سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام رو می بینی، به این معنی هست که هنوز ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن تا بتونی از تمام امکانات انجمن استفاده کنی.
اگر قبلا ثبت نام کردی، از اینجا وارد شو.
جهت ارتباط با مدیران
کلیک کنید

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

شرکت در مسابقات فردی و گروهی ویژه ترک
بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت


امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شعر و نثر ادیبان
[تصویر:  16585384_657164761121466_2105051381160214528_n.jpg]
[تصویر:  Untitled_2.png]
[تصویر:  IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B8%DB%B0%DB%B8...%DB%B4.jpg]
پاسخ
 سپاس شده توسط بازگشت به خاک
Rainbow 
 







در نگاهِ خلق ، از دیوانگان کم نیستم                                          فکرِ زخمی دیگرم ، دنبال مرهم نیستم



 
 ظاهرم چون بید مجنون است و باطن مثل سرو                                          از تواضع سر به‌ زیر انداختم ؛ خم نیستم

[تصویر:  44.gif]
   
  لطف خورشید است اگر از ماه نوری می رسد                                    آنچه فهمیدی غلط بود ؛ آنچه هستم ، نیستم



  
  شیشه ای نازکدلم ؛ اما بدان ای سنگدَُل                                           خُرد شد هرکس که می‌پنداشت محکم نیستم





[تصویر:  139447910513.jpg]

[تصویر:  44.gif][تصویر:  44.gif]
[تصویر:  images_5_.jpg]

[تصویر:  ECG_Small_200x200.gif]
پاسخ
 سپاس شده توسط می توانم ، بازگشت به خاک
آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند


در چه هنگامی بگویم من ؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان


آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره جامه تان بر تن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون


گاه سر . گه پا

آی آدم ها

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید

می زند فریاد و امید کمک دارد

آی آدم ها که روی ساحل آرام ، در کار تماشائید !
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده ، بس مدهوش
می رود نعره زنان. وین بانگ باز از دور می آید :


آی آدم ها ..

و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رساتر
از میان آب های دور ی و نزدیک
باز در گوش این نداها

 آی آدم ها… 

نیما یوشیج

دانلود دکلمه با صدای رضا پیربادیان
پاسخ
 سپاس شده توسط یوسف ، atrisa ، بازگشت به خاک
چرا بی‌قراری؟ چرا درهمی؟ چرا داغ‌داری؟ خرابی؟ بمی؟! مگر سرنوشت منی این‌قدَر غم‌انگیز و پیچیده و مبهمی؟ مرا دوست داری ولی تا کجا؟ مرا تا کجا «دوستت دارم»ی؟ نه با تو دلم خوش، نه بی تو دلم...جهنم-بهشتی، نه! شادی-غمی تو هم مثل باران که نفرین شده‌ست بیایی زیادی، نیایی کمی! جهان ابر خاموش و بی‌حاصلی‌ست بگو باز باران! بگو نم‌‌نمی...

دانلود دکلمه با صدای رضا پی بادیان
                           زندگى، قبل از هرچیز زندگى‌ست! گل مى‌خواهد، موسیقى مى‌خواهد زیبایى مى‌خواهد..
                                    زندگى، حتى اگر یكسره جنگیدن هم باشد، خستگى در كردن مى‌خواهد ..
                                                       عطر شمعدانى‌ها را بوییدن مى‌خواهد ....

   [تصویر:  16786159-4899-l.jpg]

                                                         [تصویر:  nasimhayat.png]
پاسخ
 سپاس شده توسط دیوار ، یوسف ، سالِک ، بازگشت به خاک
[تصویر:  636113602487706058.jpg]

چشم تو زینت تاریکی نیست ...



سهراب سپهری 
 وقتی میبینی کسی محافظ داره میفهمی که آدم مهمیه

من و تو هم برا خدا مهم و باارزشیم!

 « إِنْ كُلُّ نَفْسٍ لَمَّا عَلَيْهَا حَافِظٌ »
" (قسم به اینان) که هیچ شخصی نیست جز آنکه او را البته (از طرف خدا) مراقب و نگهبانی هست "

|آیه 4 سوره طارق|

پاسخ
 سپاس شده توسط atrisa ، بازگشت به خاک ، دیوار
سعدی 

تن آدمی شریف است به جان آدمیت



نه همین لباس زیباست نشان آدمیت


اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی


چه میان نقش دیوار و میان آدمیت


خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت


حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت


به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد


که همین سخن بگوید به زبان آدمیت


مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی


که فرشته ره ندارد به مکان آدمیت


اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد


همه عمر زنده باشی به روان آدمیت


رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند


بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت


طیران مرغ دیدی تو ز پای‌بند شهوت


به در آی تا ببینی طیران آدمیت


نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم


هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت
.
.
10940
زُيِّنَ‌ لِلنَّاسِ‌ حُبُ‌ الشَّهَوَاتِ‌ مِنَ‌ النِّسَاءِ وَ الْبَنِينَ‌ وَ الْقَنَاطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ‌ الذَّهَبِ‌ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ‌ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعَامِ‌ وَ الْحَرْثِ‌ ذٰلِکَ‌ مَتَاعُ‌ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ اللَّهُ‌ عِنْدَهُ‌ حُسْنُ‌ الْمَآبِ‌ - محبّت امور مادی، از شهوات و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و اسبهای ممتاز و چهارپایان و زراعت، در نظر مردم جلوه داده شده است؛ (تا در پرتو آن، آزمایش و تربیت شوند؛ ولی) اینها (در صورتی که هدف نهایی آدمی را تشکیل دهند،) سرمایه زندگی پست (مادی) است؛ و سرانجام نیک (و زندگیِ والا و جاویدان)، نزد خداست.

قُلْ‌ لِلْمُؤْمِنِينَ‌ يَغُضُّوا مِنْ‌ أَبْصَارِهِمْ‌ وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ‌ ذٰلِکَ‌ أَزْکَى‌ لَهُمْ‌ إِنَ‌ اللَّهَ‌ خَبِيرٌ بِمَا يَصْنَعُونَ‌ - به مؤمنان بگو چشمهای خود را (از نگاه به نامحرمان) فروگیرند، و پاک دامن باشند؛ این برای آنان پاکیزه‌تر است؛ خداوند از آنچه انجام می‌دهید آگاه است!
[تصویر:  y0tv_bbb.jpg]

پاسخ
 سپاس شده توسط زینبی ، atrisa ، سالِک ، دیوار
ای وای مادرم (استاد شهریار)


دانلود دکلمه

آهسته باز از بغل پله ها گذشت


در فكر آش و سبزي بيمار خويش بود

اما گرفته دور و برش هاله اي سياه

او مرده است و باز پرستار حال ماست


در زندگي ما همه جا وول مي خورد

هر كنج خانه صحنه اي از داستان اوست

در ختم خويش هم به سر و كار خويش بود

بيچاره مادرم




هر روز مي گذشت از ين زير پله ها

آهسته تا به هم نزند خواب ناز من

امروز هم گذشت

در باز و بسته شد



با پشت خم از اين بغل كوچه مي رود

چادر نماز فلفلي انداخته به سر

كفش چروك خورده و جوراب وصله دار

او فكر بچه هاست



هر جا شده هويج هم امروز مي خرد

بيچاره پيرزن همه برف است كوچه ها

او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خويش

آمد به جستجوي من و سرنوشت من



آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد

آمد كه پيت نفت گرفته به زير بال

هر شب

درآيد از در يك خانه ی فقير

روشن كند چراغ يكی عشق نيمه جان



او را گذشته ايست سزاوار احترام

تبريز ما ! به دور نماي قديم شهر

در باغ بيشه خانه مردي است با خدا

هر صحن و هر سراچه يكي دادگستري 

اينجا به داد ناله مظلوم مي رسند

اينجا كفيل خرج موكل بود وكيل

مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق

در باز و سفره ، پهن

بر سفره اش چه گرسنه ها سير مي شوند

يك زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه

او مادر من است



انصاف مي دهم كه پدر راد مرد بود

با آن همه در آمد سرشارش از حلال

روزي كه مرد روزي يك سال خود نداشت

اما قطار ها ی پر از زاد آخرت

وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير

اين مادر از چنان پدري یادگار بود

تنها نه مادر من و درماندگان خيل

او يك چراغ روشن ايل و قبيله بود

خاموش شد دريغ



نه او نمرده است مي شنوم من صداي او

با بچه ها هنوز سر و كله مي زند

ناهيد لال شو

بيژن برو كنار



كفگير بي صدا

دارد براي نا خوش خود آش مي پزد

او مرد و در كنار پدر زير خاك رفت

اقوامش آمدند پي سر سلامتي

يك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود

بسيار تسليت كه به ما عرضه داشتند

لطف شما زياد

اما نداي قلب به گوشم هميشه گفت :

اين حرفها براي تو مادر نمي شود

پس اين که بود ؟

ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد

ليوان آب از بغل من كنار زد

در نصفه هاي شب

يك خواب سهمناك و پريدم به حال تب

نزديك هاي صبح

او باز زير پاي من اينجا نشسته بود

آهسته با خدا

راز و نياز داشت

نه او نمرده است 

نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز

او زنده است در غم و شعر و خيال من

ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست

كانون مهر و ماه مگر مي شود خموش

آن شير زن بميرد ؟ او شهريار زاد

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق



او با ترانه هاي محلي كه مي سرود

با قصه هاي دلكش و زيبا كه ياد داشت

از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست

اعصاب من به ساز و نوا كوك كرده بود



او شعر و نغمه در دل و جانم به خنده كاشت

وانگه به اشك هاي خود آن كشته آب داد

لرزيد و برق زد به من آن اهتزاز روح

وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز

تا ساختم براي خود از عشق عالمي



او پنج سال كرد پرستاري مريض

در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد

اما پسر چه كرد براي تو ؟ هيچ هيچ



تنها مريض خانه به اميد ديگران

يكروز هم خبر كه بيا او تمام كرد

در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود

پيچيده كوه و فحش به من داد و دور شد



صحرا همه خطوط كج و كوله و سياه

طومار سرنوشت و خبر هاي سهمگين

درياچه هم به حال من از دور مي گريست

تنها طواف دور ضريح و يكي نماز

يك اشك هم به سوره ياسين من چكيد




مادر به خاك رفت

آن شب پدر به خواب من آمد ، صداش كرد

او هم جواب داد

يك دود هم گرفت به دور چراغ ماه

معلوم شد كه مادره از دست رفتني است

اما پدر به غرفه باغي نشسته بود

شايد كه جان او به جهان بلند برد

آنجا كه زندگي ستم و درد و رنج نيست

اين هم پسر كه بدرقه اش مي كند به گور

يك قطره اشك مزد همه زجر هاي او

اما خلاص مي شود از سر نوشت من

مادر بخواب خوش

منزل مباركت



آينده بود و قصه ي بي مادري من

ناگاه ضجه اي كه به هم زد سكوت مرگ

من مي دويدم از وسط قبر ها برون

او بود و سر به ناله بر آورده از مفاك



خود را به ضعف از پي من باز مي كشيد

ديوانه و رميده دويدم به ايستگاه

خود را به هم فشرده خزيدم ميان جمع



ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه

باز آن سفيد پوش و همان كوشش و تلاش

چشمان نيمه باز

از من جدا مشو



مي آمديم و كله من گيج و منگ بود

انگار جيوه در دل من آب مي كنند

پيچيده صحنه هاي زمين و زمان به هم

خاموش و خوفناك همه مي گريختند



مي گشت آسمان که بکوبد به مغز من

دنيا به پيش چشم گنهكار من سياه

وز هر شكاف و رخنه ماشين غريو باد

يك ناله ضعيف هم از پي دوان دوان



مي آمد و به مغز من آهسته مي خليد

تنها شدي پسر



باز آمدم به خانه چه حالي نگفتني

ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض

پيراهن پليد مرا باز شسته بود

انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود

بردي مرا به خاك سپردي و آمدي

تنها نمي گذارمت اي بينوا پسر

مي خواستم به خنده در آيم ز اشتباه

اما خيال بود

اي واي مادرم
پاسخ
 سپاس شده توسط یوسف




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

در ۷فروردین ۱۳۸۷ کانون ترک، از وبلاگ شخصی به نام آقای منهدم گام در دنیای مجازی نهاد،
با هدفی خدایی و آسمانی، برای رهایی همه ی بندگان گرفتار به گناهی بزرگ به نام «خودارضایی»، برای پاکی نهایی و ابدی…پاکی جسم ،روح و ذهن….
اینجا سرزمین نیست، آسمـــــــــــان است.