دوست خوبم به کانون ترک خودارضایی خوش اومدی. اگر این پیغام رو می بینی، به این خاطر هست که هنوز ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن تا به ما ملحق شی و از تمام امکانات سایت استفاده ببری.
اگر قبلا ثبت نام کردی، می تونی از اینجا وارد شی.

امتیاز موضوع:
  • 15 رأی - میانگین امتیازات: 4.73
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

گروه 1: "رهروان پاکی" (گروه آقایان)

(1398 فروردين 16، 6:48)سالِک نوشته است: سلام شیران خفته  4chsmu1

هلووووووو سالک 53
اوضاع احوال
براهی؟ 302

(1398 فروردين 16، 3:05)عاشق فاطمه زهرا نوشته است: خوش آمد می گم به برکه ی عزیز، چکاوک و علی به رهروان 302 

خیلی خوش اومدین و این جا رو خونه ی خودتون بدونید. Khansariha (69)
(1398 فروردين 15، 21:06)berkedaron نوشته است: قول بدم کول باشم راهم میدید 65

اختیار داری دادش

ما وقتی خوشحال می شیم که شما مدال های ما رو درو کنی
و از همه مهم تر روزهای پاکت همین طور بیشتر و بیشتر بشه
و زندگیت هم روز به روز زیبا تر بشه Khansariha (69)

مخسی که 53
خوشحالی شما که نیتت حتمی منه 303
واقعیت تنها چشمان توست 4chsmu1



[تصویر:  05_blue.png]
سلام دوستان
سخنرانی فیلیپ زیمباردو (استاد روانشناسی دانشگاه استنفورد) با عنوان زوال مردان (حذف مردان) واقعا قابل تامل هستش
https://www.ted.com/talks/zimchallenge/t...a#t-250832
اینم لینک سخنرانی،امیدوارم مفید باشه.
[تصویر:  05_blue.png]
 سپاس شده توسط
Hanghead سلام
راستش نمیدونستم کجا بنویسم کجا ننویسم... گفتم شاید بهتره توی رهروان بنویسم...
هی...
بچه ها... نمیدونم چطوری بگم
اما واقعا خسته شدم
خسته شدم از سرکوب
خسته شدم از راز نگه داشتن همه چی
این دو تا مثل یه سد جلوی نفس کشیدنم رو گرفتن
Tears  هر روز خبرهای ناامید کننده تر
هر روز حس و حال بدتر
نمیدونم تا کی باید تحمل کنم...
واقعا فلسفه اش چیه...
تا کی :(
تا کی :(
یکم سر و سامون میگیرم... یکم میرم رو به بهودی
حتی به اندازه ی یک درصد شاید... 
حالم خوب خوب میشه
اما.... انگار که آرامشی قبل از طوفان باشه
چیزی میاد و همه اش رو به هم میزنه ....
یادم نمیره دیروز چقدر بهم تنهایی خوش گذشت. نه فکر بدی . نه فکر عذاب وجدانی چیزی.... همه چیز آروم بود... و انقدر با لذت درس خوندم که آرزو کردم کاش همیشه این حس بمونه...
اما امروز.....  809197ps94ijjhwg
توی چند ثانیه یه اتفاق خیلی کوچولو افتاد....
این چند ثانیه مثل یه شعله ی کوچولو انباری از کاه رو شعله ور کرد  1276746pa51mbeg8j
و دوباره روز از نو و روزی از نو
دوباره باید ریکاوری روحی کنم
دوباره باید خودم رو جمع و جور کنم
خیلی خیلی عجیبه اما فشار روحی اونقدری زیاد شده که داره روی جسمم هم تاثیر میزاره...  Hanghead
دیگه نمیدونم باید کدوم راه تکراری رو دوباره امتحان کنم
دیگه نمیدونم حتی برای چی باید ادامه بدم
اصلا پاک زده به سرم...
همه چی ساکن میمونه تا وقتی که این آتیش خاموش بشه... اون وقته که عقلم میاد سر جاش
اما دوبارررره هیچی نشده این چرخه تکرار میشه...
809197ps94ijjhwg

داشتم پست آرمین رو توی درد دل ها میخوندم...
یه لحظه بغضم شکست ... واقعا نتونستم جلوی خودم رو بگیرم....
میتونم بگم توی وضعیت یکسانی قرار داریم.... 

(1398 فروردين 24، 20:55)آرمین نوشته است: بعضی وقت ها اون قدر زندگی تلخ میشه که با هیچ قندی نمی تونی شیرینش کنی.

تلخی من از نوع ابهامه که نمی دونم چه کنم.
چرا باید همه درها بسته باشه؟

---------------------------

دنبال یه معجزه بودم.
چند روز پیش داشتم میومدم بیرون که دیدم شون.

گفتن خوبی؟
گفتم نه. دیگه واقعا بریدم.

گفتم برام دعا کنید.
گفتن به دعا نیست. باید چاره کنیم.

من به یک باره فرو ریختم.
دنبال معجزه بودم.
و باز هم باید به «چاره» دل خوش می کردم.

خسته ام از همه چاره های بی نتیجه.
خسته ام از چاره ای که پیدا نیست.

---------------------------

رئیس مون امروز پای تخته نوشت:
«این آدم های موفق نیستند که شادند. این آدم های شاد هستند که موفق می شوند.»

باید شاد باشم تو همین شرایط ابهام.
حتما کلیدی هست که قفل در من رو باز می کنه.
حتما یه پنجره از روشنایی هست که من به چشم ندیدم.

خیلی رنج آوره.
اما من باز هم تلاش می کنم.  53258zu2qvp1d9v

Tears  احساس میکنم آرمین داره حرف دل خودم رو میزنه....
و احساس میکنم این اتفاقی نبوده که من توی این ساعت بتونم نت پیدا کنم و بیام کانون و دوباره یادم بیاد که تنها نیستم....

خیلی رنج آوره... اما من باز هم تلاش میکنم  53

پ.ن :
نظرتون چیه... منظورم اینه جای من بودید چیکار میکردید؟
توصیه ای ندارید برای اینکه بتونم حداقل اون شعله ی کوچیک رو برسونمش به ۱ بار در ماه؟ یا حتی برای همیشه خاموشش کنم؟
53  ممنونم ازتون
[تصویر:  Sign.png]
 سپاس شده توسط
(1398 فروردين 25، 0:25)aliunknown نوشته است: Hanghead سلام
راستش نمیدونستم کجا بنویسم کجا ننویسم... گفتم شاید بهتره توی رهروان بنویسم...
هی...
بچه ها... نمیدونم چطوری بگم
اما واقعا خسته شدم
خسته شدم از سرکوب
خسته شدم از راز نگه داشتن همه چی
این دو تا مثل یه سد جلوی نفس کشیدنم رو گرفتن
Tears  هر روز خبرهای ناامید کننده تر
هر روز حس و حال بدتر
نمیدونم تا کی باید تحمل کنم...
واقعا فلسفه اش چیه...
تا کی :(
تا کی :(
یکم سر و سامون میگیرم... یکم میرم رو به بهودی
حتی به اندازه ی یک درصد شاید... 
حالم خوب خوب میشه
اما.... انگار که آرامشی قبل از طوفان باشه
چیزی میاد و همه اش رو به هم میزنه ....
یادم نمیره دیروز چقدر بهم تنهایی خوش گذشت. نه فکر بدی . نه فکر عذاب وجدانی چیزی.... همه چیز آروم بود... و انقدر با لذت درس خوندم که آرزو کردم کاش همیشه این حس بمونه...
اما امروز.....  809197ps94ijjhwg
توی چند ثانیه یه اتفاق خیلی کوچولو افتاد....
این چند ثانیه مثل یه شعله ی کوچولو انباری از کاه رو شعله ور کرد  1276746pa51mbeg8j
و دوباره روز از نو و روزی از نو
دوباره باید ریکاوری روحی کنم
دوباره باید خودم رو جمع و جور کنم
خیلی خیلی عجیبه اما فشار روحی اونقدری زیاد شده که داره روی جسمم هم تاثیر میزاره...  Hanghead
دیگه نمیدونم باید کدوم راه تکراری رو دوباره امتحان کنم
دیگه نمیدونم حتی برای چی باید ادامه بدم
اصلا پاک زده به سرم...
همه چی ساکن میمونه تا وقتی که این آتیش خاموش بشه... اون وقته که عقلم میاد سر جاش
اما دوبارررره هیچی نشده این چرخه تکرار میشه...
809197ps94ijjhwg

داشتم پست آرمین رو توی درد دل ها میخوندم...
یه لحظه بغضم شکست ... واقعا نتونستم جلوی خودم رو بگیرم....
میتونم بگم توی وضعیت یکسانی قرار داریم.... 

(1398 فروردين 24، 20:55)آرمین نوشته است: بعضی وقت ها اون قدر زندگی تلخ میشه که با هیچ قندی نمی تونی شیرینش کنی.

تلخی من از نوع ابهامه که نمی دونم چه کنم.
چرا باید همه درها بسته باشه؟

---------------------------

دنبال یه معجزه بودم.
چند روز پیش داشتم میومدم بیرون که دیدم شون.

گفتن خوبی؟
گفتم نه. دیگه واقعا بریدم.

گفتم برام دعا کنید.
گفتن به دعا نیست. باید چاره کنیم.

من به یک باره فرو ریختم.
دنبال معجزه بودم.
و باز هم باید به «چاره» دل خوش می کردم.

خسته ام از همه چاره های بی نتیجه.
خسته ام از چاره ای که پیدا نیست.

---------------------------

رئیس مون امروز پای تخته نوشت:
«این آدم های موفق نیستند که شادند. این آدم های شاد هستند که موفق می شوند.»

باید شاد باشم تو همین شرایط ابهام.
حتما کلیدی هست که قفل در من رو باز می کنه.
حتما یه پنجره از روشنایی هست که من به چشم ندیدم.

خیلی رنج آوره.
اما من باز هم تلاش می کنم.  53258zu2qvp1d9v

Tears  احساس میکنم آرمین داره حرف دل خودم رو میزنه....
و احساس میکنم این اتفاقی نبوده که من توی این ساعت بتونم نت پیدا کنم و بیام کانون و دوباره یادم بیاد که تنها نیستم....

خیلی رنج آوره... اما من باز هم تلاش میکنم  53

پ.ن :
نظرتون چیه... منظورم اینه جای من بودید چیکار میکردید؟
توصیه ای ندارید برای اینکه بتونم حداقل اون شعله ی کوچیک رو برسونمش به ۱ بار در ماه؟ یا حتی برای همیشه خاموشش کنم؟
53  ممنونم ازتون

سلام
علی جان ببین زندگی همش قرار نیست سر بالایی باشه حتی برعکس همش قرار نیست سرپایینی یعنی میگم همش قرار نیست سختی بکشیم و شرایط سخت تحمل کنیم و برعکس همشم قرار نیست به میل ما بگذره
مثلا همین خود من حالا داستان داره برات میگم پریروز سر هیچی به هیچی دیدم داره روزم به فنا میره هرکاری کردم که به طرف بفهمونم که بابا این طور نیست دیدم نه واقعا گاهی اوقات بعضی ها حتی حاضر نیستن به خاطر طرف مقابل شون بهشون گوش بدن حتی. هیچی اقا زدم بیرون رفتم توی پارک شهرمون یکم تنیس بازی کردم بعدش رفتم یه تابی توی مسجد خوردم و اومدم داشتم کم کم اصابم میومد سرجاش که دیدم باز دوباره اومده سراغم و کلی وصله ای که شاید فقط به من نمیچسبه به من چسبوند باز روز از نو روزی از نو
اما شب برخلاف باورم دیدم مهربون شد و از یه سری چیزایی که واقعا چند وقتی هست ذهنما درگیر کرده داره ازم میپرسه و منم خوشم اومد که حداقل یکم داره راهنمایی میکنه ،باز یکم بهتر شدم صبحش گفتم امروز میرم کلی کاری که از قبل میخواستم بکنما میکنم رفتم
حالا میگم کلی کار منظورم یه کاره ولی اندازه ۱۰ تا کار ازم انرژی میگرفت
هیچی رفتم دانشگاه این کارم با رئیس هیت علمی رشتمون بود، هرچی نشستم دیدم ن فایده نداره ساعت ۸رفتم ساعت۱ اومدم هیچی اقا خلاصه سرتونا درد نیارم دیروز حسابی حالم گرفته وشد باز کلی نارو خوردم
اما به جهنم من کار درستا میکنم هرکی هرچی میخواد بگه
اره داداش سختی همیشه هست دراصل بایدم باشه اگه نبود که همش ما ها در یه سطح میموندیم
مراقب خودت باش
[تصویر:  y5m2_rishoo.png]
[تصویر:  Celebration_38.png]
و بازم امروز اون اتفاق تکرار شد
اما خب یه راه حل کوتاه مدت یا شایدم بلند مدت پیدا کردم
65  وضعیت غیر قابل توصیفیه
هر چقدرم سعی کنم نمیتونم  53258zu2qvp1d9v
ولی میشه به تعویقش انداخت
تا کی؟ الله اعلم :)
پ.ن 
از همین الان به دنبال راه حل کوتاه مدت بعدی ام  53258zu2qvp1d9v
[تصویر:  Sign.png]
 سپاس شده توسط
(1398 فروردين 24، 19:19)chakavak نوشته است: سلام دوستان
سخنرانی فیلیپ زیمباردو (استاد روانشناسی دانشگاه استنفورد) با عنوان زوال مردان (حذف مردان) واقعا قابل تامل هستش
https://www.ted.com/talks/zimchallenge/t...a#t-250832
اینم لینک سخنرانی،امیدوارم مفید باشه.


سلام چکاوک جان
من این رو تا حدودی مطالعه کردم حرفاش رو.
خیلی قابل تامل حرفهاش واقعا....

یه جوری داره هشدار می ده به بشریت 22


(1398 فروردين 26، 21:12)aliunknown نوشته است: و بازم امروز اون اتفاق تکرار شد
اما خب یه راه حل کوتاه مدت یا شایدم بلند مدت پیدا کردم
65  وضعیت غیر قابل توصیفیه
هر چقدرم سعی کنم نمیتونم  53258zu2qvp1d9v
ولی میشه به تعویقش انداخت
تا کی؟ الله اعلم :)
پ.ن 
از همین الان به دنبال راه حل کوتاه مدت بعدی ام  53258zu2qvp1d9v


علی جان فعلا توصیه ای ندارم.
تو که خودت بهتر از هر کی حال و هوای خودت رو می دونی و می تونی خودت رو مدیریت کنی.
ولی فقط می خواستم بگم که می ارزه بیشتر براش وقت بذاری.
حتی اگر یک سال طول بکشه که تازه راهش رو پیدا کنی
می ارزه، چون این طوری ۵۰ سال بعدش رو راحت تر زندگی می کنی 302 

************

وَجَاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ

برای یک نبرد سهمگین آماده ای؟
تا آخرین قطره ی خون آماده ایم

[تصویر:  05_blue.png]

لوتی ها [تصویر:  khansariha (18).gif]

عاشق فاطمه زهرا    هادی   همت   الون واریور

شعار ما:
مردانه و دست در دست هم تلاش می کنیم

تا از ننگ خلاص شویم و به دنیای سبز پاکی قدم بگذاریم

 سپاس شده توسط
محمد جان به قول یه دوست :
هر چی بیشتر روش وقت گذاشتم
بیشتر و بیشتر گیج شدم...
و بیشتر و بیشتر مطمئن شدم راجبش...
راه حل فعلی اینه.
به تعویق بنداز... و به تعویق بنداز... فعلا چیزای مهم تری هست که باید روشون فکر کنی  Hanghead
[تصویر:  Sign.png]
 سپاس شده توسط
(1398 فروردين 25، 0:25)aliunknown نوشته است: Hanghead سلام
راستش نمیدونستم کجا بنویسم کجا ننویسم... گفتم شاید بهتره توی رهروان بنویسم...
هی...
بچه ها... نمیدونم چطوری بگم
اما واقعا خسته شدم
خسته شدم از سرکوب
خسته شدم از راز نگه داشتن همه چی
این دو تا مثل یه سد جلوی نفس کشیدنم رو گرفتن
.
.
.

پ.ن :
نظرتون چیه... منظورم اینه جای من بودید چیکار میکردید؟
توصیه ای ندارید برای اینکه بتونم حداقل اون شعله ی کوچیک رو برسونمش به ۱ بار در ماه؟ یا حتی برای همیشه خاموشش کنم؟
53  ممنونم ازتون

سلام علی جان عزیزم

سر کار چند وقت پیش رئیس مون گفت همه مطالب تخته وایت برد رو پاک کنیم.
گفت این چه کاریه که ما مشکلات رو روی تخته می نویسیم. روز به روز اضافه هم می کنیم. اما هیچ کدوم حل نمیشه و بدتر با این کار، از نقص و کاستی های لاعلاج سیستم رنج می بریم؟
بیایم همه اش رو پاک کنیم و جمله های خوب بنویسیم. 

قرار بر این شد که هر روز یه نفرمون یه جمله روی تخته بنویسه.

چند روز پیش نوبت من بود.
اتفاقی داشتم گوشیم رو نگاه می کردم که دیدم تو تقویم نوشته: روز بزرگداشت عطار.
بی درنگ یاد شعر بی بدیل عطار افتادم.

معطل نکردم و پای تخته نوشتم:

[تصویر:  attar.jpg]

گر مرد رهی، میان خون باید رفت
وز پای فتاده، سرنگون باید رفت

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت

فکر می کنم اگر عطار هیچ نمی گفت و هیچ نمی نوشت
و فقط از تمام طول عمر، این دوبیتی رو به یادگار از خودش باقی میذاشت، سهم خودش از زیستن در این دنیا رو ایفا کرده بود.

ببین علیرضا
فوتبال یه بازیه. 
بازی بودن فوتبال تا حدی هست که ما ورزشکارهای داخل زمین رو بیشتر از اینکه به «ورزشکار» بشناسیم، اون ها رو «بازیکن» می بینیم.

اما همین بازی فوتبال، در عین بازی بودن، جدیه
نشون به اون نشون که بازیکن ها حتی شده همدیگه رو می زنن و با هم دعوا می کنن تا یه توپ رو صاحب بشن.

فوتبال بازیه.
اما بازیش جدیه.

دنیا و زندگی ما تو این دنیا هم بازیه.

این چیزیه که تو قرآن هم چند بار بهش اشاره شده:
«وَ مَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاَّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ»
«وَ ما هذِهِ الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ»
«زندگى دنیا، چیزى جز بازى و سرگرمى نیست!»

خیلی چیزهای این بازی دست من و تو نیست.
خیلی چیزها که در اختیار ما هست، به انتخاب خودمون نبوده.
به ما داده شده و ما فقط بازی کننده ی اونیم.

فرض کن ورق ها تقسیم شده باشه.
سهم تو از ورق ها، نه آس هست؛ نه شاه و نه بیبی. نه حتی سرباز.
آزار دادن خودت با ورق هایی که خوب نیست، فایده ای داره؟
می تونی بگی چون ورق های من، ورق های دلخواهم نیست؛ پس این دست رو باز نمی کنم و بازی رو به هم می زنم؟
جز انسان های کم ظرفیت چنین اقدام ابلهانه ای رو انجام نمیدن.
باقی، با همون دو لو و سه لو هایی که دست شون هست بازی رو انجام میدن.
اون ها که عاقل ترن، از همون دو لو و سه لو ها بهترین استفاده رو می برن؛ و گاهاً در عین ناباوری با همون ها هم برنده ی بازی میشن.

ببین علیرضا
درسته زندگی تو این دنیا بازی و سرگرمیه.
اما این بازی، مثل بازی فوتبال، جدیه.

پس فردا روزی، باید برای همین بازی، حساب پس بدیم.

چیزهایی تو زندگی تو وجود داره که به انتخاب تو نبوده.
این چیزها، اصلا دوست داشتنی نیستن.
اینکه خسته باشی، حق داری.
اینکه یه چیز به ظاهر غیرقابل تغییر رو نتونی تحمل کنی و به سرکوب ناچار شی، حق داری.
اینکه نتونی در موردش با کسی صحبت کنی و راز تو دلت بمونه هم می تونم بفهمم چقدر سخته. 
اما در هر حال، این چیزیه که به تو داده شده و تو بازی کننده ی اونی.

خدا خودش خوب می دونه به چه کسی چه ورق هایی داده.
به اندازه ی همون ورق ها هم ازش انتظار داره.

من می دونم بعضی مشکلات چقدر سخت هست.
فکر کن مشکل کسی، خودارضایی باشه. خودارضایی رو میلیون ها نفر دیگه داشتن که از اون ها هزاران نفرشون ترک کردن و بعد هم زندگی خوبی داشتن.
فکر کن مشکل کسی، داشتن یه پدر الکی باشه. میلیون ها نفر بودن که چنین پدری داشتن و بعد هم هزاران نفر از اون ها زندگی خوشی رو برای خودشون رقم زدن.

اما بعضی مشکلات، جنس شون با این مشکلات متفاوته.
نه به راحتی قابل ابراز هستن و نه اگه هم به کسی بگی، اون فرد می تونه تو رو درک کنه.
نه کسی رو می شناسی که از این شرایط عبور کرده باشه تا امیدوار باشی و نه راهی می شناسی برای اینکه تو اولین نفر برای عبور از چنین بحرانی باشی.

چند روز پیش که شعر عطار رو می نوشتم، یک بار دیگه تلنگر برای خودم بود:

نقل قول: گر مرد رهی، میان خون باید رفت
وز پای فتاده، سرنگون باید رفت

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت

گاهی اون قدر از بدن مون خون جاری هست که هر قدم برداشتنی برامون غیرممکن به نظر میاد.
گاهی اون قدر از پا افتادیم که تنها راه ادامه دادن، سرنگون بودنه.

با همه این سختی اما باور کن ادامه دادن تنها راه ماست.
این یعنی امیدواری در اوج ناامیدی.

باید قدم برداریم و از هیچ کس منتظر هیچ خبری نباشیم.
کسی که باید حرف بزنه، در زمانش حرفش رو به گوش ما می رسونه.
کسی که هواخواه ما هست، در جای خودش به قلب ما خواهد انداخت که چه باید بکنیم.
کسی که ما رو خلق کرده، وظیفه هدایت ما رو داره و اونه که باید بگه چطور راه رو ادامه بدیم.

میگی چی کار کنم؟
میگم با حداقل چیزی که می دونی، تو مسیر باش.
حتی اگه تنها چیزی که می دونی اینه که چی کار کنی تا این وضعیت بدتر نشه.
حتی اگه تنها چیزی که از دستت برمیاد اینه که چطور تو این لجن زار، بیشتر غرق نشی.

فرض کن من نمی دونم خودارضایی رو چطور باید ترک کنم.
اما در همین حد می دونم که کنترل نکردن چشم و ذهنم وضعیت من رو از اینی هست به مراتب بدتر می کنه.
تنها وظیفه من همین مراقبت از نگاه و فکر هست و لاغیر.

من باید تو این جاده ناشناس با همین سطح از اطلاعات قدم بردارم.
اگه من طاقت بیارم و سر قولم بمونم و جا هم نزنم، بالاخره روزی جاده به من نشون میده نادیدنی ها رو.

ما با حداقل چیزی که می دونیم، باید قدم برداریم.
اینکه مسیر روشن نیست، دلیلی برای جا زدن نیست و بدتر کردن اوضاع نیست.

کسی چه می دونه.
شاید روزی علیرضا تو این جاده در عین ناباوری، به مقصد رسید.
اون زمان، علیرضا خیلی حرف داره برای گفتن به همه اون هایی که از پا افتاده بودن. برای همه اون ها که زانوی غم بغل گرفتن رو به سرنگون ادامه دادن، ترجیح دادن.

علیرضا
با ورق های ناامیدکننده توی دستت، بهترین بازی رو کن.
همیشه برنده ها اون هایی نیستن که بهترین ورق ها رو دارن.

علیرضا هنوز 20 سالش هم نشده، اما فهم و درکش از 30 ساله ها و 40 ساله ها بیشتره.
هنوز دو دهه از زندگیش نگذشته، اما به اندازه ی چند دهه زندگی، پخته رفتار می کنه. 
دوره اخلاق ندیده و اتفاقا تو خونه مدام بی اخلاقی دیده، اما از همه بااخلاق تره.

اینکه خدا یه همچین کسی رو تو چنین شرایطی قرار میده حتما علتی داره.

هیچ چیز خدا بی حکمت نیست.
حتی عجیب ترین و سخت ترین شون.
ناباورانه ترین و به ظاهر غیرعادلانه ترین شون. 

حتما خدا برای علیرضا برنامه هایی داره.

برنامه های خدا برای علیرضا سخته.
اما حتما از پسش برمیومده که براش این طور برنامه ریزی کرده. 1
با باورهای آدم های اطراف مون نمیشه موفق شد
این ماییم که باید باور کنیم می تونیم 128fs318181

 سپاس شده توسط
نقل قول: سلام علی جان عزیزم

سلام آرمین جان  302
قبل هر چیزی از وقت با ارزشی که در اختیارم گذاشتی یه دنیا تشکر میکنم  302

نقل قول: سر کار چند وقت پیش رئیس مون گفت همه مطالب تخته وایت برد رو پاک کنیم.

گفت این چه کاریه که ما مشکلات رو روی تخته می نویسیم. روز به روز اضافه هم می کنیم. اما هیچ کدوم حل نمیشه و بدتر با این کار، از نقص و کاستی های لاعلاج سیستم رنج می بریم؟

Hanghead  دقیقا.. موافقم
یه زمانی هی دامن میزدم به مشکلات
وقتی که افسردگیم شدید تر از الان بود هی به خودم میگفتم من دیگه از هیچی لذت نمیبرم...
هی بیشتر خودم رو افسرده میگرفتم و انتظار معجزه داشتم... 
تا اینکه از یجایی به بعد گفتم بسه 
فکر کنم تو همین کانون خودمون گفتم... 
نمیگم شاد شاااد شاااد شدم... هنوزم افسردگیم سر جاش هست. اما نه به اون شدت. یجورایی در کنار همدیگه با خوشی و شادمانی زندگی میکنیم  128fs318181
نکته ۱ : به مشکلامون خیلی فکر نکنیم. دنبال راه حل باشیم. به جای اینکه هی بگیم وای من دیگه خوب بشو نیستم...
( حداقل برامون زمان میخره تا به کارای روزمره مون برسیم... )

نقل قول: آزار دادن خودت با ورق هایی که خوب نیست، فایده ای داره؟
می تونی بگی چون ورق های من، ورق های دلخواهم نیست؛ پس این دست رو باز نمی کنم و بازی رو به هم می زنم؟
جز انسان های کم ظرفیت چنین اقدام ابلهانه ای رو انجام نمیدن.
باقی، با همون دو لو و سه لو هایی که دست شون هست بازی رو انجام میدن.
اون ها که عاقل ترن، از همون دو لو و سه لو ها بهترین استفاده رو می برن؛ و گاهاً در عین ناباوری با همون ها هم برنده ی بازی میشن.

مثال جالبی وجود داره : یه آدم خیلی مهربون بهم می‌گفت : علیرضا، دست بردار، مثل این میمونه که تا آخر عمرت با خودت کلنجار بری و بگی چرا رنگ چشمام آبی نیست؟
از اون روز دیدگاهم نسبت به دردها خیلی تغییر کرد...
نکته ۲ : مشکلاتت رو بپذیر. حتی چیزایی که خودت هیچ انتخابی توشون نداشتی رو هم بپذیر. خودت رو دوست داشته باش. و بدون خدا میدونسته تو تحمل و صبرش رو داری. و این رو هم بدون، خدا چیز یا حتی چیزایی خارق العاده در ازای گرفتن اون چیزی که شب و روز براش ناراحتی در وجودت قرار داده  53258zu2qvp1d9v

نقل قول: چیزهایی تو زندگی تو وجود داره که به انتخاب تو نبوده.
این چیزها، اصلا دوست داشتنی نیستن.
اینکه خسته باشی، حق داری.
اینکه یه چیز به ظاهر غیرقابل تغییر رو نتونی تحمل کنی و به سرکوب ناچار شی، حق داری.
اینکه نتونی در موردش با کسی صحبت کنی و راز تو دلت بمونه هم می تونم بفهمم چقدر سخته. 
اما در هر حال، این چیزیه که به تو داده شده و تو بازی کننده ی اونی.

Hanghead تقریبا همه ی اونا رو پذیرفتم
ولی... بازم نمیتونم بگم چیزی که درگیرشم چه حسی داره...
نمیتونم توصیف کنم

نقل قول: اما بعضی مشکلات، جنس شون با این مشکلات متفاوته.
نه به راحتی قابل ابراز هستن و نه اگه هم به کسی بگی، اون فرد می تونه تو رو درک کنه.
نه کسی رو می شناسی که از این شرایط عبور کرده باشه تا امیدوار باشی و نه راهی می شناسی برای اینکه تو اولین نفر برای عبور از چنین بحرانی باشی.

دقییییقا... ببین افسردگی و سایر مشکلات این چنینی رو تونستم با یه روحیه ی قوی و ترک یه سری عادت های بد مثل خ.ا حل کنم. یا حداقل تا حدود زیادی کنترلشون کنم و توی زندگیم کمرنگشون کنم.
اما بعضی مشکلات ( خودمونی بگم : ) اصلا معلوم نیست فازشون چیه ... 
دیشب یه سری اتفاقاتی افتاد و تونستم کمک پیدا کنم
شاید بعدا مفصل راجبش صحبت کردم... اون شخص یه جرقه تو ذهنم زد:
نکته ۳ : میدونم ناامیدی، میدونم هیچکسی نیست که درکت کنه. میدونم دچار مشکلی شدی که شاید از بین یک میلیون نفر یک نفر دچارش میشه. و اون یک نفر تو هستی... اما به جنگیدن ادامه بده. راه رو برای هم نوعای خودت توی آینده باز کن. هدفت رو این بزار که اگه قوی باشی و به جنگیدن ادامه بدی میتونی به هم نوعای آینده ات کمک کنی... و زندگی رو براشون آسون تر کنی. خیلی حرفه ها! یک نفر رو از دردی که امروز داری میکشی نجات میدی

نقل قول: باید قدم برداریم و از هیچ کس منتظر هیچ خبری نباشیم.
کسی که باید حرف بزنه، در زمانش حرفش رو به گوش ما می رسونه.
کسی که هواخواه ما هست، در جای خودش به قلب ما خواهد انداخت که چه باید بکنیم.
کسی که ما رو خلق کرده، وظیفه هدایت ما رو داره و اونه که باید بگه چطور راه رو ادامه بدیم.

نکته ۴ : شاید در این بین حسرت بعضی چیزا رو بخوری... مثلا من میگم ببین بقیه‌ی هم سن هات چه خوب درس میخونن و تمام فکر و ذکرشون درسشونه و اینکه روزی چند تا تست بزنن!
این درست. اما کدوم هنر بیشتری کرده؟
آشپزی که با حـــدأقل مواد غذایی یه غذای عالی و خوش مزه درست میکنه؟
یا آشپزی که همه نوع مواد غذایی در اختیار داره؟

نقل قول: ما با حداقل چیزی که می دونیم، باید قدم برداریم.

اینکه مسیر روشن نیست، دلیلی برای جا زدن نیست و بدتر کردن اوضاع نیست.

^ نکته ۵ ^

جا داره از تک تک دوستای خوبم تشکر کنم
مرسی که هوام رو داشتین
مرسی و مرسی و مرسی ^ ∞
امیدوارم بتونم تمام محبت هاتون رو جبران کنم
302
[تصویر:  Sign.png]
 سپاس شده توسط

موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع / نویسنده
آخرین ارسال
1397 اسفند 9، 15:06
آخرین ارسال: mehdi0


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان