مهمان عزیز : ..: از روز جمعه، شروع اعلام وضعیت هفته ی اول مسابقه گروهی! :..


امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

آرامش حقیقی و مبارزه با یاس

Brick 
#1
آرامش حقیقی و مبارزه با یاس

گاهي انسان در «خود» احساس پوچي و اضطراب مي‌كند. در چنين حالي اگر انسان علت آن را بداند مي‌تواند آن را رفع كند وگرنه براي فرار از آن خود را سرگرم و مشغول چيزهاي ديگري ساخته،

از سرابي به سرابي و از دردي به دردي ديگر پناه مي‌برد و از درد دروني و درمان صحيح آن غافل مي‌شود، و مشكل همان‌طور باقي مي‌ماند. به همين دليل، براي درمان صحيح بايد بدانيم ريشه پوچي‌ها و اضطراب‌ها چيست.

اين يک قاعده است که هرگاه انسان به «خود»ش رجوع ‌كند، اگر احساس كند زندگي و كارهايش بيهوده و بي‌فايده است، دچار پوچي مي‌شود؛

و همين كه اين احساس به او دست دهد، اضطرابي نيز در او به‌وجود مي‌آيد كه باعث تشويش و سرگرداني و «چه كنم؟ چه كنمِ؟» او مي‌شود، هر وقت انسان اضطرابي را در «خود» حس مي‌كند اگر خط آن را بگيرد و ادامه دهد، به پوچي يا ضرر مي‌رسد.

اگر عميقاً ارزيابي کنيم؛ ريشه احساس پوچي‌برمي‌گردد به اين‌که انسان فکر کند خودش براي رسيدن به مقصد و هدفش کافي است و لذا با تکيه بر خود و نظر استقلالي به «خود»، مي‌خواهد امورات خود را ادامه دهد.


خداوند مي‌فرمايد: «يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَي اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ».



اي مردم شما ذاتاً فقيريد و هيچ چيزي از خود نداريد و تنها خدا غني و ستوده است.
پس اگر انسان به «خود»ش نظر كند مي‌‌بيند از «خود» هيچ چيز ندارد، حال اگر در همين هيچ‌بودن خود متوقف شود به پوچي مي‌رسد،

و پوچي هم در نهايت موجب اضطراب است. اما اگر در عين توجه به هيچ‌بودنِ خود، به حق نظر كند و از پرتو نور او بهره بگيرد، مي‌‌يابد همه چيز از خداي «غنيِِ حميد» است و مي‌تواند به نور غنيِ حميد متصل شود و در نتيجه به غنا و كمال برسد؛ يعني به آرامش و اعتماد دست يابد و از پوچي و اضطراب رهايي يابد.

آفات دل‌بستن به غير خدا

تنها خدا غني و پايدار است و غير خدا پوچ و نابودشدني و رفتني است. پس دل بستن به غير خدا يعني دل بستن به پوچي‌ها.

به عنوان مثال: اگر كسي به ساختمان - كه رفتني است- دل ببندد به پوچي دل بسته است، اما اگر براي ايجاد بستر بهتري جهت بندگيِ خدا، ساختمان بخواهد، ديگر به پوچي دل نبسته است،

يا اگر كسي به حافظه‌اش دل ببندد- چون حافظه با دوران پيري از بين مي‌رود- در واقع به پوچي دل بسته است، و نتيجه‌ي آن اضطراب خواهد شد.

دل بستن به مدرك، قدرت، ثروت و امثال اين‌ها نهايتاً موجب پوچي و اضطراب است. «مدرك» با فراموش‌كردن آموخته‌ها، توان واقعي‌اش را از دست مي‌دهد.

«قدرت» پس از مدتي كم مي‌شود، «ثروت» بعد از مدتي تمام مي‌گردد، ‌يا ما عمرمان تمام مي‌شود و ديگر از آن بهره نمي‌بريم! هر كدام از اين‌ها اضطراب‌آور و اذيت‌كننده است و انسان را از آرامش دور مي‌كند.
#2
اگر انسان به هر چيز - غير از خدا- نظر كند و دلِ خود را به آن بدهد، ناخودآگاه در ضميرش يك نوع دل‌بستن به پوچي‌ها صورت گرفته است،‌هر چند ممكن است در ظاهر اصلاً متوجه نباشد. ممكن است كسي به فرزندش دل ببندد و بگويد: «ماشاءالله فرزندم جوان است وماندني.» در حقيقت بيان مي‌كند كه ناخودآگاه، اضطرابِ رفتنِ او را دارد. اگر به كسي خبر دهند كه در كنكور قبول شده است اول خوشحال مي‌شود ولي در عين خوشحالي يك نوع غصه هم در دل آن حالِ خوش دارد. زيرا مي‌داند آن خوشحالي نمي‌ماند و بايد به چيز ديگري وصل شود. چون صِرف قبول شدن در كنكور هدف انسان نيست، از رفتن به دانشگاه خوشحال است اما در عين حال، اضطراب گذراندن ترم اول و دوم و... را دارد. باز با گذراندن ترم اول، يك خوشحالي دارد و يك اضطراب، خوشحالي از اين‌که ترم اول را با موفقيت گذراند، اضطراب از اين‌که ترم بعد را چگونه بگذرانم و ... وقتي فارغ‌التحصيل شود باز دلش شور و اضطراب دارد؛ رفتن به سربازي، پيدا كردن كار، ‌فكرِ خانه و همسر و ماشين... و خلاصه اسيرشدن در ميان غم‌هاي بزرگ‌تر!

البته منظورم اين نيست كه اين كارها بد است، بلكه منظورم اين است كه هرگونه گرايش به «غير خدا» اضطراب‌آور است، بايد به اين نکتة مهم رسيد که در دلِ هر چيزِ غير خدايي يك اضطراب هست، اصلاً جنس دنيا اين است0 تازه بعد از تمام‌كردن تحصيلات و رسيدن به همسر و خانه مثل پدرش مي‌شود! يعني همچنان اضطراب دارد؛ شوهردادن دخترها، زن‌دادن پسرها و كامل‌كردن خانه و ... بعد پير مي‌شود، و باز هم اضطراب هست آن‌هم به نحوي شديدتر، زيرا شديداً احساس پوچي مي‌كند. زبان حال پير مردها و پير زن‌هايي كه از طريق دل‌بستن به غير خدا به زندگي و كار پرداخته‌اند اين است: «اي دنيا! اُف بر تو!» اين بدان معني است كه آن‌ها به آنچه مي‌خواسته‌اند نرسيده‌اند. يعني زندگي‌شان پوچ شده. پس دل بستن به غير خدا، ‌مساوي با دل‌بستن به پوچي‌ها و روبه‌روشدن با انواع اضطراب‌ها است.

رابطة کفر و پوچي
چنانچه عنايت فرماييد در منطق قرآن كافر كسي است كه به غير خدا دل مي‌بندد! پس مي‌توان نتيجه گرفت که دل‌بستن به پوچي‌ها در واقع يك نوع كافرشدن است. و اگر كفر، زندگي كسي را بگيرد عملاً او را به غير خدا دل بسته كرده است. و غير خدا نماندني است- تازه اگر به‌دست بيايد- دنيا چنان است كه اگر كسي نداشته باشد، آن را مي‌خواهد و اگر داشته باشد، بيشترش را طلب مي‌كند. به بيان ديگر اندازه ثابتي ندارد كه تمام شود. به قول معروف؛ دنيا مانند دُم ماهي در آب است، هر چند هم شخصي سعي كند كه دُم ماهي را در آب بگيرد نمي‌تواند، اگر هم بالاخره با تلاش زياد آن را گرفت، بلافاصله با تکاني که ماهي به خود مي‌دهد، از دست او در مي‌رود! غير خدا هم دست نيافتني است چون اصلاً وجود بالذّات و استقلالي ندارد، اگر هم كسي به آن دست يافت، دو حالت دارد: يا برايش نمي‌ماند، يا اگر ماند فكر مي‌كند آن مقدار كه دارد براي او كم است.

كسي كه به پوچي‌ها دل ببندد حتماً مأيوس مي‌‌شود. چون يأس موقعي براي انسان پيش مي‌آيد كه يا كاري كرده و فايده‌اي از آن نبرده، يا مي‌خواهد كاري بكند منتهي از نتيجه‌گرفتن آن مطمئن نباشد. كل دنيا از آن جهت كه دنياست يك نحوه پوچي به همراه دارد، چون ماندني نيست. پس كسي كه مقصدش دنيا - يعني غير خدا- شود حتماً مأيوس مي‌شود. حال نتيجه‌ي يأس چيست؟ گفت:

من به هر جمعيتي نالان شدم جفت بد حالان و خوش حالان شدم

هر روز، به كاري، و هر دم، به دري است! چون مأيوس است و مي‌خواهد از يأس بيرون آيد، همين طور مي‌دود، درست مثل كسي كه تشنه است و در وسط بيابان قرار گرفته است، به دنبال آب به اين طرف و آن طرف مي‌دود. لحظه‌اي قرار ندارد، اما به آن نمي‌رسد. نه مي‌تواند ندود، نه مطمئن است آنجا كه مي‌دود آب هست. در يك حالت ترديد به‌سر مي‌برد. گفت:

دور مي‌بيني سراب و مي‌دوي......... عاشق آن بينش خود مي‌شوي

با خيالات خود زندگي مي‌کند و وقتي خواست با آن‌ها ارتباط واقعي پيدا کند مي‌بيند هيچ‌چيز نبود.


گويد او چندان كه افزون مي‌دوي.......از مراد دل جداتر مي‌شوي

آنچه تو گنجش توهّم کرده‌اي.........از توهّم گنج را گم کرده‌اي

با خيالات خود زندگي مي‌كند و وقتي خواست با جديت با آنها ارتباط برقرار كند مي‌‌بيند هيچ چيز نبود. يا شخصي كه با جديت و تلاش فراوان تمام فکر خود را متمرکز مي‌کند تا مدرک دانشگاهي درجه بالايي کسب کند، اما در‌ يک بازخواني مجدد، درمي‌يابد به آنچه مي‌خواسته، نرسيده است. حالا يك باغ مي‌خرد تا روزهاي تعطيل، براي تفريح به آنجا برود. در واقع او با آن مدرک درجة بالا نتوانسته است يأس «خود» را برطرف كند و به آرامش برسد. وقتي هم كه باغ را خريد مدتي با آن خوش است اما دوباره مي‌بيند كه ناآرام است. باغ را مي‌فروشد و به يکي از شهرهاي توريستي مهم دنيا مي‌رود، جايي كه بتواند خوش بگذراند، و باز خود را با يأس و پوچي روبه‌رو مي‌بيند. علت اين‌كه او هر لحظه به كاري است و هر لحظه يك تصميمي مي‌گيرد، به خاطر اين است كه مي‌خواهد از راهي غير از راه حقيقي، از يأسِ خود فرار كند. آنچه را دارد كافي نمي‌داند و با آن آرام نيست و قرار و اعتمادي در «خود‌»ش حس نمي‌كند و آنچه را هم که ندارد، نمي‌داند که چيست، فکر ‌مي‌کند پول و مقام ندارد و لذا با دل‌بستن به امثال پول و مقام مي‌خواهد آرامش مورد نياز روحش را تأمين کند ولي چيزي نمي‌گذرد که مي‌بيند روز از نو، روزي از نو، باز همان يأس و همان احساس پوچي. همة اين نمونه‌ها به ما مي‌گويد دل بستن به غير خدا برابر است با مأيوس‌شدن.

از کتاب "آشتی با خدا " طاهر زاده
اين‌كه بيني مرده و افسرده‌اي ....................زان بود كه ترك سرور كرده‌اي
#3
ريشة يأس و نااميدي

قرآن مي‌فرمايد: «... إِنَّهُ لاَ يَيْأَسُ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ»
جز كافران هيچ كس از مدد خدا مأيوس نمي‌شود.

كافر به پوچي‌ها دل بسته است و دل‌بستن به پوچي‌ها همان دل‌بستن به غير خدا و مأيوس‌شدن از لطف و مدد پروردگار است، از غير خدا هم كه كاري بر نمي‌آيد. به همين دليل كافر به پوچي و اضطراب دچار مي‌شود. هركس، غير خدا را دارد در واقع چيزي ندارد چون دل با آن چيزها قانع نمي‌شود. و چون آن چيزها برايش ماندني نيست احساس پوچي مي‌كند.
ناگفته نماند كه اگر انسان به خدا وصل شود همه‌چيز عكس مي‌گردد؛ كسي كه خدا را مي‌خواهد خانه هم مي‌سازد اما براي ‌اين‌كه در آن عبادت كند. در اين حال، خانه او را به پوچي نمي‌كشاند و از آن مهم‌تر حوادث زمانه او را به دنبال خود نمي‌برد و تحت تأثير حادثه‌سازان، زندگي خود را به‌دست آن‌ها نمي‌دهد، بلکه به پيروي از انبياء الهي، عالم را تحت تأثير حکم خدا قرار مي‌دهد و به عبارت ديگر در مسيري وارد مي‌شود که تاريخ‌ساز خواهد بود و نه فروافتادن در زباله‌دان تاريخ.

كسي كه تلاش مي‌کند آفتابِ روي ديوار خانه‌اش را بگيرد، مي‌بيند پس از مدتي آفتاب رفت. ديوار از خودش آفتاب نداشت؛ خورشيد است كه آفتاب دارد. همين طور است اگر كسي به مخلوق خدا دل ببندد: چون مخلوقات خدا رفتني هستند، آن شخص مي‌بيند پس از مدتي دست خالي است و لذا به پوچي مي‌رسد و مأيوس مي‌شود.

اكثر جواناني كه به غير خدا دل مي‌بندند دچار يأس مي‌شوند. علت اين يأس به «خود» آنها برمي‌گردد، اگر به دكترا دل ‌بسته بود و به دست نياورد زندگيش را پوچ مي‌پندارد. در حالي که اگر به اين نوع چيزها دل نمي‌بست، ديگر برايش فرقي نداشت که به آن‌ها برسد يا نرسد و اگر هم به ‌آن‌ها نمي‌رسيد دچار پوچي و يأس نمي‌شد. بعضي از افرادي كه در كنكور قبول نمي‌شوند مي‌گويند اگر پدرمان ما را به كلاس كنكور فرستاده بود قبول مي‌شديم! و کساني هم که به کلاس کنکور رفتند و قبول نشدند، بهانه ديگري پيدا مي‌كنند. مثلاً مي‌گويند خروس همسايه زياد مي‌خواند، حواس من پرت مي‌شد! بدين ترتيب هر كس سعي مي‌كند بهانه‌اي پيدا كند تا اضطرابش را توجيه كند ولي متوجه نيست كه اين‌ها تفسير حقيقيِ يأس و اضطرابش نيست.

اگر كسي خدا نداشته باشد پوچي‌هايش را درست تفسير نمي‌كند. همان‌طور که در نوردادن و گرما و رنگ طلايي، خورشيد اصل است و نمي‌توان نورانيّت و گرمازايي و رنگ طلايي داشتن را به ديوار خانه نسبت داد و اگر كسي چنين كاري كند وقتي كه غروب مي‌شود و نور از ديوار خانه غايب مي‌گردد، خجالت‌زده گشته و مي‌بيند كه چه كار غلطي كرده است. همان‌طور هم تمام عالم و آدم جلوه‌هاي انوار اسماء الهي هستند. عالم و آدم مثل نوري هستند كه از خورشيد به ما مي‌رسد و خورشيد حقيقي خداست. فرمود: «اللهُ نورُ السَّمواتِ و الاَرْض» آسمان‌ها و زمين ظهور نور خداوند و اسماء اوست. اگر كسي به غير خدا دل ببندد از آنجا كه غير خدا رفتني است حتماً خجالت‌زده مي‌گردد و به پوچي دچار مي‌شود.
#4
(1389 تير 6، 10:20)مجتبی نوشته است: اگر انسان به هر چيز - غير از خدا- نظر كند و دلِ خود را به آن بدهد، ناخودآگاه در ضميرش يك نوع دل‌بستن به پوچي‌ها صورت گرفته است.
...
البته منظورم اين نيست كه اين كارها بد است، بلكه منظورم اين است كه هرگونه گرايش به «غير خدا» اضطراب‌آور است، بايد به اين نکتة مهم رسيد که در دلِ هر چيزِ غير خدايي يك اضطراب هست، اصلاً جنس دنيا اين است0
با خدا، تا خدا

ترک من
#5
(1389 تير 6، 10:20)مجتبی نوشته است: رابطة کفر و پوچي
چنانچه عنايت فرماييد در منطق قرآن كافر كسي است كه به غير خدا دل مي‌بندد! پس مي‌توان نتيجه گرفت که دل‌بستن به پوچي‌ها در واقع يك نوع كافرشدن است. و اگر كفر، زندگي كسي را بگيرد عملاً او را به غير خدا دل بسته كرده است. و غير خدا نماندني است- تازه اگر به‌دست بيايد- دنيا چنان است كه اگر كسي نداشته باشد، آن را مي‌خواهد و اگر داشته باشد، بيشترش را طلب مي‌كند. به بيان ديگر اندازه ثابتي ندارد كه تمام شود. به قول معروف؛ دنيا مانند دُم ماهي در آب است، هر چند هم شخصي سعي كند كه دُم ماهي را در آب بگيرد نمي‌تواند، اگر هم بالاخره با تلاش زياد آن را گرفت، بلافاصله با تکاني که ماهي به خود مي‌دهد، از دست او در مي‌رود! غير خدا هم دست نيافتني است چون اصلاً وجود بالذّات و استقلالي ندارد، اگر هم كسي به آن دست يافت، دو حالت دارد: يا برايش نمي‌ماند، يا اگر ماند فكر مي‌كند آن مقدار كه دارد براي او كم است.

كسي كه به پوچي‌ها دل ببندد حتماً مأيوس مي‌‌شود. .... كل دنيا از آن جهت كه دنياست يك نحوه پوچي به همراه دارد، چون ماندني نيست. پس كسي كه مقصدش دنيا - يعني غير خدا- شود حتماً مأيوس مي‌شود. حال نتيجه‌ي يأس چيست؟ گفت:

من به هر جمعيتي نالان شدم جفت بد حالان و خوش حالان شدم

دور مي‌بيني سراب و مي‌دوي......... عاشق آن بينش خود مي‌شوي

از کتاب "آشتی با خدا " طاهر زاده
اين‌كه بيني مرده و افسرده‌اي ....................زان بود كه ترك سرور كرده‌اي
با خدا، تا خدا

ترک من
#6
واقعا عالی بود.خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.ممنون
تنها بنايي که هر چه بيشتر بلرزد محکمتر مي شود، دل آدمي است.
#7
این فقط جرقه شروعش بود ، ولی اون زمان حتی یه نفر هم تشکر نکرده بود ، تاپیکی هم که کسی استفاده نکنه نبودنش بهتره ، برای همین سرد شدم ، بازم الان بچه ها این جا بعد چند ماه خوب استقبال کردن

..........


.


هركس بايد بتواند پوچي و اضطراب خود را به راحتي تفسير كند. يكي از دلايل اين‌كه اهل دنيا معمولاً عصر جمعه احساس پوچي و دل‌مردگي دارند اين است كه جمعه‌شان را صرف دنيا كرده‌اند. اما كساني كه در يك معنويت طولاني زندگي كرده‌اند و از زمينه‌هاي معنوي روز جمعه بهره گرفته‌اند، در عصر جمعه شاد و سرحال هستند. دعا مي‌خوانند، عبادت مي‌كنند، صله رحم به جا مي‌آورند، به قبور اموات سر مي‌زنند؛ خلاصه در حالت معنوي خود عيش مي‌كنند! گفت:
اين‌كه بيني مرده و افسرده‌اي ...........زان بود كه ترك سرور كرده‌اي

اگر كسي علت افسردگي و دل‌مردگيِ عصر جمعه را نفهمد فكر مي‌كند دليل غصه‌اش، نداشتن سرگرمي‌هاي مهيج است! مي‌گويد اگر فلان وسيله بازي و سرگرمي را داشتم، عصر جمعه مشغول بازي با آن‌ مي‌شدم و ديگر خسته و افسرده نبودم! اما وقتي همان وسيله را خريد پس از مدتي از آن‌ها هم خسته مي‌شود. حالا در واقع با داشتن آن وسيله، بي‌‌وسيله مي‌شود!

درست مانند اهل دنيا كه با داشتن دنيا، بي‌دنيايند! و چون علت افسردگي را نمي‌دانند مجبور مي‌شوند چيز ديگري از همان دنيا را جايگزين آن كنند... همة اين‌ها به جهت آن است که علت افسردگي خود را نمي‌دانند و متوجه نيستند اگر كسي بخواهد با غير خدا قرار و آرامش پيدا كند هميشه بي‌قرار و بي‌آرامش است. گفت:
آن نفسي که با خودي بسته ابر غصه‌اي ...............و آن نفسي که بي‌خودي مه به کنار آيدت
آن نفسي که با خودي يا ر کناره مي‌کند ......................وآن نفسي که بي‌خودي باده يار آيدت
آن نفسي که با خودي همچو خزان فسرده‌اي .................وآن نفسي که بي‌خودي دي چو بهار آيدت
جمله بي‌قراريت از طلب قرار توست ......................طالب بي‌قرار شو، تا كه قرار آيدت

بي‌قراري و عدم آرامش انسان به‌خاطر آن است كه مي‌خواهد با دنيا قرار بگيرد در حالي كه بايد طالب حق شود؛ مثل مؤمنين واقعي که از طريق ارتباط با حق آرام هستند، از خود رسته و به حق پيوسته‌اند. لذا مي‌فرمايد: «آن نفسي که بي‌خودي، بادة يار آيدت» وقتي از منيت خود آزاد شدي، با صفات يار به‌سر مي‌بري و مست نظر به اويي.



تا دنبال آرزوهاي دنيايي هستي، همواره با نامرادي روبه‌رو مي‌شوي، وگرنه چنانچه خود را از آرزوهاي وَهمي دنيا آزاد کردي، مي‌يابي که همه آنچه به‌واقع مي‌خواستي در پيش خود داري. همه‌ي انسان‌ها به دنبال آرامش هستند، ولي كسي با دنيا آرام نمي‌شود، آرامش با خدا فرا مي‌رسد، و كسي كه با خدا آرام گيرد همه‌ي آرزوهاي حقيقي‌اش برآورده مي‌شود. خدا مي‌فرمايد: «... أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» يعني اي انسان‌ها! همه‌ي شما به دنبال آرامش مي‌گرديد، بدانيد كه اين آرامش و اعتماد و اطمينان فقط با خدا به‌دست مي‌آيد.
53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53
#8
(1389 مهر 28، 17:35)مجتبی نوشته است: این فقط جرقه شروعش بود ، ولی اون زمان حتی یه نفر هم تشکر نکرده بود ، تاپیکی هم که کسی استفاده نکنه نبودنش بهتره ، برای همین سرد شدم ،

اتفاقا اسم این تاپیک مبارزه با یاسه. یعنی نباید سرد میشدی4fvfcja
با خدا، تا خدا

ترک من
#9
سلام مجتبی !

برای چی سرد شدی ؟؟؟

اصلا برای کسی بنویس که 20 سال دیگه میاد نوشتتو میخونه و زندگیش متحول میشه بعد دکتر میشه و میاد تو رو که مریض شدی (دور از جونت) نجات میده ... بعد تو خوب میشی میری زامیاد میخری کار میکنی پول در میاری ، پول دکتره رو که توی بیمارستان خصوصی بوده میدی ، بعدش هم ... 4fvfcja

دیدی ... پس اگر برای پیشرفت کار کنی حتما پیروزی ... حتی اگر در زمان حال زیاد استقبال نشه !

به قول امام خمینی(ره) : آنچه اهمیت دارد، نه نتیجه، بلکه انگیزه و نیت اولیه ای است !

پس با قوت و اراده محکم بنویس و بدون که این کارت بسیار با ارزشه !!

در پناه خدا !
وَ احـــفَــظـنِــی بِــرَحـــمَـــتِـــکَ یــا الله
#10
4fvfcja
ممنون امیر علی جان

توی این جور کارها مخاطب شناسی و پرداختن به نیازشون مهمه ....

وقت ما هم محدوده ، پس مجبوریم اولویت رو بذاریم برای جاهایی که ازش بیشتر استفاده کنن و به نیاز مخاطب پاسخ داده بشه .
برکات ايمان به خدا
آنچه باعث بي‌خداشدنِ انسان مي‌شود جلوه و زيباييِ ظاهري پوچي‌هاست. كافر به پوچي‌ها دل مي‌بندد و عمرش بي‌حاصل مي‌شود. عمر بي‌حاصل به جهت بي‌ايماني است و اگر عمر كسي بي‌حاصل شد، اضطراب‌هاي گوناگون او را فرا مي‌گيرد! ايمان است كه انسان را به خدا وصل مي‌كند. و اگر انسان به خدا وصل نشود عملاً چه بخواهد و چه نخواهد به دنيا- يعني پوچي‌ها- وصل شده است.

اگر انسان به جاي آن كه به خدا اعتماد داشته باشد به خودش اعتماد كند، دچار پوچي مي‌شود. كسي كه به كمك هوش خود يا به کمک قدرت خود بخواهد مشكلاتش را حل كند ديري نمي‌پايد كه از بين مي‌رود، چون از خدا جدا شده است. اگر كسي بگويد « به حول و قوة الهي، إن‌شاءالله فردا چنان مي‌كنم» اشكالي ندارد، خداوند هم در قرآن توصيه مي‌فرمايد که؛ «وَلَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَلِكَ غَدًا، إِلَّا أَن يَشَاء اللَّهُ...» براي انجام چيزي نگوييد من فردا آن کار را انجام مي‌دهم مگر اين‌که بگوييد اگر خدا بخواهد.
پس اگر كسي بگويد: «من با زور خودم فلان مي‌كنم»، خداوند عملاً به او مي‌نماياند که: «اَنْتُمُ الْفُقَراء» شما فقيريد، تو سايه‌اي، چيزي نيستي بايد به حق وصل شد تا چيز شوي. گفت:
سايه بنمايد و نباشد ما نيز چو سايه هيچ هستيم

ايمان وسيله‌اي است براي اتصال انسان به غني مطلق يعني خدايي که «هُوَ الْغَنِيُّ الْحَميد» است. و بي‌ايماني چون جدايي از غني مطلق و حميد است، ماندن در فقر و نيستي است و در نتيجه عامل سرگردان‌شدن در ميان پوچي‌هاست. در واقع هركس كه راه ايمان به خدا را نيافته و به او مؤمن نيست، حتماً مضطرب است.

گاهي انسان، خودش نمي‌داند مضطرب است همان‌طور که بسيار پيش آمده که انسان عصباني نمي‌داند عصباني است و اگر به او بگويي فعلاً تو عصباني هستي موضوع را براي بعد بگذار، مي‌گويد نه من عصباني نيستم. مثلاً راننده‌هايي كه ماشين‌هايشان بنا به دلايلي در هم گره خورده است وقتي يك ماشين دير حرکت کند، چند بار بوق مي‌زنند، اين‌ها اضطرابي دارند كه خودشان نمي‌شناسند. بايد سر فرصت فكر كنند تا بفهمندكه چقدر با خودشان جنگيده‌اند! انسان‌ها متوجه نيستند كه بي‌ايماني و اضطرابشان آن‌ها را متلاشي مي‌كند. مانند دستي كه بر اثر سرما كرخ و بي‌حس شده باشد، در چنين حالتي اگر دست را روي آتش بگذارند به‌طوري كه بسوزد، شخص احساس درد و سوزش نمي‌كند، اما وقتي از حالت كرخي درآمد احساس مي‌كند كه دستش سوخته است. ميل به «دنيا»، «حرص» و «حسد» هم، احساس حقيقي آدمي را كرخ مي‌كند نمي‌گذارد بفهمد كه چه بلايي بر سرش آمده است.

انسان مضطرب در بسياري مواقع اضطراب شديدِ «خود»ش را حس نمي‌كند، فکر مي‌کند اين هم يک نوع زندگي طبيعي است. بعد كه بيدار شد- چه در اين دنيا چه در آن دنيا- مي‌يابد چه بلايي بر سر خود آورده است، در حالي‌که ايمان به خداي باقي کامل، عامل از ميان‌رفتن همة اين اضطراب‌ها است.
53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53
#11
داشتن ولي نداشتن‌
مولوي در راستاي داشتن دنيا و عملاً هيچ‌چيز نداشتن، قصه‌اي دارد كه براي انسان، هشدار نيکويي در بر دارد.

او مي‌گويد؛ در داخل يك شهر بزرگي كه به اندازه‌ي يك استكان بود، تمام مردم دنيا جمع بودند، كه آن‌ها سه نفر بيشتر نبودند! اين سه نفر هم آدم‌هاي عجيبي بودند. يكي از آنها كور دوربين بود. كور بود اما دور، دورها را مي‌ديد، علاوه بر اين‌كه نزديك را هم مي‌ديد! يكي از آن‌ها كر بود، اما خيلي گوشش تيز بود! يكي هم برهنه بود و در عين حال لباس‌هايش بسيار بلند بود!

بود شهري بس عظيم و مه ول..............ي قدر او قدر سكره بيش ني
بس عظيم و بس فراخ و بس دراز ...............سخت زفت زفت اندازه پياز
مردم ده شهر مجموع اندر او ....................ليك جمله سه تن ناشسته رو
آن يكي بس دوربين و ديده كور................ از سليمان كور و ديده پاي مور


بعضي‌ها اين‌طوري هستند كه پيامبري به عظمت حضرت سليمان(ص/)را نمي‌بينند اما پاي مورچه‌اي را مي‌بينند؛ قيمت دلار را مي‌‌دانند اما از خدا و دين و پيامبرِ او چيزي نمي‌دانند؛ خلاصه به حقايق ماندني توجهي ندارند و به متاع كوچك رفتني دنيا مشغولند.

وان دگر بس تيز گوش و سخت كر........... گنج در وي نيست يك جو سنگ زر

خيلي تيزگوش و تيزهوش است! همه چيز را دربارة دنيا مي‌شنود و مي‌شناسد، اما گنج معنوي ندارد و يك ذره معنا را هم در وجود خود حس نمي‌كند، و نسبت به حقايق كر است.

آن دگر عور و برهنه لاشهباز ................ليك دامن‌هاي جامه او دراز
خود را به جهت داشتن دنيا، داراي همه چيز مي‌داند ولي در حقيقت، برهنه است چون تقوا -كه لباس واقعي است- ندارد.

گفت كور اينك سپاهي مي‌رسد ......................من همي بينم كه چه قومند و چند
گفت كر آري، شنودم بانگشان.................... كه چه مي‌گويند پيدا و نهان
آن برهنه گفت ترسان زين من......................م كه ببرند از در ازي دامنم


كور گفت:

اينك به نزديك آمدند............... خيز،بگريزيم پيش از زخم و بند
كر همي گويد كه آري مشغله ................مي‌شود نزديك‌تر ياران، هله
آن برهنه گفت آوه دامنم...................... از طمع برّند و من ناايمنم


كور گفت: «آي مردم! سپاهي دارد از دور مي‌آيد. من اين‌قدر دقيقم كه مي‌دانم از كدام طايفه‌اند و چند نفرند». كر گفت: «من هم صدايشان را شنيدم و حرف‌هاي درگوشي‌شان را هم مي‌شنوم.» برهنه گفت: «چه كار كنم كه الان دامنم را مي‌بُرند» كور مي‌گويد: «بياييد فرار كنيم...». خلاصه اين آدم‌هاي «خيلي نادانِ خيلي باهوش» بلند شدند و فرار كردند.

داستان بسيار عميقي است. اين سه نفر نماد همه افراد دنياطلب هستند.

مولوي مي‌گويد كورِ دوربين يعني كوري كه حقيقت را نمي‌بيند، اما مواظب ريال آخر زندگيش هم هست. كر تيزگوش، نسبت به شنيدن سخن حق کر است، در عين حال نسبت به سود و زيان دنيايي‌اش خيلي تيزگوش است. و برهنة لباس بلند، برهنه از كمالات معنوي است كه ثروت دنيايي دارد.

اما كور، حرص است؛ شخص حريص، عيب همه را مي‌بيند ولي عيب خودش را نمي‌بيند. كر؛ آرزو است، صداي مرگ بقيه را مي‌شنود ولي مردن خودش را باور ندارد. و برهنه؛ مرد دنياست، در حالي كه چيزي ندارد، فكر مي‌كند همه چيز دارد و ديگران هم براي دارايي او نقشه مي‌كشند.

كر، امل را دان كه مرگ ما شنيد................ مرگ خود نشنيد و نقل خود نديد
حرص، نابيناست بيند مو به مو...................... عيب خلقان و بگويد كوبه كو
عيب خود يك ذره چشم كور او..................... مي‌نبيند، گرچه هست او عيب‌جو
صد هزاران فصل داند از علوم.......................... جان خود را مي‏نداند آن ظلوم‏
داند او خاصيت هر جوهري............................ در بيان جوهر خود چون خري‏
قيمت هر كاله ‏داني كه چيست.................. قيمت خود را نداني احمقي است‏
جان جمله علمها اين است اين...................... كه بداني من كي‏ام در يوم دين‏
عور مي‌ترسد كه دامانش برند.......................... دامن مرد برهنه چون درند؟
مرد دنيا مفلس است و ترسناك................. هيچ او را نيست، از دزدانش باك


نتيجه اين‌كه اگر كسي با خدا ارتباط نداشته باشد، كورِ تيزچشم، كرِ تيزگوش، ‌و پوشيدة عريان است! پوشيده‌اي که از عرياني مي‌ترسد، و كري كه از حق ناشنواست- و همه حواسش به اين است كه يك ريال ضرر نكند- و كوري كه از ديدن حق محروم است، اين‌ها همواره دچار اضطراب هستند و جنس دنيا همين است. كسي كه از حق، كور است و از حق، كر است و از معنا تهي است حتماً به پوچي‌‌ها سرگرم است و به اضطراب دچار مي‌شود.

مولوي مي‌گويد اين‌ها فرار كردند و به دهي رفتند. در آنجا يك مرغ بريان‌شده ديدند كه آنقدر گوشت داشت كه به اندازه‌ي استخوان بود! خوردند و خوردند تا باد كردند و آنقدر لاغر شدند كه از فرط چاقي ديگر نتوانستند تكان بخورند!
آيا اينطور نيست؟! بعضي‌ها آنقدر بزرگ‌اند كه ده‌ها ساختمان دارند اما هيچ انسانيتي ندارند! آدمي كه از كمالات معنوي برخوردار نباشد خيلي «هيچ» دارد!

پس انسان بايد «خود»ش را درست بشناسد. و اگر انسان، «خود»ش را درست بشناسد حتماً مي‌بيند در عمق جان خود خدا مي‌خواهد. انسانِِ بي‌خدا، پوچ و مضطرب است. انساني كه«خود»ش را بشناسد مي‌فهمد كه اصلاً نمي‌تواند بي‌خدا باشد.


انسان مي‌تواند درس بخواند، خوب مطالعه كند، خانه داشته باشد، همسر داشته باشد و پوچ هم نباشد؛ به شرط آن‌كه همه را به عنوان بستر «بندگي» خدا بخواهد. درس بخواند تا انساني باشد كه وظيفه‌اش را در اين راستا انجام داده باشدنه اينكه درس بخواند كه مغرور شود.

إن‌شاءالله خدا به ما توفيق دهد كه با تمام «وجود»، متوجه «غني حميد» باشيم، و جهت «قلب» و «جانمان» را به طرف « او» بيندازيم، و با بندگي او هرگز نگذاريم كه جهت «جانمان» از خداي متعال منحرف شود تا تمام باغ‌هاي هستي در جان ما به شکوفه بنشيند و ميوه اتصالِ به حق بدهد.
53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53
#12
ايمان وسيله‌اي است براي اتصال انسان به غني مطلق يعني خدايي که «هُوَ الْغَنِيُّ الْحَميد» است. و بي‌ايماني چون جدايي از غني مطلق و حميد است، ماندن در فقر و نيستي است و در نتيجه عامل سرگردان‌شدن در ميان پوچي‌هاست. در واقع هركس كه راه ايمان به خدا را نيافته و به او مؤمن نيست، حتماً مضطرب است.

ایمان یعنی چی؟
.
#13
4fvfcja

ایمان یعنی "باور" کردن خدا ، طوری که آثارش (از وجود و حضورش تا یکتایی و ... ) رو "ببینی ".
همین الان ، وگرنه خدا با بت چه فرقی داره اگه ما آثارش رو نبینیم ؟


انما المومنون الذین اذا ذکر الله وجلت قلوبهم و اذا تلیت علیهم زادتهم ایمانا
همانا مومنان (کسانی که ایمان دارند ) کسانی هستند که  هنگامی که خدا را "ذکر " میکنند ، دلهاشان(یا قلبهایشان ) لرزان شده و هنگامی که آیات خدا را برای آن ها می خوانند ، ایمانشان زیاد تر میشود .

چون آثار و آیات خدا رو میبینن و این به ایمانشون اضافه میکنه ، آثار درونی هم از آثار بیرونی عمیق تره ، طوری که دلت رو بلرزه در بیاره ،

آرامش هم یکی از مهمترین این آثاره


...........
و این که بگی : اشهد ان لااله الا الله وحدوه لا شریک له و اشهد ان محمد عبدو و رسوله ....

مثلن توی آل یس به امام زمان میگی :
اشهد لا اله الا الله .... و ان محمد رسول الله ... و ان علی امیرالمومنین حجة و الحسن حجة و .........انک حجة الله ...
و اشهد ان نشر حق ، و البعث حق و صراط الحق و المرصاد حق و المیزان الحق و حشر الحق و الحساب الحق و الجنة والنار حق و الوعده و الوعید بهما حق

یعنی من حشر و نشر و بعث و صراط و مرصاد و میزان و حساب و وعده بهشت و وعید جهنم رو قبول دارم ... و این که حق چیزیه که شما (امام بگین ) و باطل چیزیه که شما اون نهی میکنین 

بعد میگیم : پس من مومنم به خدا و برسولش و شما (فنفسی مومنة بالله و برسوله و بکم یا مولای )

.....

یعنی به این ها شهادت بدی ، و شهادت یعنی به معنای "شهود" رسیده باشی ، یعنی شاهد باشی ،
شاهد یعنی کسی که نشون میده که چیز هایی که بش شهادت میده ( مسیر الهی )درسته ، بهترین نمونه عمل کردن و نمونه خوبی از دینه (و نمونه خوبی از چیزی که بش شهادت میده )
و مقامی که خدا اون رو با بقیه میسنجه ، چون نمونه خوبیه

شما میتونید شاهد دوستاتون ، شاهد خانوادتون ، محلتون ، شهرتون ، شاهد یه عده از آدم هایی خاص در مورد چیزی که بش شهادت میدین باشین

و وقتی میگین اشهدان لاالاه الله و ... یعنی همین یعنی من این طور گواهی میدم و شاهد هستم طوری که این آثار رو دیدم و بش عمل میکنم و طی میکنم ... و پاش هستم . یعنی به همه اینها ایمان دارم .
53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53
#14
(1389 آبان 1، 11:31)مجتبی نوشته است: ایمان یعنی "باور" کردن خدا ، طوری که آثارش (از وجود و حضورش تا یکتایی و ... ) رو "ببینی ".
همین الان ، وگرنه خدا با بت چه فرقی داره اگه ما آثارش رو نبینیم ؟


انما المومنون الذین اذا ذکر الله وجلت قلوبهم و اذا تلیت علیهم زادتهم ایمانا
همانا مومنان (کسانی که ایمان دارند ) کسانی هستند که  هنگامی که خدا را "ذکر " میکنند ، دلهاشان(یا قلبهایشان ) لرزان شده و هنگامی که آیات خدا را برای آن ها می خوانند ، ایمانشان زیاد تر میشود .

چون آثار و آیات خدا رو میبینن و این به ایمانشون اضافه میکنه ، آثار درونی هم از آثار بیرونی عمیق تره ، طوری که دلت رو بلرزه در بیاره ،

آرامش هم یکی از مهمترین این آثاره
با خدا، تا خدا

ترک من
#15
.
چرا مي‌گوييم چرا؟

ابتدا در بارة بيان خاستگاه روانيِ اين سؤال، که چون انسان در زندگي به بن‌بست مي‌رسد، اين سؤال در او سر بر مي‌آورد، مثالي مي‌زنيم:

شخصي را در نظر بگيريد که تمام انرژي‌اش را صرف مي‌كند تا طبق آدرسي كه به او داده‌اند دوستش را پيدا كند. به او گفته‌اند: اين آدرس را بگير، فلان ميدان و خيابان و کوچه را پيدا کن و برو تا به منزل دوستت برسي. او هم آدرس را گرفته و حركت مي‌کند. از اين خيابان به آن خيابان، و از اين كوچه به آن كوچه مي‌رود امّا هر چه جستجو مي‌کند، خانه‌ي دوستش را نمي‌يابد و به مطلوبش نمي‌رسد. اين‌جا است که به خود مي‌گويد: اين چه آدرسي بود، چرا اين آدرس را به من دادند كه سرگردان شوم؟ يعني چون به مطلوب خود نرسيد، و کار و تلاش او از نظر خودش بي‌نتيجه ماند، آدرس را زير سؤال مي‌برد که چرا اين آدرس را به من دادند، اين چه کاري بود که من کردم؟

حال سؤال من از شما اين است که با دقت در اين مثال توجه بفرماييد چه موقع انسان‌ها روي کار خود «چرا» مي‌گذارند؟ چطور شد كه آن شخص در اين مورد مي‌گويد: «چرا اين آدرس را به من دادند»؟ جواب خواهيد داد که چون نتوانست از طريق آن آدرس به مطلوب خود که پيداکردن منزل رفيقش بود برسد. پس سؤال من اين است که چه موقع ما بر کارهايمان «چرا» مي‌گذاريم و مي‌گوييم: «چرا»؟ به عبارت ديگر چرا مي‌گوئيم «چرا»؟ چرا ما راه افتاديم؟ چرا اين آدرس را به ما دادند؟ چرا ما اين کار را کرديم، چرا آن کار را نکرديم، اصلاً چرا در اين دنيا آمديم؟ و چرا خداوند ما را خلق کرد؟

پس ابتدا بايد روشن شود از نظر رواني، چه موقع انسان سؤال مي‌كند كه: «چرا خدا من را خلق كرد؟». جواب اين است که اگر انسان در زندگي به بيراهه برود و به آنچه كه جانش مي‌طلبد نرسد، و در زندگي احساس پوچي و بي‌ثمري بکند، ناخودآگاه اين سؤال برايش پيش مي‌آيد كه: «اصلاً چرا خدا من را خلق كرد؟». چون معني بودنش در اين دنيا برايش زير سؤال رفت.

پس اين يك اصل است که هر گاه انسان طوري عمل کند که به آنچه مي‌طلبد نرسد، سؤال از علت انجام آن عمل از آن جهت که به نتيجه نرسيده، شروع مي‌شود، به طوري‌که با اين سؤال مي‌خواهد کلّ عمل را زير سؤال ببرد، انسان هميشه اين‌طور است. حال در همين راستا اگر به مقصدي كه فطرت و جانش مي‌طلبد نرسد از کلّ خلقت خود سؤال مي‌كند كه چرا خدا او را خلق كرده و در اين دنيا آورده است. هر انساني از نظر رواني در آن چنان شرايطي اين سؤال را دارد.

درست مثل همان فردي كه رسيدن به رفيقش را مي‌خواست اما هر چه رفت به او نرسيد، ‌پس نسبت به آدرس و راه و انگيزه‌ي آمدنش سؤال برايش ايجاد مي‌شود و کلّ کار را زير سؤال مي‌برد و مي‌گويد اصلاً چرا من اين کار را کردم! در حالي که اگر به خانه‌ي دوستش رسيده بود و با او ملاقات مي‌کرد، هرگز چنين سؤالي در ذهن او به وجود نمي‌آمد. انساني هم كه قدم در راه كمال انساني خود بگذارد و در مسير فطرت جلو برود اصلاً در ذهن او چنين سؤالي وجود ندارد، که چرا خدا مرا خلق کرد؟ چون هر چه جلوتر برود احساس مي‌كند كه به مقصد نزديك‌تر شده‌است و زندگي را با نشاط كامل ادامه مي‌دهد.

امّا اگر آدرسي را كه براي کلّ زندگي به انسان داده‌اند بگيرد و طبق آن از اين منزل و از اين مرحله به مرحله‌ي بالاتر و از آنجا به مرحله‌ي عقل، و از عقل به مرحله‌ي قلب برود و بتواند با چشم قلب با عالي‌ترين حقايق روبه‌رو شود. و در آخر ببيند به همان جايي رسيده است كه آدرس نشان مي‌دهد و او مي‌خواسته برسد، هرگز سؤال نمي‌کند اين چه زندگي است؟ مثل کسي که آدرس را درست برود و در بزند و ببيند كه رفيقش در را باز مي‌كند، آيا مي‌پرسد:« چرا من اين‌جا آمدم ؟!» يا برعكس؛ مي‌گويد: «سلام عليكم» و با رويي باز احوال‌پرسي و مصافحه و معانقه مي‌كند؟ در اين حالت ديگر انسان سؤال ندارد كه: «چرا من به اينجا آمدم؟» يا «چرا تو را ديدم؟» اصلاً ديگر اين حرف‌ها وجود ندارد. در حقيقت همان را كه مي‌خواست، روي داده است.
53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان