سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام را مشاهده نموده ای به معنی آن است که شما هنوز ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن ما استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کرده اید، وارد شوید.
جهت ارتباط با مدیران
کلیک کنید

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

شرکت در مسابقات فردی و گروهی ویژه ترک
بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت


امتیاز موضوع:
  • 6 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
درد دل های شما
(1396 تير 27، 9:57)همساده نوشته است:  
دیروز تو ماشین داداشم بودم. گفت که چندتا نیروی طرحی خوب اومدن تو ادارشون قصد ازدواج نداری؟ منم خیلی منطقی و با وقار با پرهیز از هر لودگی و شوخی گفتم نه فعلا.
یهو شروع کرد به زدن ضربه چپ و راست: اون دختره که میخواستی تو تلگرام همش عکس عوض میکنه (من خشکم زد چه بی مقدمه!!! چرا شمارشو سیو داره ؟ اصن چرا داره یاد آوری میکنه و هزارتا سوال که همزماناز مغزم میگذشت) با خنده ادامه داد عکس حلقه نامزدی و اینا میزاره ( قلبم تند تند میزد حرفی به ذهنم نمیرسید به بیرون نگاه میکردم) ادامه داد خیلی دختر سرسختی بود وقتی باهاش حرف میزدم( مغزم قفل کرده بود واسه عوض کردن موضوع من گفتم ا نگاه کن ماشین جلویی شبیه ماشین داداش بزرگه نیست) قهقه سر داد و گفت میخوام راجع به این موضوع بحرفم (بغض گلومو گرفته بود چهره اون اومد تو ذهنم حرفاش صداش چقدر ناگهانی...) دیگه راستش یادم نیس چی گفت غرق افکار خودم بودم راجع به یه کلیپ  از درین درین داشت میگفت که با اندک رمقی که واسم مونده بود خودمو جمع و جور کردم گفتم چت شده یهو بس کن. بازم قهقهه و شروع کرد با دهنش آهنگ دیرین دیرین و میگفت با تو کاری ندارم دوست دارم آهنگ بزنم. یهو گفت دوستش موقعی که کسی شکست عشقی میخورده....نزاشتم حرفش تموم شه گفتم دوستت غلط کرد ... خورد. ساکت شد چیزی نگفت با هم رفتیم مزرعه حرفهای معمولی و اینا زدیم ولی اصلا نفهمیدم دارم چه کار میکنم مشغول کود پاشی شدیم. مثل مرغ سرکنده شدم از دیروز نمیتونم درس بخونم نمیتونم تمرکز کنم همش افکاری که کلی تلاش کردم ازشون رها بشم احساساتی که ازشون گریزان بودم یهو همه داره میزنه بیرون. مدت خوبیه لغزشام فقط توی خوابه هرچند که اونم روزامو صفر میکنه ولی دلم بهش خوشه. ببینم چی میشه. پاکترین حس ها پاکترین دغدغه ها میشه آتو دست بقیه و میشه چماق رو سر آدم. انسان موجود خوبی نیست ناخوداگاه هم شده شر میرسونه به آدم و ضربه میزنه حتی بهترین و نزدیکترین افرادت.کاش کسی خبر نداشت از قصه من.

گاهی اگر گره نخوریم به ادمهای روی زمین و فقط همون روح خدایی هر انسان رو به انسانیتش قبول کنیم و توقعی نباشه هر خطایی هم صورت بگیره هرچقدر هم ک دل بشکنه در نهایت بلند میشیم و راهمون رو خیلی محکم تر ادامه میدیم یادمون میمونه تنها به دنیا اومدیم تنها هم میمیریم وقتی برای موندن در کنار تلخیا رو نداریم یک عالمه هدفهای خوب منتظرن تا بهشون برسیم پس قوی میشیم .بدترین تلخ ترین میگذره و خدا هم در حالا تماشاس جایی ک هست هم خیلی محکمه

خیلی خیلی زیاد تمرین میخواد ولی تنها راهیه ک میشه از کنار تمام تلخیایی ک هست گذشت
 آینه حتا اگه بشکنه باز هم آینه است آدم میتونه خودشو توی هر تیکش ببینه
روح ما آدما هم عین آینه میمونه
قاب دور اینه خراب میشه موریانه میخوره
ولی روح باقی میمونه
میخوام روحم رو تمیز کنم
Khansariha (69)
[تصویر:  nasimhayat.png]
پاسخ
 سپاس شده توسط ehsan90 ، همساده
سلام 
چند روز پیش تو کانال دکتر شیری مطلبی رو خوندم که منو به فکر فرو برد برای همکارم فرستادمش تا شاید اونم بتونه اندکی با خودش کنار بیاد
اینجا میذارمش شاید بدرد کسایی ک مثه من زمانی دلیسته کسی بودن بخوره

 نشخوار نکن، زندگی کن!

دکتر شیری در یکی از فایلهای صوتی کلاس نبوغ عاطفی اش در پاسخ به پسری که میگوید «دختری که متقابلا یکدیگر را دوست داشته اند بعد از 7 سال او را رها کرده است و حالا دیگر میخواهد همانطور عاشق آن دختره بماند و ادم دیگری به زندگی اش راه نمیدهد»، خیلی صریح جواب میدهد :«تو که عشق رو انتخاب نکرده ای. تو اصلا با این نقشت حال میکنی. تیریپ عاشقی و خرفداکاری برداشتی و بهت حال میده. باید حوزه شاعرانگی و حقیقت را جدا کنی و البته این درد دارد. عشق آدم رو دلیر میکنه و ممکنه روی خودش هم تیغ بکشه. تو هنوز هم داری به شکستی که خوردی افتخار میکنی. برایت افتخار دارد که مثل آدم های فداکار کشیدی کنار.اصلا موقعی که از آن حرف میزنی چشمانت برق میزند! الزاما فداکاری کردن به معنی خوب بودن تو نیست.
 بازی عشق رو نشخوار میکنی. عاشقی رو يه لمسى کردی, حالا برگرد برو سر زندگیت. این فایل زندگیت را close کن و برو جلو.
 لازم نیست زخمهات رو برای زندگی جدیدت پلی کنی. 
ممکنه باز عاشق بشی؟ شاید. 
ممكنه همان حس رو تجربه کنی؟ فکر نکنم.مهم هم نیست. اما ممکنه. ولی تو هنوز در دادگاه درونیت اون دختر رو خیلی مقصر میدونی.و این دادگاه منصفانه ای نیست. حتی ممکنه اون هم حرفایی برای گفتن داشته باشه.اما الان بحث حقانیت نیست. مهم اینه که آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت اما زندگی هنوز هم ادامه داره...»

خوب است چقدر این فایل را گوش داده باشم و هی به نبوغ فکری خودمان فکر کنم؟ هی دارم به همه چیز زندگیمان سرایتش میدهم. واقعا همینطور است ها. ماها اصلا به درجه ای از نبوغ فکری نرسیده ایم که بدانیم زندگی دقیقا با همین فراز و نشیب هایش معنی پیدا میکند. هیچ کس هیچ جا ننوشته، تضمین نداده و امضا نکرده که پدرمان فوت نخواهد کرد، آدم هایی که دوستشان داریم ما را ترک نخواهند کرد، یکدفعه همه چیز زندگیمان برباد نخواهد رفت و ... حتی وجه دینی اش را هم بخواهیم ببینیم، اصلش اینست که آدمی/مومن همیشه خودش را در معرض این ابتلائات ببیند. البته باید توکل داشته باشد و از خدا بخواهد که او را مبتلایی نکند که بیم از دست دادن ایمانش در آن باشد. اما همین است دیگر. نمیشود زندگی را فقط در فرازهایش دید و وقتی به نشیب آن رسیدیم، هی بنشینیم یک گوشه، عزا بگیریم، لامپ ها را خاموش کنیم، مف مفی شویم و اشک دم مشکمان باشد. باید یاد بگیریم زندگی را با همین چیزهایش یک «کلی» ببینیم و تفکیک ناپذیر. آنوقت دیگر یاد میگیریم که به زخم هایمان افتخار نکنیم. هی جوری رفتار نکنیم که دیگران برایمان دل بسوزانند و شفقتمان کنند. هی ننشینیم از بدی هایی که دیده ایم بگوییم و به زور بخواهیم که دیگران به ما حق بدهند. بگویند تو راست میگویی و فلانی چقدر ادم بدی بود که قدر تو را ندانست و فیلان و بیسار کرد. یاد بگیریم که زندگی هم همیشه چیزهایی برای رو کردن دارد و اصلا این قانونش است که هرچقدر تو را ضعیف تر ببیند، از آزار دادن تو بیشتر لذت میبرد.

**آدم باید حواسش باشد که غیر از خواسته های خودش در عالم قوانین دیگری هم حاکم است. ادب دعا اینست که بگویی خدایا من آدمی هستم که اهل ضایع کردن فرصت هام هستم. اهل قمار بازی ام اما تو مرا سر میز خوبی بنشان. خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش...

پ ن:

1- علی صالحی یک کتابی دارد به اسم "زندگی کن بگذار دیگران هم زندگی کنند". یک همچین چیزی باید آویزه گوش همه ما باشد.

2- همکاری دارم که تو اتاق خودمه از وقتی میاد سرش تو گوشیه تااا وقتی که میره این وسط مسطا کارم میکنه ..کارش چک کردن پستهای اینستاگرام پسریه که مدت دوسال و اندی با هم بودن و بعد بهم خورده 
هنوز از عشق سابقش دل نکنده اما وارد ی رابطه با پسر دیگه ای شده ی رابطه جدی بریا ازدواج هر روز پسره ساعتها زنگ میزنه و برنامه هاشو با نظر همکارم میبره جلو برای هر چیزی ازش نظر میخواد و من میبینم چطور همکارم داره تو این بلاتکلیفی عاطفی له میشه
وقتی میبینه عشق سابقش تو اینستا به ی دختر ک کامنت گذاشته زیر پستش جواب میده و شعر رد و بدل میکنه میشینه ساعتها اشک میریزه پیام میده و جوابی نمیگیره
تلفنش زنگ میخوره و پسری که الان تو زندگیشه با عشق باهاش حرف میزنه و همکارم جوابشو میده 
اینقد این سیکل تکرار میشه هر روز جلو چشمم که بی طاقتم میکنه
امروز باهاش حرف زدم گفتم عشق حرمت داره بخاطر تنهایی به کسی پناه نبر .. یا عشق سابقتو رها کن یا وارد رابطه با کس دیگه ای نشو
میدونم تو کتش نمیره
براش نگرانم اما وظفمو انجام دادم
مدتهااااااس عشق رو بوسیدم گذاشتم کنار ان شاءالله همکار منم به صلح درونی با خودش برسه
یا علی
خداوندا
مرا آنقدر قوی کن 
که با قوی ترین دشمنم که خودم هستم 
روبرو شوم 
آمین
پاسخ
 سپاس شده توسط یوسف ، همساده ، engineer ، طاهر ، می توانم
چرا ادم تو یه لحظه اینقدر سرشار از انرژی و انگیزه میشه و اینقدر حس خوبی داره یه دفه دو ساعت بعدش درست برعکس میشه Khansariha (60)  کاش میشد لحظه هایی ک حسمون خوبه رو  سیو میکردیم جاهایی که بی انگیزه میشدیم دوباره لودش میکردیم    29
[تصویر:  sign_main_m.png]
پاسخ
 سپاس شده توسط یوسف ، همساده ، engineer ، حوا هستم ، خاله شادن ، می توانم
سلام پست خاله شادن رو خوندم... خب چون نزدیکیم با هم نظرمو میزارم براشون: 303
برنامه بهبودی ما راهکار خیلی ساده ای جلوی ما گذاشته  که یه سور زده به تمام روانشناسا و مشاورها...
سال ۹۳ وقتی تو اوج خوش خوشان عشق و عاشقی بودم فکر میکردم خوشبختترین پسر دنیام که وارد یه رابطه پاک شدم و یکی رو اینقدر میخام و اونم منو میخواد. به یه دوست بهبودی خیلی بزرگ بعد از جلسه ای که پر از روحانیت و شور شده بودم و حالم عالی بود گفتم میخوام واسه نامزدمم شده پاک بشم.
یهو برق گرفتش گفت اه تو وسط  یه رابطه  جدی هستی؟ چرا نگفتی این همه مدت!!! چندتا سوال دیگه ازم پرسید وقتی از نگرشم به عشق مطلع شد یه جمله گفت:
 همون اندازه ای که خودارضایی نقصه به همون اندازه وابستگی عاطفی هم نقصه
خب من نپذیرفتم. پذیرش اینکه معتاد به خودارضایی هستم خیلی راحتتر بود از این. یه عمر از رو منبر کوچه و خیابون و خانواده کتاب و شعر و عشقهای اساطیری تو مغزم کرده بودن عشق عشق عشق. قضیه که مثه خودارضایی نبود که عالم و آدم بگن بده و با گوشت و تنم حس کرده باشم که نقصه. صحبت عشق بود چه واژه زیبایی مگه میشه این نقص باشه؟ خب  نپذیرفتم و با مخم خوردم زمین.
یعنی الان این جمله که من عشق رو بوسیدم گذاشتم کنار مثه این میمونه که بگم من خودارضایی رو گذاشتم کنار یعنی چیز خوبی بود و من گذاشتم کنار یعنی میشد با اون حس و حال زندگی کرد ولی من نخواستم و گذاشتم کنار یعنی اون زندگی رو دوست داشتم و اونجوری خوب بوده کاش ادامه پیدا میکرد.عشق من هیچ حرمتی نداشت.
نمیخوام بگم مشکل من از همه حادتره ولی به جرئت میتونم بگم بالای ۷۰ درصد روح و ذهن و جسمم درگیر این قضیه شده تو این مدت دلتنگی غصه غم افسوس حال خرابی ولی یه نکته مثبت اینه که پذیرفتم حال من طبیعی نیست درست مثله خودارضایی که طبیعی نیست و از یه نقص سرچشمه میگیره. 
..............................................................
پیام بهبودی که باید با آب طلا نوشت 
نظریه شفابخش این بود که من نباید به هیچ چیز وابستگی داشته باشم .
"به هیچ حس مطلقی ، به هیچ شخص و گروه خاصی و به هیچ موقعیتی" تا بتوانم انسان کاملی باشم .
من میدانم که عیب اصلی زندگیم میل به وابستگی مطلق به داشتن جایگاه در جامعه و به امنیت مادی و عاطفی و به داشتن عشقی درست بوده است.من همیشه چه بصورت خودآگاه و چه ناخودآگاه ، این چیزها را به عنوان شرایط اصلی خوشبختی خواسته ام .
ﺳﺮﺗﺎﺳﺮ ﻣﺴﯿﺮ ﺑﻬﺒﻮﺩﯼ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﻼﺻﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ: ﯾﺎﻓﺘﻦ ﺑﺨﺶ ﺩﯾﮕﺮ ﻭﺟﻮﺩ ﺧﻮﯾﺶ . ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻭﺍﻧﻤﻮﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺩﺭ ﺟﺴﺘﺠﻮﯼ ﺩﺍﻧﺶ ، ﺁﺭﺍﻣﺶ، ﻗﺪﺭﺕ  عشق ﻭ ﯾﺎ ﭘﻮﻝ ﻫﺴﺘﯿﻢ . ﺍﮔﺮ ﻧﺘﻮﺍﻧﯿﻢ ﺑﺨﺶ ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﺑﯿﻢ ، ﻫﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﯾﻢ ﻧﺎﻗﺺ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ .
طلب و انتظار عشق ورزی از دیگران حقارت است .آنچه که از دیگری انتظار داري در توست. عشق در توست ، نور در توست،  خدا در توست.
[تصویر:  05_blue.png]
پاسخ
 سپاس شده توسط یوسف ، engineer ، حوا هستم ، خاله شادن ، می توانم
چون شرایط ازدواج ندارم خانوادم اگه خواستگارم میومد خودشون ردش میکردن یا میگفتن هنوز زوده (فامیل ما ازدواج تو سن بالا مده !)منم موافق بودم با نظرشون تا این آخری چون شرایطش خیلی مناسبه از همه نظرم خوبه مجبور شدن بهم  بگن تا خودم تصمیم بگیرم ولی خب اوضاع من فرقی نکرده هنوزم آمادگی ازدواج ندارم دوس دارم ازدواج کنم ولی نه الان و اینجوری و من حتی هیچ علاقه ای هم بهش ندارم نمیخوام صرفا به خاطر نیاز جسمم ازدواج کنم . از طرفی هم ذهنم درگیر این شده اگه یه روزی بخوام ازدواج کنم باید بگم که قبلا یه نفر دیگه رو دوس داشتم یا نه اگه پرسید من چی بگم اصلا دل خودم چه جوری راضی کنم
از وقتی که این موضوع پیش اومده بازم به هم ریختم این روزا خیلی سخت خودم کنترل میکنم دلم میخواد فریاد بزنم همه دست از سرم بردارن.
«أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَری؟!»
بار پروردگارا دل های مارا به باطل میل مده پس از آنکه به حق هدایت فرمودی
و به ما از لطف خود رحمتی عطا فرما که تویی بسیـــار بخشنده آل عمران آیه8
تاریخ تولدم:دوشنبه 22 آذر95 ساعت 10:30
یا رفیق من لا رفیق له...
[تصویر:  _رنگی.gif]
پاسخ
 سپاس شده توسط یوسف ، شادبانو ، خاله شادن ، می توانم
(1396 تير 28، 20:13)همساده نوشته است:  سلام پست خاله شادن رو خوندم... خب چون نزدیکیم با هم نظرمو میزارم براشون: 303

یعنی الان این جمله که من عشق رو بوسیدم گذاشتم کنار مثه این میمونه که بگم من خودارضایی رو گذاشتم کنار یعنی چیز خوبی بود و من گذاشتم کنار یعنی میشد با اون حس و حال زندگی کرد ولی من نخواستم و گذاشتم کنار یعنی اون زندگی رو دوست داشتم و اونجوری خوب بوده کاش ادامه پیدا میکرد.

ممنون اقا همساده صحبتهای شما برای من همیشه اموزنده است
در مورد این بخش صحبتهاتون باید بگم راستش با اینکه مهیار رو با همه وجود دوست داشتم اما دیگه دوس ندارم برگردم به اون رابطه و الان ک مدتها ازش گذشته وقتی ی مرور میکنم میبینم چقد خودم رو حذف کرده بودمو خودمو نادیده میگرفتم من بخاطر اون دچار این بختکی شدم ک الان بخاطرش اینجام
عشقی ک پر از وابستگی باشه رو بوسیدم گذاشتم کنار عشقی که توش محو باشم رو گذاشتم کنار عشقی که توش قدرت ن گفتن نداشته باشم رو گذاشتم کنار 
عشق به ادم بال و پر میده ن ک بال ادم رو قیچی کنه و بمونی تو گِل وابستگی
برای من عشق مهیار این بود ..الان ی خاطره اس خاطره ای که براش احترام قائل هستم بعنوان بخشی از خاطراتم 
اما دوست ندارم برگردم بهش مگر اینکه شرایط خیلی عوض شه ک میدونم نمیشه
خداوندا
مرا آنقدر قوی کن 
که با قوی ترین دشمنم که خودم هستم 
روبرو شوم 
آمین
پاسخ
 سپاس شده توسط engineer ، حوا هستم
متاسفانه بدترین برزخی که ممکنه آدم توش بیفته اینه که یکیو داشته باشی که نه میتونی باهاش باشی نه میتونی خودتوراضی کنی با یکی دیگه باشی واینکه بدونی یه آدم اشتباهیه واسه عاشقش شدن بعد تازه میفهمی عاشق توهمات و خیالبافی های خودتی که تو ذهنت ازاون ساختی واون الان یه آدم دیگس نه اونی که تو تو ذهنت ساختی ولی بازم نمیتونی به کس دیگه ای فک کنی

ارسال شده از GT-N7100s با استفاده از kanoon
[تصویر:  nasimhayat.png]
پاسخ
 سپاس شده توسط engineer ، خاله شادن ، حوا هستم




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان

در ۷فروردین ۱۳۸۷ کانون ترک، از وبلاگ شخصی به نام آقای منهدم گام در دنیای مجازی نهاد،
با هدفی خدایی و آسمانی، برای رهایی همه ی بندگان گرفتار به گناهی بزرگ به نام «خودارضایی»، برای پاکی نهایی و ابدی…پاکی جسم ،روح و ذهن….
اینجا سرزمین نیست، آسمـــــــــــان است.