دوست خوبم به کانون ترک خودارضایی خوش اومدی. اگر این پیغام رو می بینی، به این خاطر هست که هنوز ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن تا به ما ملحق شی و از تمام امکانات سایت استفاده ببری.
اگر قبلا ثبت نام کردی، می تونی از اینجا وارد شی.

امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان ها وحکایات كوتاه و خواندني

جوانک شاگرد بزاز، بی خبر از دامی در راهش گسترده شده است، به کار روزانه اش مشغول بود و نمی دانست این زن زیبا و متشخص که به بهانه خرید پارچه به مغازه آنها رفت و آمد می کند، عاشق و دلباخته اوست و در قلبش طوفانی از عشق و هوس و تمنا برپاست.
روزی زن به مغازه آمد و دستور سفارش مقدار زیادی جنس بزازی داد. آن گاه به عذر اینکه قادر به حمل آن ها نیست، و پول هم همراه ندارد، گفت: پارچه ها را بدهید این جوان بیاورد و در خانه به من تحویل دهد و پول آن ها را بگیرد.
مقدمات کار قبلًا از طرف زن فراهم شده بود. خانه از اغیار خالی بود. جز چند کنیز اهل سِرّ، کسی در خانه نبود. محمد ابن سیرین که جوان زیبایی بود، پارچه ها را به دوش گرفت و همراه آن زن آمد تا داخل خانه شد، در از پشت بسته شد. ابن سیرین در یک لحظه فهمید که دامی برایش گسترده شده است. سعی کرد با موعظه و نصیحت و خواهش و التماس خانم را منصرف کند، اما کارساز نبود. زن هوس باز عشق سوزان خود را برای او شرح داد، و گفت: «من خریدار اجناس شما نبودم، خریدار تو بودم.» ابن سیرین زبان به نصیحت و موعظه گشود و از خدا و قیامت سخن گفت، در دل زن اثر نکرد. التماس و خواهش کرد، باز فایده نبخشید. زن گفت چاره ای نیست. باید کام مرا برآوری و همین که دید ابن سیرین در عقیده خود پافشاری می کند، او را تهدید کرد، گفت: «اگر به عشق من احترام نگذاری و مرا کامیاب نسازی، الآن فریاد می کشم و می گویم این جوان نسبت به من قصد سوء دارد. آنگاه معلوم است که چه بر سر تو خواهد آمد.»
ابن سیرین هراسان شد. از طرفی ایمان و عقیده و تقوا به او فرمان می داد که عفت و پاکدامنی خود را حفظ کند و از طرف دیگر سر باز زدن از تمنای آن زن به قیمت جان و آبرو و همه چیزش تمام می شد. چاره ای جز اظهار تسلیم ندید. اما فکری مثل برق از خاطرش گذشت. با خود گفت باید کاری کنم که عشق این زن تبدیل به نفرت شود و خودش از من دست بردارد. اگر بخواهم دامن تقوا را از آلودگی حفظ کنم، باید یک لحظه آلودگی ظاهر را تحمل کنم. به بهانه قضای حاجت از اطاق بیرون رفت، با بدن و لباس آلوده برگشت و به طرف زن آمد. تا چشم آن زن به او افتاد، روی درهم کشید و فورا او را از منزل بیرون کرد.[1]
بدین ترتیب، ابن سیرین با استمداد از خداوند، خود را با یک لحظه آلودگی ظاهری، برای همیشه از آلودگی معنوی نجات داد. خداوند به سبب این عمل عفیفانه او، علم تعبیر خواب را بدو آموخت و او در این علم به مقامی رسید که پس از معصومان (ع)، هیچ کس بدان نرسید.
پی نوشت
[1] مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى، ج 18، ص 387؛ به نقل از: الكنى والالقاب، ج 1، ص 313 ..
[تصویر:  Untitled_1.png]
تا لحظه ی شکست به خدا ایمان داشته باش 
خواهی دید که آن لحظه هرگز نخواهد رسید...
 سپاس شده توسط
حضرت ابراهیم علیه السلام آتش پرستی را به مهمانی دعوت کرد. هنگام خوردن غذا به او فرمود: اگر مسلمان شوی در غذا مهمان من خواهی بود. آن مردِ گبر از جا برخاست و از خانۀ ابراهیم بیرون رفت. خطاب رسید: ابراهیم! غذایش ندادی مگر به شرط تغییر مذهبش امّا من هفتاد سال است او را با کفرش روزی می‌دهم. 
ابراهیم به دنبال او رفت و وی را به خانه آورد و برایش سفره طعام حاضر کرد، گبر به ابراهیم گفت: چرا از شرط خود پیشمان شدی؟ ابراهیم داستان حضرت حق را برای او گفت. آتش پرست فریاد برآورد: این گونه خداوند مهربان با من معامله 
ص: ۲۴۳ 
می کند؟ ابراهیم! اسلام را به من تعلیم کن، سپس قبل از خوردن غذا به خاطر آن لطف و عنایت حق مسلمان شد [۱] .
----------
[۱]: ۱) -محجّة البیضاء: ۲۶۷/۷.
[تصویر:  rN1jcO2Q.jpeg]
در احوال شخصی رحیم ارباب نقل است كه فرموده بود: برادرم با همسرش چهل سال در منزل ما بودند و در این چهل سال یك بار هم همسر برادرم را ندیدم.

به قبرستان گذر کردم صباحی شنیدم ناله و افغان و آهی شنیدم کله‌ای با خاک می‌گفت که این دنیا نمی‌ارزد بکاهی


 سپاس شده توسط
داستان : 4chsmu1 4chsmu1

ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﻘﺎﻟﯽ ﺷﺪ ﻭ ﮐﺎﻏﺬﯼ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺑﻘﺎﻝ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: «ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﯿﺴﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﯼ، ﺍﯾﻨﻢ ﭘﻮﻟﺶ.» ﺑﻘﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻟﯿﺴﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﮐﺎﻏﺬ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺩ. ﺑﻌﺪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: «ﭼﻮﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﯼ، ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﯾﮏ ﻣﺸﺖ ﺷﮑﻼﺕ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺟﺎﯾﺰﻩ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼ.» ﻭﻟﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺍﺯ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﮑﺎﻥ ﻧﺨﻮﺭﺩ. ﻣﺮﺩ ﺑﻘﺎﻝ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﭽﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻦ ﺷﮑﻼﺗﻬﺎ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯿﮑﺸﺪ، ﮔﻔﺖ: «ﺩﺧﺘﺮﻡ! ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻧﮑﺶ، ﺑﯿﺎ ﺟﻠﻮ ﺧﻮﺩﺕ ﺷﮑﻼﺗﻬﺎﺗﻮ ﺑﺮﺩﺍﺭ.» ﺩﺧﺘﺮﮎ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: «ﻋﻤﻮ! ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﺧﻮﺩﻡ ﺷﮑﻼﺗﻬﺎ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ، ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﯾﻦ؟» ﺑﻘﺎﻝ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﭘﺮﺳﯿﺪ: «ﭼﺮﺍ ﺩﺧﺘﺮﻡ؟ ﻣﮕﻪ ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ ﻣﯿﮑﻨﻪ؟»  ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ ﮔﻔﺖ: «ﺁﺧﻪ ﻣﺸﺖ ﺷﻤﺎ ﺍﺯ ﻣﺸﺖ ﻣﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻩ!» ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺎ، ﺣﻮﺍﺳﻤﻮﻥ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﻪ ﺑﭽﻪ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﻫﻢ ﺟﻤﻊ ﻧﯿﺲ ﮐﻪ ﺑﺪﻭﻧﯿﻢ ﻭ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﮐﻪ ﻣﺸﺖ ﺧﺪﺍ ﺍﺯ ﻣﺸﺖ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻭ ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯿﻬﺎﯼ ﺍﻃﺮﺍﻓﻤﻮﻥ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻩ..
                                                       چرخ گردون چه بخندد چه نخندد تو بخند 
                                                                   مشکلی گر سر راه تو ببندد تو بخند 
                                                                  غصه ها فانی و باقی همه زنجیر به هم
                                                                   گر دلت از ستم و غصه برنجد تو بخند.

                                                                 [تصویر:  0kj0_16793981-3266-l_320x280.jpg]
 سپاس شده توسط
روزی خلیفه هارون الرشید و جمعی از درباریان به شکار رفته بودند. بهلول با آنها بود در شکارگاه آهویی نمودار شد. خلیفه تیری به سوی آهو انداخت ولی به هدف نخورد. بهلول گفت احسنت !!!
خلیفه غضبناک شد و گفت مرا مسخره می کنی ؟
بهلول جواب داد :احسنت من برای آهو بود که خوب فرار نمود.
[تصویر:  Untitled_1.png]
تا لحظه ی شکست به خدا ایمان داشته باش 
خواهی دید که آن لحظه هرگز نخواهد رسید...
 سپاس شده توسط
مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراند...؛
پنجره های اتاق باز نمی شد .
نیمه شب احساس خفگی کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت اما نمی توانست آن را باز کند . 
با مشت به شیشه پنجره کوبید، هجوم هوای تازه را احساس کرد
و سراسر شب را راحت خوابید .
صبح روز بعد فهمید که شیشه کمد کتابخانه را شکسته است و همه شب، پنجره بسته بوده است...!
" او تنها با فکر اکسیژن، اکسیژن لازم را به خود رسانده بود...!!! "

افکار از جنس انرژی اند و انرژی، کار انجام می دهد...
خواستم مثل آسمان باشم
 سپاس شده توسط
روزی بهلول درقبرستان بغداد کله های مرده هاراتکان می دادوگاهی پرازخاک می کردوسپس خالی می کرد . شخصی از اوپرسید : بهلول باسرهای مردگان چه می کنی ؟؟؟گفت : می خواهم ثروتمندان را ازفقیران وحاکمین را از زیردستان جداکنم ، لکن می بینم همه یکسان هستند . باباطاهرعریان می گوید : به گورستان گذرکردم صباحی....شنیدم ناله وافغان وآهی....شنیدم کله ای باخاک می گفت....که این دنیانمی ارزدبه کاهی....به قبرستان گذرکردم کم وبیش....بدیدم قبردولتمند و درویش....نه درویش بی کفن درخاک خفته....نه دولتمند ، برد از یک کفن بیش

[تصویر:  16840512-984f481118b09f087d69ccc5d084c232-l.jpg]
                                                       چرخ گردون چه بخندد چه نخندد تو بخند 
                                                                   مشکلی گر سر راه تو ببندد تو بخند 
                                                                  غصه ها فانی و باقی همه زنجیر به هم
                                                                   گر دلت از ستم و غصه برنجد تو بخند.

                                                                 [تصویر:  0kj0_16793981-3266-l_320x280.jpg]
 سپاس شده توسط
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنیدروزنامه نگارخلاقی از کنار او می‌گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن‌روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم‌های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه‌نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می‌شد

امروز بهار است، ولی من نمی‌توانم آنرا ببینم
وقتی کارتان را نمی‌توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین‌ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ......... لبخند بزنید. 


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان