دوست خوبم به کانون ترک خودارضایی خوش اومدی. اگر این پیغام رو می بینی، به این خاطر هست که هنوز ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن تا به ما ملحق شی و از تمام امکانات سایت استفاده ببری.
اگر قبلا ثبت نام کردی، می تونی از اینجا وارد شی.

امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
آفرین عاشق .. خوب تموم شد    53258zu2qvp1d9v
..
پ.ن: کیا پایه شروع داستان ترسناک هستن ؟  4fvfcja
دستا رو بگیرد بالا  49-2
(1397 دي 25، 21:56)سالِک نوشته است: آفرین عاشق .. خوب تموم شد    53258zu2qvp1d9v
..
پ.ن: کیا پایه شروع داستان ترسناک هستن ؟  4fvfcja
دستا رو بگیرد بالا  49-2
داستان ترسناک پایم Gigglesmile
:)
اگر آدم خیال پردازی کنارم بود، حتماً تصور می کرد امروز برای من روز بزرگیه. اما نکته اینجا بود که نه امروز فرقی با بقیه ی روزها داشت، نه آدمی کنار من بود. تنها جنبنده ای که اطراف من با چشم قابل دیدن بود، صد متر اون طرف تر انتهای این جاده ی ساکت و بلند، پشت فرمون نشسته بود و احتمالاً به مانتوی از مد افتاده ی من نگاه می کرد. البته به جز کلاغی که پنج دقیقه ی تمام بالای سرم قار قار می کرد و دلم می خواست با پاشنه ی کفش مخش رو توی منقارش بیارم.
با دو انگشت استخوان بینی م رو مالش دادم و دوباره به انتهای جاده نگاه کردم. نه به اون پراید کهنه بلکه به خط های موازی که یه جایی می پیچید و شاید ماشینی رو به سمت من هدایت می کرد که منتظرش بودم. آدم هایی که یادشون نرفته باشه امروز چهار اردیبهشته.
به ساعت نگاه کردم. نیم ساعت بود که توی تنهایی ایستاده بودم و اگر توی این دو سال با هر بدبختی ای دست و پنجه نرم نکرده بودم، از این همه انتظار حتماً زیر گریه می زدم.
به بالا نگاه کردم. خورشید گوشه ی آسمون بود. اگر الان دو سال پیش بود، با دوست هام برنامه ی نمایشگاه کتاب رو میذاشتم نه اینکه جلوی در زندان قدم بزنم. هر چند که فرقی هم نمی کرد. من یاد گرفته بودم که اگر گندی می زنم باید پاش بایستم. از همون دو سال پیش توی دادگاه به این نتیجه رسیده بودم که کار من با همه ی آدم هایی که می شناختم، دیگه تموم شده... آدم هایی که من رو درست نشناخته بودند. هرچند که باورش سخت بود و امید برگشتن من رو سر پا نگه می داشت. اما امروز، دقیقاً از 35 دقیقه ی پیش بهم ثابت شد که چیزی من رو به زندگی سابقم برنمی گردونه.
پراید از پارک خارج شد و با سرعت پایین به طرف من اومد. از دور به دیوارهای بلند نگاه کردم. شاید اگر زیاد اینجا معطل می کردم دوباره سراغم می اومدند و این سیاه ترین کابوس من بود. سربازها با سپر و نیزه و شنل سیاه... به فانتزی مسخره ام خندیدم. پراید جلوی پام نگه داشت و شیشه رو پایین داد.
-تا کی؟
-تا کی چی؟
-تا کی منتظر می مونی؟
صورتش از دو سال پیش هیچ تغییری نکرده بود. همون موها و چشم ها. همون لبخند. بدون اینکه لبخند بزنم جواب دادم: تو منتظر چی بودی؟
-تو.
نفسم رو مثل آه بیرون دادم. گونه ام رو به سقف ماشین تکیه دادم و دوباره به خط های موازی زل زدم. می دونستم قرار نیست هیچ ماشینی از خم این جاده بپیچه. می دونستم. پلک هام رو بستم و صدای کلاغ مزاحم دوباره به گوشم خورد. نگاهی به آسمون کردم و زیر لب گفتم: نکبت!
-بیا بشین وفا!
سرم رو بلند کردم و با ناراحتی ساکم رو برداشتم.
-بیام کمک؟
پوزخند زدم و در عقب رو باز کردم. ساک روی صندلی های عقب رها شد. در رو محکم بستم.
-معطل چی هستی؟
به زور چشم از جاده برداشتم و ماشین رو دور زدم. روی دنده خم شد و قبل از رسیدنم در رو برام باز کرد. نشستم و صندلی رو کمی پایین دادم. اجازه دادم راه بیفته. اجازه دادم دنیای اطرافم دوباره شروع به حرکت کنه. به عقب برگشتم و به خم جاده زل زدم. خبری نبود و می دونستم از این لحظه به مسیر کاملاً متفاوتی قدم گذاشتم.
زمان زیادی توی سکوت گذشته بود و من چشم از سقف ماشین برنداشته بودم. گفت: دلت برای خانواده ت تنگ شده؟
شونه بالا انداختم که ندید. نگاهش به مسیر بود. حرفی نزدم. به سمتم چرخید و گفت: آره؟
- نه.
از جوابم کمی جا خورد و سکوت کرد. ماشین رو گوشه ی خیابون خلوت کنار کشید و ایستاد. کامل به طرفم برگشت. چشم هام رو بستم. دستش رو روی دستم گذاشت و با صدای دلگیری گفت: برای من چی؟
دستم رو پس نکشیدم ولی گفتم: نه.
دوباره سکوت کرد و دستم رو محکم تر گرفت. چشم باز کردم و گفتم: چه انتظاری داشتی؟
- چرا به من نگاه نمی کنی دیگه؟
- به سقف بالای سر عادت دارم. اون تو انقدر باید به تخت بالایی خیره بشی تا بالاخره خوابت ببره.
- من...
- می خوام بخوابم.
- ناراحتی که من نیفتادم زندان؟!!
به صورتش نگاه کردم و گفتم: نه... فقط تعجب می کنم که چرا صورتت از یادم نرفته!
چشم هاش ناراحت شد. درست مثل همون روزها اگر جواب تلفن هاش رو نمی دادم. حتماً حواسم پی یکی از استادها و دانشجوها بود، یا خواستگار جدید برام اومده بود یا هر چیز دیگه ای که اون لحظه به فکرش می رسید... ولی توی زندان از این خبرها نبود.
- حتی یه بار نیومدی سراغم!
- من که نسبتی باهات نداشتم، چجوری می اومدم ملاقات؟
راست می گفت. من فقط دنبال بهونه بودم که ناراحتیم رو سر یه نفر خالی کنم. مسئله این بود که من عوض شده بودم. کل دنیا عوض شده بود. من همون موقع هم نمی دونستم چه احساسی بهش دارم، اصلاً احساسی دارم؟! چه برسه به حالا. دستش رو بلند کرد و دوباره راه افتاد.
- ببرمت خونه؟
- نه. اگر می خواستن می اومدن دنبالم.
- باید بهشون مهلت بدی... اون ها که مثل ننه بابای من به این چیزها عادت ندارن!
این حرف ها بیشتر آزارم می داد. زندگی قبلیم رو به یادم می آورد. دلم براشون تنگ شده بود. الان خیلی به کمک احتیاج داشتم.
- چند وقته ندیدیشون؟
- یه سال و نیم
حرف دیگه ای نزد. بعد از چند دقیقه به صورتم نگاه کرد و گفت: خوبی؟
- آره.
- می خوای ببرمت دکتری... درمونگاهی...
- گفتم خوبم.
زیر لب غرغر کرد و به خیابونی پیچید.
- کجا میری؟
- خونه ی ساناز. من که خودم سر و سامون ندارم.
با شنیدن اسم ساناز لبخند زدم و گفتم: مادرش چطوره؟
نگاه گنگی به صورتم انداخت و گفت: همونجور.
دلم می خواست یک ساعته از همه ی این دو سال باخبر بشم اما رخوت عجیبی مانعم می شد. حتی نمی خواستم درباره ی چیزی بپرسم. ترس از شنیدن به وجودم سایه انداخته بود. ترس از قطع شدن ارتباطم با بقیه ی مردم. از اینکه بفهمم نبودنم توی این دو سال فرقی به حال کسی نداشته. ماشین متوقف شد. با بی حالی پیاده شدم. هوای گرم حالم رو بدتر کرده بود و دلم می خواست یه گوشه قایم بشم. دیدن خونه ی قدیمی و آشنای ساناز هم تغییری توی حالم نمی داد.
خودش در رو باز کرد و بیشتر از اینکه خوشحال به نظر برسه، صورتش غمگین بود ولی من کسی رو مسئول سرنوشتم نمی دونستم. خودم بودم که این راه رو انتخاب کرده بود و باید تاوان هر اشتباهی رو هم پس می داد.


***
با گذشتن از پله های زهوار دررفته ی چهار طبقه و وارد شدن به اتاقک روی پشت بوم، بوی سیگار زیر دماغم زد. انگار از همیشه بیشتر بود. قبلاً زیاد به اینجا رفت و آمد داشتم، برای بررسی اوضاع ساناز و مادرش، اما حالا انگار سال ها از اون دوران می گذشت. انگار از توی غار بیدار شده بودم و قرار بود به آدم های اطرافم سکه های قدیمی بدم. به طرف تنها پنجره رفتم و بازش کردم. پنجره ای که قبلاً رو به آسمون بود و حالا رو به دیوار ساختمون بغلی. به دیوار نگاه کردم و گفتم: این رو کی ساختند؟
- سه ماه پیش تموم شد. چند واحدش هنوز خالیه.
کنارم ایستاد و اضافه کرد: ببین چه ویویی دارم!
می خواستم لبخند بزنم اما نتونستم. به اطراف نگاه کردم و گفتم: امیر رفت؟
- رفت یه چیزایی واسه شام بگیره.
- مادرت نیست؟
- رفته بیرون... تا یه دوش بگیری، امیر برگشته.
بدون هیچ حرفی لباس هام رو از ساک بیرون کشیدم. جلوی در حموم گوشه ی اتاق ایستادم و نگاهش کردم. با تعجب بهم خیره شد و متوجه شدم که نزدیک بود برای حموم رفتن ازش اجازه بگیرم. باید این عادت دو ساله ی «اجازه گرفتن» رو ترک می کردم. سریع وارد حموم شدم که در واقع یه دوش اضافه روی دستشویی کوچیک بود. اما برای من همین هم خوب بود. همین احساس تنهایی و آرامش. همین که کسی صدای نفس کشیدن یا حتی صدای فکر کردنم رو نمی شنید... اینکه با انتخاب خودم می رفتم داخل. دو سال تمام افسردگی و ناآرومی تموم شده بود. دو سال تموم ناامنی و ترس. دست توی موهای خیسم فرو بردم و عمداً کشیدم. باید خیلی زود خودم رو جمع و جور می کردم. باید دوباره سر پا می شدم.
وقتی با تیشرت و شلوار بیرون اومدم، امیر هم برگشته بود. این لباس رو ساناز 3 ماه پیش برام خریده بود. مشغول حرف زدن بودند. به یکی از پشتی ها تکیه دادم و گفتم: ساناز بیا موهام رو کوتاه کن.
امیر: واسه چی؟
ساناز: بذار قیچی رو پیدا کنم.
توی یکی از کشوهای دراور کوچیکش مشغول گشتن شد و امیر دوباره گفت: حیفه.
من: بلند شده. حوصله شون رو ندارم.
امیر: کجا بلنده؟!!
ساناز قیچی و گیره ها و اسپری تریگر رو بیرون کشید. اسپری رو پر کرد و پشتم ایستاد. یه روسری به پشت گردنم بست و گفت: خیلی کوتاه؟
امیر: نه!
من: تا روی شونه.
امیر به صورت ساناز که من نمی دیدم، نگاه کرد و بعد از اتاق بیرون رفت. هوا کم کم داشت تاریک می شد و پشت بوم برای قدم زدن خوب بود. ساناز با مهارت یه آرایشگر حرفه ای مشغول شده بود. حتی نپرسید چه مدلی می خوام. می دونست که برام مهم نیست. تکه های موی خرمایی روی زمین اطرافم می افتاد. انگار هر تکه باری روی دوشم بود که باید برمی داشتم.
چند دقیقه بعد ساناز با قیچی و روسری تا شده بیرون می رفت و من هنوز به آینه نگاه نکرده بودم. موقع بستن در گفت: مدل ساله. باید خیلی بهش برسی. دست نزن تا بیام سشوار بکشم.
دسته ی موهای کج روی صورتم رو از جلوی چشمم کنار زدم و پشت گوشم بردم. شونه بالا انداختم که صدای ناامیدانه ای درآورد و رفت. امیر هم باهاش برگشت. ساناز ظرف های غذا رو جلومون گذاشت. حال تکون خوردن نداشتم. حتی قاشق دست گرفتن هم به نظر کار سختی می اومد. ساناز ظرف رو برام باز کرد و گفت: بخور! خیلی لاغر شدی. چشم هات نصف صورتت رو گرفته!
به تصویری که ازم ساخته بودم خندیدم و گفتم: می دونم... صبر نمی کنی مادرت بیاد؟
نگاهی به امیر انداخت و با اکراه گفت: نه. بخور!
تعجب کردم ولی چیزی نگفتم. تا به حال ندیده بودم که با مادرش اختلافی داشته باشه. هر سه معذب و رسمی بودیم و سکوت فضا دیگه واقعاً آزاردهنده شده بود. بیشتر از نصف غذا رو نخوردم. هرچند که معده ام به برنج و گوشت نامرغوب عادت کرده بود. روزهایی رو پشت سر گذاشته بودم که کسی مثل بابا برای خوردن نازم رو نمی کشید. فقط باید زنده می موندم.
ظرف رو کنار زدم و به طرف پنجره رفتم. آسمون بدون ستاره بود. آسمون تهران همیشه بدون ستاره است. گفتم: از یاس چه خبر؟
به سمتشون برگشتم تا واکنششون رو ببینم. از همون نگاه های عجیب و غریب بینشون رد و بدل شد. ادامه دادم: بعد از من نوبت شما نشد؟
امیر: نه. مشکلش تو بودی.
من: حیف شد. آخرش هم ندیدم این یاس یاس که همه ازش حرف می زنند، بالاخره کی بود!
امیر: دیدی که کی بود! اگر دیر جنبیده بودی حبس ابد می خوردی.
ساناز با ناراحتی گفت: به خاطر من.
من: به خاطر پاپوش یاس. این یه چیزیه بین من و اون عوضی!
امیرخیلی جدی گفت: هر چی بود تموم شد. کینه مینه تعطیل. ما هم قد اون نیستیم.
ساناز: راست میگه. من هم می ترسم. این آدم هر چی بخواد...
من: می دونم. می دونم... حتی تو زندان هم شناس بود. اصلاً زنه یا مرد؟
امیر هم ظرفش رو کنار زد و گفت: این کارهایی که میگن، از زن بر نمیاد!!
من نگاهم به ظرف ها افتاد. فقط سه تا بود.
-چرا برای مادرش نگرفتی؟
امیر جوابی نداد و به ساناز نگاه کرد. ساناز قاشق رو به ظرف برگردوند و غمگین نگاهم کرد. بهش خیره موندم. باید حدس می زدم. پاهام سست شد. به دیوار کنار پنجره تکیه دادم و گفتم: کِی؟
اشک تو چشم های ساناز جمع شد. موهای بلندش رو پشت گوشش زد و گفت: وفا!
حتی توی ملاقات هاش بهم نگفته بود. این دردی که دو سال توی قلبم حس می کردم، حالا بیشتر از تحملم شده بود. با صدای بلند تر گفتم: کِی؟
ساناز روی چشم هاش دست کشید و با صدای گرفته گفت: یه ماه بعد از عمل، پیوند رو پس زد.
روی دیوار لیز خوردم و نشستم. زانوهام رو بغل کردم. فقط یه ماه! من همه ی زندگیم رو از دست دادم، به خاطر هیچی! به خاطر یه ماه.
-هر دارویی براش خریدم... هر دکتری بردم... نشد.
-...
-وفا!
-چرا بهم نگفتی؟
-دلم نیومد.
-به خاطر هیچی بود...
و باز تکرار کردم. من تا پای اعدام رفتم و برگشتم. امیر و ساناز نمی دونستند اما خودم که می دونستم. با صدای آروم گفتم: دو سال با چشم باز خوابیدم که آدم های یاس خفتم نکنند... می دونستم همه جا نفوذ داره...
امیر به حرف اومد: حتما بی خیالت شده. اگر می خواست بمیری، تا حالا مرده بودی.
- تو نمی فهمی اون تو چه خبره. دو سال هر بدبختی ای رو تحمل کردم.
ساناز شروع به گریه کرد و امیر گفت: من هم اون تو بودم. تو فقط خودت رو زجر دادی.
سرم رو محکم تکون دادم. اون هیچ نظری در مورد جایی که من بودم نداشت. ادامه داد: کسی مجبورت نکرده بود.
ساناز داد زد: امیر!
حرفی نزدم. دستم رو از روی زانوهام برداشتم و سعی کردم شبیه زن های بالغ 26 ساله به نظر برسم. همین چند دقیقه پیش به خودم قول داده بودم که زندگیم رو جمع و جور کنم. ساناز ظرف ها رو توی سطل زباله انداخت و به سمتم برگشت. گوشیش رو به طرفم گرفت و گفت: بگیر زنگ بزن خونه.
-...
-می دونی چقد عاشق مادرم بودم. هر کاری به خاطرش کردم. حتی از تو هم مایه گذاشتم... یه روزی میشه، از هر کاری که نتونستی براشون بکنی پشیمون میشی.
عصبانی داد زدم: من ولشون نکردم. اون ها منو ول کردن!
-زنگ بزن وفا.
با ناراحتی گوشی رو گرفتم و عدد ها رو زدم. بعد از مکث روی شماره ی خونه، دکمه ی call رو فشار دادم. صدای مامان توی گوشم پیچید: بله؟
سعی کردم بغض نکنم و گفتم: مامان.
-...
-منم.
-وفا. از کجا زنگ می زنی؟
متوجه گرفتگی صداش شدم و گفتم: خونه ی دوستم.
-حالت خوبه؟
-آره. خوبم.
مامان ناله ای کرد و صدای گریه اش رو شنیدم. گفتم: مامان.
-بابات ازت دلخوره. بذار یه مدت آب ها از آسیاب بیفته، راضیش می کنم بیاد دنبالت.
مثل همون وقتی که قرار بود راضیش کنه، بیاد ملاقاتم. اما هیچوقت نیومد! می دونستم. من حسابی گند زده بودم. بابا خیلی به آبروش اهمیت می داد و من آبروی همه رو برده بودم. از وقتی یادم می اومد خونه مون شلوغ و پر رفت و آمد بود. با همسایه ها و اهل محل هم آشنایی داشتیم. هر اتفاقی که برامون می افتاد همه باخبر می شدند.
-الو... وفا؟
-مراقب خودتون باشید.
-یه کم صبر کن. وحید رگ خواب بابات رو می دونه. راضی میشه.
-دو ساله قراره راضی بشه.
دوباره زیر گریه زد و گفت: پول لازم نداری؟
پوزخند زدم و گفتم: نه.
-مگه میشه؟
-چیزی نمی خوام.
-وفا!
-خدافظ.
تماس رو قطع کردم و گوشی رو به طرف ساناز گرفتم. چیزی ازم نپرسید. داغون تر از این حرف ها بودم که با کسی درد دل کنم.

ادامه دارد
الهــــــــــــم صل علی محمد و آل محــــــــــمد
و عجــــــــــــــــل فرجهـــــــــــــــــــــــم

[تصویر:  141318_954600038.jpg]
زخم میزنی اما از جذام بیزاری
 سپاس شده توسط
امیر در یخچال رو بست و با سه تا استکان و دو بسته ساندیسی* کنارمون نشست. استکان ها رو تا نیمه پر کرد و یکی رو به سمت من گرفت. دستش رو رد کردم.

-حالم خوبه.
-واسه آزادیته... بگیر.
ساناز استکانش رو با لبخند عریضی برداشت و گفت: گریه زاری بسه دیگه. ناسلامتی آزاد شدی.
از خنده ها و بی خیالی توی صورتشون من هم به خنده افتادم. بابا و عموی بزرگم کجا بودند که حالا من رو ببینند. بابا حتماً عاقم می کرد. من از بچه های دیگه اش سر به هوا تر بودم. همیشه همینطور بود. استکان رو گرفتم و گفتم: به جهنم!
و یک جا سر کشیدم. طعم گسش ته ِ گلوم موند که من رو یاد حرف های چند دقیقه پیش مادرم انداخت. سرم رو تکون دادم که همه چیز از ذهنم پاک بشه. ساناز که در حال مزه کردن بود با حرکت من خندید و سر کشید. به سردرد بعدش نمی ارزید ولی حوصله ی غصه خوردن نداشتم. نه امشب. به اندازه ی تمام عمرم برای ناراحتی و پشیمونی وقت داشتم. امیر دوباره پر کرد و این بار شربت هم بهش اضافه کرد که سبک تر بشه. نمی دونست دیگه برای من مهم نیست.
مدتی گذشت. خل بازی هر سه تامون گل کرده بود و فاز فک گرفته بودیم. هر چرتی که به زبونمون می اومد می گفتیم. دیگه نمی تونستم حرف ها رو درست معنی کنم. گاهی می خندیدم و گاهی نزدیک بود گریه کنم. گریه... چیز خوبی بود... اخم کردم و روی چشم هام دست کشیدم. سعی کردم بخندم. آخری رو به سلامتی یاس بالا دادیم و من متوجه شدم آوردن اسمش حتی تو اون وضعیت هم دلم رو می لرزونه. توی زندان حرف هایی از بچه ها و حتی پلیس در موردش شنیده بودم که هر آدم عاقلی رو به وحشت می انداخت. فقط امیدوار بودم که شانس بیارم و پرم مستقیم به پرش گیر نکنه. فقط بتونم کار خودم رو پیش ببرم.


***
تلفن رو قطع کردم. به پشتی تکیه دادم و نفسم رو فوت کردم. ساناز که رو به روی من دراز کشیده بود گفت: چی شد؟
-گفت برم اونجا.
-حالا چه عجله ای داری؟ بذار دو روز بگذره.
-پول این تلفن ها رو بعداً حساب می کنم.
-هنوز انقدر بدبخت نشدم!!
نیازمندی های همشهری و بازار کار رو بستم و مشغول مرتب نوشتن چند تا آدرس شدم. می دونستم دو تا از شرکت ها به دردم نمی خورند ولی یکی از آزمایشگاه ها خوب بود. کاغذ رو تا کردم. شقیقه ام رو ماساژ دادم و گفتم: این امیر نکبت چی آورده بود؟! ودکا بود یا عرق سگی؟!
در حالیکه می خندید نیم خیز شد و گفت: تو عادت نداشتی! همینش هم به زور پیدا میشه.
دیشب دو بار بالا آورده بودم و نتونسته بودم بخوابم. موضوع رو عوض کردم: خودت الان چیکار می کنی؟
-هیچی. خرده فروشی.
-برنگشتی آرایشگاه؟
-نه بابا. به قول شهناز اونجا محل کار آدم های محترمه!
با خنده گفتم: این محترم بودن یا نبودن رو هم حتماً شهناز تعیین می کنه!
وقتی خنده اش تموم شد جواب داد: بیچاره حق داشت. نصف مشتری هاش رو قر زده بودم.
-ساده ای! اون ها به خاطر جنس می اومدند نه آرایش. بعد از تو نصف مشتری هاش پریده!
باز مشغول خندیدن شد. درست نشست و گفت: به هر حال خیلی مرام گذاشت که تحویلم نداد. من از اولش هم فقط براش درد سر بودم.
-...
-واسه تو هم درد سر شدم.
-من خودم خواستم به مادرت کمک کنم.
-اگر بدون اینکه عمل کنه می مرد، من هم می مردم.
بعد از سکوت کوتاهی گفتم: حالا که به پول قلب و عمل نیازی نیست... چرا دست از ساقی گری بر نمی داری؟ بری دنبال همون آرایشگاه.
-نمیشه.
-اصلاً از کی جنس میگیری؟
-از... یکی دو تا از بچه های قدیم... همون... همون موقع ها باهاشون آشنا شدم.
-...
-سه ساله همین کار رو می کنم. پولش هم خوبه.
با خنده اضافه کرد: می خوای دست تو رو هم بند کنم؟
بلند شدم و به طرف کمدش رفتم. همزمان گفتم: این همه درس نخوندم که آخرش این بشه... یه مانتوی درست حسابی برمی دارم، برم.
و کاغذ آدرس ها رو توی هوا تکون دادم.
- صبر کن خودم بیام... سلیقه ی لباس نداری آبجی!
بلند شد و بین لباس ها دنبال چیزی گشت.
- ولش کن. یه چیزی بده حالا!
یه مانتوی رنگ روشن انتخاب کرد و گفت: بلکه تو اون هیری ویری یه خواستگار پیدا کنی!
یک ساعت بعد جلوی یه ساختمون شیک از تاکسی پیاده شدم. توی شیشه های تیره ی در ساختمون نگاهی به سر تا پام انداختم و رد شدم. لباس ساناز بهم می اومد. خوشبختانه ظاهر خوب و قابل اعتمادی داشتم. چشم های عسلی روشنم بیشتر از اینکه زیبا باشه، با کلاس و اصیل بود. این رو هم مدیون زن آلمانی جد پدریم بودم که از بازمانده های قجر بود. نه اینکه به شجره نامه و این مزخرفات اعتقادی داشته باشم، فقط بهم اعتماد به نفس می داد. نمی دونستم با چه جور آدمی قراره صحبت کنم و با سابقه ای که داشتم، سخت بود که ترس رو از خودم دور کنم.
چند ضربه به در زدم و وارد شدم. منشی بهم گفته بود من آخرین نفری هستم که امروز می پذیرند، اما دو نفر هم بعد از من وارد شده بودند. مرد میانسال و محترمی پشت میز نشسته بود. البته ظاهرش اینطور نشون می داد... این دو سال، درس بزرگی بهم داده بود؛ اینکه نباید به کسی اعتماد کنم. وقتی وارد نقش های مهم میشی، هر کس ممکنه روی دستت بلند بشه و کاری کنه که ازش انتظار نداری. اگر دو سال پیش هم کمی بیشتر حواسم رو جمع می کردم، همه چیز بی سر و صدا تموم می شد و پای من به زندان باز نمی شد. مرد لبخندی زد و گفت: خوش اومدید.
-ممنون.
فرمی که بیرون پر کرده بودم رو جلوش گذاشتم و روی یکی از صندلی ها نشستم. مشغول مطالعه شد. چند لحظه بعد با تعجب سرش رو بلند کرد و گفت: شیمی ِ شریف؟!
-بله.
بقیه ی فرم رو سرسری نگاه کرد و گفت: توی همین هفته با مدارکتون تشریف بیارید تا بررسی کنیم. اولویت ما با دانشگاه های قوی کشوره... اینجا آزمایش ها حرفه ای انجام میشه. هر پستی که خالی میشه یا به دلیل مهاجرت به خارج از کشوره یاارتقاء.
-بله متوجه ام.
-ما معمولاً از طریق روزنامه نیرو نمی گیریم. می دونید که...
-...
-این آگهی ها توی بازار کار، بیشتر جنبه ی انجام وظیفه داره.
پوزخند زدم و گفتم: بله.
-از شما هم تعجب می کنم که توی روزنامه دنبال شغلید!
-راستش خواستم یه امتحانی کرده باشم. اسم اینجا رو زیاد شنیدم.
دوباره لبخندی تحویلم داد و مطمئنم کرد که باید با مدارک بیام برای مصاحبه ی علمی. کاملاً واضح اعلام کرده بود که یه مدعی دیگه با پارتی و توصیه هست که البته هیچ ربطی هم به آگهی توی روزنامه نداره. اما کی می تونست باشه که توی مصاحبه از من جلو بزنه؟ من که تو دوران ارشد هم چند تا مقاله نوشته بودم. من که بهترین روزهای جوونیم رو مثل خر درس خونده بودم.
دوباره موقع بیرون اومدن نگاهی به شیشه های تیره انداختم. صورتم از چیزی که بودم، آروم تر نشون می داد. حداقل متوجه استرس زیادم نشده بود. با وجود هوای گرم دلم می خواست قدم بزنم. اینطوری بیشتر احساس آزاد بودن می کردم. دو تا چهار راه گذشته بود و من کم کم به حالت قبل از زندان بر می گشتم. قرار نبود برای راه رفتن و هوا خوردن هم کسی بهم اجازه بده!



***
نگاهم از چشم های آبی امیر روی موتور زیر پاش سر خورد و گفتم: پس ماشینت کو؟
خندید و گفت: مال خودم نبود.
نگاهی به بالای ساختمون کردم. ساناز جلوی نرده های پشت بوم برامون دست تکون داد. شالم رو محکم کردم و سوار شدم.
-پس سر کوچه مون نگه دار.
-می ترسی حاج آقا داماد آینده اش رو ببینه!؟
خودش از حرفش زیر خنده زد ولی من اصلاً خوشم نیومد. روی شونه اش که از خنده می لرزید، ضربه ای زدم و گفتم: راه بیفت!
روشن کرد و به حرکت افتاد. همین مونده بود که به بابا معرفیش کنم. ایشون آقا امیر، معروف به امیر زاغو!!
سرش رو عقب تر آورد و گفت: منو بگیر، می خوام گاز بدم.
صدام رو بلند کردم که تو شلوغی خیابون به گوشش برسه: ول کن. مثل آدم برو... کلاه هم که نذاشتی!
-حیفه این موها نیست؟
دسته ی فرمون رو ول کرد و بین موهای روشنش که زیر آفتاب برق می زد دست کشید. سر تکون دادم و حرفی نزدم. دو دقیقه بعد موتور تکونی خورد و با سرعت توی خیابون خلوت پیچید. جیغ کوتاهی کشیدم و گفتم: چه خبرته؟
سرعتش رو بیشتر کرد و خندید. یاد بازی های برقی دوران بچگی افتادم. تا همین اواخر هم ازشون خوشم می اومد. وزن موتور رو روی یه سمت انداخت و پیچید. کم مونده بود که پاهامون به زمین بخوره. کمرش رو گرفتم و کنار گوشش گفتم: آروم تر!
خندید ولی سرعتش رو کم نکرد. آدم های اطراف فقط به ما نگاه می کردند. فشار دست هام رو بیشتر کردم و بلند تر گفتم: امیر!!
سرعتش رو پایین آورد و دستش رو روی یکی از دست هام گذاشت که بلندش نکنم. چند دقیقه گذشت. دیگه نزدیک خیابونمون شده بودیم. فکرم پیش امیر بود. باید زودتر تکلیفمون رو روشن می کردم ولی نمی خواستم تنها دوست ها و حامی هایی که برام مونده بود رو هم برنجونم. به خصوص توی همچین شرایطی که داشتم. سابقه ی آشناییم با امیر سه سالی می شد که دو سالش توی زندان گذشته بود، اما توی همون یک سال هم همیشه هوای من رو داشت و به هر سازم رقصیده بود.
سر کوچه موتور رو نگه داشت. حتی بدون نگاه دقیق هم می تونستم دو تا از همسایه ها رو تشخیص بدم که نزدیک می شدند. دلم می خواست همون لحظه سوار موتور بشم و فرار کنم. اما فرار کردن تا کی؟ بالاخره باید با این مسئله رو به رو می شدم. این مسئله که اینجا یه محله ی قدیمی تو نیمه ی جنوبی شهر بود و همسایه ها به حرف همدیگه اهمیت می دادند. به طرف خونه حرکت کردم. توی راه به دو خانم برخورد کردم. سعی کردم لبخند بزنم اما نگاه هر دو به نقطه ای توی انتهای کوچه بود. برگشتم و دیدم امیر هنوز نرفته. نگاه خانم ها با کنایه به سمت من برگشت. «سلام» کوتاهی کردم و جواب آرومی هم گرفتم. ذهنم درگیر تر از تحلیل این ماجراها بود. تا چند دقیقه ی دیگه قرار بود خانواده ام رو ببینم.
خونه همون خونه ی دو سال پیش بود. یه خونه ی کلنگی کوچیک اما با معماری قدیمی و اصیل که بخشی از ارثیه ی اجدادی بود. اگر تیغ زیر گردن بابا می گذاشتند هم راضی به فروشش نمی شد. همین که زنگ رو زدم، پرده ی همسایه ی رو یه رویی که وقتی بچه بودیم «بی بی» صداش می زدیم، کنار رفت. براش سر تکون دادم ولی پرده رو انداخت. صدای مامان توی آیفون شنیده شد: کیه؟
-منم. وفا.
بعد از مکث کوتاهی در رو باز کرد. امیر هنوز ته کوچه ایستاده بود. وارد خونه شدم. مامان روی نرده های بالکن کوچیک خم شده بود و هر لحظه احتمال می دادم که غش کنه. اول همینطور نگاهش کردم، بعد پله های کوتاه جلوی در رو طی کردم و طول حیاط رو به طرفش دویدم. انگار اصلاً قدرت حرکت کردن نداشت. معمولاً عادت بغل و روبوسی با مامان رو نداشتم ولی اینبار انقدر محکم من رو گرفت که فکر کردم شاید الان بشکنم. گریه کرد و من هم حرفی نزدم. بعد از سکوت طولانی به صورتم زل زد و گفت: چقدر لاغر شدی...
و دوباره اشک هاش جاری شد و روی زمین نشست. شاید انتظار داشت من هم گریه کنم اما من اون دختری که دو سال پیش توی دادگاه از شدت ترس می لرزید و گریه می کرد، نبودم.
- مامان! من خوبم.
با گوشه ی شال کرمش صورتش رو خشک کرد و گفت: ببین چه خاکی تو سرمون شد!
موهاش از زیر شال نیمه باز به هم ریخته بود و من از فضای ساکت خونه ترس برم داشته بود. ازش فاصله گرفتم. به نرده ها تکیه دادم و گفتم: وحید نیست؟
-نه. سربازیه.
اصلاً خبر نداشتم کی اعزام شده. از این سکوت بدم می اومد. فقط می خواستم حرف بزنیم. دوباره گفتم: ویدا نیست؟
-نه.
-بابا؟
-مغازه ست.
به صورتم زل زده بود و انگار توی یه عالم دیگه سیر می کرد.
کمک کردم که از روی زمین سنگی بالکن بلند بشه تا از تیررس چشم هایی که پشت پنجره ی خونه ی بغلی بود، خارج بشیم. با هم وارد خونه شدیم و مامان سریع برق ها رو روشن کرد. روی کاناپه های قهوه ای روشن نشستیم. به تارهای سفید موهای مامان نگاه کردم که قبلاً نبود. می دونستم تا چند دقیقه ی دیگه سرزنش هاش رو شروع می کنه. هنوز یخش باز نشده بود. حق هم داشت. دستی به موهای نامرتبش کشید و گفت: بیا برات غذا بکشم... ناهار قیمه گذاشتم.
-سیرم.
-الان کجایی؟
-خونه ی دوستم.
مامان دوباره زیر گریه زد و گفت: همون دوست هایی که این بلا رو سرت آوردن؟
-چه بلایی؟ فقط می خواستم کمکشون کنم... خودم خواستم.
نگاه مامان عصبانی شد و گفت: نونت کم بود؟! آبت کم بود؟! این چه کاری بود که کردی؟!
-حرف گذشته رو وسط نکش. صد بار تا حالا گفتی!
-چطور وسط نکشم؟ حتی پشیمون نیستی... نیومدی یه کلوم به بابات بگی «ببخشید! غلط کردم».
-چون غلط نکردم.
مامان با حرص چشم هاش رو درشت کرد و گفت: رفتی واسه من قاچاقچی شدی... هنوز هم گردن کلفتی می کنی؟!
سرم رو برگردوندم که متوجه لبخند ناخواسته ام نشه. جوری گفته بود «قاچاقچی» که نمی تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم. مامان بیچاره از چیزی خبر نداشت. ادامه داد: آبرومون جلو همه رفت... بابات پیر شد.
با پیش کشیدن حرف بابا دوباره نگاهش کردم. دلم برای بابا از همه بیشتر تنگ شده بود. تارهای سفیدش رو با دست نشون داد و با ناله گفت: ببین! دو ساله آب خوش از گلومون پایین نرفته. من یه بند میرم دکتر و داروخونه. آبروی خواهرت جلو خونواده ی شوهر رفت. دیگه سر نداره بلند کنه.
دست روی چشم هام که حالا خیس شده بود کشیدم و گفتم: اون جنس ها مال من نبود.
-تو ماشین تو بود... پس مال اون دوست هات بود که سنگشون رو به سینه می زنی دیگه!
-برام پاپوش دوخته بودند.
-کی؟ پس چرا به وکیل نگفتی؟
سرم رو با تاسف تکون دادم. «یاس». کسی که فقط یه اسم بود و حتی پلیس رو هم دور زده بود. من هیچ چیز در موردش نمی دونستم که به وکیل بگم. البته بردن اسمش هم کلی ماله رو جرمم کشید.
-امشب از بابات معذرت می خوای. دستش رو می بوسی. تا هر وقت هم که گفت، پات رو از این خونه بیرون نمیذاری. همین که گفتم.
-شب نمی مونم.
مامان با دهن باز نگاهم کرد و گفت: پس چرا اومدی؟!
چشم هاش عصبانی شد و ادامه داد: اومدی من رو جون به لب کنی؟!
-اومدم مدارکم رو بردارم.
همینطور که وارد اتاق کنار آشپزخونه می شدم، گفتم: من تو خونه بمون نیستم. میرم سر کار. خرج خودم رو در میارم.
-یعنی چی...
-پیگیر کارم هم هستم... بی گناهیم که ثابت شد برمی گردم پیش بابا. الان نه!
-بابات همون موقع هر کاری می تونست کرد ولی... فقط خودتی که فکر می کنی بی گناهی
با ناراحتی از حرکت ایستادم و آروم گفتم: می بینیم!
-چی گفتی؟
-هیچی.
کلید کمد دیواریم رو از توی کشو در آوردم و بازش کردم. مامان به چارچوب در تکیه داد و گفت: وفا جان! مامان! گذشته رو بذار کنار. برگرد خونه. دور اون دوست هات رو خط بکش. تو اگه مقصر هم باشی بابات یه سال دیگه یادش میره...
پوزخند زدم و مشغول گشتن توی پوشه ی مدارکم شدم.
-بابا دو ساله که یادش نرفته. یه بار هم نیومد ملاقاتم!
-تو سرسختی کردی. معذرت نخواستی... می دونی که جونش به تو بسته ست.
حرفی نزدم که بغضم رو مخفی نگه دارم. همه چیز توی پوشه بود به جز شناسنامه. یه سری لباس از کمد و کشوهام بیرون آوردم. هر چیزی که ممکن بود لازمم بشه. مامان حرفی نمی زد.
-نگران نباش. میام می بینمتون.
-وفا!
-گریه هم نکن. درست میشه.
لپ تاپم رو از روی میز برداشتم. حداقل روش دو وجب خاک نبود و معلوم بود که مامان تمیزش می کرده. دلم گرفت.
-یه کیسه مشمایی میدی مامان؟
مامان از جاش تکون نخورد. خودم بلند شدم و از آشپزخونه دو تا پیدا کردم. بوی غذا از آشپزخونه می اومد. همه چیز مثل سابق بود، اما نبود!! همینطور که وسایلم رو داخل مشما ها می ریختم گفتم: شناسنامه ام کجاست؟
جوابم رو نداد. نگاهش کردم. با خیره سری گفت: نمی دونم.
-مگه میشه؟ بگو.
-من چه می دونم؟ دست باباته. صبر کن خودش بیاد!
-لوس نشو مامان. لازمش دارم.
چشم هاش سرخ شد و شونه بالا انداخت. خودم این بلا رو سر زندگیم آورده بودم. همه از دستم مصیبت کشیده بودند. خودم هم باید درستش می کردم. کیف لپ تاپ و مشماها رو مرتب کردم و به صورت مامان زل زدم.
-میام بهتون سر می زنم.
-...
-قول میدم. بذار کارم رو به راه بشه. خودم همه چی رو درست می کنم. اونطوری بابا هم راضی میشه.
بعد از چند دقیقه بالاخره از رو رفت و شناسنامه رو از اتاق خودشون آورد. وسایل رو برداشتم و با لبخند گفتم: خیال کن شوهرم دادی.
نمی خواستم ناراحتش کنم اما بغضش دوباره ترکید و تا دم در با گریه دنبالم اومد. سریع از خونه بیرون زدم که بیشتر از این آزارش ندم. همین که در رو بستم، چشمم به بابا با کت و شلوار مشکی افتاد که از سر کوچه می اومد. دلم واقعاً براش تنگ شده بود. من بیشتر بابایی بودم تا مامانی. سر جام میخکوب شدم. پاهام کشش رفتن نداشت. بابا هم سرش رو بلند کرد و از دور نگاهش به من افتاد. توی دستش مثل همیشه پاکت های خرید بود.
شاید اگر یه اخم می کرد، دستم رو می کشید تو خونه و می گفت «جلوی در بده»، از خدا خواسته همون جا می موندم و همه ی برنامه هایی که برای خودم چیده بودم رو فراموش می کردم. اما بابا سر جاش ایستاد. یه قدم به سمتش رفتم و تمام تلاشم رو کردم که گریه نکنم. بابا روش رو ازم برگردوند. سوزش اشک توی چشم هام نشست. برگشتم و با سرعت به طرف انتهای کوچه حرکت کردم. هر چی قرار بود ببینم دیده بودم. اینجا دیگه جای من نبود
ادامه دارد
الهــــــــــــم صل علی محمد و آل محــــــــــمد
و عجــــــــــــــــل فرجهـــــــــــــــــــــــم

[تصویر:  141318_954600038.jpg]
زخم میزنی اما از جذام بیزاری
 سپاس شده توسط
همین که چشمم به لابراتوار بزرگ ساختمون افتاد، فاتحه ی شغل رو خوندم. چطور ممکن بود توی اوضاع خراب کار، این شغل به من برسه؟ هر چقدر هم که به سرنوشت و شانس عقیده داشته باشی باز هم همچین چیزی خیلی بعیده. البته می دونستم حتی پیدا کردن این شغل هم من رو از وظیفه ای که در قبال خودم و خانواده و آینده ام داشتم خلاص نمی کرد. به هر حال باید آبروی از دست رفته ام رو بر می گردوندم.

قدم زدن روی سنگ های سفید کف سالن در کنار مردی که قرار بود سرپرست حرفه ایم باشه، فوق العاده اما استرس آور بود. در واقع اصلاً نمی شد به توضیحاتی که درباره ی شغل و ساختمون و تجهیزات میده تمرکز کرد. وقتی ایستاد و به طرف من برگشت تازه متوجه شدم که الان نوبت صحبت کردن منه.
-بله؟
-نظر شما چیه؟
نگاهی به اوضاع اطراف انداختم. توی اون لحظه تنها نظری که داشتم این بود که باید اون چند تار تیره ی روی پیشونیش رو از جلوی چشمش کنار بزنه و اگه تا چند لحظه ی دیگه این کار رو نمی کرد، خودم دست به کار می شدم!
-من کلاً از این محیط و شغل خوشم اومده.
نمی دونستم جوابم چقدر با بحثی که حواسم بهش نبود، هماهنگی داره. به هر حال مرد بدون حرکت نگاهم کرد و گفت: مدارکتون رو بررسی کردم.
-بله.
-حتماً می دونید که این ساختمون و آزمایشگاه وابسته به یه کارخونه ی بزرگه.
-بله. اطلاع دارم. لوازم آرایشی و بهداشتی.
-درسته. یه مارک معروف و البته معتبر.
-بله.
-ما هر کسی رو نمی تونیم برای همکاری دعوت کنیم. ترجیح می دادیم مدرکتون حداقل ارشد باشه. باید اعتبار اجناسمون حفظ بشه.
-خیالتون از بابت من راحت باشه. حاضرم هر جور تست عملی و علمی ای بدم.
وقتی متوجه صدای صاف و پراطمینانم شدم، یه امتیاز مثبت به خودم دادم که با توجه به اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بودم، هنوز همون آدم سابق بودم. می تونستم از پس یه گفتگوی اجتماعی یا حرفه ای بر بیام.
-خوب می شد اگر توصیه نامه ای از اساتیدتون می آوردید. ما چند نفر از اساتید دپارتمان شیمی شریف رو می شناسیم.
-خیلی وقته که درسم تموم شده. نخواستم که بعد از سال ها مزاحمشون بشم.
-گواهی مدرکتون مال سه سال پیشه. چرا تا حالا جایی مشغول نشدید؟
و دست هاش رو توی جیب های شلوار خاکستری رنگش فرو برد و با دقت نگاه کرد.
- قصدش رو نداشتم.
- قصد ادامه ی تحصیل چطور؟
- بلافاصله بعد از فارغ التحصیلی، ارشد بیوتکنولوژی قبول شدم.
- همین دانشگاه؟!!
- بله. جزء رتبه های تک رقمی بودم.
- پس چرا آخرین مدرکتون لیسانسه؟!
- میشه موهاتون رو بدید کنار؟
اول با دهان باز نگاهم کرد و بعد با اخم دستش رو بالا برد و موهاش رو بالا داد. حالا خیالم راحت شده بود. دوباره راه افتادیم و صحبت رو ادامه دادیم.
-نیمه کاره ول کردم. تا سال دوم.
-ارشد شریف رو ول کردی؟!! می خواستی بری خارج؟
-نه.
هنوز منتظر جواب بود. چند تا فحش توی دلم بهش دادم. این مسئله چیزی نبود که بتونم پنهانش کنم. قصدش رو هم نداشتم.
-ترم سوم اخراج شدم.
سر جاش ایستاد و از من عقب افتاد. برگشتم و به صورت متعجبش نگاه کردم. خداحافظ آزمایشگاه! منتظر توضیح بود. ادامه دادم: یه مشکل ِ ... در واقع... سوء سابقه.
سرش رو با ناباوری تکون داد که موهاش دوباره روی صورتش افتاد و مبهوت بهم خیره شد. بالاخره گفت: سابقه ی کیفری؟!
-بله.
برق عصبانیت توی چشم های درشت شده اش نشست. بدون هیچ حرفی چرخید و با قدم های بلند به طرف در خروج حرکت کرد. بلند گفتم: آقای...
-...
-سابقه ی من چیزی از معلوماتم کم نمی کنه!
بی توجه از در بیرون رفت. خب. انتظار دیگه ای هم نداشتم. بهتر بود خودم رو آماده ی کارهای خیلی معمولی تر می کردم. دوباره نگاه پر حسرتی به اطراف انداختم و بیرون زدم.
با مدارکم از ساختمون خارج شدم و از نزدیک ترین دکه ی روزنامه فروشی، روزنامه ی دیگه ای خریدم. فقط می تونستم روی خودم حساب کنم. هر برنامه ای هم که داشتم، اول باید به زندگی عادیم می رسیدم و بعد شروعش می کردم. اول یه کار و زندگی معمولی و بعد پیش بردن نقشه هام. البته این راهی بود که هر اتفاق غیر منتظره ای ممکن بود توش بیفته
بی هدف به قدم زدن ادامه دادم. باید کم کم به خیابون ها و شلوغی عادت می کردم. باید به یاد می آوردم که همه ی زندگی توی یه محوطه ی کوچیک و یه اتاق پشت میله ها خلاصه نمی شه. هر چند که بعد از آشنایی با ساناز دیگه خودم رو متعلق به همون قشر تحصیل کرده ی معمولی نمی دیدم. حس می کردم بعد از این همه درس و مطالعه و تحقیق یه جایی به درد خوردم. به چیزی دست پیدا کردم که همه دنبالش بودند و حاضر بودند بهای خوبی بابتش بپردازند. من سه سال پیش واقعاً احساس مهم بودن می کردم. حق با مامان بود. من هنوز از کاری که باعث زندان افتادنم شد، پشیمون نبودم. هیچوقت به اندازه ی اون یک سال کار کردن با ساناز احساس خوشحالی و موفقیت نمی کردم.
توی افکار خودم غرق بودم. وقتی به خودم اومدم که وارد همون پارک همیشگی شده بودم و درست به طرف نیمکت های سیمانی می رفتم. پارکی که با ترنم و نرگس می اومدم و بعد با ساناز. زیر سایه ی یکی از درخت های بلند نشستم و روزنامه رو باز کردم. باید شانسم رو دوباره امتحان می کردم.
چند دقیقه بعد روزنامه از جلوی صورتم کنار رفت و ساناز با لبخند گفت: همینطوری رد می شدم، از روی مانتوم شناختمت!
لبخند بی جونی زدم. کنارم نشست و گفت: هوس قدیم رو کردی؟
-نه.
-من که می دونم بدت نمیاد بریم سراغ همون کار قبل. فقط می ترسی.
-نمی ترسم. دیگه مادرت مریض نیست که پول لازم داشته باشیم. خلاف بی خلاف.
حرفم رو به روی خودش نیاورد. با اشاره به ساندویچ توی دستش گفت: نصف می کنیم.
-گرسنه نیستم.
یکی از ابروهای فندقی رنگ و کوتاهش رو که هماهنگ با رنگ موهاش بود، بالا انداخت و گفت: شازده افتخار بده، یه همبرگر مهمون ما باش.
-جدی گفتم.
-تو همیشه خودت رو واسه ماها می گرفتی... هنوز هم می گیری!
-اخلاقم دست خودم نیست.
-اتفاقاً از همینت خوشم میاد خوُ.
حرفی نزدم. شاید راست می گفت. با وجودی که هیچوقت وضع مالی خوبی نداشتیم ولی جوری بار اومده بودیم که خودمون رو یه سر و گردن از بقیه بالاتر می دیدیم. هم من، هم ویدا و وحید. توی هر جمعی که می رفتیم ازمون تعریف می شد. از زرنگی و باهوشی و اخلاق و هزار چیز دیگه که بیشترش از تعارفات خانوادگی با پدر و مادرمون بود. به خصوص که پدرم ما رو آزاد بار آورده بود و بهمون پر و بال می داد. ساناز وقتی متوجه سکوتم شد، با صورت غمگین گفت: راستش... خیال نکن نمی دونم تو زندون چه خبره. تریپ شازده خانوم کجا و آدم های اون تو کجا!
سرم رو از روی ستون های آگهی شغل بلند کردم و گفتم: من شازده نیستم ساناز.
اما نگاهش به چند متر دورتر بود.ساندویچ رو به دست من داد. نگاهش رو به اطراف چرخوند و وقتی از خلوتی محیط مطمئن شد، مثل آدم هایی که دوست دبستانشون رو بعد از سال ها دیدند به طرف دختری که خیلی تابلو به ما نگاه می کرد رفت. بغلش کرد که دختر بیشتر از این مشکوک نزنه. باهاش دست داد و دختر کمی آروم تر شد. خب این هم دشت قبل از نهارش بود!




***
زن نگاهی به مدارک و بعد لباس های من انداخت. پوشه رو بست و گفت: میشه یه سوال بپرسم؟
شبیه آدم هایی که قراره مصاحبه کنند نبود. اگر نباید سوال می پرسید، پس من برای چی اومده بودم؟!
-بفرمایید؟
-شما از دانشگاه شریف مدرک گرفتید، می خواهید اینجا درس بدید؟
-چه ایرادی داره؟
-به نظرم شغل های کاربردی تر مناسب تره... مثلاً کارخونه یا پتروشیمی.
-می خوام ذهنم آزاد باشه. اون شغل ها درگیری داره.
جواب دیگه ای به ذهنم نمی رسید.
-المپیادی هم که هستید. خیلی خوبه. فقط...
-چیزی شده؟
-ما نمی تونیم حقوق بالایی بدیم. اینجا یه موسسه ی کوچیکه. شهریه ی کلاس های کنکور خیلی بالا نیست.
-مشکلی نیست. من تدریس رو دوست دارم.
زن موهاش رو داخل مقنعه ی مشکیش فرو برد و با رو در بایستی گفت: از نظر حجاب هم معلم هامون باید یه کم رعایت کنند. البته قصد بدی ندارم ها.
شال طلایی روی سرم رو مرتب کردم و گفتم: چشم حتماً با پوشش مناسب میام.
-یه لیستی بهتون میدم. مدارک و عکس و... تهیه کنید. آخر هفته با خود حاج آقا صحبت می کنید. یه گزینش کوچیکه. واسه پرونده لازمه وگرنه از نظر بنده که همه چیز خوبه.
از جام بلند شدم و گفتم: پس من مرخص میشم. با مدارک کامل برمی گردم.
بلند شد و با لبخند تصدیق کرد. موقع بیرون رفتن ساختمون کوچیک رو زیر نظر گرفتم. از این محیط آروم و منضبط خوشم اومده بود. پرسنل بدی هم نداشت. تصمیم نداشتم حرفی از سابقه ام بزنم. همچین جای کوچیکی مقررات خیلی سختی نداشت. به خصوص که استخدام حق التدریسی بود و اگر شانس می آوردم بویی از ماجرا نمی بردند. انتظار حقوق بالا نداشتم، فقط یه کاری پیدا می کردم و از این بلاتکلیفی در می اومدم.
از جلوی شیرینی فروشی رد شدم و بوی شیرینی رو حس کردم. یه قدم به عقب برداشتم اما پشیمون شدم. هنوز از چیزی مطمئن نبودم که شیرینی بگیرم و خودم رو امیدوار کنم. به خصوص با این جیب خالی.
ساناز زودتر از من به اتاقکش رسیده بود. بوی سیب زمینی سرخ شده فضای اتاق رو پر کرده بود. همین که در رو برام باز کرد، پرسید: چقدر دیر کردی! بعد از تاریکی این طرف ها خطرناکه.
-یه کم قدم زدم.
در واقع مدام اطراف خونه و کوچه مون پرسه زده بودم ولی آخر هم دلم راضی نشد داخل برم. همینطوری هم با آزاد شدنم آرامش نیمه کاره شون رو به هم زده بودم. حتماً تازه به نبودن من عادت کرده بودند. دلم نمی خواست به خاطر من صدمه ببینند. یه خلال سیب زمینی از ماهیتابه برداشتم و فوت کردم.
-چرا زیاد درست کردی؟ مهمون داری؟
-تو مهمون داری.
سیب زمینی رو گاز زدم و گفتم: امیر؟
سر تکون داد و من مشغول عوض کردن لباس هام شدم. همزمان چیزهایی درباره ی مصاحبه براش توضیح دادم. دو تا تخم مرغ وسط تابه شکست و هم زد. کلید توی در چرخید و امیر وارد شد. اینجا آیفون نداشت و دوست های خیلی صمیمی ساناز که آدرسش رو داشتند، روی گوشیش تک مینداختند. اما امیر و من کلید داشتیم. وقتی مریضی مادرش رو فهمیدم گاهی که خودش نبود به اینجا سر می زدم و مراقب اوضاع بودم. قبلاً جنس ها رو هم اینجا نگه می داشتیم. ساناز قبل از آشنا شدن با من، حتی قبل از اینکه توی آرایشگاه به جای کار همیشگیش، مشغول فروش و رد کردن جنس بشه، امیر رو می شناخت.
امیر رو به روم نشست و من تلوزیون گوشه ی اتاق رو روشن کردم.
-چه خبر از کار؟
-هیچی. رفتم مصاحبه.
-چجور شغلی هست؟ همه زنند دیگه؟!
ابروم رو بالا انداختم و گفتم: چه فرقی داره؟
-اصلاً چرا گیر دادی به کار؟ بذار یه ماه بگذره حالا.
حواسم رو به صفحه ی تلوزیون دادم و ساناز گفت: غر نزن امیر!
بی توجه به حرف ساناز گفت: آخه چه عجله ایه؟ من که هستم.
-...
-طبقه ی بالامون هم که هست. مستأجرش بلند شده.
-...
-کی گفته کار کنی؟ قراره یه بار از بانه بیارم... دستم باز میشه.
-ساناز آنتنت رو کجا گذاشتی؟ این که هیچ شبکه ای رو نمی گیره!
صدای ساناز انگار از دو کیلومتر دور تر می اومد: پشت پنجره ست.
بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. دلم نمی خواست با امیر بحث کنم. آنتن کهنه ای پشت پنجره به میله وصل بود. برای چند لحظه سرگرمم می کرد. جهتش رو کمی تغییر دادم و وقتی صدایی از داخل نشنیدم، متوجه شدم که اوضاع خراب تر از این حرف هاست. روی لبه ی جنوبی پشت بوم به نرده ها تکیه دادم و به آسمون خیره شدم. از دو سال پیش تا الان چند تا آپارتمان جدید به جای خونه ها ساخته شده بود که بافت فرسوده ی این اطراف رو بهتر کرده بود. عجیب بود که توی این منطقه ی بدنام چطور آپارتمان نوساز فروش می رفت. صدایی از عقب شنیده شد و امیر پشت به نرده ها، کنارم ایستاد. برای اینکه از دلش در بیارم گفتم: ساناز چه جرأتی داره، تنها اینجا زندگی می کنه.
-اهوم.
-همسایه هاش به رفت و آمد تو گیر نمیدند؟
-هیچ آدم حسابی ای اینجا خونه نمی گیره... همه مشتریشند!
-بیا بریم داخل.
حرکت کردم که اتاقک رو دور بزنم و به در برسم. بازوم رو گرفت و آروم گفت: بگو من چه غلطی کردم که اینطوری می کنی؟
-من کاری نمی کنم.
-...
-امیر. من نمی خوام اذیتت کنم.
نور بخشی از صورتش رو روشن کرده بود و متوجه شدم که به چشم های خوش رنگش زل زدم. متنفر بودم که اعتراف کنم، فقط قیافه اش باعث شده بود این همه دنبال خودم بکشونمش. خجالت کشید و سرش رو پایین انداخت. بازوم رو ول کرد کرد و گفت: من که از این سوسول بازی ها بلد نیستم ولی تو فرق کردی.
دستم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم: امیر من هیچوقت نگفتم رابطه ای بین من و تو هست.
شونه بالا انداخت و با اخم سرش رو به سمت تاریکی چرخوند.
-هیچوقت هم نگفتی نیست.
-حالا میگم.
سریع نگاهم کرد و عصبانی گفت: نه. تو یه چیزیت هست. یادته من چقد سه پیچ شده بودم؟ چرا همون موقع نگفتی؟
-راست میگی... من دو سال وقت داشتم که عوض بشم. اون تو اصلاً جای فکر کردن به این چیزها نیست.
-نمی خواد به من درس بدی. من خودم دو بار رفتم اون تو!
چه با افتخار هم می گفت. توی دلم خندیدم. به طرف در رفتم و گفتم: فعلاً تو این عالم ها نیستم. اصلاً وقت این حرف ها نیست. خب؟
دنبالم اومد و با لحنسرتقی گفت: من صبر می کنم برات!
-بی خود.
-جرأت داره کسی بیاد جلوت.
لبخند زدم و سر تکون دادم. وارد اتاق شدیم. ساناز با لپ پر نگاهمون می کرد. نصف ماهیتابه رو خالی کرده بود و تلوزیون هم برفک نشون می داد.
کف اتاق دراز کشیده بودم و از پنجره به بیرون نگاه می کردم. دیوار سیمانی تیره، همه ی قاب پنجره رو پر کرده بود. هیچ چیز به جز شیارهای تیره تر باقی مونده از بارون دیده نمی شد و من شدیداً احساس خفگی می کردم. دستی جلوی دیدم رو گرفت و صدای ساناز اومد: به چی زل زدی؟
-دیوار.
-هنوز یه هفته نشده، چرا ناامید شدی؟ بالاخره یه کاری پیدا می کنی دیگه.
-بحث یه هفته و یه سال نیست. کسی به من کار نمیده.
-مگه زنیکه چی گفت پشت خط؟
-...
-اگه میذاشتی جوابشو بدم. دهنشو...
-گفت استعلام کرده، سوء سابقه ام رو در آورده.
-...
-با این وضع نمی تونم کار پیدا کنم. کسی بهم اعتماد نمی کنه.
چشم هاش ریز شد و گفت: تو اول و آخر مال همون کاری! ببین وفا... آبجی، من راهش رو می دونم. دیگه گیر نمی افتیم. فقط کافیه تو راضی باشی.
حرفش رو نشنیده گرفتم. با کلافگی سر جام نشستم و ادامه دادم: باید از یه آشنا بخوام کار بهم بده.
-کسی رو میشناسی؟
-از صبح دارم به دوست ها و همکارهای سابقم زنگ می زنم. همه جواب سر بالا میدند.
ساناز اخم کرد و به لبه ی پنجره تکیه داد. صدای چند تا کفتر از پشت بوم می اومد. دوباره به دیوار زل زدم. بعد از دو دقیقه ساناز با خنده گفت: بدم این دیوار رو خراب کنند برات؟!
نگاهم رو برگردوندم و گفتم: آشنایی من و تو به یه سال هم نمیکشه و من الان اینجام. اون هایی که یه عمر باهام زندگی کردند، همه دارند می پیچونند. اینه که اذیتم می کنه.
-ما بچه با مرامیم شازده خانوم! مگه شک داشتی؟
صورتش تو هم رفت. یه دسته از موهاش رو که رنگ ریشه اش هم در اومده بود، پشت گوشش برد و اضافه کرد: تازه من بهت مدیونم.
-هیچ دینی وجود نداره.
-چرا داره. اگه تو جنس اضافه دستم نمی رسوندی، عمراً نمی تونستم خرج عمل مادرم رو جور کنم. سر یه سال اندازه ی چهار سال درآوردم.
-چقدر هم که عملش نتیجه داد.
هیچ کدوم حرفی نزدیم. چند نفر آدم یک سال تموم به هر دری زدیم و هر خطری رو به جون خریدیم که خرج عمل آماده بشه که شد. اما نتیجه ای نداشت. پیوند رو زود پس زده بود. باید از ناراحتی ساناز چند ماه بعد از زندانی شدنم، می فهمیدم. وقتی به ملاقاتم می اومد خیلی افسرده بود اما حرفی به من نمی زد. من قبل از محاکمه خیلی شجاع و بی خیال بودم. خیلی بی خیال. تمام اون یک سال همکاری با ساناز و امیر، هر وقت به این فکر می کردم که کارم اشتباهه و از نظر قانون جرم به حساب میاد، صورت درمونده و ناراحت ساناز جلوی چشمم می اومد که یه روز بارونی توی همون پارک دیده بودمش. انقدر درمونده و مضطرب به نظر می رسید که هر کاری ازش بر می اومد. از دزدی و تن فروشی گرفته تا قرص فروشی جلوی چشم مأمورها. وقتی دیدمش مشغول همین کار بود و نزدیک بود گیر بیفته. انگار دیگه هیچ چیز براش مهم نبود به جز خرج عمل. اون صحنه رو هیچوقت فراموش نمی کنم. تنها اشتباه زندگی من همین بود. قاطی کردن خودم تو مشکلات یه آدم دیگه که از هر لحاظ زمین تا آسمون با من فرق داشت. من خیلی بی پروا و سر به هوا بودم. اما حتی توی زندان هم از کارم پشیمون نشدم. تأمین کردن جنس بیشتر برای پول بیشتر... تنها کاری بود که از دستم بر می اومد و انجامش دادم.
دلیل عذرخواهی نکردن از بابا هم همین بود. باید وقتی سراغ بابا می رفتم که واقعاً پشیمون باشم و کارم رو هم جبران کرده باشم. گول زدن بابا تنها چیزی بود که هرگز نمی خواستم انجام بدم و می دونستم بابا هم ازم انتظارش رو نداره.
ساناز پرده رو کشید و از جلوی پنجره دور شد. سرم رو چرخوندم. گوشیش رو برداشتم و شماره ی یکی از بهترین استادهام رو گرفتم. آدم خوبی بود. به من هم بیشتر از بقیه ی دانشجوهاش علاقه داشت. شماره ی رندش یه گوشه از دفتر تلفن لپ تاپم چشمک می زد. صدای خشکش توی گوشم پیچید: بفرمایید؟
خوشبختانه شماره اش عوض نشده بود. گفتم: سلام استاد.
-سلام... بفرمایید؟
هنوز من رو نشناخته بود. سعی کردم کاملاً معمولی حرف بزنم.
-بهمن فرما هستم. وفا بهمن فرما. حالتون خوبه؟
حرفی نزد. مشخص بود که جا خورده. وقتی سکوت طولانی شد کم کم به این نتیجه رسیدم که نباید تماس می گرفتم. برای خودش شخصیتی بود. حتی ممکن بود عصبانی هم بشه. بالاخره جواب داد: خوبی دخترم؟
یه کم حالم بهتر شد و گفتم: ممنون.
-کی برگشتی؟
خیلی ازش ممنون شدم که نگفت «کی آزاد شدی؟»
-چند روز پیش.
-کار خاصی با من داشتی؟
دلم رو به دریا زدم و گفتم: استاد من خیلی سردرگمم. تصمیم دارم خودم رو دوباره ثابت کنم اما...
-می خوای دوباره کنکور بدی؟ واحدهات رو حساب کنیم؟
-به وقتش آره ولی حالا فقط دنبال کارم. کسی به من اعتماد نمی کنه.
-این روزها توصیه کردن رتبه های اول کنکور هم سخته... چه انتظاری از من داری؟ خودت زندگیت رو به اینجا کشوندی. کار خوبی داشتی... گمان می کنم لابراتوار «حکیم» بود. درسته؟
-بله... من توصیه نامه نمی خوام.
-...
-فقط یه کار خیلی ساده هم باشه کافیه.
-دخترم هیچ کار دولتی ای نمی تونی پیدا کنی.
صدای کسی از اون ور خط توجه اش رو جلب کرد و صحبت آهسته ای کرد. دوباره به حرف اومد: چرا تدریس خصوصی نمی کنی؟
-اطلاعیه چاپ کنم؟
-معرفیت می کنم به یکی از آشناهام که برات برنامه ی کلاس بذاره.
-خیلی خوبه. ممنون میشم.
-با کار تو منزل شخصی که مشکلی نداری؟!
-نه. مشکلی ندارم.
از اینکه دیگران رو به زحمت بندازم ناراحت بودم ولی راه دیگه ای به ذهنم نمی رسید. یه روز براشون تلافی می کردم. وقتی تماس قطع شد، روحیه ام بهتر شده بود. حداقل یه نفر درکم می کرد. می تونستم یه مدت سرم رو با درس دادن به بچه ها گرم کنم تا اوضاع رو به راه بشه.
.
.
.ادامه دارد...
الهــــــــــــم صل علی محمد و آل محــــــــــمد
و عجــــــــــــــــل فرجهـــــــــــــــــــــــم

[تصویر:  141318_954600038.jpg]
زخم میزنی اما از جذام بیزاری
 سپاس شده توسط
فضای عجیب
آدم های عجیب
و البته چند تا آشنا که همیشه هر جا بری دنبالت میان...
و هیچوقت دلیل این موضوع رو نفهمیدم
هفته ی اول احساس غریبی میکردم اما...
هیچ فکر نمیکردم دلم عجیب برای ۱ مهر ۹۷ تنگ بشه
آخرین ۱ مهر-ی که سر کلاس درس حاضر میشی
" هی سلام! علیرضا !؟ منو یادت میاد؟ دوران دبستان؟ "
دوست داشتم بگم یه کمال-گرا همیشه متوجه همه چیز میشه. کوچک ترین تغییرات.
اما دست برداشتم... به گفتن کلمه ی بله اکتفا کردم...
ترجیح میدم بعضی چیزا رو پنهان کنم. بعضی چیزا بهتره تا ابد پنهان بمونن...
" بله سامی! چقدر عوض شدی... اما هنوزم همون سامی هستی که می‌شناختم... "
حرف های دوستم رو مرور می‌کردم...
یه کاغذ جلوی روم بود...
" کبریت... آتیش... کبریت و آتیش... و گرم کردن... هیزم... کوهی از هیزم... میل سیری ناپذیر درون تو... " 
چیزی نمونده بود تا کل صفحه کاغذ با این کلمه ها پر بشه... 
اما کنجکاوی معلم مانع این کار شد...
" بزار حدس بزنم؟ دوست‌دخترت رو ترک کردی؟ "
- نــه؟!
" اصلا تو زندگی هدفی هم داری؟ "
- اگه هم داشته باشم به شما نمی‌گم!؟
" خوبه !! خوبه !! " 
نمیدونستم دارم چی می‌گم. هول کرده بودم...
حتی نمیدونستم جواب هام خوب بودن یا بد!؟
بهرحال چیزی نگذشت که معلم برگشت سر موضوع اصلی یا به قول هم‌کلاسی ها : جلسه‌ی اول مخصوص آشنایی 
من هم فکرم منحرف شد به سمت کبریت و آتیش...
حوالی خوردن زنگ بود...
به بهانه‌ی اینکه می‌خوام سامی رو ببینم سرم رو برگردوندم عقب تا یه آشنایی مختصر با بچه ها پیدا کنم ...
توی همون نگاه اول... اتفاقی که نباید افتاد...
البته اون موقع اوضاع به وخامت چند ماه بعدش نبود.
اما یک نگاه کافی بود... تا همه چی شروع بشه.
زنگ خورد. نفهمیدم چجوری اما هر طور بود قرصم رو از توی کیفم برداشتمُ و راهی آب‌سردکن شدم...
کمک می‌کرد بعد اون اتفاق سرپا وایسم...
زنگ بعد و زنگ بعد و زنگ های بعد...
هم قد ... مدل موی یکسان... شونه هایی که حالت عجیبی داشتن... و از همه مهم تر... طراح بودن...
مدام فکرای مسخره زجرم میدادن... مدام و مدام و مدام و الی آخر!!!
" چند تا نشونه ی دیگه لازمه تا بفهمی خوب بشو نیستی "
" خب چرا نتونی باهاش دوست بشی !؟ اونم یه طراحه! دقیقا به ماهری تو!! "
احساس میکردم هر یک دهم ثانیه که میگذره یک پیغام جدید روی مغزم یا ذهنم یا هر چی که اسمش رو میزارید پدیدار میشه...
یه لحظه آرزو کردم...
آرزو کردم کاش از این کلاس بره... 
من... من نمیتونم... من نمیتونم این حجم انبوه از فکرای بیخود رو تحمل کنم...
شروع کردم آهنگ معجزه رو برای خودم بخونم
- بهت نیاز دارم
- بهت نیاز دارم
- همین حالا
- همین حالا به یه معجزه ی وحشتناک نادر نیاز دارم...
در کمال ناباوری.... آرزویی که همین چند لحظه پیش کردم برآورده شد...
نمیدونم کار کی بود؟ اتفاقی بود؟ نبود؟ اما واقعا نجات دهنده بود... 
اما این پایان راه نبود... تازه یک شروع مسخره برای فکرهای مسخره تر بود...
" خب ؟ روز اول مدرسه‌ات چطور بود؟ میدونی چقدر آرزو میکردم که ای کاش میتونستم با همون پراید سفید برسونمت مدرسه؟ "
- پراید هم پرایدهای قدیم... بد نبود. حداقل سعی میکنم فکر کنم که بد نبوده. تونستم یجورایی درکت کنم!
" درکم کنی؟ یعنی چی؟! " 
- یادت میاد وقتی از ایران رفتی چقدر دلتنگ اینجا شدی؟ اما وقتی که بعد چند سال دوباره برگشتی چه حسی داشتی؟ 
حس منم مرزی بین دلتنگی و ... چیزیه که نمیشه توصیفش کرد...
- دلم برای دوستای مدرسه قبلیم تنگ میشه. حتی یه چندتایی از معلم‌ها با اون همه بدرفتاری هاشون. اما... در هر حال نمیخوام برگردم اونجا...
" وای چه مثال عجیبی!! اما خب مطمئنم آب و هوای محیط جدید بیشتر باهات سازگاره تا محیط قبلی " 
- شاید راست بگی... (آنتی)...!

روزهای بعد...
خب، روراست باشم! ... بیشتر بچه ها فکر می‌کردن من از همه کجا بی‌خبرم... و از یه خونواده‌ی نسبتا آروم میام.
اما... دقیقا اشتباه می‌کردن..
تقریبا روز دوم میدونستم چند نفر از هم کلاسی هام سیگار می‌کشن... 
اما خب... هیچوقت نخواستم در موردشون قضاوت کنم...
خیلی هاشون مثل گانگسترهای لس آنجلس بودن
شاید حتی بدتر از گانگسترهای لس آنجلس!
اما هوام رو داشتن...
مثل یه برادر
و این برام خیلی عجیب بود...
آنتی راست می‌گفت
آب و هوای اینجا خیلی بیشتر بهم میسازه...
کم کم مطمئن شدم اگه باز هم برگردم به عقب
...
باز هم این کار رو انجام میدم
چون اگه این کار رو انجام نمیدادم...
شاید هیچوقت با این لحظات خوب روبرو نمیشدم
شایدم... اگه این کار رو انجام نمیدادم... با لحظات خوب تر روبرو میشدم
بهرحال زندگیه و احتمالات!
نقطه...
سرخط
[تصویر:  Sign_2.png]


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان