ آتش سوزی توی ساختمون گیر کرده بود و طعمهٔ آتش شد......مادرم یک زن افغان بود...

آسمون آبی.. پدرم طبق آنچه مادرم می گفت یکی از چریک های شیعه بود که در زمان جنگ شوروی با افغانستان بر حسب وظیفه دینی که احساس می کرد خودش رو
به افغانستان رسونده بود و همدوش احمد شاه مسعود(شیر دره پنجه شیر) با نیروهای شوروی جنگیده بود و در همین زمان حضورش در افغانستان مادرم رو بهش معرفی میکنند
و ازدواجشان شکل یگیره و ثمره این ازدواج دو پسر شده، من و داداش کوچکترم. از پدرم و گذشته تنها خاطراتی مبهم در ذهنم مونده که هر از گاهی آتیش میندازه به زندگیم. آنچه که همیشه یادم اون روز منحوس و اون سرباز و اشک های مادرم!
اطرافیانم همیشه می گن پدرم یه قهرمان بود که در راه عقایدیش مبارزه کرد و در همون راه هم شهید شد، مادرم میگه پدرت مرد بود، یه اسطوره که نمونش
دنیا کم به خودش دیده و خواهد دید. مادرم هر وقت از پدرم صحبت میکنه اشک از گوشه چشماش سراریز میشه، میگه دلم براش هر روز تنگ میشه.
بعد از 24 سال هنوز نتونسته هضم کنه که علی اش پیش خداست، خیلی وقت ها که خواب، می بینم داره می گه علی جان منم ببر اینجا سختم، تا کی دوری بی معرفت؟
تو که گفتی همیشه پیشمی... بنظرم مادرم هم یه اسطورست، همیشه می گه پدرتون در اقتدا به مولاش علی عمل کرد منم تو دلم می گم مادرم توام با اقتدا به
زینب کبرا الان این همه سال زینب وار با صبر و تلاش سعی کردی بر سر عهدی که با شوی خود بستی با همه سختی ها بمانی..
اشتیاق:آخ مادر...بعد از مرگ پدرم زندگی‌ برای ما خیلی‌ سخت شد...چند وقتی‌ نگذشت که در و همسایه شروع کردن پشت سر مادرم حرف در بیارن...

صدای گرمی‌ من رو از خاطراتم بیرون کشید. پیرمردی سالخورده عصا بدست با چهریی مهربان به من خیر شده بود..." عزیزم می‌تونم اینجا بشینم؟" ..." خواهش می‌کنم، بفرمایید..."
نگاهم دوبارهِ بازی بچه‌ها دوخته شد...پاس..شوت..گول...توپ قل خورد و قل خورد تا ناگهان به طرف من افتاد... بچه ا‌ی که دنبال توپ میدوید ناگهان جلوی من خشکش زد...نگاهش به صورت من دوخته شده بود...من رو طوری نگاه میکرد که انگار از یک سیارهٔ دیگه میام...جرعت نزدیکتر آمدن رو نداشت...پیرمرد که این صحنه رو دنبال میکرد توپ رو از من گرفت , به طرف بچه‌ها انداخت...بچه‌ها با مکث کوتاهی‌ به بازی خودشون ادامه دادن..." بچه‌های این دوره و زمونه، آدم نمیدونه والله چی‌ بگه..."، آره این دستان زندگی‌ منه، یه دختر افغان در شهر امام رضا...
کریم:ناگهان به یاد یک جمله معروف افتادم

بارونی: مُهرست بر دهانم و افغانم آرزوست.


این شاید بهترین حالت برای سرنوشتی مانند من باشد..... بازهم فردا... باز هم دانشگاه و بازهم چهره ی منحوس کامبیز......و باز هم........
چه خوب یادم هست


عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:


وسیع باش،و تنها و سربه زیر و سخت.

53
مشاعره که میکنین، ثابت کنین میتونین بنویسین،لطفاً حکایات سعدی رو بخونید،بعضی جمله ها زندگیه آدمو دگرگون میکنه،حوصلتون سر رفت داستانم بخونید،با ادبا و شعرا حال کنید و فالتون و بخونید،متنهای عشقولی بخونیدوبنویسین،با خدای خودتون عاشقانه حرف بزنید!

جملات و متونی که از دکتر شریعتی میذارین صرفا با ذکر منبع لطفا!


[تصویر:  akmmowr4h0rrml1nl43w.png]
#5

بارونی: آن شب هوای سردی را تجربه کردم،انگشتانم از شدت سرما بی حس شده بود،دستهایم را تا اعماق جیبم فرو برده بودم،به امید اینکه شاید اندکی حس در آنها پیدا شود،بی فایده بود...سرد بود و سرد...

راه خانه تا دانشگاه از همیشه طولانی تر شده بود،هر چه بیشتر می رفتم کمتر می رسیدم،امیدم را به رسیدن به خانه به کلی از دست داده بودم،بالاخره در سفید رنگ خانه ی کوچکمان را از دور دیدم...هیچ کس در خانه در انتظارم نبود،بدون فوت وقت به سمت بخاری رفتم،شعله را تا آخر بالا کشاندم،دوست داشتم مستقیم توی آتش بنشینم تا شاید کمی گرم شوم،

هوا یخ بود،آدمها یخ بودند،ارواح یخ بودند،درختان یخ بودند،زمین یخ بود....گویا همه چیز پر از سرما بود در آن روز.....

رند:آری در همان روز وقتی سوز سرما بر صورتم چنگ می انداخت افکاری ژرف در ژرفنا ترین مکانهای ذهنم جولان میداد.من که در کودکی افکاری بلند داشتم و در فکر خود کارهای سترگ را به انجام میرساندم حال مرا چه شده؟ آن افکار بالا بلند به کدامین چرا گاهها کوچیده اند؟من در این گوشه در این اتاق تنگ و تاریک و تنها چه میکنم؟مرا چه شد که به آن افکار ولا دست نیازیدم؟
حال با زمستان آن مهمان بد خواه در خانه ،تنها نشسته ام دستان من از فشار دستان او کبود شده اند. چه آر زوهایی که داشتم و بر باد رفت...

سها: و همیشه زمستان و این روز ها سکوی پرتاب من میشود ب سالهایی ک حسرتشان هیچ درمانی ندارد..انگار چاره ای نیست..
هر بار خواستم خودم را نگه دارم و ب سفر در گذشته ها تن ندهم نشد ک نشد.. امشب هم باید ب مرور گذشته طی شود و من یک بار دیگر باید با آتش حسرت سرمای وجودم را فراموش کنم..

اولین روز زمساتان بود و دل جوانی ک بی تاب ه .....

گلبرگ :و بی تابیش را می شد از صدای ضربان قلبش دریافت ، صدایی که اگر به جان گوش می دادیش ،چیزی می گفت. به حرفهای دلم گوش دهید . این را به چه کسی می گفتم ، آیا در این خانه ی که با تمام گرمیش باز سرد بود کسی مرا می فهمید ، کسی مرا می شنید ، آری من تنها نبودم ، گذشته ام با من سخن می گفت ، چیزی از من می خواست...

ماسا*:بی تاب اتفاقات جدید بود..بی تاب داستان های جدید
دلم خام بود و ساده..ولی گرم.
به گرمی آتشی که حالا توی این بخاری دست هایم را به سوزش وا میدارند
ولی آتش قلب من با من مهرو محبت روشن بود..
آتشی که هیچ چیز را نمی سوزاند..
تیک و تاک ساعت گذر زمان را نشان میدادو من بی تاب و در به درٍ قصه ای تازه
منتظربودم تا موعد مقرر برسد..
موعدی که در آن
من که فقط شنونده ی داستان بودم..
وارد داستان شدم.
و شدم کاراکتری کم رنگ گوشه ی قصه
کاراکتری که روزی آمد و روزی قرار بود برود
ولی من در آن لحظه..
چه می دانستم رفتن چیست..؟
چه می دانستم نقشم آن قدردر این داستان کم رنگ است که رفتنم هم دل کسی را به رحم نخواهد آورد
و من پای این بودنٍ کمرنگ تمام آرزو هایم را فراموش خواهم کرد..

باران.. : فکر و خیال یه لحظه دست از سرم بر نمی داشتن.. چهره ی هر مردی رو که میدیدم حس میکردم میخواهد عین یه پلنگ وحشی اذیتم کنه..سرعتم و دوبرابر کردم..انگار داشتم از همه فرار میکردم و به تنها چیزی که فکر میکردم خونه بود.. شاید 5 دقیقه بیشتر طول نکشید اما حس میکردم سنگینی افکار دارن لهم میکنن...زنگ در و که زدم..نفهمیدم چجوری خودم و پرت کردم توی خونه..گرمای ورودی که به صورتم خورد..حس کردم اینجا بهشته..واقعا بهشت بود..کفشام و در آوردم و وارد بهشت شدم . (شرمنده من ادبی ننوشتم [تصویر:  4.gif] )

آسمون آبی:
زل زده ام به آتش، روزی تو مرا خواهی سوزاند، اما ریز که مینگرم الان هم در آتش اشتباهات و حسرت های گذشته می سوزم
دل هایی که شکستم، فرصت هایی که از دست دادم، محبت هایی که باید میکردم و نکردم، و گرامی داشته کسانی که امروز دیگر نیستند
قلبم درد میگیرد و در این هجوم افکار تنها ذکر " یاالله، ثبت قلبی علی دینک" نجاتم میدهد، دستهایم را به بخاری نزدیک تر میکنم، باز با خود میگویم واقعا روزی مرا خواهد سوزاند؟
همیشه قبولش سخت بوده و هست! معاد! قیامت، قبر... حسابرسی اعمال، وقتی فکر میکنم کمترین عذاب در دوزخ پوشیدن کفش هایی
از آتش است ب خود میگویم، پوستی که تحمل گرمای آتش را ندارد چگونه میتواند آن را برپای کند و باز از اعمال خود و عذابش بر خودش پناه میبرم و قطره اشکی از چشمانم
جاری میشود..

کریم: یه لحظه به خودم اومدم. با خودم گفتم: بهتره یه آهنگی چیزی گوش بدم بلکه حالم عوض بشه. رفتم و ضبط رو روشن کردم:
[تصویر:  greenstars.gif] همه چی آرومه / من چقدر خوشحالم [تصویر:  greenstars.gif]
حسام:
پیشم هستی حالا / به خودم می بالم
تو به من دل بستی / از چشات معلومه
من چقدر خوشبختم / همه چی آرومه
تشنه چشماتم / منو سیرابم کن
منو با لالایی ....
در همین حال که در عمق آهنگ رفته بودم و برای اندکی حالم تغییر کرد، ناگهان صدایی از طرف در خانه به گوشم رسید. به سرعت برق به طرف ضبط رفتم و آن را خاموش کردم. در فاصله اندکی که به طرف در میرفتم تا در را باز کنم به فکر فرو رفتم که چه کسی می تواند باشد؟...
بارونی:چه سوال احمقانه ای!چه فرقی می کرد که چه کسی پشت در باشد!و طبق معمول کسی نبود..کسی که برای من مهم باشد....

و من بازگشتم به کنار بخاری....و همچنان خیره به آتش....و آتش همچنان در حال سوختن و رقص..... و من همچنان....و آنش همچنان....
چه خوب یادم هست


عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:


وسیع باش،و تنها و سربه زیر و سخت.

53
مشاعره که میکنین، ثابت کنین میتونین بنویسین،لطفاً حکایات سعدی رو بخونید،بعضی جمله ها زندگیه آدمو دگرگون میکنه،حوصلتون سر رفت داستانم بخونید،با ادبا و شعرا حال کنید و فالتون و بخونید،متنهای عشقولی بخونیدوبنویسین،با خدای خودتون عاشقانه حرف بزنید!

جملات و متونی که از دکتر شریعتی میذارین صرفا با ذکر منبع لطفا!


[تصویر:  akmmowr4h0rrml1nl43w.png]
#6
آسمون آبی:
   
   همه چیز از ی فراخوان شروع شد، داشتم از کلاس برمیگشتم توی برد دیدم اطلاعیه جدید زدن:

   
   " قابل توجه دانشجویان گرامی،به مناسبت میلاد حضرت ابالفضل عباس و بزرگداشت روز جانباز، در تاریخ 27 خرداد ماه بازدیدی از
   
آسایشگاه جانبازان شیمایی هشت سال فاع مقدس به عمل خواهد آمد، متقاضیان با مراجعه به دفتر نهاد نام نویسی نمایند ساعت 
   
   حرکت 15 عصر روز دوشنبه 27 خرداد از جلوی درب اصلی"
   
   پیش خودم گفتم میخوان ببرمون یهمشت مفلوکرو ببینم چی بشه؟ تازه اینا قاطین ی وقت میزننمون!!تو این فکرا بودم که هادی دوستم زد 
   
   روی شونم و گفت سلام پلوون، ی خبر واسط دارم اسمت رو نوشتم واسه بازدید از آسایشگاه جانبازان! باهم میریم و از این جا بود که 
   
   بدبختی من آغاز شد
..
  
  محسن72: چشمام گرد شد ...نفس نفس می زدم یک لحظه ناخواسته گفتم: "باشه میریم"
  نمی دونم چی شد گفتم باشه آخه منو چه این کارا!!؟  ی چیزی ته دلم بود که آرومم می کرد ...
 
 
 
 آسمون آبی:
 
 بالاخره دوشنبه شد، 5 دقیقه به 3 بود که دم درب انشگاه ایستاده بودم، دیدم هادی هم اومد سریع اومد جلو
 
 دست داد و شروع کردیم به خوش و بش، 3 دستگاه اتوبوس اسکانیا آماده شده بود، لعنتی دخترا 2 دستگاه
 
 رو پرکردند از بس بیکارن این دخترا، دین ی مشت خل و چل این همه سر و ست شکوندن نداشت!!!
 
 سوار شیم و حرکت کردیم، آسایشگاه بیرون شهر بود، خداییش خیلی منطقه باصفایی بود.. بالاخره 
 
 بعد از 1 ساعت رسیدیم. ی تابلو بزرگ والبته یکمی پوسیده سردرش بود:" آسایشگاه جانبازان شیمیایی اعصاب و روان بقیه الله"
 
 فقط گفتم یا حضرت عباس بی دست، زنده بیام بیرون، مسئول نهاد اومد ی سری توضیحات داد و گفت بریم تو...

 
 
 بارونی:
 و رفتیم داخل...دو بدو ورودم حس فوق العاده بدی داشتم..یه حس مبهمی از ترس  و  حقارت....از اینکه چرا انقد از روبه رو شدن با این بندگان خدا می ترسم و   اینکه...من درگیر حس مبهم و مزخرف خودم بودم که گروه وارد اولین سالن   آسایشگاه شده بود...اتاق اول...6 تا تخت داشت..با 6 بیمار...3 تاشون توی   تختوشون نبودن..گویا توی باغ داشتن قدم میزدن...بیمار اول داشت ناخن هاشو   کوتاه میکرد...با کلی آه و ناله!!پرستار خیلی آهسته برای ما توضیح داد که   این فرد به دلیل اثرات شیمیایی ناخن هاش حس دارن..برای کوتاه کردنشون باید   اونا رو با آمپول بی حس کنه!!!
 
 یا خدا....شوک شده بودم.....


آسمون آبی

یعنی دل و رودم داشت میومد بالا، اما جلو دخترا خیشتن داری کردم ضایع نشم، دم درب ورودی دوتا شاخه گل رز به هرکدوممون

دادن تا بدیم به هرکدوم از جانبازا که خوستیم، گفتم بذار برم ببینم اتاقای دیگه چه وضعیتی

اتاق دومیم شلوغ بود، سومی چهارمی، گفتم اه حالا یبار خواستم تریپ ترحم بردارم که دیدم یکی گفت سلام جوون

برگشتم نگاه کردم دیدم از اتاق آخر یه آقایی بود خیلی جوون بود من فکر کردم از پرستاراست

رفتم دیدم ماشالا خوب جوون، گفتم شمام جانبازی حاجی؟ گفتم نه جانباز نیستم که خل و چلم وخندید، منم گفتم بزنم ب تخته

خوب موندینا، حال میکنید، ساکت شد، فهمیدم حرفم اشتباه بود، گل روبردم جلو وگفتم تقدیم با احترام، ممنونیم بخاطر

ایثارگریتون، گفت ماشالا خوب ازحفظ کردی کلمات رو، ازش خوشم اومد، نشستم کنارش وگفتم من محمد هستم میتونم اسمتون رو 

بدونم؟ گفت ساهاک! گفتم از اقلیتها هستید؟ گفت کلیمی هستم پسرم، گفتم چند سالتون؟ گفت 42 سال ، گفتم پس موقع جنگ 

حدود 20 سالی داشتید؟گفت 19سال، گفتم جهاد که برای شما نیست، تو دینتون نیومده چرا رفتید؟ گفت..


کریم: گفت دفاع  از کشور وظیفه همه است.

امیرحسین خان: ...آره؛ وظیفه ی همه و همه! حتی اون پیرزنی که تا سر کوچه هم به زور می ره.
تعجب کردم، پرسیدم: چطور؟!
_ ببین پسرم، مگه غیر از اینه که وقتی جنگ می شه همه ی مردم از این جنگ ضرر می کنن؟ خب... پس همه شون باید دست به دست هم بدن و کشورشون رو نجات بدن. اون پیرزن شاید به نظر بیاد هیچ کاری نمی تونه بکنه، اما اینجور نیست. اون پیرزن با فرستادن یه چیز کوچیک، حتی یه پتو، هم می تونه کمک بزرگی کنه. حداقل تمام توانش رو گذاشته و این بزرگترین کمکیه که می تونه بکنه.
تازه از اون بزرگتر، یه پیرزن می تونه خودش بچه ش رو بفرسته، یا اگه بچه نداشته باشه می تونه وقتی با زن همسایه یا هر کس دیگه حرف می زنه جوری حرف بزنه که اون رو ترغیب کنه به جبهه فرستادن بچه ش، یا می تونه برای تقویت روحیه رزمنده ها بره استقبالشون، یا کلی کار دیگه.
گفتم: جالبه... فکر نمی کردم از دست همه کاری بر بیاد.
منتظر بودم ادامه بده که هادی رو دیدم که داشت به صحبت های ما گوش می کرد.
هادی: برای من هم جالب بود، دارم به این فکر می کنم که کاش من هم اون زمان بودم و می تونستم کاری کنم
ساهاک گفت: ناراحت نباش جوون، جنگ تموم شده، اما جنگ هایی الان داریم که از اون موقع هم خطرناک ترن. همین هم کلاسی های شما، یا حتی خود تو و این رفیقت جوری درگیر جنگید که شاید فکرش رو هم نکنید... اینجوری نیگام نکنین، بیاید بشینید اینجا تا براتون توضیح بدم

کریم: ساهاک بهمون گفت که کار فرهنگی خیلی مهمه، به اقتصاد کشور هم باید کمک کنیم کمک کنیم. خیلی کارهای دیگه هم هست که باید انجام بشه. هر کسی هم باید به نوبه خودش دست به کار بشه ...
حرفهای ساهاک منو به فکر فرو برد ... با خودم گفتم: من چه کاری از دستم بر میاد؟....


پایان
.
چه خوب یادم هست


عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:


وسیع باش،و تنها و سربه زیر و سخت.

53
مشاعره که میکنین، ثابت کنین میتونین بنویسین،لطفاً حکایات سعدی رو بخونید،بعضی جمله ها زندگیه آدمو دگرگون میکنه،حوصلتون سر رفت داستانم بخونید،با ادبا و شعرا حال کنید و فالتون و بخونید،متنهای عشقولی بخونیدوبنویسین،با خدای خودتون عاشقانه حرف بزنید!

جملات و متونی که از دکتر شریعتی میذارین صرفا با ذکر منبع لطفا!


[تصویر:  akmmowr4h0rrml1nl43w.png]
#7
سلام

این اولین قسمت از سری داستان های من و کامبیز4chsmu1.....
=================================================================

بارونی:
 اصولا بعضی مقولات در زندگانی بشر وجود دارد که برایشان تبدیل به فانتزی می شود.یعنی به زبان خودمانی با آن مقولات بسیار بسیار حال می کنیم.من نیز به مانند باقی احشام دوپا با دو مقوله به غایت حال می کنم،یکی از این مقولات،ضد حال زدن و پیچاندن پسرِ پسر عموی گرامی،جناب کامبیز خان والا مقام است...

دومی که کمی خشن تر می نماید..گه گاهی خود را در هیبت یک تک تیر انداز تصور می کنم که در ساختمانی نیمه کاره،رو به روی پنجره ی اتاق کامبیز خان والا مقام کمین کرده و منتظرم تا در فرصت مناسب با یک گلوله از یک اسلحه ی دوربین دار مغز سرش را روی پنجره ی اتاقش اینا متلاشی کنم...البته اگر مغزی هم وجود داشته باشد!بعید می دانم از سر پوک کامبیز خان والا مقام چیزی به جز خون فوران کند.... 


کیمیا: البته نه اینکه روح و روان پریشانی داشته باشم که در ژرفای وجودم به دنبال حذف فیزیکی افرادی از زندگی ام باشم.اصلا و ابدا !! این تصورات فانتزی من گه گاهی از حیث تنوع و شوخ مزاجی، موجب آرامش خاطر و رضایتی نسبی درونی می شود و لبخندی حاکی از رضایت را بر لبانم می نشاند.
به خاطر دارم، شبی در منزل دایی خان ([sup]دایی بزرگ فامیل بودند.[/sup])مهمان بودیم. [sup]( و البته کسی جرات این را نداشت که به مهمانی نرود.[/sup]) این خانه از بس قدیمی و تاریخی است فقط دو سرنوشت را میتوانم برایش متصور شوم: اولین سرنوشتش این است که یک شب بارانی و یا برفی بر سر صاحبان بیچاره اش آوار شود و دومین سرنوشتش این است که اسیر چنگال اداره موزه ها بگردد و بعد از آن شاهد آمد و رفت کلی آدم های عجیب الخلقه و عجیب الپوشش!! در قالب توریست باشد که هر کدام دوربینی به گردن آویزان کردند و حتی به جرزهای دیوار هم به چشم حیرت می نگرند و عکاسی میکنند!
داشتم میگفتم شبی در آن خانه خان زاده ها مهمان بودیم و این کامبیز با آن قدش ([sup]که گویا رفته از آسمان شوربا بیاورد[/sup]) آمدو خود را به هر بهانه ای که بود درکنار ما جا کرد و بعد از آن اتفاق افتاد انچه نباید رخ میداد...بله درست حدس زدید! صحبت با آن صدای نخراشیده اش که لحظه ای خاموشی نمیگرفت شروع شد! با خودم فکر میکردم صدایش بیش از آنچه به آدمیزاد شبیه باشد به خانواده[sup]ی[/sup] نوع خاصی از موتور گازی تعلق دارد....




بارونی: برای اولین بار دوست داشتم کامران(برادر نابغه تر کامبیز که 3 سال بیشتر نداشت)رو بغل بگیرم وباهاش بازی کنم!!فقط برای اینکه به کامبیز خان والا مقام بفهمانم هیچ علاقه ای به سخنرانی بی موقع و بی مقدمه اش ندارم که یهویی کامبیز بدون در نظر گرفت ذره ای از عواطف و احساسات یک دختر جوان رو کرد به من و گفت:الان زمین متری چنده؟! 


سها: چند دقيقه اي زمان گذشت تا فانتزي دوم را پس بزنم و بر خود فائق آيم.سر بلند كردم و در چشم هايش نگاه كردم، با لذت تمام پوزخند زدم،گفتم شما ب متراژ بالا كاري نداشته باش.يك متر زمين براي تو بس است! و آرام دست كامران را گرفتم و رفتم. نميدانم كامبيز خان والا مقام چ در خود ميديد ك شده ترك هاي سقف خان داي جان را بهانه ميكرد براي صحبت كردن! و نميدانم چرا اين توفيق اجباري تنها بهره اي بود ك از اين فاميل شگفت انگيز نصيب من ميشد..
اين تغيير مكان فرصتي داد تا جاي دنجي انتخاب كنم و شگفتي هاي بيشتري از خاندان والا مقام را از نظر بگذرانم...


کیمیا: همه مهمان ها گرم صحبت بودند. فضای خانه را بوی جدیدی مخلوطی از انواع عطرها و خواراکی ها پر کرده بود. کامران را بغل کردم. چشمانش گرم خواب بود و مدام سرش را بر روی شانه ام میگذاشت. احساس میکردم سنگینی هوا برایم غیر قابل تحمل شده است. گوشه چشمی هم به کامبیز داشتم که چشمانش از دور مثل دو تا دکمه سیاه هر جا من میرفتم به دنبالم بود. لباس گرمی را روی دوش کامران انداختم و سریع به حیاط رفتم. ترجیح میدادم روی یکی از صندلی های کنار استخر بشینم و کمی هوای تازه استنشاق کنم. کامران دیگر خواب خواب بود..بهتر بود با خودم نمی اوردم. ممکن بود سرما بخورد و آنوقت کی جواب مادرش را میداد. صداهای زیادی از درون خانه می آمد...چند نفر انجا همرمان صحبت میکردند؟ از چه می گفتند؟ قیمت سکه؟ یا دلار؟ متراژ خانه؟ یا آخرین مدل پالتو مجله های اروپایی؟ شایدم از دکوراسیون جدیدشان تعریف میکردند...نمیدانم..هر چه بود از این بحث ها بیزار بودم. در همین افکار غوطه ور بودم که مجددا صدای نتراشیده و نخراشیده کامبیز از پشت سرم به گوش رسید : اینجایی؟ سرما نخوری؟ نه نگاهش کردم و نه جوابی دادم. سرم را بالا گرفتم تا آسمان را نگاه کنم. ادامه داد: میدونی که از توی شهر ستاره ها زیاد معلوم نیستن ([sup]صداش نزدیک و نزدیکتر میشد...وای خدای من داره میاد پیش من بشینه[/sup])اگه دوست داشته باشی میتونیم یه روز با هم بریم کویر...آسمون اونجا..."....شلپ!!!! وای خدای من!!! چطور زیر پاشو ندید؟؟ با اون قدش تو آب استخر جوری دست و پا میزد که نتونستم جلو خندمو بگیرم... کامران هم بیدار شد زد زیر گریه... 


کریم: من همیشه فکر می کردم کامبیز کمربند مشکی شنا داره 


امیرحسین: یا دست کم گمان می کردم از خون خاندان والامقام و عموی بزرگوار دست کم قطراتی در رگ های نمورش چکیده باشد ! امّا دریغ از یک قطره!
کامبیز تایتانیک وار به درون آب فرو می رفت و من هم با حنجره ی مبارک شیپور درخواست نیروی کمکی را نواختم.
خان عمو که از پنجره بیرون را نگاه می کرد ، با شنیدن ندای شیپور جنگ ، به تاخت به سوی استخر روان شد و به سان دلفین چونان شیرجه ای در آب زد که نیمی از آب استخر به بیرون فوران کرد.
گرچه خان  عمو در این سن کمی چاق و از نفس افتاده به نظر می رسید ، ولی بازوان ستبرش خبر از جوانی پر شورش می داد.جوانی ای که در کارنامه اش چند دوره قهرمانی شنا به یادگار مانده بود.


خان عمو در چشم به هم زدنی نقش ابر قهرمانی خود را ایفا کرد و کامبیز را از آب بیرون کشید.
امّا افسوس که خان عمو پس از نجات کامبیز و چلاندن و خشک نمودن وی ، سرمست از پیروزی به دست آمده و نجات غرور آفرین ، در حالی که گرمای بخاری بر گرما و شورش می افزود ، شروع به تعریف خاطراتش از شنا در دریای بالکان کرد.
خاطراتی که هر عضو از خاندان والامقام دست کم 5 باری آن را شنیده بود ، و ما یک بار به شوخی به خان عمو گفتیم که خاطراتش را در کتابی منتشر کند که دیگر نیاز نباشد هر دفعه آن را بازگو نماید ، و خان عمو هم جدّی گرفته و هر بار که مرا می بیند از ناشر سراغ می گیرد !




بارونی:برای اولین بار اندکی دلسوزی در خود نسبت به کامبیز حس کردم!قیافه ش دقیقا مثل موش آبکشیده شده بود،صحبتهای فضایی خان عمو هم نمی توانست نیش به غایت باز من هنگام نگاه به کامبیز را جمع کند،
جمع جالبی شده بود!کامیبز خیس در خیس کنار شومینه(بگذریم که در پی این فقره سوتی چقــــدر احساس خجالت میکرد)کامران با نعره های بی امان و فریاد و فغان های گوش خراش،صحبتهای قرون وسطایی خان عمو....الحق که این خاندان چه به هم می آمدند!
گردهم آیی این نوابغ و گلوله های شعور و خرد در آن خانه ی کذایی فقط یک پی آمد میتوانست داشته باشد!آن هم زیر سوال بردن وجود من در آن جمع!هرگز تصور نکنید اندک ارثی از میراث پر ارزش هوش و استعداد این خاندان به من رسیده باشد! 


کیمیا : در همین افکارم غوطه ور بودم که خان عمو لحن صحبتشان را تغییر دادند..توجه همه جلب شده بود..خان عمو ادامه داد: " مهمانی امشب را به خاطر نیت مهمی برگزار کردم... مطالبی بود که باید به عرض همه شما میرساندم..."

هپي : نفس در سينه همه حبس گشته بود  , چنان سوكتي به وجود امده بود كه اگر پشه اي از انجا رد ميشد ميتوانستي صداي به هم خوردن بال هايش رابشنوي ! 
همه جوري عمو را مينگريستن  كه گويا تا به حال وي رانديده بودن ! 
عمو لب به سخن گشود : .. 

سها: "امشب علاوه بر اين جمع مهمان ديگري نيز در راه است.."در يك لحظه علامت سوال در چهره تك تك مهمانان نمايان شد.. من هم چشم گرداندم و ب شمارش پرداختم.. نه! هيچ كدام از اعضاي اين خاندان فخيم غايب نبودند! پس مهمان ديگر ك بود؟ عمو خودش هم متوجه شد.. سریع ادامه داد: "سالها پيش وقتي ك در زامبيا ب آموزش شنا مشغول بودم ....."


بارونی : با یکی از سران قبایل بدوی آنجا طرح دوستی ریختم!که الان من تا آخر قضیه رفتم!!!احتمالا الان نوه یا نتیجه،حتی ممکن بود نبیره ی رئیس قبیله پشت در باشد....خان عمو عادت به افراط در دوستی داشتند،به همین دلیل من همیشه در میهمانی های خانوادگی اغلب میهمانان خانوادگی را نمی شناختم!بعد کاشف به عمل میآمد که یکی پسر عموی عباس اقا میوه فروش محل که نهایتا دوبار با خان عمو سلام و علیک کرده بوده،یا نوه دایی زن عمو جان که سالی یک بار از بلاد کفر عزم وطن میکند و از این قبیل موجودات ناشناخته که در سطح فامیل به وفور یافت می شد!....
وخوب در این لحظه بود که خود را آماده ی مواجه شدن با یک فرد زامبیای کردیم!چیزی که برای من از همه جالب تر بود ببینم برخورد اسطوره ی اعتماد به نفس و استاد بلامنازع مشنگی،کامبیز خان با نبیره ی رئیس قبیله ی زامبیای بود.....


پایان قسمت اول......
چه خوب یادم هست


عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:


وسیع باش،و تنها و سربه زیر و سخت.

53
مشاعره که میکنین، ثابت کنین میتونین بنویسین،لطفاً حکایات سعدی رو بخونید،بعضی جمله ها زندگیه آدمو دگرگون میکنه،حوصلتون سر رفت داستانم بخونید،با ادبا و شعرا حال کنید و فالتون و بخونید،متنهای عشقولی بخونیدوبنویسین،با خدای خودتون عاشقانه حرف بزنید!

جملات و متونی که از دکتر شریعتی میذارین صرفا با ذکر منبع لطفا!


[تصویر:  akmmowr4h0rrml1nl43w.png]
#8
قسمت دوم داستان من و کامبیز:4fvfcja

==============================================

بارونی: گفته بودم که در موقعیت کامل حساس برخورد اسطوره ی مشنگی،کامبیز با آن فرد مجهول الهویه ی زامبیایی قرار داشتیم و خوب مسلما هیچ کس به اندازه ی من روی این قضیه تمرکز نکرده بود،چون غالب افراد آن جمع از عمق فاجعه ی ارتباطی ِ کامبیز بی خبر بودند..... 
کریم: مخصوصاً که از رسم و رسومات عجیب زامبیایی ها خبر داشتم. 
امیرحسین : خان عمو هر ساله در ایّام مشخّصی از سال به فراخور فصل خاطراتش را چند باره برایمان تعریف می کرد .
مثلا آبان ماه از خاطراتش را در آلبانی سخن می راند ، اوایل اسفند یاد خاطراتش در سیبری و شنا زیر یخ و حشر و نشر با خرس های قطبی می افتاد و مرداد ماه به یاد خاطراتش در زامبیا می افتاد.
این طور که خان عمو می گوید یک بار که در حال شنا در رودخانه ی زامبزی بوده گاوکوسه ای با نژاد اصیل آفریقایی به او حمله ور می شود ولی در حمله ی اوّل تنها موفّق به کندن انگشت کوچک پای خان عمو می شود! همیشه خاطره به این جا که میرسد خان عمو مکثی می کند و با متانت می گوید "البته از خرس یک مو کندن هم غنیمت است!"
و علی الظّاهر یک بومی آفریقایی با قایقی در آن نزدیکی بوده و خان عمو را به درون قایق می کشد و به این ترتیب به تعبیر خان عمو کوسه را از دست خان عمو نجات می دهد !


کریم: خان عمو همچنان مشغول تعریف خاطراتش بود که زنگ در به صدا در آمد.
رفتم و در را باز کردم. مهمان خان عمو پشت در بود. به زبان زامبیایی سلام کرد و با متانت خودش را  معرفی کرد: "من زیمبا الدوله هستم. اومدم سال نو رو به شما و خان عموی محترمتون تبریک بگم". فارسی رو خیلی قشنگ صحبت می کرد. گفتم بفرمایید داخل. خان عمو هم اومد به استقبال.


هپي : خان عمو طوري اقاي زيمبالدوله رو در اغوش كشيده بودن كه گويي سالهاست در انتظار ديدن وي ميباشند .. حس ميكردم اگر من به جاش زيمبا الدوله در اغوش عموجان بودم به صورت كاملا زيبا له ميگشتم .. در همين افكار زيبا غوطه ور بودم و با لبخندي كه نميدانم از كجا امده بود به ان دو نگاه ميكردم ..


بارونی: بالاخره لحظه ای که انتظارش را می کشیدم ...برخورد کامبیز خان با زیمباالدوله،به وقوع پیوست،تفکرم نسبت به مشنگیه او پر بیراه نبود!کامبیز خان با حرکاتی موزون وار که فقط و فقط از جناب استاد بر میآمد خود را به سمت زمیباالدوله رساند!نه تنها من و کامران و بقیه و خانواده در حیرت چنین حرکات محیرالعقولی بودیم!که خود زیمباالدوله که کشورشان به آداب و رسوم موزن معروف است نیز در کف قرهای کمر کامبیز بود!،خلاصه به هر طریقی که بود کامبیز خود را به زیمبا الدوله چسباند،و او به راحتی دریافت که اگر می خواهد سفر بی دردسری را داشته باشد باید از دوستی با این گلوله ی اعتماد به نفس خودداری نماید!


آرشام: باید اعتراف کنم بزرگترین نقطه ضعف من به رغم اظهارات متناقض اطرافیانم که مرا «سر به هوا»، «چش سفید»، «وسواسی» یا «جیغ جیغو» میخوانند چیزی جز «کنجکاوی‌ محض و حقیقت‌جویانه‌» نیست. بی گمان این کنجکاوی سندرم همه‌گیری باید باشد میان هر آدم‌ نرمالی که در چنین خانواده‌ی کسل کننده‌ی می‌زید. لازم هم نیست که بگویم مجموعه اعضای نرمال این خانواده نه فقط محدود که تنها شامل یک نفر است. و حالا از شما چه پنهان این به اصطلاح «رفیق‌»های غربتی خان عمو گاهی بدجوری آنتن‌های جستجوگر مخ من را برای دریافت حداکثر اطلاعات ممکن فعال میکنند. مخصوصا این سیاه سیبیلوی خوش مشرب با آن ته لهجه‌ی آفریقایی و صدای بم و دماغ پهن و لبخند سه رنگش: سفید، قرمز، مشکی.

چند دقیقه‌ای به این گذشت که زینباالدوله دلسوزانه بکوشد تا تلاش خفرفروشانه‌ی خان عمو برای «آفریقایی مخلوط» حرف زدن را تحسین کند و درنهایت هم موفق شد او را از ادامه‌ی آن منصرف کند. اگر شرلوک هلمز یک شخصیت خیالی نبود قطعا مثل من یک زن بود. برای هر زنی کافی‌ست یک نگاه با گوشه‌ی چشم به قد و بالای زینباالدوله بیاندازد که در آنی شستش خبردار شود که او...

سها: شباهت هاي چندگانه اي با خان عموي ما دارد! از خال مبارك بر پيشاني بگير تا بزرگي ناخن شصت پاي راست! نوع پوشش اين شازده ي ب ظاهر زامبياي اما ب نظر من ايراني الاصل نشان از خوش سليقگي و مايه داري اش ميكند.. نوع نشستن و نگاه آرامش هم اعتماد ب نفس حقيقي اش را نمايش ميدهد.. ظاهرا همه را ميشناسد! راستي.. چرا فهميد ك خان عمو خان عموي من است؟!؟ بله.. او همه را ميشناسد..... اما چرا؟

کریم: من که قضیه رو فهمیده بودم، ولی تصمیم گرفتم به روی خودم نیارم. توی همین فکرها بودم که زیمبا رو کرد به خان عمو و گفت: «آداب و رسوم ما رو که هنوز یادته؟!»
خان عمو یه نگاه انداخت به مازیار و گفت: «مازیار جان، ممکنه دور حیاط رو روی دستات راه بری؟» زیمبا خان هم در تایید فرمایشات خان عمو ادامه داد: «پسر باید قوی باشه، باید بتونه با کوسه بجنگه!»

امیرحسین خان: مازیار که کم کم نزدیک بود چرتش تبدیل به یک خواب با عمق نزدیک به سه برابر عمق استخر خانه ی خان دایی شود ناگهان با شنیدن "مازیار جان" گفتن عمو میخکوب شد و خوب که گوش کرد فهمید عمو و آن ناشناس درحال پختن یک دیگ آش با دو، سه وجب روغن رویش برای ایشان هستند. سریع به خودش آمد و برای دفع بلا رو به عمو و زیمباالدوله کرد - پیش خودمان بماند، با این که مازیار، پسر خان عمو نابغه ی بنده([sup]عموی بزرگ این خاندان که سال گذشته در اثر سقوط پاره ای آجر از دیوار خرابه ی روبرو  بر فرق سر مبارکشان عمر خود را به شما تقدیم کردند[/sup])است، اما از لحاظ هوش و ذکاوت تا حدی به بنده رفته است. یا شاید هم من به مازیار رفته ام! - و گفت: (( عموجان بنده که دیگر آب از سرم گذشته است، و دیگر چه قوی باشم چه نه سوگل خانم([sup]همسر مازیار[/sup]) باید تحمل کنند ( خنده ی حضار، و اندکی اخم از جانب سوگل خانم! ) بهتر است کار را به مجردها واگذار کنید تا بلکه خودی نشان دهند)) و به کامبیز اشاره کرد
کریم: زیمبا خان گفت: «به سلامتی مبارکه. امیدوارم همیشه خوشبخت باشید. کی باشه بیایم دومادی کامبیز خان». خان عمو زیمبا رو دعوت کرد که بیان داخل و گل بگن و گل بشنون. زیمبا خان هم که انگار مراسم زور آزمایی رو فراموش کرده بود با یه لحن غرور آمیزی گفت:

بارونی: «بابایی بریم تو که خیلی سردم شده!»

با شنیدن کلمه ی «بابا»از زیمبا الدوله که دقیقا حکم سوتی بزرگ قرن را داشت!رنگ از صورت زن عمو جان پرید....و حالا خودتان تصور بفرمایید شرایط  برخورد زن عمو با خان عمو،گل پسرشان کامبیز خان والا مقام با زن عمو و خان عمو و زیمباالدوله، و از همه جالب تر سوگلیِ عمو که نهایت سعی خود را میکرد که در برابر مازیار از ماستمالیزاسیون به روش خاندان والا  مقام استفاده کند.

پایان.42
چه خوب یادم هست


عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:


وسیع باش،و تنها و سربه زیر و سخت.

53
مشاعره که میکنین، ثابت کنین میتونین بنویسین،لطفاً حکایات سعدی رو بخونید،بعضی جمله ها زندگیه آدمو دگرگون میکنه،حوصلتون سر رفت داستانم بخونید،با ادبا و شعرا حال کنید و فالتون و بخونید،متنهای عشقولی بخونیدوبنویسین،با خدای خودتون عاشقانه حرف بزنید!

جملات و متونی که از دکتر شریعتی میذارین صرفا با ذکر منبع لطفا!


[تصویر:  akmmowr4h0rrml1nl43w.png]
#9
این هم یک داستان منظور و منثور اختلاطی برای لرزاندن تن شعرا و ادبا4fvfcja


=================================


کریم:
دمی داشتم قدم می زدم در خیابان / به یکباره بارید باران
یکی از دور گفتا سلام / برفتم ببینم چه کس بود آن؟ 


مهدی:
رفيقي وراجو پر حرف بود،/ كچلي خنگو بي عقل بود
به محض ديدن روي عجيبش / غمي افتاد در دل همچو آتش
به زير باران آرزوي من همي بس / خدايا به فرياد من بيچاره زود رس


حسین چار دو دو:
خودم را زدم به کوچ علی چپ / ز دور دست نگاهم میکرد چپ چپ
دوباره فریاد برآورد که ای مردک / جواب سلامم را ندادی ای اردک


آرمین:
به فکر چاره ای معقول بودم / از این دیدار، بس غمگین بودم
در این حال و هوا بودم که گفتا / تو نشنیدی مرا اینک یارا؟


کریم:
خلاصه رفتم جلو و شروع کردم به سلام و احوالپرسی...


آرمین:
بگفتم که سلام ای جان جانان / ندیدم من تو را از دیربازان
بگو با من از احوالات و افکار / برایم گو از آن یار وفادار 


می توانم:
نگاهش یک دفعه جور دگر شد / اصن حس توی چشماش عوض شد
یه لحظه انگاری غم های عالم / تو قلبش اومد و اشکش روون شد


آرمین:
دلم لرزید همی با ناله و آه / زبان من فلج شد ناخودآگاه
دلم درگیر آن صورت گریان / فراموش کردم آن باران و طوفان


می توانم:
به ذهنم امد :" آری این چنین است / سزای عاشقی و عشق این است
به رویا هم نمی بینم در این شهر / کسی با دلبر خود هم نشین است"


پرواز:
بگفتم ای رفیق و یار دیروز / بگو تو از برایم حال امروز
بگفت از تو چه پنهان دوست خوبم / بیا تا بین راه برات بگویم


اچ اف.زهرا:
بگفتا قلب من نیرنگ خورده/دو پای لنگ من بر سنگ خورده
دگر باور ندارم عاشقی را/تب و تاب و شررها، بی دلی را


کریم:
گفتم: ای بابا ایرادی نداره که! آدم صد جا میره خواستگاری تا یه جا بهش جواب بله بگن . 


می توانم:
دلم می خواست بگم آخه کچل جون / تو رو چه اخه به یکّی مثه اون ؟
ولی راستش دلم می سوخت اساسی / واسه اینه که از عشق -هست- اَم گــُریزون 


مهدي:
در اين اوضاعو احوال يك هويي / سرش گيج رفت و افتاد همچون موهي (موهي = ماهي )
ز هوش رفت اين رفيق خنگول ما / گذاشت دستان منرا اندر حنا
ز بد حالي همي مي گفت هزيون / گرفته بود مرا اشتباه با اون ( اون استعاره از عشقش)
بپاشيدم بروي صورتش آب / نيامد هوش اين مجنون خوشخواب


حسین چار دو دو:
هیچی دیگه ما بودیمو یه تنه لش که مونده بود رو دستمون


مهدي:
بترسيدم ز اين اوضاعو احوال / برسيد پدرش در همين حال
منم ديدم كه اوضاع خراب است / دگر وقت دويدن، وقت فرار است
گرختم تا كه حالم هرگز نشود / بمانند رفيق بي حالم (گرختن = گرخيدن = فراركردن )


آرمین:
همی در راه، در این فکر بودم / که اصلا او که بود و من که بودم
همین حس بهار و بوی باران / به از صد یار دیرین، رو به رویم


اچ اف.زهرا:
بهاران، بوی باران، بوی سبزه/چه خوش باشد ولیکن دور از عطسه


میلاد:
با بهاران حس درس از سر بیافتاد / کلاس درس و خواب و خشم استاد 


حسین چار دو دو:
آقا دیدیم زشته،خوبیت نداره،برگشتیم پیش پدر اون دوستمون،یه کم صحبت کردیم باهاش و اینا،گفتیم که حاج آقا این رفیق ما زن میخواد،یه فکری به حالش بکنین،اصلا میخواید من یه کیس مناسب بهتون معرفی کنم؟


لئا:
پا شد گفت :کیس خوب هست اما..
باباش یکی زد تو گوشش و گفت:تو رو چه به این حرفا


مرد مجاهد:
ز بنده گفتن ، از او ناله کردن / روایت از غم هف ساله کردن
ز بنده گفتن ، از او خنده کردن / که تلخندی به عرض بنده کردن
که چون است در سرت میل طبابت / تو خود کل باشی و رفع کچالت؟! (کچالت: کچلی)
ز بنده گفتن از او شکوه کردن / شپش در جیب خالی جلوه کردن
بفگتا ای پسر جان ، نیست، گشتم، این محال است / نکو کیسی نباشد ... گر بوَد، اندر سومال است (سومال = سومالی!)
مرا گویی؟! گرفتم راه خود را / به صحرا بردم آخر آه خود را


حسین چار دو دو:
اینجا بود که دو هزاریم افتاد که بله هر چی هست زیر سر باباشه...نگو هر جا میرن خواستگاری باباهه هی کار رو خراب میکنه


لئا:
باباهه:من ازدواج کردم چه غلطی کردم که این بچه بخواد ازدواج کنه
تا درساشو نخونه و سربازی نره و کار پیدا نکنه ازدواج بی ازدواج


آبکسترا:
برفتم تا رسیدم درب خانه........... بگفتم بی خیال آقا ب ما چه؟
نگاهم اندر افتادش ب تقویم........ بود تاریخ اعضامم همین ویک!
ولی دیدم نشاید اینچو رفتن.......نباید در عذب یاری نکردن
گذر کردم ب درب خانشان باز......شروع کردم به موعظّه دگر بار


حسین چار دو دو:
گفتمش که ای پدر جان / بسپار به من گوش دل و جان
آیا خودت کار داشتی آن زمان؟ / آیا تحصیلات داشتی آن زمان؟
سربازی ات را که دیگر کار ندارم / من خودم از سربازی شما خبر ها دارم 
وقتی اینو گفتم این دوست ما دید که یه نفر پیدا شده داره حمایتش میکنه شروع کرد به بلبل زبونی


آرمین:
بگفتا: ای پدر، ای تو عزیز جان / فدای آن دو چشم نافذ جان
اگر من این چنین تنها بشینم / کنار یه قناری، ننشینم
چگونه من شوم صبح ها، سبک بال؟ / چگونه من کنم پرواز و پرواز؟


ماسا:
دِ تا کی خود کنم شلوارم اتو؟ به دنبال یه شغل این تو وآن تو؟
تو ای جانان برایم یاوری باش. برای من به فکر همسری باش

بیاب همسر برایم همچو بلبل! که این دل توی سینه می زند قل


امیرحسین خان:

پدر کو دید اوضاع پسر را / و او بشنید حرف این قمر را
به اختر او نگاهی کرد مجنون / و گفت این طالع ماه است اکنون
نظر سوی من او کرد و شتابان / پرید پشت موتور بردم بیابان 
بگفتا ای قمر بین آسمان را / که می خواند به طالع خانِدان را 
همی بنوشته در تاریخ و تقویم / که فردا است برایت روز پر بیم
تو باید گیری اکنون دسته ای گل / رها کن این رفیقت که شده هول

در همین لحظه بود که از جیب مبارک بنده غرشی برخاست و صدای درینگ درینگی به آسمان رفت، پس و پیش خود را نگریستم و پی بردم که نام مادر گرامی نقش بسته بر پاره ای آجر در جیب بنده، که بعد ها دانستم آن را " موبایل " می خوانند. بعد سلام و احوال پرسی و کجایی و چه می کنی و چه خبر ها و کجایند پدر و برادر ها و خواهر ها و عروس ها و داماد ها، صحبتی پیش کشید از خواستگاری...



اچ اف .زهرا:
بگفت مادر، پدر من را صدا کرد/دوایی داد و حاجت  را  روا کرد
مرا رخصت بداد و گفت واجوی/ پسر را جمع کن از برزن و کوی


امیرحسین خان:
پدر آمد سراغم با سواری / سواری که چه گویم، با یه گاری
رسید او بر مکان ما و از جا / پرید آنگه که او دید آن پدر را
سریعا از در مرکب برون شد / و آن وحشت که من را بود فزون شد
ولی دیدم که او سمت دگر رفت / به سمت دوست دیرین، آن پدر رفت
بگفتا که تو را ما جسته بودیم / ز دوری از تو ای دوست خسته بودیم

من که دیدم در این وسط نزدیکه ماجرای خواستگاری بنده فراموش شه، گفتم:



سعید80:
همیشه سرم بالاست
چون بالا سرم خداست


کریم:
پدرم که اینو شنید گفت: چی شده قطعه ادبی در وکنی؟
گفتم پدر جان، هدفم یادآوری یه موضوع مهمه



پشتکار:

پدر خنده ی تلخی کرد و گفت:تو این زمانه دیگه کسی به این چیزا اهمیت نمی ده.

منم خنده ی تلخی کردم و توی دلم گفتم:توکل می کنم بر خدا.

امیرحسین خان:
اما نمی دانم چرا حضرت خالق تصمیم بر آن گرفت که از یاد پدر رفته باشد آن موضوع
مدتی بعد سوار بر مرکب گشتیم و راهی خانه خود شدیم

پدر خطاب به مادر:
ندانی که را دیده ام بعد این روز ها / بدیدم حسن خان کفش دوز را
گرفتم ازو آدرس خانه اش / بیا تا ببینی تو فرزانه اش

مادر که از دیدار مجدد با فرزانه خانم در پوست خود نمی گنجید، انگار دیگر فراموش کرده بود که با بنده برای چه امر مهمی تماس گرفته بود
اصلا گویی قسمت این بود که آن دختر و خانواده اش آن شب در انتظار ما زیر پایشان علف سبز شود، که سبز شد.

چنین شد که هر دو جوان ناامید / رساندند به خالق همه ی امید
بگفتند که ای ایزد دادگار / خودت هر چه دانی کن همان کار
تو دانی که چیست آن صلاح همه / سپردیم به تو کار خود بی واهمه

چنین شد که آن دو جوان که گمان می کردند همین امروز فردا ازدواج می کنند، هر دو صبور گشتند تا سالی گذشت و به سر و سامان رسیدند...


پایان.
چه خوب یادم هست


عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:


وسیع باش،و تنها و سربه زیر و سخت.

53
مشاعره که میکنین، ثابت کنین میتونین بنویسین،لطفاً حکایات سعدی رو بخونید،بعضی جمله ها زندگیه آدمو دگرگون میکنه،حوصلتون سر رفت داستانم بخونید،با ادبا و شعرا حال کنید و فالتون و بخونید،متنهای عشقولی بخونیدوبنویسین،با خدای خودتون عاشقانه حرف بزنید!

جملات و متونی که از دکتر شریعتی میذارین صرفا با ذکر منبع لطفا!


[تصویر:  akmmowr4h0rrml1nl43w.png]
 سپاس شده توسط
#10
[dir=rtl]یکبار.دوبار. سه بار. چهار پنج بار بعد از آن هم که بوق میخورد جوابی نمیشنود.

انگار که چیز چربی مالیده شده باشد به صفحه لمسی گوشی اش، انگشت شستش را به عرض میکشد روی صفحه. با دقت نگاه میکند به مربع قرمز رنگ توی صفحه. مطمئن میشود که هنوز تماسش قطع نشده. دوباره میبردش نزدیک گوشش
مشترک مورد نظر در حال حاضر قادر به پاسخ گویی نیست...[/dir][dir=rtl]
میگوید که شورش را درآورده اند مردم.میگوید واقعا حالش بهم میخورد وقتی بد قولی میکنند.

-بیا حالا من فردا مهمون دارم از اهواز. دیسکمم زده بیرون. اینم دستمونه گذاشته تو حنا

موبایل را میبرد نزدیک صورتش. ابروهایش چروک برمیدارند...[/dir][dir=rtl]سینا مامان بیا ببین درست دارم شماره میگیرم ؟

درست دارد شماره میگیرد. ولی جواب نمیدهد.                                                                                         [/dir][dir=rtl]
قرار است عصر برسند. از اهواز.مهمان ها

من هم حرص میخوردم که چرا جواب تلفن نمیدد کارگر وقتی قول داده است. حرص میخوردم اگر مهمان ها میرسیدند و غسل نکرده بودم...حرص میخوردم اگر حال نداشتم بروم تا سر کوچه دو تا نان بخرم، حرص میخوردم که بدنم به هم چسبیده است و پوستم کش می آید انگار،  وقتی میخواهم دستم را کمی بلند کنم  یا اگر چند دقیقه تند  راه بروم، بوی تند عرقم می آمد، بیشتر از بوی ادکلنی که چند روز پیش زده بودم به پیراهنم.

اما نمیخورم دیگر.

قرص میخورم به جایش. عجیب... احتیاجی نیست به خودم ثابت کنم که چرا باید ترک کنم. مضراتش را لیست کنم مثلا و بررسی کنم تاثیرش را در زندگی خودم و محاسبه کنم که اگر این جور نبود چجور میشد...اعصابم خورد نیست ازینکه مهمان ها میرسند و باید بروم توی صف نان تازه.
روانپزشک داد. شبی نصفی.

اعصابم خورد نمیشود که کارگر بد قولی کرده و نیامده برای تمیز کاری.

میگویم که نگران دستشویی و حمام نباشد مادرم. تاید و فرچه را برمیدارم. نگران نیستم که از کجا شروع کنم، نگران نیستم که کی تمام میشود...

شروع میکنم به شستن دیوار ها.

شیلنگ کوتاه است. دستم را میگیرم جلویش تا دو متر جلوتر را آب بکشم. آب میپاشد به پرو پاچه ی آدم.باید با آفتابه آب پاشید. لای شیار های سنگ دستشویی سیاه شده است. آب می گیرم. اول عمودی برس را میکشم رویشان. بعد می فهمم که باید افقی بکشم تا آب نپاشد. لکه های زرد رنگی که کشیده شده اند روی سنگ نمیروند با تاید. نمیروند از دور چاه بست. باید دستت را تکیه کنی و خم شوی تا برسد. انگار که کلیدت افتاده باشد توی جوب نموری که اندازه ی یک دست عمق دارد و برش داری...باید خم شوی، دست بکشی تا بلکه صدای برخورد کلید را با دیواره بشنوی...
شک میکنم فرچه خراب باشد که لکه ها نمیروند. ولی مثل اول سفید نیست.

با آستین صورتم را خشک می کنم...

اعصابم خورد نیست.

میروم که بگویم کار دستشویی تقریبا تمام است...مادر با تلفن حرف میزند. میگویم :

-نمیخواد بگی دیگه بیاد من خودم حمومم میشورم با دیواراش

انگشتش را میگیرد جلوی بینی اش ...[/dir][dir=rtl]ششششش ![/dir][dir=rtl]
رویش را میکند آنطرف.[/dir][dir=rtl]نمشید حالا بشون بگید که دارید میاید اینجا ؟  اصلا باهم وردارید بیاید اینجا...والا به خدا بی تعارف[/dir][dir=rtl] [/dir][dir=rtl]میدونم. میدونم. خوشحال میشدیم بیاید به خدا.[/dir][dir=rtl] [/dir][dir=rtl]نه بابا دشمنت شرمنده میدونم بالاخره مهمونه دیگه میاد یهو...[/dir][dir=rtl] [/dir]


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان