دوست خوبم به کانون ترک خودارضایی خوش اومدی. اگر این پیغام رو می بینی، به این خاطر هست که هنوز ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن تا به ما ملحق شی و از تمام امکانات سایت استفاده ببری.
اگر قبلا ثبت نام کردی، می تونی از اینجا وارد شی.
مهمان عزیز : ..::.. قالب کانون تغیـــــــــــیر پیدا کرد ..::..


امتیاز موضوع:
  • 12 رأی - میانگین امتیازات: 4.42
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

درد دل های شما

موسی علمیرادی
 
من از این نفس، از این بی سر پا خسته شدم
خودم از دست خودم آه خدا خسته شدم

اینکه هر روز بیایم تو مرا عفو کنی
بروم باز خطا پشت خطا خسته شدم

من از این چشم که جز تو همه را می بیند
از همین کوری و این ‌منظره ها خسته شدم

به همه وعده جبران محبت دادم
جز تو ای خوب ... از این رسم وفا خسته شدم

لا اقل کاش دمی شکرگزارت بودم
من از این لال زبانی به خدا خسته شدم

ای که ناگفته همه حاجت ما را دادی
قسمتم کن بروم کرب و بلا خسته شدم

وَجَاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ

برای یک نبرد سهمگین آماده ای؟
تا آخرین قطره ی خون آماده ایم

[تصویر:  05_blue.png]

لوتی ها [تصویر:  khansariha (18).gif]

عاشق فاطمه زهرا    هادی   همت   الون واریور

شعار ما:
مردانه و دست در دست هم تلاش می کنیم

تا از ننگ خلاص شویم و به دنیای سبز پاکی قدم بگذاریم

 سپاس شده توسط
آرزوی عجیبی کردم...
آرزو کردم که کاش یبار دیگه بهم پیام بده... ( از اونجایی که من تمام پل های ارتباطیم با اون رو پشت سرم خراب کردم... )
و حرف دلم رو بهش بزنم
و بگم که آشنایی من با اون، احمقانه ترین رویداد زندگیم بوده....
حس میکنم بعد این کار یکم بهتر بشم...
شایدم اشتباه حس میکنم...
[تصویر:  Sign.png]
........
 سپاس شده توسط
این همه کار خوب توی دنیا هست.
کارهای خوبی که لذتش ممکنه بعضی وقتا حتی بیشتر از لذت کارای مسخره باشه.
اما چیه که ما رو میکشونه سمت چیزای بد وقتی کلی کار خوب برای انجام دادن هست؟
چرا هم سن و سال های من با وجود اینکه میدونن مواد روزگارشونو تباه میکنه اما بازم با جان و دل وقت صرف مصرف کردنش میکنن؟
اصلا جای دوری نرم... چرا من بعضی وقتا میرفتم سمت خ.ا یا پ... وقتی هزار تا کار مثبت دیگه میتونستم انجام بدم؟
وقتی میتونستم دل یکی رو شاد کنم. میتونستم یه برنامه مفید بسازم. میتونستم مشکل یکی رو حل کنم. میتونستم به یه تماس تلفنی پاسخ بدم. میتونستم یه آبرنگ بکشم. یا یه رنگ و روغن. یا حتی یه چهره سیاه و سفید. میتونستم وقت بزارم روی یادگیری یه سری چیزایی که بلد نیستم. میتونستم به یه دوست زنگ بزنم. میتونستم با داداشم وقت بگذرونم و................. الی بی نهاااایت
بعضی چیزا قابل درک نیستن....
این یکی از اون چیزاست... حداقل برای من...  Hanghead
[تصویر:  Sign.png]
........
من به ناچار و ساده انگارانه تو رو خوندم.
تو مختار و بزرگ منشانه از مهر و محبت با همه بی نیازی به سراغم اومدی.

اومدی.
قصه به دستم دادی و رفتی.

منِ بی طاقتِ کم هوش کجا.
قصه ی تاب و توان تو دل افروز کجا.

از اول بنا بود این همه بی خبری؟

بیا و قصه از دستم بگیر.
می ترسم از پایان قصه ای که تو نباشی.  53258zu2qvp1d9v

شامگاه نوزده بهمن 97
 سپاس شده توسط
اینقدر عمرمئن میگذره تا یه روز از راه میاد که نباید میومد، روزی که همه ی مشکلاتت حل شده ان اما یه مشکل سخت تری جلوی پاته که اینقدر باهاش دست و پنجه نزم کردی و نمیدونی حکمت خدا چیه که ناامید میشی، ترجیح میدی بشینی یه گوشه بی تحرک فقط گذر عمر رو ببینی و هیچ تلاشی نکنی تا تموم شه زندگیت.
تو این روز اگر بهترین خبر دنیا رو بهت بدن شاد نمیشی، روز تولدتم باشه شاد نمیشی هیچی خوشحالت نمیکنه حتی یه خبر از دوست قدیمی یا یه خواب شیرین از یه عشق قدیمی که دیگه تو دنیا نیست که ببینیش.
تو این روز که معلوم نیست شنبه است یا چندشنبه؟ تو زمستونه یا تو تابستون؟ 
فقط میدونی دلت، وجودت خزون رو هم رد کرده و رسیده به زمستون، زمستونی که امید نباشه همون زمستون میمونه
دیگه طبیعت برات میمیره و چرخه ی طبیعتی وجود نخواهد داشت دراز میکشی چشماتو میبندی و در انتظار یه مفهوم غیر قابل درک زندگی میمونی تا بلکه اون نجاتت بده: مرگ
[تصویر:  Untitled_1.png]
[تصویر:  %D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1_%D8...%D8%A7.jpg]
یکی از اینکه چرا بچه ی طلاق هست عذاب میکشه
یکی دیگه از اینکه چرا پدر و مادرش هنوز طلاق نگرفتن ...
یکی از اینکه تک فرزنده ناراحته، یکی دیگه  از اینکه توی یه خونواده پرجمعیت هست ناراحته
یکی تا ابد تنهای تنها میمونه و توی تنهایی هاش لذت میبره
اما یکی دیگه حتی نیم ساعت هم نمیتونه تنهایی رو تحمل کنه.
یکی به آتئیست بودنش ( خداناباوری ) افتخار می‌کنه، یکی به تئیست ( خداباوری ) بودنش.
یکی از پورن دیدن لذت میبره، یکی دیگه از کمک کردن به دیگران.
یکی تمام حواسش به حرف زدنش هست که یوقت حال دیگران رو با حرف هاش خراب نکنه
یکی دیگه هر چی دم دستش بیاد به دیگران میگه و همه رو فراری میده
یکی حسرت نداشتن پدر توی زندگیش رو میخوره
یکی دیگه اصلا قدر پدرش رو نمیدونه
یکی دیگه هم آرزو میکنه کاش اصلا پدر نداشت...
یکی چنان غرق کارش میشه که نمیفهمه چجوری زمان میگذره
یکی هم مدام به ساعت زل میزنه و لحظه شماری میکنه برای اتمام ساعت کاریش
یکی از آهنگ گوش دادن لذت میبره، یکی از سیگار کشیدن
یکی از اینکه هر آخر هفته آهنگ های جدید رو دانلود کنه لذت میبره، یکی دیگه از اینکه بره در مغازه و سیگار یک هفته‌اش رو بخره لذت میبره
یکی توی گذشته زندگی میکنه
یکی توی زمان حال
یکی هم توی زمان آینده
اما یکی هم اصلا زندگی نمیکنه. زنده ست اما فقط نفس میکشه
یکی نسبت به کوچکترین چیزا هم حساسه و بهشون اهمیت میده
اما یکی اصلا بیخیاله و دنبال اینه که از زیر بار مسئولیت در بره
یکی مثل مرد سر قولش میمونه و بالاخره انجامش میده، حتی اگه زمان طولانی هم ببره...
یکی هم مثل دسته چک فقط قول میده.... و آخر کار تمام چک هاش ( بخونید قول هاش ) برگشتی میخوره...
یکی هدفش خندوندن بقیه از ته دله
یکی هم مامور اینه که فقط اعصاب اطرافیاش رو به هم بریزه
یکی دغدغه اش یادگیری چیزای جدیده
اما یکی دیگه تنها دغدغه اش حفظ کردن اسم هنرپیشه های فیلم های پورن هست...
یکی با تمام دل و جون دانشش رو بهت انتقال میده، بدون هیچ منتی
اما یکی دیگه از انجام این کار خیلی زورش میاره...
.
.
زندگی برای هر کسی یه معنی داره...
تا حالا شده از خودت بپرسی زندگی برای من چه معنی داره؟
Hanghead
[تصویر:  Sign.png]
........
تا یه سنی هر وقت به خودم نگاه می کردم می دیدم آخ حون حدی جدی بهتر شدم
اما از اون بعد هر بار با دقت به خودم نگاه کردم دیدم اه اه عجب آدم بیخودی شدم


یکی از این عیبهای نوظهور که خیلی ام بده اینه که آدم تلخ و منفی نگر و غرغرویی شد!

حالا به هر دلیل یا بی دلیل ، اصلا مهم نیست و البته هیچی دلیلی هم قابل قبول نیست

بعضی روزا با خودم تصمیم می گیرم روزه سکوت بگیرم تا کمتر حرفای دری وری بگم
اما دائم از درون دارم به خودمم سم پاشی می کنم

چمه؟
یعنی من دارم زیر بار مشکلات کم میارم؟
نه!
حق ندارم
گنج و مار  و  گل و خار  و  غم و شادی  به همند!

[تصویر:  nasimhayat.png]
[تصویر:  36.png]
ميتوانم عزيز
دقيقا من هم مشكل شمارو دارم 
تا يه سني از بقيه همسن هاي خودم موفقيتام خييلي بيشتر بود و يه سر و گردن از بقيه بالاتر بودم و هميشه مورد احترام در خانواده و جاهاي ديگه بودم ولي از يه سني به بعد حسابي خراب كردم الان هيچ احترامي پدر و مادرم برام قائل نيستن
البته همش تقصير خودمه
ولي ميخوام تغيير كنم چون از اين درماندگي اولين كسي كه اسيب ميبينه خودمم 53
[img=0x0]http://www.ktark.com/05_blue.png[/img]
فرار از واقعیت...
تنها راه درمان برای یکی با مشکلات منه...
فرار از واقعیت چیزیه که برات زمان میخره.
زمان میخره تا حداقل به بقیه ی کارات برسی...
خیلی دوستش ندارم...
چون باعث میشه مرز بین واقعیت و خیال خیلی زیاد بشه...
و همین آدم رو کم کم خیالاتی میکنه....
اما... خب... 
راه بهتری به ذهنم نرسید...
زمان زود میگذره...
آره زمان زود میگذره...
و به قول موری عزیز... گاهی وقتا شما قدر یه لحظه رو نمیدونید تا اینکه اون لحظه به خاطره تبدیل میشه...
53
[تصویر:  Sign.png]
........
 سپاس شده توسط
مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت
ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا

دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی
تو از این چه سود داری که نمی‌کنی مدارا
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایان بنوازد آشنا را
چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی
دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را
به خدا که جرعه‌ای ده تو به حافظ سحرخیز
که دعای صبحگاهی اثری کند شما را



همه شب در این امیدم Khansariha (45)
یک راند دیگر مبارزه کن ...


  [تصویر:  zko_mxcpx3irr8xxxrsdbdjwa0n2.png]

لوتی ها Khansariha (18)

عاشق فاطمه زهرا    هادی   همت   الون واریور

شعار ما:
مردانه و دست در دست هم تلاش می کنیم

تا از ننگ خلاص شویم و به دنیای سبز پاکی قدم بگذاریم
 سپاس شده توسط


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان