دوست خوبم به کانون ترک خودارضایی خوش اومدی. اگر این پیغام رو می بینی، به این خاطر هست که هنوز ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن تا به ما ملحق شی و از تمام امکانات سایت استفاده ببری.
اگر قبلا ثبت نام کردی، می تونی از اینجا وارد شی.
مهمان عزیز : .:.::. لطفا در نظرسنجی مسابقه گروهی شرکت کنید .:.::.


امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 1
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

مشکلات ما با والدین

#16
سلامی دوباره
اولا بازم تشکر می کنم که اینقدر پر و کامل جواب میدین .
تمام صحبت هاتونو کامل خوندم. یک سرس موارد به ذهنم رسید که دیدیم خوبه که بدونید.


(1388 اسفند 25، 1:57)M.D. Eli نوشته است: خب یه راه حل دیگه
چرا همه ی این حرفا رو به خود بابات نمی گی
بهش مستقیم بگو بابا از این کارایی که کردی ناراحتم
فکر می کنید تا حالا چیزی نگفتم ! اوایل چیزی نمی گفتم ولی کم کم دیدم که نمیشه آخه متاسفانه پدرم در عمل آبروی همه مارو میبره ( ولی خودش فکر میکنه که آبروی خانواده رو خودش نگه داشته !) یه مثال می زنم . شما وقتی مهمونی می گیرید ، سر سفره از مادرتون به خاطر زحمتی که برای درست کردن غذا کشیده تشکر نمی کنید ؟! مطمئنا هم شما و هم خانواده شما و هم مهمانها تشکر می کنن. ولی پدر من می دونی سر سفره چی می گه ؟ میگه ببخشید که این خانم ما بلد نیست خوب آشپزی کنه !!! جالبه که اصلا تو تهیه غذا و حتی سفره انداختن و جمع کردن کمکی نمی کنه و فقط زخم زبون می زنه و از همه جالب تر اینه که خود مهمانها در جواب می گن نه انصافا که غذا خوشمزه ای درست کردن!. قبلا هم گفتم ، تا انسان خوش یا خانواده اش رو مسخره نکنه کسی جرات اهانت کردن نداره ولی متاسفانه تو خانواده ما اینجوری نیست.
بگذریم . داشتم می گفتم . بعد که دیدم اینجوری داره وضع و اعتبار خانواده مارو زیر سوال میبره ، اول به مادرم گفتم ومتاسفانه مادرم در جواب گفت چکار کنم از روز اول کارش همین بوده ! و هرچی و به هی زبونی بهش گفتم افاقه نکرده . بعد به صورت غیر مستقیم به پدرم منظورمو می رسوندم . مثلا به دروغ تو جمع خانوادگی می گفتم فلان رفیقم تو خانوادشون همچین مشکلی دارن و لی این هم فایده نداشت . چند بار هم به صورت مستقیم گفتم و در نهایت این شد که الان کلا قید همه چی رو زدم. الان هم دارم میبینم که آشنایان خیلی نزدیکمون چطور خانواده ما و رفتاری که با هم داریم رو مسخره می کنن ولی چکار می تونم بکنم اگه بهشون بتوپم اونا بازم میانو میبینن که چه ارتباط سردی ما با هم داریم. بد نیست که بدونید متاسفانه خواهرم و پدرم اخلاقشون عین همه . نمیدونم از کدوم یکیشون باید رنج بکشم.! هر دوشون فقط فکر کار های خودشونن و اگه یکی تو کارشون دخالت کنه شروع می کنن به داد و بیداد کردن و هرجایی هم که خراب کاری می کنن اصلا حاضر نیستن قبول کنن!!!
نمونش سال گذشته . روز 4 عید نوروز بود. گلگیر جلو ماشینمون تصادف کرده بود . زنگ زدم به یکی از بچه ها و شماره یه صافکار ماهرو ازش گرفتم و با صافکاره هماهنگ کردم و ماشینو بردیم پیشش . اونم از همون صبح شروع کرد به کار کردن. بعد از ظهر ماشین آماده شد . رفتیم ماشین و گرفتیم و بعد رفتیم خونه فامیل . می دونید چی شد ؟ موقع پارک کردن جلوی چشمای خودم همون گلگیرو مالوند به دیوار! دگه داشتم منفجر می شدم :smiley-yell:. با این بدبختی صافکار خوب پیدا کنی و تو تعطیلات عید بکشونیش بیرون و بعد هم اینجوی بشه . تازه امده پایین میگه " نه من نمالیدم . کاملا حواسم بود . این مال قبله ". گفتم ماشین هنوز نیم ساعت نیست که از صافکاری امده حالا میگی قبلا اینجوری شده و شروع کرد به مغلطه بازی و کم کم داشتم خودم مقصر می شدم!
(1388 اسفند 25، 6:57)مجتبی نوشته است: .

به نظر من پدرت فکر سالمی نداره ، وگرنه این رفتار رو توی کودکی و حالا که به 24 رسیدی بات نداشت ، همین طور خودت مستقیم نمیتونی چندان روی فکرش و یا رفتارش اثر گذار باشی ، یعنی منظورم اینه که نمیتونی همه انتظارات و توقعات ش رو (چون رفتار غیرسالم و عصبی ) داره برآورده کنی ، همینطور در ادامه هر جوری رفتار کنی ، حتی خیلی ایده ال و کافی باز هم از این چیز ها پیش میاد و ممکنه رفتار نامناسبی بات داشته باشه ،


من این رو یه امتحان از طرف خدا میدونستم ، ولی بلاخره همه چیز درست شد .

..............................
همیشه هم خانوادم برام اولویت اول بودن ، گاهی از خیلی چیزام میزنم تا مثلن فلان خواسته خانوادم رو انجام بدم ، همه این ها رو اون زمان فهمیدم که 17 بیشتر نداشتم ، ولی الان 24 سالمه ، از اون به بعد من از لحاظ برخوردی یا رفتاری هیچ اصطکاکی با کسی نداشتم ، چون خودم رو خوب شناخته بودم و قبول داشتم ، هیچ وقت از رفتار کسی حتی اگه بد ترین توهین یا تحقیر ها رو بکنه آزرده نمی شم ، چون واقعا ببینی مشکل از اونه نه تو ! برای چی باید احساس تحقیر بکنی ! هیچ وقت از اون به بعد جلوی استعداد ها و امکانات بقیه احساس کم اوردن نکردم ، یا سعی نکردم مثل کس خاصی باشم ، بلکه سعی میکنم خودم باشم و به اهداف خودم فکر کنم و برسم ، و این که هدفم خالص باشه برام خیلی مهمه ، این چیزها زمینه های مثبتی هستن که من واقعا ادعا میکنم دارم ، شاید توی خیلی زمینه های دیگه من لنگ میزنم و ضعف دارم و باید درستشون کنم اما توی این زمینه ها خیلی خدا بم کمک کرد .

(1388 اسفند 25، 20:53)مجتبی نوشته است: 4fvfcja
بتونی خیلی به پدرت احترام بذاری ، و بیشترش کنی حتی اگه بی احترامی کرد ، هیچ وقت انتقادش نکنی ، بلکه هیچ وقت به طور مستقیم سرزنش یا انتقاد یا گیر بش ندی ، هر جا توی هر جمعی تو رو مسخره یا تحقیر کرد ، تو سعی کن اون جا ازش تعریف کنی ، یا توی مسئله یا ماجرایی که براشون تعریف میکنی نقش مهمی براش قائل بشی

شاید بعضی ها بگن افراطه ولی من شرایطی پیش اومد(همین چیز ها که گفتم ) که کلان سال کنکورم رو درس نخوندم ، یعنی نرسیدم و اولویت مهم تری داشتم . ولی بعدش جبران کردم .

مشکل اصلیه من میدونی چیه ؟ تو پست اولم هم گفتم . پدرم تحصیلات دانشگاهی داره و از اون گذشته یه مدیر موفق توکارش هست .اونم به خاطر اینه که از همون جوونیش دنبال کار بوده و بقیه مسائل رو به پای کارش سوزونده . حتی یکی از فامیل یه بار داشت برای خنده از قدیما تعریف می کرد و گفت پدرت روز 20 بهمن 57 که همه داشتن تو خیابونا تظاهرات می کردن ، رفته بوده ناصرخسرو دنبال کتاب بوده آخه اونموقع کتاب فروشی داشته !!
17
الان هم بزرگ فامیل و دوست وآشنا هست و جالبه هرکی مشکلی داره میاد پیش پدرم و اونم کمکش می کنه . بارها می خواستیم چیزی بخریم . ولی پدر رفته پولشو داده به بقیه . بماند که خیلی ها هنوز پولو پس ندادن.
نمونش : عروسی یکی از فامیل بود . ما یه پیکان اوراق داشتیم که خیلی وقت بود تو فکر داشتیم که یه سالم ترش بخریم . رفت تمام پول و حتی بیشتر از اونو داد به فامیل . اونم رفت اون موقع که پراید تازه وارد ایران شده بود یکی خرید ! هرچی ماهم گفتیم انگار نه انگار.Tears
فکر نکنید که پدرم یه آدم ساده و معمولیه که مشکل خانوادگی داره . نه . پدرم از همون اول هم ( تو چشم مردم ) کسی بوده . از همون دوران جوانی و بعد هم جنگ و بعد هم دانشگاه تا الان. حتی اگه بگم پدرم کی هست شاید بعضی هاتون بشناسینش.
می خوام بگم تو دید بقیه فرد با نفوذ و کاری هست ولی تو خانواده که ما کلا عاصی شدیم.
بعضی از فامیلامون متوجه این برخورد من با پدرم شدن . و جالبه که یکی از اونا اومدو باهام صحبت کرد . اولش خوب صحبت می کرد ولی بعدا متوجه شدم اونم داره یک طرفه صحبت می کنه و فکر می کنه من کار اشتباهی انجام دادم ولی به فکر خودم درسته و مشکل من اینه ! و بعد هم از مشکلات خودش با پدرش برام تعریف کرد و در نهایت گفت تو کوتاه بیا تا رابطه شما به حالت قبل برگرده . ایشون از دوتا موضوع غافل بود.
اول اینکه کو کسی بدونه که من تا الان چقدر کوتاه اومدم . کو کسی یادش بیاد شبهایی پشت میزم با چشم گریه تا صبح خواب می رفتم Tearsدر حالی که کلاس پنجم دبستان بودم. کجا بود این فردی که اینو می گه ، شبی که فقط به احترام حرف پدرم( که گفت برو ماشین رو بشور ولی من گفتم الان بارون می گیره و گرفت) زیر بارون داشتم ماشین میشستم و هرکی رد می شد می گفت این یکی دگه صد در صد قاطی کرده . کجاست اون فرد بیاد و ببینه که چرا یه جوان 24 ساله که اینقدر باعث خنده و شادی بقیه می شده حالا در عرض 5 ماه موهای جلوی سرش و کنار گوشش سفید شدن! Tearsو ...
و حالا میگه تو کوتا بیا . تا کی باید ( ببخشید ) عین احمقها رفتار کنم که حالا بخوام به حرف پدرم گوش کرده باشم و در نتیجه اون مورد تمسخر بقیه باشم . تازه با شرایطی که از اعتبار پدرم پیش بقیه براتون تعریف کردم ، موضوع حاد تر شده و بارها از زبون و یا رفتا دیگران شنیدم و دیدم که می گن این پدر به این خوبی چرا پسرش اینقدر ساده لوح و بی دست و پا بار امده ! Tears
حتی چند نفر از اقوام که به خوبی منو میشناختن چند بار به من ایراد گرفتن که چرا پدرت هر کاری که می گه ، می کنی و هر چی بهت می گه چیزی بهش نمی گی ؟! منم به اونا گفتم احترام پدر واجبه . از یک طرف حرف های اینا و از طرف دگه اینقدر داستان و خاطره درمورد نتایج احترام گذاشتن و نگذاشتن به پدر و مادر خوندم که دارم قاطی می کنم. دچار دوگانگی فکری شدم.
و دوم اینکه میگه " تا رابطه شما برگرده با حالت قبل " . نمی دونه قبلش یا اصلا از همون اولش رابطه ای نبوده . اخلاق پدرم از همون روزای اولی که بخاطر دارم همین بوده تا به امروز . اونی که سعی کرده رابطه ای درست بشه ، من بودم . اگه تا حالا به صورت ظاهری رابطه ای بوده همش خون جگر شدن من بوده و نه چیزه دگه ای که الان هم تو این سن و سال دگه خسته شدم. هیچ فکر و تصمیمی برای آینده ندارم . حتی وقتی که می خوابم نمی دونم فردا باید چکار کنم.1744337bve7cd1t81
متاسفانه به دلیل همین مسائلی که تا الان گفتم از همون بچه گی نتونستم یک شخصیت ثابت برای خودم درست کنم. می گن شخصیت بچه ها از 6 سالگی شکل می گیره . از منی که از بچه گی هر کاری می کردم یا توش حرف بوده و یا تحقیر می شدم ، چه توقعی میشه داشت.الان هم چند وقت که با یکی می گردم یا فیلمی می بینم دقیقا می شم مثل اون فرد . و بعد تازه خودم متوجه میشم. نمی دونم چی درسته و چی غلط . نمی دونم چی ارزش داره و چی بی ارزشه . نمی دونم کجا باید حرف بزنم و کجا نباید . نمی دونم کجا باید عصبانی بشم و کجا باید صبور باشم . اینایی که می گم شعار نیست . از سایت دگه ای ای هم نیاوردم و شعر هم سرهم نکردم . واقعا این مشکلات شخصیتی دارم. دعا می کنم که از هیچکدومشون حتی یک ذره دچار نشید که بعد مثل من موقع صحبت کردن با یکی هی کم بیارید و تپق بزنید.
زمانی که وقتش بود که من تو خونه صحبت کنم و بقیه به حرفم بها بدن و تعریف و تمجید کنن ، همش ساکت شو می شنیدم یا با حرفای دگه ای که میشنیدم ، کم میاوردم و این شده که الان با یکی به صورت رودرو نمی تونم حرف بزنم .
تمام ابزارها و قدرت تکلم از من گرفته شده و حالا از پدرم که عامل اصلیه این قضایاست باید بشنوم که تو چرا اینجوری با یکی صحبت می کنی چرا درست حرف نمی زنی چرا مِن ، مِن میکنی . چرا بلند حرف نمی زنی!!!
شما میگید " من این رو یه امتحان از طرف خدا میدونستم ، ولی بلاخره همه چیز درست شد ". خوب منم تا الان به خودم همینو می گفتم که این هم میتونه امتحان باشه ولی آخه تا کی و تا چه حد . تا حدی که زندگی و افکار من داغون بشه . تا حدی که تمام قدرتها از من گرفته بشه ؟! تا حدی که همه منو یه آدم ضعیف و کم رو و دست و پا چلوفتی بدونند.!! Tears
شما بگید ، وقتی که قدرت تکلم و آبروی فردی در اثر تحقیر یکی ازش گرفته
میشه ، وقتی که قدرت غیرت و دفاع فردی در قبال خانواده اش در اثر بی آبرو کردن یکی از اعضای خانواده از بین میره ، وقتی که قدرت تفکر و نبوغ فردی در اثر تحت فرمان بودن یکی از بین میره ، حالا اون فرد باید چکار کنه ؟ اصلا چکار می تونه بکنه ؟! نه بلده حرف درستی بزنه ، نه بلده از خودش دفاع کنه ، نه بلده درست فکر کنه !!!
خوب در نهایت اون فرد میشه من . منی که تو این سن ( اونجوری که میگن) تازه اول جوونیمه و باید دنبال کار باشم تشکیل زندگی بدم و فرد مفیدی برای خانواده و کشورم باشم ، باید بشینم تو خونه و راز دلمو و درد دلمو با یه عکس درمیون بزارم !
منی که از مهد کودک تا سال آخر دانشگاه جزو نفرات اول تا پنجم کلاس بودم.
9 ساله بودم. یه همسایه داشتیم که با پسرش خیلی دوست بودم . هرکاری که داشتیم با هم می کردیم . بیشتر با هم کار دستی و فنی انجام می دادیم . معمولا هم ایده از من بود و چون انباری کاملی از وسایل داشتن ، وسایل از اون بود. تابستون با هم رفتیم کتابخونه ثبت نام کردیم و کتابهای علمی می خوندیم . یه روز به اصرار اون بعد از کتابخوته رفتم خونشون. حین تلویزیون تماشا کردن پدرش امدو گفت خوب امروز چه کتابی خوندی . اونم توضیح داد و بعد پدرش گفت سعی کن هر روز کتابهای علمی تر و حجیم تر بخونی . منم میشنیدم. چند روز بعد پدرم به من گفت تو روزای تعطیلات تابستون چکار می کنی ؟ گفتم با فلانی می رم کتابخونه . گفت به جای این بچه بازیها از فردا بیا کنار خودم کار کن. منم خوشحال که از فردا می رم سر کار . و واقعا هم رفتم سر کار ! کار من این بود که به کارگرها چایی بدم ، دفتر کارو جارو کنم و از این کارها! . تابستون گذشت و همسایمون جابجا شدن. بعد از چند سال دیدمش گفتم فلانی چکاره ای و چکارا کردی . متوجه شدم اون هم بازی قدیم من با حمایت خانوادش زبان انگلیسی رو تموم کرده و 2 تا مدال المپیاد کشوری تو مسابقات فیزیک و رشته فنی گرفته . گفت تو چکار می کنی . منم سرم و انداختم پایین گفتم فلان جا دانشگاه قبول شدم و دارم می رم.

شاید بگید خوب اینایی که تا الان گفتی ربطی به این بخش نداره ولی می خواستم توضیح داده باشم که تو پست اول گفتم علت اینکه رفتم سراغ خرابکاری خودم ، تنهاییم بوده ، منظورم از تنهایی چی بوده و علت ترکش هم چی هست.
ممنون از اینکه نوشته های طولانی و کج و کوله منو می خونید.4fvfcja
#17
منم بالاخره همش و خوندم البته نوشته های مجتبی رو کمی فاکتور گرفتم با عرض پوزش از مجتبی !

سلام به همه مخصوصا دوست عزیزمون محروم

همه خیلی کامل حرف زدن اما فقط 2 نکته

نکته ی اول اینکه شما استعداد فوق العاده ای دارین-چون طرز نوشتنون اصلا عادی نیست و مثل آدم های بی اطلاع با اون شخصیتی که از خودتون برامون گفتین نیست
این میتونه یک معنی داشته باشه و اونم اینکه خداوند با همه ی مشکلاتی که سر راه شما گذاشته یه استعداد فوق العاده هم به شما داده

اگه دوستتون تونسته و به قول خودتون ایده های اون کارا با شما بوده پس شما هم میتونید!
چون کسی که ایده میده اصولا مغز خلاق تری داره

پس شما یک فرد عادی نیستین که بخواین مثل خیلی از آدم ها تسلیم بشین

تمام اون مشکلاتی که راجع به خودتون گفتین با رفتن پیش یک مشاور حل میشه منظورم خلا های شخصیتیه - مهم پتانسیلشه که شما دارین

خیلی ها رو میشناسم که مثل شما برخورد پدرشون اینجوریه-پس خودتون و تنها تصور نکنید 53258zu2qvp1d9v

از همین امروز سعی کنید یه کاری رو شروع کنید/لزومی نداره همه بفهمن شما دارید یک کار جدیدی رو انجام میدید cheshmak
فقط باور کنید با غصه خوردن و یکجا نشستن هیچ اتفاق خاصی نمیوفته
و یه چیز..

از پدرتون تو هر جمعی تعریف کنید و لبخند بزنید
بگید که دوست دارید توی کار اون الگوتون بشه
روز تولدش براش کیک بخرید و بهش تبریک بگید
به خواهرتونم هیچ کاری نداشته باشید
اون و نادیده بگیرید اما پدرتون و نه!

میدونم انجام این کارها از خورد پنی سیلین 1800 هم دردناک تر و سخت تره! اما عین پنی سیلین عمل میکنه
یک پدر و فقط با محبت میشه ... 4fvfcja
باور کنید
317

آهان نکته ی دوم: به خدا لبخند بزنید-امید به خدا کلید هر مشکلیه 41
خوشا باران و وصف بی مثالش
#18
محروم جان با توضیحات بیشتری که دادی ، میشه فهمید که رفتار تو با پدرت فوق العاده بوده ، ولی متاسفانه باز هم با این رفتار خوب پدرت توی اکثر موارد رفتارش بهتر که نشده هیچ ، این روند برات ادامه داشته ، بعدش بنظرم رسید مشکل پدرت اونقدر ها هم نباشه و شاید بشه با رفتارهایی نرمش کرد ، اما با توضیحاتی که دادی...

من توی پست قبلم توضیح دادم ، بنظرم بیشتر روی این جملات دقت کن : و این که گفتم کمک به خدا همه چی حل شد منظورم چه چیزایی بود ؟

(1388 اسفند 25، 6:57)مجتبی نوشته است: .
، همینطور در ادامه هر جوری رفتار کنی ، حتی خیلی ایده ال و کافی باز هم از این چیز ها پیش میاد و ممکنه رفتار نامناسبی بات داشته باشه ،

به نظر من برای این جور مشکلات خانوادگی ، یکی از مسولیت های ما توجه به سلامت فکری بقیه اعضا هم هست ، غیر خودت ، پیشنهاد من اینه که یه بار پیش یه مشاور خوب بری ، و غیر این که مسئله مشکل خودت رو مطرح میکنی ، برای کمک به پدرت هم باش مشورت کنی ، و اگه میتونی یا میشه پدرت هم بکشونی اونجا ،

من خودم این مسایل رو توی فامیلمون گاهن دیدم ، بعضی از اخلاق ها و رفتار ها هست که ریشه عمیق توی شرایط نامناسب رشد و کودکی داره که روی تربیت فرد تاثیر میذاره ، حتی مسایل ژنتیکی هم تاثیر گذاره ، گاهی رفتارها و فکرها انقدر غیر عادی و غیر منطقی هست که ادم خندش میگیره و تعجب میکنه . سلامت اعصاب و روان هم همین طور ، خیلی مهمه ،
.......................................................................................................................................................

من همه این چیزهارو که میگی شاید از یه جنبه های دیگه تجربه کردم ! مادرم یه مدت دچار ضعف اعصاب شده بود ، هر چقدر نصیحتش میکردیم یا هر رفتاری میکردیم تا فکر و یا رفتارش رو اصلاح کنیم نمیشد ، نهایتا کار به روانپزشکی و مشاوره رسید ، ما نهایت سعیمون رو کردیم و اثر کرد ، و الان حال مادر من خیلی خوبه ،

اما اون زمان گیر هایی که میداد ، من سعی میکردم بهترین رفتار ممکن رو باش بکنم ،
..............................
ا ، اگرچه توی خیلی زمینه ها از خیلی ها هم رفتار و شخصیت سالم تری دارن ، اما بعضی عیب هایی هم هست که گفتم از کجا ریشه میگیره . (از شرایط تربیت و رشد کودکی )

.....، شاید خیلی افراد(جز فامیل های نزدیک ) اون زمان اون رفتار رو طبیعی فرض میکردن و میومدن که من رو نصیحت کنن ! ، گاهی هم خود فامیل های نزدیک برخورد های خوبی باش نمیکردن ، که من شاید سر همین مسئله بارها بشون توضیح دادم ، و بازم تعجب میکردم که دوباره بدشون میاد یا آزرده میشن !

، شاید رفتار طوری بود که کاملن طبیعی میزد ،

حتی مرحله اولیه ثابت کردن مشکل مامانم پیش مشاور ها یا روانپزشک ها هم خیلی توضیح خواست و مشکل بود !


و الان هم با این که مادرم تحت درمانه و درمانش هم شاید تا پایان عمر ادامه داشته باشه ، و تا زمانی که درمان رو ادامه میده فکرش سالمه ، ولی هنوز هم به این باور نرسیده که بیماره و میگه من سالمم !،
مراحل اثبات بیماریش خیلی سخت و مشکل بود ، هر کسی اون رو میدید میگفت از من سالم تره ، الان هم همینطور ، ولی هیچ کس از زوایایی که ما میدونیم خبر نداره

من این چیز ها رو میگفتم که خدا بم کمک کرد ، و حل شد .
و منظورم این نبود که فقط صبر کنی و فقط تماشاچی زندگیت باشی ، بدون تاخیر سعی کن از حالا توی زندگیت اثر بذاری ، مهمترینشم خانوادتن...
53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53
#19
سلام به همه دوستان
از همه شما عزیزان واقعا تشکر می کنم که اینقدر به بنده لطف دارید

چندتا مطلب بد نیست که بگم

(1388 اسفند 26، 10:33)باران.. نوشته است: 1- منم بالاخره همش

2- تمام اون مشکلاتی که راجع به خودتون گفتین با رفتن پیش یک مشاور حل میشه منظورم خلا های شخصیتیه

3-روز تولدش براش کیک بخرید و بهش تبریک بگید


4- به خواهرتونم هیچ کاری نداشته باشید
اون و نادیده بگیرید اما پدرتون و نه!

5- میدونم انجام این کارها از خورد پنی سیلین 1800 هم دردناک تر و سخت تره! اما عین پنی سیلین عمل میکنه

6- به خدا لبخند بزنید-امید به خدا کلید هر مشکلیه 41

1- ممنون از شما باران خانم که اینقدر منو شرمنده کردین.42
2- اگه اینجوری باشه واقعا امید خوبی به من دادین. چون این موارد همیشه فکر منو مشغول خودشون کردن. سعی می کنم حتما پیش یه مشاور خوب برم ( جالبه بدونید که خواهر بزرگترم کارشناسی ارشد روانشناسی داره !) اگه تو این زمینه کتاب یا مقالاتی سراغ دارید ، معرفی کنید ، خیلی ممنونتون می شم.
3- 17Khansariha (134) بله ؟! البته بماند که سه باری اینکا رو کردیم ولی فقط تا حد همون شب جواب داد و از روز بعد دوباره روز از نو و روزی از نو !1744337bve7cd1t81

4- از صبح که مطالب شما رو خوندم تا الان ، این جمله شما حسابی منو تو فکر برده . به همین نتیجه هم رسیدم. با خودم گفتم من تا کی باید هی بهش بگم این کارت اشتباهه . من که دگه نباید کاسه داغ تر از آش پدر و مادرم بشم. تو این سن وسال ( ترم دوم دانشگاهه ! ) دگه من نباید دنبال کاراش باشم. یه تذکر می دم . گوش داد که داد اگه نه دگه کاریش ندارم.
یه نمونه از کاراشو براتون می گه که بدونید منظورم از اینکه میگم فقط کارای خودش براش مهمه و اشتباهاتشو قبول نداره چیه : امروز صبح که از خواب بیدار شدم ، دیدم تلفن خونه مشغوله . متوجه شدم که کامپیوتر به اینترنت وصله ولی کسی پشتش نیست . یه بوی سوختنی داشت میومد . رفتم تو آشپزخونه دیدم رو گاز یه کتری که داره منفجر میشه ! و یه تخم مرغ که کلا آبش تموم شده بودو ترکیده بود و ظرفش داشت می سوخت . تمام چراغ آشپزخونه و به علاوه هود گاز روشن بودن. رفتم شلوارمو اتو کنم که دیدم اتو روشنه و یکی از لباساشو گذاشته رو میز اتو و رفته دگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم:smiley-yell: . رفتم ببینم کجاست . دیدم رفته تو اتاقش داره با موبایل صحبت می کنه . حسابی بهش توپیدم ( یعنی با صدای بلند کارایی که کرده بودو یاداوریش کردم) اونم با داد دو برابر گفت می دونم دارم چکار می کنم به تو ربطی نداره ( البته مفهومش این بود )17 . بعد از یک ربع با موبایل صحبت کردنش تموم شد و امد سراغ خرابکاری هاش . شما جای من باشید با یه همچین آدمی چطوری برخورد می کنید تا دوباره تکرار نکنه !!!

5- اگه بدونید چند تا از این پنیسیلین ها خوردم و اثری نکرده .حیف این همه سختی که تو شب های سرد زمستون 76 به خودم دادم ( که این هم حکایتی داره ) ولی کسی که میبایست میدید ، اصلا روشم برنگردوند چه برسه که نگاه کنه!
بله ... یه مشکلی که همیشه با پدرم داشتم این بوده که همیشه کارای هرچند کوچک دیگران رو تو سر من میزده! و همیشه توقع یه چیز دگه از من داشته و هیچ وقت نگاه نگرده ببینه من که نباید مثل فلانی یا فلانی باشم . منم برای خودم یک سری خصوصیات دارم. همیشه عین کسی بوده که کنار فردی که می خواد از نردبام بالا بره واستاده ولی هی نردبام رو از زیر پای اون طرف می کشه می زنه سو سرش و میگه چرا نمی تونی بالا بری ؟!!!

6-متاسفانه اینقدر ایمانم در عمل ضعیف که تا یه اتفاقی میفته بندگی خدا رو فراموش می کنم . برام دعا کنید تا بلکه ایمانم قوی تر بشه.

(1388 اسفند 26، 11:20)مجتبی نوشته است: محروم جان با توضیحات بیشتری که دادی ، میشه فهمید که رفتار تو با پدرت فوق العاده بوده ، ولی متاسفانه باز هم با این رفتار خوب پدرت توی اکثر موارد رفتارش بهتر که نشده هیچ ، این روند برات ادامه داشته ، بعدش بنظرم رسید مشکل پدرت اونقدر ها هم نباشه و شاید بشه با رفتارهایی نرمش کرد

من این چیز ها رو میگفتم که خدا بم کمک کرد ، و حل شد .
و منظورم این نبود که فقط صبر کنی و فقط تماشاچی زندگیت باشی ، بدون تاخیر سعی کن از حالا توی زندگیت اثر بذاری ، مهمترینشم خانوادتن...

آقا مجتبی همونطور که قبلا هم گفتم من همیشه سعی کردم رفتارم با پدرم به خصوص تو جمع مؤدبانه باشه ولی خوب چه کنم که اون همیشه فکر می کنه که این وظیفه منه و باید اینجوری باشم و خودش هم باید اینجوری با من رفتار کنه تا مثلا بچه خلافی نشم !!! 17
یه روز پسر عموم که هم سن خوم هست امده بود خونه ما . کمی با هم صحبت کردیم و بعد بابام از راه رسید . پسر عموم کمی با پدرم صحبت کرد . بعد من یه سوالی از بابام پرسیدم . هرچی منتظر شدم تا جوابی بگیرم ، خبری نشد ( حتی سری هم تکون نداد) . گفتم شاید متوجه من نشده دوباره سوال کردم . گفت آدم می خواد سوال کنه اول میسنجه که چی می خواد بپرسه . نه اینکه هرچی به ذهنش رسید و بپرسه . گفتم خوب حالا . دوباره سوالمو پرسیدم. گفت یا تو ترکی یا من عرب ! دگه چیزی نگفتم . پسر عموم هم تو این مدت داشت منو نگاه می کردو بعد یه سوال از بابام پرسید و بعدش هم عینا سوال منو پرسید ( از عمد این کارو نکرد چون سوال در مورد یه موضوع تو منطقه خاورمیانه بود که تلویزیون داشت در موردش بحث می کرد .) خدا شاهده که داشت نیم ساعت براش توضیح می دادو بعد هم داشتن با هم در موردش بحث می کردن . منم از یه طرف کم آورده بودم و از یه طرف داشتم از عصبانیت می ترکیدم 13 تا شب رفتم تو اتاقم و بیرون نیومدم.
این یه خاطره تلخ من بود . از اینا زیاد دارم . همیشه همیجوری بوده که جواب بقیه رو خوب و کامل می داده ولی جواب منو نمیده . به همین خاطره که منم دگه اصلا سوالی ازش نمی پرسم.

می بینید که من هم هیچ وقت ننشستم و نگاه کنم ولی این آخری دگه واقعا بریدم که نشستم تو خونه .

در هر حال ممنون که این همه به من لطف دارید و منو راهنمایی می کنید. ما فردا به امید خدا داریم می ریم مسافرت ( اینم به اصرار مادرم دارم می رم واگر نه اصلا نمی خواستم برم ) . احتمالا کمتر بتونم اینجا بیام . ولی سعیم بر اینه که روزی یک بار به سایت سر بزنم و با شما دوستان خوبم صحبت کنم.

انشاالله که همگی سال نو خوبی داشته باشید و سر سفره هفت سین به یاد همه دوستان اینجا باشید تا همگی یکی از بهترین سالهای عمرمونو شروع کنیم و برامون به خاطره خوشی تبدیل بشه
با تشکر و سپاس از همه شما 317
#20
سلام محروم خان
شما البته حق داری، یه کم باهات بد رفتار شده
چند نکته که به ذهنم می رسه رو می گم که البته فکر می کنم نظر باران خانم از همه بهتر بود و هم عملی تر و منطقی تر
اگه نظرمو نخوندی هم اشکال نداره، همون نظر باران خانم فکر می کنم کافی باشه، من فقط یه کم توضیح بیشتر می دم
شاید هم مشکت این نباشه، ولی من اون چیزی که برای خودم تقریبا یه تجربه است رو می گم
هیچ کس تو دنیا نیست که تمام کاراش درست باشه و هر کدوم از ما یه کارای مثبتی داریم و یه اخلاقای منفی و بد داریم، اینو از منم بهتر می دونی
بابا ها هم از این استثنا نیستن، منم استثنا نیستم، تو هم نیستی
قرار نیست بابای من و تو بهترین آدم روی زمین باشه
قرار نیست همون چیزی باشه که تو می خوای
هیچ کس، هیچ کس رو نمی تونه تغییر بده، مگه اینکه خودش بخواد
تو هم نمی تونی کسی که 40/50 سال با همون اخلاقیات خاص خودش رشد کرده رو تغییر بدی
چرا تو همش کارای بد باباتو می بینی
بابات یه آدم معمولیه با یه سری جنبه های مثبت و منفی
فکر می کنی تنها کسی هستی که با بابات مشکل داری؟
من با بابام به این صورت مشکل ندارم
ولی خیلی خوب هم نمی تونم باهاش ارتباط برقرار کنم
معلومه خوب بابام 20/30 سال با من اختلاف سنی داره و قرار نیست کامل منو درک کنه
تو این دنیا تنها کسی که کاملا آدم رو، حتی از خودش بهتر درک می کنه، فقط خداست
بقیه فقط می تونن یه بو هایی ببرن که چی تو ذهن تو و من می گذره
بابات هر چی باشه، یه عمر برات زحمت کشیده و دل سوزونده
به نظر من بابات خیلی هم آدم خوبیه(یعنی 1/2 تا عیبش رو بذاری کنار،آدم خوبیه)
باهاش سعی کن بیشتر خوب باشی و بیشتر تحویلش بگیری و همون چیزایی که باران خانم گفت عمل کن تا روابطت رو بهتر کنی
باز هم نظر خودته، منم خیلی باید رفتارمو با بابام عوض کنم و هنوز کار داره تا بتونم اعتمادشو جلب کنم
مرسی
#21
عجیب نیست. من درک می کنم.
مدتی از عمر من بخاطر همین مشکل تلف شد. دلم نمیخواد یه نفر دیگه هم همین بلا سرش بیاد.

....


من چی میگم؟



اولا:
یادم نمیره که بعد از یه عمل سرپایی دوسه تا مسکن خوردم. اونقدر میترسیدم که شب تا صبح لامپ اتاق رو خاموش نکردم. تازه همه شب هم از خواب بیدار میشدم و میگفتم الان لامپه آتیش میگیره میریزه روم...

الان همش به خودم میگم با این همه قرص و دارویی که بابام میخوره حتما وضع روانیش خیلی قاتی تر از اون شب منه. دست خودشم نیست. باید نادیده بگیرم.



دوما:
یه دقعه بعد کلی بحث با پدرم بهش اثبات کردم که از نظر منطقی حرفش متناقضه. بعدش کلی تیکه هم بهش پروندم. با ناراحتی گفت: من با این طرز فکر بزرگ شدم و یه عمر با این طرز فکر زندگی کردم و با همین فکر هم میمیرم.(خیلی خیلی دلم سوخت)

واقعا همینه. خودتو نبین که خیلی انعطاف پذیری. توی اون سن دیگه خود به خود محافظه کار میشی. ممکنه خیلی حرفای غیرمنطقی بزنی.


سوما:
قبول کن که یکی از بدیهای خیلی خوب بودن یا خیلی عاقل بودن و خیلی باهوش بودن اینه که بدیهای دیگران و خیلی خوب میبینی و خیلی اذیت میشی. این نتیجه مستقیم باهوش بودن خودته. بهش افتخار کن!

چهارما:
به زمان از دست دادن نزدیکانت فکر کن...


پنجما:
تا کار نکنی دیگران هرچی دم دستشون میاد بارت میکنن. باید کار کنی.

شیشما:
پیچوندن یه راه حل خیلی خوبه که معمولا باهوشا یادشون میره.
این جور خواهرا توی این موقعیتا باید پیچونده بشن. یعنی شتر دیدی ندیدی. به موقعیتی که میدونی توش خوب عمل نمیکنه نزدیک نشو. اونم آدمه با هزار تا خوبی و هزارتا بدی.
ببین وقتی اون اینهمه خراب کاری کرده بود و خودشم می دونه، اما وقتی سرش داد زدی و میخوای محکومش کنی اونم همه گناهارو از سرخودش باز میکنه. هرجوری که شده. خودشم حرفای خودشو قبول نداره.
به دخترای عزیز برنخوره اما این خصوصیت که بعضی دخترا دارن بدجوری توی چشم من میاد و آزاردهنده س. خواهر منم استاد توجیه کردنه. با دروغ و راست و همه جوری دیگه. اما هیچ وقت باهم مشکل نداشتیم بجز وقتایی که من میخواستم بهش اثبات کنم داری اشتباه می کنی. حالا چندسالی هست که خیلی خوشیم! همون شتر دیدی ندیدی خیلی خوب جواب میده.

این که خوبه. بهش گفتم: عذر میخوام اما این پروژه یه مقدار آسناست. یه دفعه دختره توی چشم من ذل میزنه و با عصبانیت میگه من صد در صد پروژه رو خودم نوشتم و حتی از احدی کمک هم نگرفتم. حالا طرف مثلا دختره سنگینی هم بود. نامزد یکی از دوستای خیلی صادقمم بود. من بهش گفتم خانم عزیز این پروژه وقتی نیمه ساز بود من خودم کنار کسی که داشت می ساختش نشسته بودم. دوست صمیمی خودمه (یه دوست دیگم). خود پسزه گفت برای شما داره درستش میکنه. تازه پروژه یه درس دیگتم بوده که اینم خلاف دوم. بعد یه دفعه التماس میکنه که... میخواستم بهش بگم گناه دروغ از گناه زنا هم بیشتره. تو که ادعات میشه... گفتم ولش کن. ارزش نداره باهاش حرف بزنم.
این با عصبانیت و اطمینان حرف زدنه خیلی منو ناراحت میکرد. و می کنه. صدبار دیدم.
قبول دارم که بعضی پسرا هم این طورین. اما نمیدونم چرا از دخترا بیشتر انتظار دارم.

هفتما:
هر دو نفری که باهاشون مشکل داری اونا حرص تورو درمیارن اما توهم حرص اونارو. اونا هم پیش خودشون میگن اونه که مقصره و خودشونو توجیه میکنن. هرجوری که شده نباید بذاری اونا این حس و داشته باشن. وگرنه فکر میکنن مخالفت باتو کار درستیه. اول باید کاری کنی که اونا از فکرشون دست بردارن. بعدشم از عملشون دست برمیدارن. من یه جوری این قضیه رو حل کردم که به کسی پیشنهاد نمی کنم.

هشتما:
جواب بده: تا کی؟ تا 35سالگی؟ تا زمان از دنیا رفتنشون؟ نگو تا روز اصلاح شدنشون چون به انتظار این روز موندن عاقلانه نیست.

نهما:
من نشستم مشکلات و لیست کردم. فلان و فلان و ماشین و فلان و اینا.
بعد یکی یکی گفتم: این برات مهمه؟ بعد گفتم نه شان من بالاتر از اینه که این واسم مشکل محسوب بشه. همینطور یکی یکی تا آخر. هیچ کدوم مشکل حیاتی نبود. اگرم بود واسش انرژی میذاشتم تا رفع بشه.
پی نوشت:
توی این شرایط باید همون اندازه که از عقلت استفاده می کنی از خلاقیتت هم استفاده کنی.
با خدا، تا خدا

ترک من
#22
مسئله بابای محرومه یا خواهر محروم؟!Khansariha (134)
#23
جفتش شاهد جان.

هر کدوم به یک نوعی
هرچند حال و روز زمین و زمان بد است \ یک قطعه از بهشت در آغوش مشهد است
حتی فرشته ای که به پابوس آمده \ انگار بین رفتن و ماندن مردّد است
اینجا مدینه نیست، نه اینجا مدینه نیست \ پس بوی عطر کیست که مثل محمد است؟
حتی اگر به آخرخط هم رسیده ای \ اینجا برای عشق شروعی مجدد است
جایی که آسمان به زمین وصل می شود \ جایی که بین عالم و آدم، زبانزد است
هر جا دلی شکست به این جا بیاورید \ اینجا بهشت، شهر خدا، شهر مشهد است
[تصویر:  87267819991958480523.jpg]

حسین ارام جانم، حسین روح و روانم
بیا نگار اشنا، شب غمم سحر نما
مرا به نوکری خود، شها تو مفتخر نما

#24
به نظر من این جا دوتا بحث یا زمینه هست :

یکی طرز برخورد و رفتار خود "محروم" جان با "مشکلش" ، یا کسایی که این مشکل رو دارن ، تا وقتی که نتونن طرز برخوردشون رو با این "مشکل" اصلاح کنن ، آسیب پذیر میشن ، ...بعضی از این تکنیک ها رو "سلام" خیلی قشنگ توضیح داد ، این طوری آسیت پذیری و حساسیتت و درگیریها و اصطکاک رو کم میکنی ، ..
همینطور به قول "سلام" در اغلب این موارد میتونی با خلاقیت و طرز برخورد خوب و اصلاح رفتاری که تو داری ، بتونی توی رفتار "طرف مقابل " هم تاثیر بذاری ، این در اغلب موارد روی کسانی که "فکر سالم" ی دارن اثر میذاره ،

اما بحث این جاست که به نظر من با توضیحاتی که محروم داد ، و چیزهایی که خودم تجربه کردم ، خوب میشه فهمید که حداقل باید "سلامت " فکریش پیش یه متخصص یا کارشناس بررسی بشه ، این به نظر من حداقلشه ،


..................................................................................................................................................................
به قول سلام ،"تا کی؟ تا 35سالگی؟ تا زمان از دنیا رفتنشون؟ نگو تا روز اصلاح شدنشون چون به انتظار این روز موندن عاقلانه نیست."
درسته نباید به انتظار نشست ، باید اول روی خودت کار کنی ، و طرز برخوردت رو با مشکل درست کنی ،
اما همینطور نمیشه فقط تماشاچی بود ، و اگه یه بیماری فکری باشه چطور ؟ تا جایی که میتونی اصلاح کنی در قبالش مسولی
......................................................................................................................
"این ساختن ها تا کی ؟ یه وقت تو میسازی و رفتاری داری که روی طرف هم اثر میذاره ، اما اگه دیدی فقط تو داری میسازی چی ؟ کجاش میشه گفت طرف آدم عادیه و بقیه هم همینطورن ؟
اما اگه اون زمان میتونستم بیماری فکری یا "عصبیت" مادرم رو تشخیص بدم ، یا از سلامت فکریش مطلع بشیم شاید کار به جاهای وخیم تر نمیرسید ، توی اون سالها یک ذره از رفتارش هم درست نشد ،رفتار های خیلی حاد و بدی نبود ..بلکه توی بعضی از زمینه ها(نه همه جا ) رفتارهای غیر منطقی داشت ... توی بقیه زمینه ها کاملن طبیعی میزد ...همونطور که گفتم فقط ما میدونستیم ...و سعی میکردیم بش بگیم و تذکر بدیم یا با رفتارمون بش نشون بدیم و .. ولی ما سعی میکردیم فقط این مشکل رو خودمون حل کنیم ...یا به قولی بسازیم ...و یا با رفتار هاون روش تاثیر بذاریم یا کار خودمون رو بکنیم ...به نظر من مدتی در قبالش تماشاچی شدیم .... و بعد مشکل حاد تر شد و مریضی و بیماریش پیشرفت کرد .. اولین مقصرهاش هم ما بودیم . 13
...............................................................................................................................................................
همینطور فکر نکن چون توی کار و خیلی از زمینه ها موفقه پس مثل بقیه ست ،
خصوصیات یک شخص عصبی (کسی که فکر ناسالم داره ، یا سیستم عصبی و فکریش دچار مشکله )، اینه که توی خیلی از زمینه ها سالم و برتر و رقابتی تر و به ظاهر پر جوش تر از بقیه میزنه ، اما توی سطح گسترده ای از زندگیش ترمز های روحی داره ، ترمز های عصبی ، توی لایه های پنهانی و عمیق شخصیتی . هر کودوم از این ترمز ها علایمی داره که یه متخصص راحت میفهمه .(به هر حال شاید هم مشکلات پدرت جزیی و قابل حل باشه )
53  تا حالا مهمترین تجربه ام این بوده که  که هیچ روشی توی ترک گناهان  مثل همنشینی با دوستان خدا جواب سریع و قطعی و موندگار  نمیده !53
#25
سلام به همه دوستان
ببخشد که چند روزی نبودم . آخه خط تلفن اینجایی که هستیم چند روزی قطع بوده .
ممنون که بازم در این مورد وقت گذاشتین و صحبت کردین. خوب منم حرفایی دارم!
(1388 اسفند 28، 0:42)شاهد نوشته است: هیچ کس تو دنیا نیست که تمام کاراش درست باشه و هر کدوم از ما یه کارای مثبتی داریم و یه اخلاقای منفی و بد داریم، اینو از منم بهتر می دونی
بابا ها هم از این استثنا نیستن، منم استثنا نیستم، تو هم نیستی
قرار نیست بابای من و تو بهترین آدم روی زمین باشه
قرار نیست همون چیزی باشه که تو می خوای
چرا تو همش کارای بد باباتو می بینی
بابات یه آدم معمولیه با یه سری جنبه های مثبت و منفی
فکر می کنی تنها کسی هستی که با بابات مشکل داری؟
من با بابام به این صورت مشکل ندارم
ولی خیلی خوب هم نمی تونم باهاش ارتباط برقرار کنم
معلومه خوب بابام 20/30 سال با من اختلاف سنی داره و قرار نیست کامل منو درک کنه
تو این دنیا تنها کسی که کاملا آدم رو، حتی از خودش بهتر درک می کنه، فقط خداست
بابات هر چی باشه، یه عمر برات زحمت کشیده و دل سوزونده
به نظر من بابات خیلی هم آدم خوبیه(یعنی 1/2 تا عیبش رو بذاری کنار،آدم خوبیه)
باهاش سعی کن بیشتر خوب باشی و بیشتر تحویلش بگیری و همون چیزایی که باران خانم گفت عمل کن تا روابطت رو بهتر کنی
بله شما درست می گید ولی این رفتار ها در حالت معمولی جواب میدن . منظورم اینه که مثلا شما فرض کن با پدرت رابطه نسبتا خوبی داری ولی بعضی وقتها هم مشکلاتی پیش میاد که تو این شرایط منم قبول دارم که وظیفه کوچک تر هاست که کوتاه بیان. ولی با شرایط من که همش کوتاه اومدم وضع فرق می کنه .
(1388 اسفند 28، 10:50)سلام نوشته است: عجیب نیست. من درک می کنم.
مدتی از عمر من بخاطر همین مشکل تلف شد. دلم نمیخواد یه نفر دیگه هم همین بلا سرش بیاد.
م. اونقدر میترسیدم که شب تا صبح لامپ اتاق رو خاموش نکردم. تازه همه شب هم از خواب بیدار میشدم و میگفتم الان لامپه آتیش میگیره میریزه روم...

الان همش به خودم میگم با این همه قرص و دارویی که بابام میخوره حتما وضع روانیش خیلی قاتی تر از اون شب منه. دست خودشم نیست. باید نادیده بگیرم.



دوما:
یه دقعه بعد کلی بحث با پدرم بهش اثبات کردم که از نظر منطقی حرفش متناقضه. بعدش کلی تیکه هم بهش پروندم. با ناراحتی گفت: من با این طرز فکر بزرگ شدم و یه عمر با این طرز فکر زندگی کردم و با همین فکر هم میمیرم.(خیلی خیلی دلم سوخت)

واقعا همینه. خودتو نبین که خیلی انعطاف پذیری. توی اون سن دیگه خود به خود محافظه کار میشی. ممکنه خیلی حرفای غیرمنطقی بزنی.


سوما:
قبول کن که یکی از بدیهای خیلی خوب بودن یا خیلی عاقل بودن و خیلی باهوش بودن اینه که بدیهای دیگران و خیلی خوب میبینی و خیلی اذیت میشی. این نتیجه مستقیم باهوش بودن خودته. بهش افتخار کن!

چهارما:
به زمان از دست دادن نزدیکانت فکر کن...


پنجما:
تا کار نکنی دیگران هرچی دم دستشون میاد بارت میکنن. باید کار کنی.

شیشما:
پیچوندن یه راه حل خیلی خوبه که معمولا باهوشا یادشون میره.
این جور خواهرا توی این موقعیتا باید پیچونده بشن. یعنی شتر دیدی ندیدی. به موقعیتی که میدونی توش خوب عمل نمیکنه نزدیک نشو. اونم آدمه با هزار تا خوبی و هزارتا بدی.
ببین وقتی اون اینهمه خراب کاری کرده بود و خودشم می دونه، اما وقتی سرش داد زدی و میخوای محکومش کنی اونم همه گناهارو از سرخودش باز میکنه. هرجوری که شده. خودشم حرفای خودشو قبول نداره.
به دخترای عزیز برنخوره اما این خصوصیت که بعضی دخترا دارن بدجوری توی چشم من میاد و آزاردهنده س. خواهر منم استاد توجیه کردنه. با دروغ و راست و همه جوری دیگه. اما هیچ وقت باهم مشکل نداشتیم بجز وقتایی که من میخواستم بهش اثبات کنم داری اشتباه می کنی. حالا چندسالی هست که خیلی خوشیم! همون شتر دیدی ندیدی خیلی خوب جواب میده.

این که خوبه. بهش گفتم: عذر میخوام اما این پروژه یه مقدار آسناست. یه دفعه دختره توی چشم من ذل میزنه و با عصبانیت میگه من صد در صد پروژه رو خودم نوشتم و حتی از احدی کمک هم نگرفتم. حالا طرف مثلا دختره سنگینی هم بود. نامزد یکی از دوستای خیلی صادقمم بود. من بهش گفتم خانم عزیز این پروژه وقتی نیمه ساز بود من خودم کنار کسی که داشت می ساختش نشسته بودم. دوست صمیمی خودمه (یه دوست دیگم). خود پسزه گفت برای شما داره درستش میکنه. تازه پروژه یه درس دیگتم بوده که اینم خلاف دوم. بعد یه دفعه التماس میکنه که... میخواستم بهش بگم گناه دروغ از گناه زنا هم بیشتره. تو که ادعات میشه... گفتم ولش کن. ارزش نداره باهاش حرف بزنم.
این با عصبانیت و اطمینان حرف زدنه خیلی منو ناراحت میکرد. و می کنه. صدبار دیدم.
قبول دارم که بعضی پسرا هم این طورین. اما نمیدونم چرا از دخترا بیشتر انتظار دارم.

هفتما:
هر دو نفری که باهاشون مشکل داری اونا حرص تورو درمیارن اما توهم حرص اونارو. اونا هم پیش خودشون میگن اونه که مقصره و خودشونو توجیه میکنن. هرجوری که شده نباید بذاری اونا این حس و داشته باشن. وگرنه فکر میکنن مخالفت باتو کار درستیه. اول باید کاری کنی که اونا از فکرشون دست بردارن. بعدشم از عملشون دست برمیدارن. من یه جوری این قضیه رو حل کردم که به کسی پیشنهاد نمی کنم.

هشتما:
جواب بده: تا کی؟ تا 35سالگی؟ تا زمان از دنیا رفتنشون؟ نگو تا روز اصلاح شدنشون چون به انتظار این روز موندن عاقلانه نیست.

نهما:
من نشستم مشکلات و لیست کردم. فلان و فلان و ماشین و فلان و اینا.
بعد یکی یکی گفتم: این برات مهمه؟ بعد گفتم نه شان من بالاتر از اینه که این واسم مشکل محسوب بشه. همینطور یکی یکی تا آخر. هیچ کدوم مشکل حیاتی نبود. اگرم بود واسش انرژی میذاشتم تا رفع بشه.
خوبه
اولا و دوما : شما رابطه خودتون با پدرت رو با شرایط من مقایسه نکن . شما میگی پدرت الان اونم بعضی وقتها به خاطر شرایط سنی و بیماری ( که قرص می خورند) یه چیزایی می گن که شاید قبولش برای شما سخت باشه ولی من حرفم اینه که پدرم نه به خاطر شرایط سنی و نه بیماری ، اون هم از همون دوران کودکی اینجوری با من رابطه داشته . و هر وقت هم علمی منطقی وجدانی مذهبی ... براش اثبات کردم که گفته اش درست نیست شروع می کنه به مغلطه بازی که در آخر صحبتم کاملا اینو توضیح می دم . بعد اونوقت شما خودتون قضاوت کنید
سوما و چهارما : از دوران راهنمایی می تونم بگم کاملا متوجه مشکلات خیلیها می شدم .( آخه قبلش فکر می کردم از طرز فکر اشتباه منه ) و از همون موقع دردسرهام شروع شد . خیلی مسائل رو میدیدم ولی حرفی نمی زدم . بعضی وقت ها هم که خیلی فشار عصبی داشتم به زمانی در آینده فکر می کردم که همه نزدیکانمو از دست دادم . اونوقت تا نیمه های شب تو رختخواب گریه می کردم.ولی شما بگید. این که نشد راه حل که آدم یک سر برای آینده اش که معلوم نیست بتونه به اون موقع برسه یا نه ، ناراحت باشه و اشک بریزه
پنچما: منم کم کار نکردم از خاطراتی که تعریف کردم ، مشخصه که یک جا ننشستم و منتظر تیر غیب باشم
شیشما: البته من تو پست قبلیم گفتم که تقریبا بیخیال این قضیه شدم . چون دیدم دگه از من کاری بر نمیاد .من حتی از دوران ابتدایی به خواهرم تذکر می دادم . تا تونستم تندی نکردم . اگه هم کردم در حد حرف معمولی بوده و حرف چیز دار نگفتم . ولی متاسفانه با دوستایی که دو مدرسه پیدا کرد کلا به همون سمتی که می خواست بره ، رفت .الان هم واقعا دگه خسته شدم . امیدوارم که خدا هم دگه در مورد این قضیه منو بازخواست نکنه
ولی اینو بدونید که پیچوندن شاید یه راه موقتی باشه ولی به صورت دائم اصلا جالب نیست . ما که همش دم از فرهنگ اصیل ایرانی می زنیم و می گیم ایرانی همیشه خانواده دوست بوده و ما که این فرهنگ اصیل دینی داریم . با این همه توصیه به داشتن روابط خوب با اعضای خانواده . این راه درستش نیست . این راهیه که کشورهای بی ریشه غربی سالهای قبل رفتن و الان هم رابطه خانواده براشون جز ابهاماته .
هفتما: دوست عزیزم من برای تمام این مطالب که شما می گد ساعتها حرف دارم که متاسفانه این جا هیچکس از جمله خودم طاقت گفتن و نشیدن نداریم. فکر نکنید تا اونا یه چیزی گفتن، منم پاپیچشون شدم. تا تونستم تحمل کردم وفقط بعضی وقتا نتونستم . در عوض مثلا خواهرم . کوچکترین چیزی که بهش بگی شروع می کنه به جوابگویی کردن براش مهم هم نیست که طرفش من باشم بابام باشه یا مادرم . حتی جلوی بقیه بارها به ماها فحش هم داده ! پس کسی که دیدش و طرز برخوردش اینجوریه ، همیشه اینجوری هم فکر می کنه .

هشتما و نهما : اگه بدونی چند بار باخودم همین حرفو زدم . و بعد تمام مواردی که برام مهم بودن و نبودن رو لیست کردم . همه رو حتی اونایی که برام مهم بودن هم گذاشتم کنار و گفتم جهنم و ضرر . بذار من اول ارتباطم رو درست کنم . بعد دوباره از دست رفته هامو می سازم . ولی هیچوقت نتیجه نداد یا اگه هم داد کوتاه مدت بود اونم در حد دو یا سه روز . الان هم که گفتم چندوقته که تو خونه هستم بخاطر اینه که کلا مخم گریپاش کرده. قبلا هم گفتم که الان کلا گیج شدم . هزارتا راه هرروز جلوی چشمم میاد که بعدش میسنجم و میبینم همگی رو قبلا به نحوی رفتم ولی کو جواب!!
(1388 اسفند 28، 12:23)مجتبی نوشته است: به نظر من این جا دوتا بحث یا زمینه هست :

یکی طرز برخورد و رفتار خود "محروم" جان با "مشکلش" ، یا کسایی که این مشکل رو دارن ، تا وقتی که نتونن طرز برخوردشون رو با این "مشکل" اصلاح کنن ، آسیب پذیر میشن ، ...بعضی از این تکنیک ها رو "سلام" خیلی قشنگ توضیح داد ، این طوری آسیت پذیری و حساسیتت و درگیریها و اصطکاک رو کم میکنی ، ..
اما همینطور نمیشه فقط تماشاچی بود ، و اگه یه بیماری فکری باشه چطور ؟ تا جایی که میتونی اصلاح کنی در قبالش مسولی
......................................................................................................................
"این ساختن ها تا کی ؟ یه وقت تو میسازی و رفتاری داری که روی طرف هم اثر میذاره ، اما اگه دیدی فقط تو داری میسازی چی ؟ کجاش میشه گفت طرف آدم عادیه و بقیه هم همینطورن ؟
همینطور فکر نکن چون توی کار و خیلی از زمینه ها موفقه پس مثل بقیه ست ،
خصوصیات یک شخص عصبی اینه که توی خیلی از زمینه ها سالم و برتر و رقابتی تر و به ظاهر پر جوش تر از بقیه میزنه ، اما توی سطح گسترده ای از زندگیش ترمز های روحی داره ،عصبی ، توی لایه های پنهانی و عمیق شخصیتی
بله ، آقا مجتبی حق با شماست و درست می گین
ولی در کل مثل اینکه بعضی دوستان کاملا متوجه منظور من نشدن. خوب به احتمال زیاد من بازم نتونستم منظورمو درست برسونم.
ببینید منم یه فرد معمولی هستم با هزارتا مشکل عقلی و روحی و فکری و... و این هم قبول دارم که هرکسی مشکلاتی از این دسته داره و تا حدی می تونیم تو حل این موارد بهشون کمک کنیم تا حدی که خودشون بخوان. منم انتظار بیش از حد از کسی ندارم . کل مسئله من به طور خلاصه اینه که پدرم از دوران کودکیم همیشه ساز مخالف می زده . من تک پسر خونه هستم . حداقل توقعی که از یک پدر تو این شرایط میره ، اینه که پسرشو که می دونه تنهاست با خودش ببره . من حتی از اینم گذشتم.
تنها توقعم این بوده که کاری به کار من نداشته باشه . نه اینکه همش بیاد و بگه این کارت اشتباهه و هیچ راه حلی هم پیشنهاد نکنه. من که مریض نیستم بیام اینجا و از مشکلات ساده ای که تو هر خونه پیش میاد و اینجا بگم. مشکلات عصبیمه که داره منو دیونه می کنه و اومدم اینجا و درددل کردم.
یکی از مشکلات اساسی بابام اینه که سریع رنگ عوض می کنه و به همین خاطر هست که می گم پدرم در ظاهر آدم خوبیه و در مقابل بقیه خوب نشون میده .خوب، توضیح می دم که منظورم چی هست . چون مجبورم میگم . قبلش هم از همه عذر می خوام . مثلا نیم ساعت تلفنی با یکی حسابی گرم می گیره و بعد از اینکه تلفنش تموم شد چهارتا حرف ناموسی بار طرف می کنه . می گم خوب اگه قبولش نداری چرا باهاش صحبت می کنی . یا از این گذشته چرا اینقدر گرم باهاش حرف می زنی . یه جواب دگه میده. ( توجه داشته باشین که من در سنی نیستم که یکی بهم بگه تو نمی فهمی و منم ساکت بشم . اگرچه در گذشته اینطور بوده. الان دگه خیلی مسائل رو باید درک کنم)
و یا حاد تر از این مسئله ، اینه که تا که می رسه خونه به جای اینکه به مسائل خونه و خانواده برسه . مستقیم و با همون لباساش میشینه پشت تلویزیون و می گرده ببینه کدوم یکی از مسئولین مملکت امروز چیزی گفته . اونوقت حسابی با صدای بلند بد و بیرا بهش می گه و می خنده. من فرد تعصبی نیستم که بخوام حساسیت نشون بدم . اصلا اعتقادم اینه که کارای بقیه ارزش اینو ندارن که بخوام اعصاب خودم و خانواده ام رو بهم بریزم ولی شما جای من باشید اگه یکی هر شب ساعت 9 یا 10 شب بیاد و با آخم و تخم و جواب سلام شما رو هم یکی در میون بده و بعد بشینه و هی به زمین و زمان بد و بیرا بگه شما چکار می کنید . تازه بعد هم که جلوی بقیه می رسه از همون افراد با احترام یاد می کنه . ( خیلی ببخشید ) اگه یکی جلوی شما به بالاترین مقام کشور هر روز بگه این ( بازم ببخشید ) کره خر امروز چی گفته یا این حرومزاده امروز چه زری زده و بعد با صدای بلند بخنده و بعد هم بره جلوی بقیه بشینه بگه "بعله آققققا امروز گفتن ...." شما چه حالتی پیدا می کنید. تو این مدت چند ماه من حالت روانی پیدا کردم . ازبس که هر شب این مزخرفاتو با صدای بلند شنیدم. الان هم تا که یکی حرف سیاسی می زنه یا چیزی میگه و بعد بلند می خنده ، حسابی عصبی می شم و ضربان قلبم بالا میره و هرچی به ذهنم میرسه تو دلم به طرف بد و بیراه می گم و چند بار هم نزدیک بوده کنترل خودمو از دست بدم و حسابی طرفو سر حال بیارم!
از این هم بگذریم. دیشب موقع سال تحویل خونه مادربزرگم بودیم.همه فامیل هم بودن. سال تحویل شد و همه به هم تبریک می گفتن. خیلی داشت خوش می گذشت . منم کم کم نرم شده بودم و داشتم با بقیه می خندیدم. بعد از چند ماه بالاخره داشتم می خندیدم. سر سفره شام بودیم که بابام رسید . همه بلند شدن و داشتن روبوسی می کردن . منم که حسابی شنگول بودم . رفتم کنار پسرای فامیل وایستادم و منتظر روبوسی شدم و گفتم از امشب دگه همه چیز حله !
بابام با همه روبوسی کرد . به من که رسید ، من سلام کردم و دستمو آماده کرده بودم که بیارم جلو و دست بدم ولی یک دفعه یخ کردم1744337bve7cd1t81. بابام جواب سلام نداد که بماند، اصلا نگاه به منم نکرد و رفت با کناریم دست داد. یک لحظه تمام تلاشهایی که این چند هفته کرده بودم و صحبت هایی که اینجا با شما دوستان کرده بودم رو جلوی چشمم دیدم و احساس کردم هرچی رشته بودم ، همگی پنبه شدن و سوختن . دگه حالم دست خودم نبود . چند نفری متوجه جریان شده بودن . تازه خواهر بزرگم امدو گفت یه سلامی می کردی . اینجوری خیلی زشته . تو اوج عصبانیت بودم که بهش گفتم من سلام کردم ولی اون ( ببخشید ) عین گ... روشو کرد اونطرف و رفت:smiley-yell:. شامم که زهرم شد بماند، تا آخر شب هیچی نتونستم بخورمTears. بازم شما بگین از پدرت تعریف کن و رفتارتو باهاش عوض کن.
داد من سر اینه که آخه بابا :smiley-yell:( البته نه این بابا!) وقتی یکی به من بد و بیراه می گه یا ازم تعریف می کنه اول پیش خودم می گم من چه رفتاری داشتم که طرف بدش امده یا خوشش امده ! و بعد می سنجم که آیا این رفتارش درست بوده یا یه رفتار کاذب در مقابل من بوده . بعد ناراحت یا خوشجال می شم. ولی چندوقت قبل که متوجه شدم مادرم با پدرم در مورد من صحبت کرده بود ، پدرم گفته که هرچی خواسته بهش دادم . اینم از زیادیه محبته که داره پس می زنه!!! بله وقتی طرز فکر پدر من با اون همه مصیبتهایی که به سرم داده ، این باشه ، دگه توقعی نمیشه داشت
خلاصه کلام اینکه ، هرچی این مدت با خودم کلنجار رفتم تا رفتارمو بهتر کنم ، بازم تجربه تلخ دوران گذشته نصیبم شد . الان هم که مثلا عید و وقت دیدو بازدید ، کمپلت تو خونه نشستم چون دگه از این همه حرفای دو رو که تو هر مجلسی از پدرم می شنوم ،خسته شدم.13Tears
اگه نظری دارید بگین چون فکر کنم که کلا بریدم. 1744337bve7cd1t81Tears
#26
زاستش

منم دختر کوچیکه ی خانواده هستم

(و انکار نمی کنم) که خیلی لوسش میکنن



شمام گفتید تک پسر خانواده هستید
و معلومه که باباتون خیلی دوستتون داره و ازتون انتظار داره
همه ی ارزو های خودشو برای شما میخواد

شاید اولش که اینو می خونید خندتون بگیره

ولی من حالا می فهمم در مورد خودم که این واقعیت داره

فکر کنم بابا ی شمام یک ادمیه که بچه هاشو خیل دوست داره و خیلی ام وسواسیه
و همه ی ارزو هاشو روی بچه هاش به اصطلاح دایورت می کنه

حالا بابای شمام می خواد که شما بهترین باشید
و دوست نداره حتی یه کار اشتباه بکنید

در عین حال می خواد مثلا مرد بار بیاید

تازه احساس می کنم شمام خیلی حساس هستید

که حتی ازنگاه طرف مقابلشون یه طومار حرف می خونن
که ممکنه یه ادم با هوش پایینتر اصلا هم نفهمه

پس گاهی خوبه که ادم خودشو بزنه به در نفهمی
اهمیت نده
پدرت هر رفتاری می خواد داشته باشه

تو به خودت برس و حوای روح خودتو داشته باش
خودت شاد باش
سعی کن
سعی کن محل ندی به رفتارهای پدرت
و بهترین کارو به نظر خودت انجام بده

سعی کن بهترین باشی تا دوباره خوشحالش کنی

مثل همون موقع ها که بچه بودی و با همیشه اول شدنت خوشحال می شده


به نظرم پدرت خیل نگران اینده ات باید باشه

دلش می خواد بچه اش یک باشه

اما اصلا روششو بلد نیست



یکی از اونا این هست که اگه هرکاری مامان یا بابا میکنه
فقط به خاطر محبت زیادشه
اما خب همیشه که همه ی کارای عزیزانمون صد درصد درست نیست
چقدر مگه میشه از اونام انتظار داشت
اونا فکر میکنن بهترین رفتارو در قبال ما دارند
شاید بعضیا ش درسته بعضیاش غلط
یا شایدم عشق زیاد از حد و احساسات بیش از حد باعث این رفتارشه


به قول شاعر اگر با من نبودش هیچ میلی
چرا جام مرا بشکست لیلی

حتما تو برای پدرت یه فرد متمایزی هستی نسبت به بقیه ی بچه های فامیل که از دستت عصبانیه
خود همین یعنی براش مهمی
خیلی زیاد

کلا منظورم اینه که عشق پدرتو باور داشته باش

دوما همون که فبلا گفتم باید سعی کنید دوباره بهترین باشید
تا پدرتون بهتون افتخار کنه
مثلا خود من تازگی ها خیلی انگیزه پیدا کردم برای همه چیز مثلا درس
اون دختر بازیگوشی که تنها زمانی که به درس اختصاص میداد شب های امتحان بود
حالا دلش می خواد حسابی درس بخونه همیشه

چون می خوام پدر و مادرمو خوشحال کنم
مامانم دوست دار ه دخترش همیشه اولین باشه
اینو به حساب این میذارم که خیلی ازم انتظار داره

خب منم سعی می کنم اونو به ارزوش برسونم
تا نگرانی ها یی که داره ازبین بره
وبه ارزو هاش برای من برسه
سعی کنین بهش بگین از چه کاری ناراحت میشین

و یه طوری باشین که اعصابش خورد نشه
بلکه ارامشش بیشتربشه
و یهطوری که حس کنه قبولش دارین و حرفاش براتون مهمه

باور کن خیلی نتیجه میده
مادر اگر نبودی.................!!؟؟؟؟
53

هرجای دنیایی دلم اونجاست..من کعبه مو دور تو می سازم
من پشت کردم به همه دنیا...تا رو به تو سجاده بندازم
53
گاهی پرستیدن عبادت نیست...با اینکه سر رو مهر میزاری
گاهی برای دیدن عشقت...باید سر از رو مهر برداری
53
یک عمر هر دردی به من دادی...حس میکنم عین نیازم بود
جایی که افتادم به پای تو...زیباترین جای نمازم بود
#27
ببخشید این همه حرف زدم دیدم اصل منظورم توش گم شد
من نمی خوام بگم بابا ی شما بد رفتار نمی کنه
چرا بد رفتار می کنه

گاهی یه پدر مادری زیاد محبت می کنن
تا حدی که حس میکنی دست وپا بسته شدی
و دخالت زیادی تو همه ی کارای ادم هست
اما این رفتار شو دیگه به حساب این که شما رو دوست نداره
یا رو شما حساب نمی کنه نگذارید

روی حساب این بذارید که خیلی دوستتون داره
وهمه چیزشو در شما میبینه
به خاطر همین اصلا کنترل رفتارشو نداره
شاید شمام وقتی بابا شدید این حسو درک کنید من این حسو وقتی درک کردم که یکی از نزدیکانم بچه دار شد
و به چشم خودم دیدم که عشق پدر و مادر به بچهشون چطوریه
برای همین من خیلی نرم شدم
و خیلی چیزا رو فهمیدم
حتی اگر بد و اشتباه رفتار می کنند بازم ما رو بیشتر از جونشون
و بیشتر از هر چیزی تو دنیا دوست دارن
مادر اگر نبودی.................!!؟؟؟؟
53

هرجای دنیایی دلم اونجاست..من کعبه مو دور تو می سازم
من پشت کردم به همه دنیا...تا رو به تو سجاده بندازم
53
گاهی پرستیدن عبادت نیست...با اینکه سر رو مهر میزاری
گاهی برای دیدن عشقت...باید سر از رو مهر برداری
53
یک عمر هر دردی به من دادی...حس میکنم عین نیازم بود
جایی که افتادم به پای تو...زیباترین جای نمازم بود
#28
ممنون از محرم عزیز که به ما یاد آوری کرد باید به دلایل دیگه ای هم توجه کنیم
حالا که مشکل محروم رو به عنوان یک مشکل واقعی میدونیم
بیاین با استفاده از مطالب علمی پوریا و مطالب زنده و ملموس محروم یکم علمی تر بحث کنیم
خوشا باران و وصف بی مثالش
#29
سلام به دوستان خوبم
ابتدا تشکر می کنم از مدیران سایت و بخصوص آقا پوریا که یک بخش به این مسائل اختصاص دادند . خودم هم زیاد جالب نمیدیدم که تو بخش قبلی در مورد این مسائل بحث بشه. فقط نمی دونم چرا این قسمت رو به اسم من زدن . اگه به نام یکی از دوستان با سابقه بیشتر ، میزدند بهتر بود.
بعد هم باید خدمت شما عزیزان بگم که اسم من محمد هست . اینو میگم تا دگه از اسم محروم تو نوشته هاتون استفاده نکنید. آخه نمی خوام با هر بار خوندن این اسم ، ذهن شما هم خسته و ناراحت بشه. اون روزی هم که به این سایت امدم داشتم از غصه و دل تنگی می مردم که این اسم رو انتخاب کردم.
و اما بعد...
مطالب آقا پوریا رو واقعا قبول دارم . خیلی کامل و جامع بودن. حیف که کمتر کسی از این مسائل خبر داره. کاشکی یه اجباری بود تا همه قبل از شروع زندگیشون این مسائل رو حداقل حفظ کنن.
از باران خانم هم تشکر می کنم . مسئله ای که به ذهنم میرسه اینکه افراد به دلایل مختلف به سمت مسائل ضد اخلاقی کشیده میشن( منظورم همین مشکل مشترک خودمون هست) بعضی افراد از این کار لذت می برند حالا هرچند هم لذت زودگذر و ظاهری باشه. چنین افرادی رو نمیشه درست کرد چون خودشون می خوان . بعضی افراد هم برای سرگرمی و پر کردن زمانهای خالی خودشون به این سمت کشیده میشن و بعضی افراد هم به خاطر مشکل روحی که دارند ، به دنبال پیدا کردن راهی برای رسیدن به آرامش ( که البته آرامش کلمه جالبی برای این منظور نیست) و دور شدن از اون مشکل ، به این سمت کشیده می شون. البته گروه دوم بعد از یک مدتی ممکنه به گروه اول تبدیل شوند.
همگی دوستانی که اینجا هستیم از گروه سوم و کمی هم از گروه دوم هستیم که بعد از یه مدت متوجه شدیم که این راه درستش نیست. درکل میشه گفت از چاله در نیومده افتادیم تو چاه.
متاسفانه امروزه بیماری های روحی در جوامع به شدت افزایش پیدا کردن. و تاسف بیشتر از اینه که هرچه جامعه به سمت پیشرف و آنهم از نوع پیشرفتی که کشورهای غربی از اون نام می برند، حرکت می کنه ، این مسائل بیشتر میشوند. در صورتی که در جوامع سنتی تر این موارد به مراتب، کمتر وجود دارند. ما هم که از این روند مستثنی نیستیم در نتیجه به مشکلات و بیماری های روحی خودمون توجه نداریم. در صورتی که اگر یک بیماری جسمی برای ما اتفاق بیفته حاضریم میلیونی خرج کنیم تا جسم سالمی داشته باشیم . غافل از اینکه قبلش که جسم سالمی داشتیم چکار خاصی انجام دادیم.یه مثال می زنم تا بتونم بهتر منظورمو برسونم . فردی رو فرض کنید که یک اتومبیل لوکس تو پارکینگ خونش داره و هر زمان که کثیف میشه ، حسابی خرجش میکنه تا دوباره تمیز بشه و یا وقتی که لاستیک هاش در اثر یک جا ثابت ماندن زیاد، می پوسند ، دوباره بیشترین خرج رو می کنه تا دوباره به وضع قبلش برگرده ولی هیچ وقت سوارش نمیشه و باهاش رانندگی نمی کنه . چرا؟! چون طرف اصلا رانندگی بلد نیست.
ازطرف دگه شخصی رو درنظر بگیرید که یه ماشین معمولی داره که از رانندگی کردن باهاش لذت می بره و حتی باهاش کار هم می کنه و خرجشو در میاره . حالا حالت سومی رو هم در نظر بگیرید که شخص ماشین لوکس داره و رانندگی بسیار عالی هم داره و از رانندگی کردن با ماشینش لذت می بره و زمانی هم که مشکلی برای ماشینش پیش میاد ، نسبت به ارزش ماشین ،هزینه می کنه. خودتون شرایط این افراد رو با هم مقایسه کنید
مشخصه که بهترین حالت زمانی هست که فرد از لحاظ روحی بسیار سالم می باشد و در این صورت اگه مشکل جسمی هم داشته باشه ، هزینه ای که پرداخت می کنه کاملا منطقی هست چون بعدا می خواد از این جسم استفاده مفید کنه.
خلاصه کلام اینکه مسئله مهم روح انسان هست که به طبع اون باید شرایط دگه رو درست کرد. تا انسان به آرامش برسه . ( این آرامش از نظر هرکس یه معنی میده ولی اگه هرکس منظورش آرامش حقیقی باشه ، تماما به یک چیز می رسند)
بنابراین مسئله سلامت روح به مراتب از هر چیزی با اهمیت تر هست.
............................................
از پست آخری که دادم ، دو پست با دید کاملا متفاوت از الی خانم و آقا رضا خوندم.
خدمت الی خانم باید بگم از صحبت شما و آقا مجتبی که در مورد مادرتون صحبت کردین یه مطلبی برداشت کردم که نمی دونم تا چه حد درست باشه.
شما و آقا مجتبی در مورد مشکلاتی که با مادرتون داشتین رو گفتین و در نهایت گفتین که با رفتار مناسب تونستین دید اون ها رو عوض کنید . می تونم بگم یه مادر به خاطر احساس عاطفی بیشتری که نسبت به فرزند خودش داره و همچنین به خاطر روحه حساس و لطیفی که داره ، بسیار انعطاف پذیر تر هست. که شما با چند رفتار مناسب تونستین دیدشدنو عوض کنید.
البته منم با حرف شما موافقم که هر پدر و مادری خوبی بچه شونو می خوان و دوست دارن بچه اونا بهترین باشه و اعتقاد دارم خوشبختانه هنوز این حرف شعار نشده . ولی واقعا باید بگم تفکر پدر من اصلا قابل تغییر نیست . از خاطراتی که بعضی آشنایان از دوران جوانی پدرم برام تعریف کردن ( که همیشه حرف خودش بوده و حرف هیچ کس رو قبول نمی کرده ) متوجه شدم آدمی که از همون دوران جوانی اینجوری بوده و حرف بزرگ تر هارو قبول نداشته دگه بعد از 50 سال زندگی حرف یه فردی که 30 سال از خودش کوچکتره اصلا قبول نداره.
آقا رضا ، از صحبت های شما کاملا متعجب شدم . چون خیلی به حال و وضع من شبیه هستین.
حقیقتش منم راه هایی رو رفتم . به خاطر غروری که همیشه بابام داشته ، هیچ وقت نتونستم مستقیما در این موارد باهاش صحبت کنم. برای همین اول به صورت غیر مستقیم حرفامو می زدم. که جواب نداد. بعد خودمو تو خیلی مواقع کوچک کردم که بازم جواب نداد. در آخر کاری، کار به داد و بیداد رسید که نتیجه بدتری داشت.
دگه آخری فکرای خطرناکی به سرم می زد . یه شب سوار ماشین شدم و از خونه زدم بیرون و زدم تو جاده. حدود 200 کیلومتر رفتم می خواستم برم که برم دگه. همش داشتم با خودم کلنجار می رفتم. در نهایت نتونستم ناراحتی مادرمو تحمل کنم و برگشتم . و یا امسال تلخ ترین ماه رمضانم رو گذروندم. چه سحرهایی که بدون سحری خوردن خوابیدم و چه شب هایی که بدون افطار کردن گذروندم و تا صبح با چشم گریه و گرسنگی و بیحالی غیر قابل تصوری خواب می رفتم . اینه که 24 سال سن دارم و وزنم 52 کیلو هست! حتی شب 12 ماه رمضان شرایطی برام پیش آوردن که می خواستم قید هرچی روزه و دین و خانواده رو بزنم و پا به فرار بزارم. که بازم نتونستم رنج کشیدن مادرمو تحمل کنم. و کارای دگه ای هم کردم. ولی دوتا ضامن هیچ وقت نگذاشتن من کاری کنم . اول مادرم بود که می دونم از روز دوم زندگیش یه روز خوش نداشته و دوم مسائل دینی که همش جلوی چشمم می چرخن. اگه این دو عامل نبود تا الان معلوم نبود که من زنده باشم یا نه !
اینقدر مطلب دینی و عرفانی خوندم که واقعا به قول معروف از اینجا رونده و از اونجا مونده شدم. همش فکر می کنم اگه یه بلایی سر خودم بیارم ، جواب خدارو چی بدم. اگه بدونی تو این چند ماه چند صد بار از خدا خواستم یه جوری منو از این دنیا ببره تا گناهام بیشتر نشده و به خدا گفتم که قسم می خورم پشیمون نمیشم و حاضرم تمام عذاب اون دنیا رو تحمل کنم.
به خاطر همین موارد هست که سر دوراهی موندم . اگه نه که خیلی زودتر مثل خیلی های دگه یا اینوری می شدم و یا اون وری.
خیلی از مشکلاتی که برای شما بوجود اومده رو حقیقتا با تمام وجودم درک می کنم. می دونم وقتی که تمام زحمت خودتو بکشی و بعد اولین فردی باید تشویقت کنه ، بزنه تو حال آدم ، چه حالی داره. اگه بدونی من چندتا کار دستی درست کردم که همشون سر از سطل زباله در آوردن . از هواپیمای مدل و قایق برقی و ماشین با سیستم فرمون اتوماتیک گرفته تا سیستم پخش صوت حرفه ای خونگی و ... حتی خیلی چیزای دگه به صورت نظریه مثل سیستم گیربوگس اتوماتیک تسمه ای تو ذهنم برای ساخت داشتم که کلا بیخیال شدم.
اگه بدونید چقدر دوست خوب داشتم که به خاطر وضع بد روحیم همشونو از دست دادم.
کاملا درک می کنم وقتی که می خواهی با یکی صحبت کنی ولی یکدفعه همه کلمات از ذهنت پاک می شن و در نهایت یه حرف کج و کوله می زنی و همه می گن "چی می گی؟! قاطی کردی ؟!" و دگه محلی به آدم نمیدن.
ولی بازم نمی تونم پدرمو بیخیال بشم. نمی دونم چرا . شاید من زیادی خانواده دوست هستم. نمی دونم.
حالا یه چیز جالب بشنوین. دیروز رفته بودیم خونه عموم. 4تا پسر داره که دوتاشون رفتن سر زندگی خودشون و یکیشونم تو یه شهر دگه دانشجو هست. عموم در کل آدم خوش برخوردیه و البته پسر عمو هام هم نیز همینطور (البته در ظاهر) .بعد از اینکه از خونشون امدیم ، مادر از زبون زن عموم تعریف می کرد که عموم هم مثل پدرم دائم از همه چیز عیب می گیره به حدی که اون یکی از بچه هاش که دانشجو بود گفته عجب غلطی کردم که این عیدی امدم اینجا . کاش تو همون خوابگاه مونده بودم !! تازه فهمیدم مثل اینکه مشکل از ریشه و از خانواده پدرم هست. جالبه که بدونید مادر پدرم هم هین اخلاق رو داشته . الان هم با اینکه شرّشو از دنیا کم کرده ، هر روز روزی ده نوبت نفرینش می کنم که با عث خونه خرابیه یه جمعیت شده. بعضی وقت ها می گم من ( ببخشید ) شکر می خوردم که بخوام ازدواج کنم1744337bve7cd1t81Tears . می گم اگه ازدواج نکنم حداقل باعث میشم یه نسل مشکل دار که مشکل تو ژنتیکش وجود داره ، همینجا قطع بشه تا نسل های بعد از من مشکل منو پیدا نکنند.
بابام عادت کرده هرچیزی رو میبینه در موردش اظهارنظر کنه و البته من می دونم که 60 تا 70 درصد چیزایی که می گه چرت و پرتن و دلیل هایی هم که میاره همشون دروغند . فقط بخاطر اینکه بقیه به خاطر احترام گذاشتن چیزی بهش نمیگن فکر می کنه درست میگه و هر روز بر چرندیاتش می افزونه . کافیه یه چیزی بشنوه .شروع میکنه دگه. شنیده که آقای خامنه ای نام امسال رو چی گذاشته . دگه تو خونه حال ما رو گرفته و چپ و راست میره چرت و پرت میگه و مضحکانه می خنده :smiley-yell::smiley-yell:13 . امروز صبح که بیدار شده ، رفته تلویزیون رو روشن کرده . زده شبکه 1 که داشت یه فیلم بکش بکش آمریکایی نشون می داد . هنوز 30 ثانیه نگذشته بود که شروع کرد بد و بیراه به صدا و سیما دادن. مادرم گفت تو که از اولش ندیدی که حالا داره این صحنه هارو نشون میده ، این حرف هارو میزنی . بازم شروع کرد به مغلطه بازی و گفت اتفاقا از اولش دیدم و می دونم موضوش چی هست ( دروغ از این شاخ دارتر)و ادامه داد تا یک ربع .
خوشبختانه از دیروز که از خونه عموم امدیم ، هرچیزی که بابام میگه خواهر بزرگترم و مادرم جوابی بهش می دن تا ادامه نده.
واقعا ببخشید که اینقدر زیاد می نویسم ولی چکارکنم که درددلم زیاده .
#30
سلام


محروم جان خیلی ممنون شما لطف دارید

شروع کننده تاپیک رو باران خانم درست میکنند
راه بی پایان است گر تو آغاز شوی


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان